تبلیغات
The Candles - D'amour ou d'amitié-épisode 16


سلام  دوستای عزیز...

آخر این قسمت من این شکلیم

 برید ادامه تا متوجه بشید

راستی این پوستر اولین پوستریه که بنده ساختم...مواقع دیگه مزاحم مهسا جونم میشدم...
نمیدونم این پوستر خوب شده یا نه...اما گفتم ازین به بعد در پوستر سازی هم تلاشی داشته باشم








در طول امتحانات آنقدر سرگرم درس هایم بودم که نه تنها سوومی بلکه هیچ کس را ندیدم و هر دفعه که برای بیرون رفتن و یا دور هم جمع شدن با من تماس می گرفتند درخواستشان را رد می کردم.

یک روز به پایان امتحاناتم مانده بود و پشت میز غذاخوری مشغول دوره ی تاریخ ادبیات جهان بودم.
به شاعران و نویسندگان قرن هجدهم رسیدم که زنگ در خانه به صدا درآمد.هیچ ایده ای در مورد شخصی که زنگ را به صدا درآورده بود نداشتم.به صفحه ی آیفون نگاه کردم...هیچ کس را نمی دیدم.خیلی معمولی آیفون را برداشتم.

-کیه؟
-منم...باز کن...
درست می شنیدم...صدای هیون جونگ بود.با تعجب گفتم:
-هیون جونگ؟ مگه من نگفتم در طول امتحانام هیچ کس رو نمیبینم؟
-کار مهمی دارم...لطفا باز کن...
همین که گفت کار مهمی دارم،احساس دلشوره و نگرانی به سراغم آمد.یعنی چه کار داشت که آن موقع روز به آنجا آمده بود!

به خودم زحمت عوض کردن لباس هایم را ندادم و با همان لباس های راحتیم در را باز کردم.
هیون جونگ با چهره ای خسته و آرام وارد شد. با دیدن من سلامی کرد و سپس طبق عادت همیشگی خودش را روی یکی از کاناپه ها انداخت.من هم روبه رویش نشستم و با نگرانی تنها چیزی که به ذهنم می رسید را پرسیدم.
-اتفاقی افتاده؟

لبخند بی رمقی زد و گفت:
-پدرم حالش بد شد و بردنش بیمارستان...
چون تا آن موقع از عموی سوومی همه اش بدی و رفتارهای بی رحمانه شنیده بودم چندان از این اتفاق ناراحت نشدم.اما در هر حال پدر هیون جونگ بود و باید جلوی او حفظ ظاهر میکردم.باچهره ی ناراحت گفتم:
-خب؟الان حالش چطوره؟
هیون جونگ همان طور که سرش پایین بود گفت:
-نمیدونم...
-نمیدونی؟؟
-نه...آخه به خاطر من حالش بد شد و بردنش بیمارستان...
با تعجب پرسیدم:
-به خاطر تو؟؟!!
-آره...امروز که رفتم شرکت پدر از من خواست تا درباره ی واگذار کردن شرکت و بقیه ی دارایی ها به من صحبت کنیم...
با خوشحالی گفتم:
-این که خیلی خوبه...بالاخره داری به هدفی که داشتی میرسی...
-به این خوبی هم که فکر میکنی نیست...
-چرا؟؟؟
-چون پدرم برام یه شرط گذاشت...
-یعنی چی که شرط گذاشت؟چه شرطی؟
هیون جونگ بیشتر از قبل به زمین خیره شد و سکوت کرد.من که از سکوتش کلافه شده بودم دوباره پرسیدم:
-پدرت چه شرطی برات گذاشت؟
-بهم گفت که باید هرچه سریع تر ازدواج کنم...
 از حرف هایش سر در نمی آوردم.گیج و آشفته گفتم:
-ازدواج؟چه ربطی به ازدواج کردن تو داره؟
-پدر متوجه شده که من به عروسی سوومی رفتم...اعتراضی بهم نکرد اما حتما پیش خودش احتمال داده که من بخوام چیزی از دارایی ها رو به سوومی بدم...خودش همیشه میگه که من با اون متفاوتم و یه پسر بیخود دل رحمم. الان میخواد منو وادار به ازدواج کنه که جلوی این کار رو بگیره...چون وقتی من ازدواج کنم مسلما نمیتونم همه چیو به راحتی به اسم سوومی کنم.
-پس تو با خواسته ش مخالفت کردی و اونم حالش بد شد؟
-آره...بعد از مطرح کردن موضوع ازدواج من به شدت مخالفت کردم و عصبانی شدم،نتونستم خودمو کنترل کنم و هرچی دلم خواست بهش گفتم...
انقدر حالش بد شد که زنگ زدن آمبولانس اومد و بردنش بیمارستان.
-همممم...خب با این وضع میخوای چیکار کنی؟راه دیگه ای به غیر از ازدواج تو وجود نداره؟

هیون جونگ بالاخره دست از خیره شدن به زمین برداشت و نگاهش را به من داد.
-نایونگااا...من باید اختیار تام داشته باشم تا بتونم نقشه مو عملی کنم...در غیر اینصورت نمیشه...و پدرم فقط در صورت ازدواج کردن من اختیار تام اموالشو به من میده...

من هم در فکر فرو رفتم.از طرفی در حال حاضر سوومی انقدر خوشبخت و بی نیاز بود که احتیاجی به آن دارایی ها نداشته باشد از طرفی هم باید بالاخره یک روز ثروت پدرش و حقی که از او گرفته شده بود را پس می گرفت.حالا که خودش قدرت مقابله با عمویش را نداشت و هیون جونگ حاضر شده بود برایش این کار را انجام بدهد بهترین اتفاق ممکن بود اما انگار قرار نبود همه چیز به آن راحتی اتفاق بیافتد.

-ببخشید که فکر تو رو هم مشغول کردم...چون فقط تو از کاری که میخوام انجام بدم خبر داشتی اومدم اینجا...الان که تو هم ماجرا رو میدونی انگار آروم تر شدم...
-نه...نه...بهم نریختم...خوشحالم که تونستم کمک کننده باشم.

هیون جونگ نگاهش به کتاب کنار دستم افتاد و گفت:
-راستی..تو فردا امتحان داری...حواسم نبود...من برم که به درس خوندنت برسی...
قبل از اینکه از جایش بلند شود گفتم:
-یعنی الان همه ی برنامه هات بهم خورد؟
همانطور که بلند میشد گفت:
-باید ببینم چی میشه...اگه پامو بکنم تو یه کفش و زیر بار ازدواج نرم شاید بتونم نظر پدرمو عوض کنم...
-باشه پس هر اتفاقی افتاد بهم خبرشو بده...

آمد برود که گفتم:
-راستی یه سوال...
-بپرس...
-از بچه ها چه خبر؟
-منظورت از بچه ها کیوجونگه دیگه؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:
-ای بابا...عجب شانسی دارم که بین همه تو فهمیدی  من از کیوجونگ بدم نمیاد و همه ش سربه سرم میذاری...
-حیف که الان حوصله ی خنده و سربه سر گذاشتن ندارم و گرنه میدونستم چی کار کنم...
با طعنه گفتم:
-نه که موقع های دیگه خیلی اهل خنده و سربه سر گذاشتنی...فقط تو عروسی و اون شب که اومده بودین اینجا یه کم بهتر شده بودی و سردیت کم تر بود...
در کمال تعجب بعد از این جمله ی من چیزی نگفت.من که احساس کردم شاید زیاده روی کرده باشم گفتم:

-خب حالا بگو از بچه ها چه خبر؟
-سوومی و یونگ سنگ که مشغول زندگیشونن...بقیه هم امتحان دارن..اما الان که دقت میکنم میبینم تو کجا و اونا کجا...
-منظورت چیه؟
-خب تو به خاطر امتحانات چند هفته ست که هیچکیو ندیدی حتی سوومی که دوست صمیمیته...تلفناتم خیلی کوتاه و مختصر بودن...اونوقت اون سه تا با اینکه امتحان دارن هر شب بیرونن...
-بله...چندبار هم زنگ زدن و از من خواستن که باهاشون برم بیرون.
-اونا ترم آخرشونه...البته از همون ترم اولم زیاد درس نمیخوندن.کیوجونگم که یه کم به درساش اهمیت می داد و نمره هاش خوب بود بالاخره تحت تاثیر اون دوتا قرار گرفت و دیگه درس نخوند...
به جمله ی آخر هیون جونگ خندیدم.او هم لبخندی زد و گفت:
-من دیگه رفتم...خودتو واسه فردا آماده کن...چون همین که امتحانت تموم بشه دست از سرت بر نمیدارن...
-چرا؟
-میپرسی چرا؟ چون تو این مدت حسابی همه رو پیچوندی و درس خوندی...وقتی دیگه امتحان نداشته باشی باید سه هفته نبودنتو جبران کنی...
-پس یادم باشه گوشیمو خاموش کنم که در امان باشم...


                                     ***********************************

بعد از بیرون آمدن از جلسه ی امتحان،خسته و خوشحال از پایان امتحاناتم به سمت خانه رفتم.منتظر بودم تا هر لحظه از سوومی یا پسرها خبری شود و بهم زنگ بزنند اما در کمال تعجب از هیچ کدامشان خبری نشد.با خودم گفتم"نه به اینکه تو این سه هفته همه ش زنگ میزدن میگفتن بریم بیرون نه به الان!حتی از سوومی هم خبری نیست...حالا دیگه بهم التماسم کنن باهاشون نمیرم بیرون."
به در خانه رسیدم.هنوز از در تو نرفته بودم که یک نفر صدایم کرد.
-خسته نباشی خانوم درسخون...
با دیدن جونگ مین که کمی جلوتر از در خانه به ماشینش تکیه داده بود با خوشحالی به طرفش رفتم و گفتم:
-جونگ مییین...اینجا چیکار میکنی؟
-بنده مامور شدم بیام تو رو ببرم...
-منو؟کجا ببری؟
-بشین تو ماشین تا بهت بگم.
چیزی از صحبت هایش سر درنیاوردم و در ماشین نشستم.
همین که راه افتادیم پرسیدم:
-زود بگو داریم کجا میریم؟
-خونه ی سوومی...
-خونه ی سوومی؟
-آره...امروز سوومی همه رو برای شام دعوت کرده و از منم خواست بیام دنبال تو و بریم اونجا.
-وا...پس چرا خودش زنگ نزد بهم بگه؟
-منم نمیدونم...حالا وقتی رسیدیم اونجا همه ی این سوالا رو از خودش بپرس.
-ببینم از کجا میدونستی که من کی از امتحان بر میگردم؟
-اول رفتم دم دانشگاه دیدم امتحان تموم شده تو هم نیستی..این شد که اومدم در خونه و منتظر موندم...
چرا جونگ مین آن روز شوخی نمی کرد؟همه چیز به نظرم مشکوک می آمد اما تنها نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم.
                         


                                   ***************************



به خانه ی سوومی که رسیدیم سوومی با خوشحالی من را در آغوش گرفت و گفت:
-یااااا!به خاطر این سه هفته میکشمت...حتی با منم زیاد حرف نمیزدی...
با دیدن او و این که آنقدر خوشحال بود تمام خستگی امتحانات یادم رفت.شیطنت آمیز و حق به جانب گفتم:
-من که مثل جناب عالی متاهل نیستم،سر کارم نمیرم...پس باید حسابی حواسم به درسام باشه...
-هر چقدرم حواست به درس باشه باید حداقل یه وقتی بذاری و تنها دوستتو ببینی...
جونگ مین که تا آن موقع کنارمان ایستاده بود و نگاهمان می کرد گفت:
-حالا میشه رضایت بدین و بریم اونور؟ بقیه منتظرن...

خانه ی سوومی و یونگ سنگ خانه ای کاملا هنری بود...دیوارهای خانه با انواع و اقسام تابلوهای نقاشی از نقاشان معروف تزیین شده بود و گوشه و کنار خانه ماکت انواع سازهای موسیقی را گذاشته بودند.مبلمان خانه تماما روکش هایی سفید داشتند که روی آن ها گل های رز صورتی و سرخابی نقاشی شده بود.
همه به غیر از یونگ سنگ در اتاق نشیمن بودند.با همه سلام و احوالپرسی کردم و در جمعشان نشستم.اولین چیزی که پرسیدم این بود:
-پس یونگ سنگ کجاست؟
سوومی گفت:
-یونگ سنگ امروز دیرتر میاد...فکر میکنم سر شام برسه...
-خب میذاشتی یه روز که یونگ سنگم هست همه رو دعوت میکردی...
-نه دیگه...از قصد امروز رو انتخاب کرده که یونگ سنگ دیرتر بیاد...
با تعجب به جونگ مین نگاه کردم و پرسیدم:
-اونوقت چرا؟
-بذار خودش بهت بگه...سوومی؟
به چهره ی بقیه نگاه کردم.همگی خیلی آرام و ساکت نشسته بودند.با کلافگی گفتم:
-یاااااا! از اون موقع که جونگمین اومد دنبالم همه چیز به نظرم مشکوک بود...یا میگید چی شده یا...
سوومی سرش را پایین انداخت و با من و من گفت:
-عصبانی نشو...خب...راستش...
با حرص گفتم:
-سوومی سریع بگو چی شده!
سوومی که فهمیده بود واقعا دارم عصبانی میشم گفت:
-من دارم مامان میشم...
برای چند لحظه سکوت کردم و وقتی کاملا درک کردم که سوومی چه گفته است با خوشحالی گفتم:
-جدیی میگییییی؟وااای باورم نمیشه!
و بعد او را در آغوش گرفتم و از شدت خوشحالی اشک هایم پایین ریختند.
سوومی من را از خودش جدا کرد و گفت:
-دیوونه چرا گریه میکنی؟
-از خوشحالیه...
-جدیدا دیگه زیادی احساساتی شدی...فکر نمیکردم اینجوری برخورد کنی...
اشک هایم را پاک کردم و سرجایم نشستم.دوباره چهره ی همه را از نظر گذراندم.این بار چهره هایشان خوشحال بود و با لبخند به ما نگاه می کردند.
با اعتراض گفتم:
-یااااااا! شماها همه میدونستید؟
سوومی با خنده گفت:
-اینا هم همه امروز فهمیدن نایونگ...
هیون جونگ گفت:
-آره...قبل از تو هر کدوممون به یه نحوی سورپرایز شدیم...
به جونگ مین که سرخوشانه نگاهم می کرد گفتم:
-پس دلیل اونجوری رفتار کردنت این بود؟؟
-آره دیگه...خواستم حسابییی سورپرایز بشی...
به شوخی رویم را ازش برگرداندم و گفتم:
-دیوونه! پس حالا نوبت یونگ سنگه که سورپرایز بشه؟
سوومی برای چند لحظه به اتاق رفت.بعد از چند دقیقه همراه یک سری بادکنک و وسایل تزیینی برگشت و گفت:
-البته یونگ سنگ رو اینجوری سورپرایز میکنیم.


                                            ********************************

چند ساعت بعد تمام خانه را تزیین کرده و منتظر یونگ سنگ بودیم تا به خانه بیاید.
همین که یونگ سنگ در را باز کرد و وارد خانه شد همگی طبق هماهنگی قبلی از جایمان بلند شدیم و همانطور که دست می زدیم با خوشحالی گفتیم:
-پدر شدنت مبارک...
                                         

                                          *******************************


آن شب هم گذشت و همگی از سوومی و یونگ سنگ که از اتفاق بسیار پیش آمده خوشحال بودند خداحافظی کردیم.قبل از این که از پسرها خداحافظی کنم جونگ مین گفت:
-بچه ها به نظرتون به جای اینکه بریم خونه بهتر نیست بریم کارائوکه و یه کم آواز بخونیم و نوشیدنی بخوریم؟
کیو جونگ گفت:
-خب چرا با یونگ و سوومی نریم؟
-سوومی به خاطر وضعیت جدیدش نباید چیزی بنوشه و از این به بعد باید شبا زودتر بخوابه و بیشتر مواظب خودش باشه...یونگم که باید کنار سوومی باشه دیگه...
به ساعت موبایلم نگاهی انداختم و گفتم:
-ساعت نزدیک یازدهه...بهتره من برم خونه...شماها خودتون برید...
جونگ مین با اعتراض گفت:
-چی؟بری خونه؟هنوز ساعت یازده نشده...بعدش خودمون میرسونیمت...
-نه جونگ مین...امشب یه کم خسته م...بمونه برای یه وقت دیگه...
 -باشه...امشبم به خاطر خستگی قصر در برو...اما دیگه از فردا هروقت که خواستیم بیایم اونجا و هرجا که خواستیم بریم باید بیای...
لبخند زدم و گفتم:
-باشه...قول میدم باهاتون همه جا بیام...دعوتتونم میکنم...
-آفرین...حالا شد...الانم منو هیونگ جون سر راه میرسونیمت خونه...
 
                                    *********************************

یک هفته از خبر سورپرایز کننده ی مادر شدن سوومی میگذشت.صبح بود و تازه از خواب بیدار شده بودم...چند روز بود که تصمیم داشتم جونگ مین و بقیه را برای شام مهمان کنم و فردا را برای این کار انتخاب کرده بودم.پس اولین کاری که کردم این بود که یک اس ام اس با این مضمون برای جونگ مین و بقیه فرستادم.
"فردا عصر همگی بیاید خونه ی من تا دور هم باشیم و برای شام میریم بیرون...مهمون من."
به آشپزخانه رفتم تا صبحانه بخورم.هنوز اولین لقمه ی صبحانه از گلویم پایین نرفته بود که موبایلم زنگ خورد...شماره ی هیون جونگ روی صفحه ی موبایل افتاده بود...جواب دادم:
-بله؟
-من تا یه رب دیگه اونجام...
-چیزی شده؟
-ببینمت بهت میگم...

                            ***********************************

دقیقا همان شرایط هفته ی پیش به وجود آمده بود...همان روزی که تاریخ ادبیات جهان را می خواندم و هیون جونگ به آنجا آمد.این بار هم روبه روی هم نشسته بودیم و اما بر خلاف آن موقع بلافاصله بعد از نشستن شروع به صحبت کرد...
-پدرم هیچ راهی به غیر از ازدواج برام نذاشته و از اون بدتر فقط یک هفته بهم فرصت داده...
-خب کسی رو هم واسه ازدواج باهات در نظر داره؟
-آره...اما من بهش گفتم که دوست دختر دارم و میخوام با همون ازدواج کنم...
تا جایی که می دانستم هیون جونگ با کسی دوست نبود...این شد که با تعجب پرسیدم:
-دوست دختر داری؟واقعا؟

-نه بابا...دوست دخترم کجا بود...
-پس چی؟نکنه میخوای تو این یه هفته دوست دختر پیدا کنی؟
هیون جونگ سرش را پایین انداخت و همانطور که انگشت هایش را با ریتم مشخصی به هم دیگر میزد گفت:
-نایونگاا...با من ازدواج میکنی؟

____________________________________________________________

من هیچی نمیگم جز...

                                                              

























طبقه بندی: D'amour ou D'amitié،

تاریخ : پنجشنبه 6 شهریور 1393 | 11:05 ب.ظ | نویسنده : Roya | خماری خوبهههههههههههههه؟؟؟:(

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی