تبلیغات
The Candles - D'amour ou d'amitié-épisode17


بچه ها ببخشید که این قسمت رو با یه روز تاخیر می ذارم...
راستش یه کم کار و بار دارم...

به عشق شماها و نظرات قشنگتون دارم این قسمتو میذارم...
بوووووووووووس برای همه تون...


















هیون جونگ با خود چه فکری کرده بود که آن حرف را می زد؟ مگر او تنها کسی نبود که از علاقه ی من به کیوجونگ خبر داشت،پس چرا چنین پیشنهادی به من می داد؟
در سکوتی سنگین به او خیره شده بودم و این سوالات را از خود می پرسیدم.از آنجایی که سکوتم خیلی طولانی شد،هیون جونگ با تردید شروع به صحبت کرد.
-می دونم که توقع شنیدن چنین چیزی رو نداشتی.ولی...اگه یه کم فکر کنی میبینی به غیر از این کار چاره ای ندارم.ببین...
با صدای تقریبا بلندی مانع از ادامه ی صحبتش شدم.
-مگه تو نمی دونی من یه نفر دیگه رو دوست دارم؟تو این مدت خود تو به علاقه ی بیشتر من به کیوجونگ دامن زدی! ببینم نکنه تو از من خوشت میاد و همه ی اینا برنامه هاییه که خودت ریختی؟
-نایونگ!این چه حرفیه که میزنی؟ من می دونم که تو کیوجونگ رو توی قلبت داری...
-پس برای چی همچین پیشنهادی میدی؟برای چی؟؟؟!
جمله ی آخر را با عصبیانت بسیار گفتم.هیون جونگ سرش را میان دو دستش گرفت و بعد از کمی مکث گفت:
-قضیه اصلا اونطوری که تو فکر میکنی نیست.من فقط به خاطر اینکه سوومی به حقش برسه دارم این کار رو میکنم.ببین بذار یه چیزیو بهت بگم...سوومی قبل از مرگ پدر و مادرش خیلی ثروتمند بود...خیلی!درسته که بعد از ازدواج با یونگ سنگ مجبور نیست به سختی قبل زندگی کنه اما هنوزم این حقو داره که به زندگی دوران نوجوانیش برگرده...دورانی که پدر و مادر داشت.اگر من کاری رو که از دستم برمیاد براش انجام ندم باید همیشه با عذاب وجدان زندگی کنم...عذاب وجدان از اینکه می تونستم بخشی از چیزهای از دست رفته ی سوومی رو بهش برگردونم و این کار رو نکردم.

هیون جونگ بسیار آرام و شمرده صحبت می کرد و همین باعث شد تا عصبانیتم بیشتر نشود و حتی آرام تر از قبل شدم.
-کیم هیون جونگ...احیانا توقع نداری که من الان بهت جواب بدم؟
-معلومه که نه!
-پس به سوالای من جواب بده،بعد هم از اینجا برو...
-باشه...سوالاتو بپرس...
-اگه پدرت بفهمه من دوست صمیمی سوومی هستم چی؟مشکل ساز میشه که...
-حالا که تو و سوومی از هم جدا زندگی می کنید و هم دانشگاهیم نیستین امکانش خیلی کمه که این موضوعو بفهمه.در کل تو نمیخواد نگران این موضوع باشی،من حواسم هست...
-یعنی حتی اگه سوومی برای عروسیمون بیاد هم این قضیه معلوم نمیشه؟
-نایونگ...تو الان تو شرایطی هستی که هر لحظه ممکنه عصبانی بشی بهتره راجع به این قضیه صحبت نکنیم،همین که بدونی مشکلی پیش نمیاد کافیه...
-مساله ی دیگه اینه که حتی پدر و مادرم هم نباید دلیل اصلی این ازدواج رو بدونن؟
-هیچ کس نباید چیزی بدونه...هیچ کس...
به قدری از شنیدن آن کلمات آشفته و ناراحت شدم که حد نداشت.تنها چیزی که توانستم بر زبان بیاورم این بود:
-لطفا از اینجا برو...الان فقط دلم می خواد تنها باشم.
هیون جونگ کمی در سکوت نگاهم کرد و بعد بدون اینکه چیزی بگوید رفت.هنوز چیزی از رفتنش نگذشته بود که برایم اس ام اسی با این مضمون فرستاد:
-تا پس فردا وقت داری فکر کنی...منتظر جوابت هستم...
با حرص گوشیم را به کناری انداختم.باید چه کار می کردم؟


                                    ****************************************

بعد از ظهر بود و از زمانی که هیون جونگ رفته بود همان جا  نشسته بودم و به مسائل پیش آمده فکر می کردم.بالاخره وقتی به خاطر گرسنگی صدای شکمم درآمد به ساعت نگاه کردم و با ناباوری گفتم:
-وای،ساعت 4 شده،حتی ناهارم نخوردم...یعنی 6 ساعته که اینجا نشستم؟باورم نمیشه...
برای درست کردن رامن از جایم بلند شدم و هنوز پایم به آشپزخانه نرسیده بود که موبایلم زنگ خورد...
-الو؟
-آخه چرا بدون اینکه برنامه ی ما رو بپرسی مهمون دعوت کردی؟
-سوومیا...راجع به چی داری صحبت می کنی؟
-نکنه اس ام اسی که صبح فرستادی سرکاری بود؟
بعد از کمی فکر کردن تازه یادم آمد که صبح همه را برای فردا دعوت کرده بودم.
-آآآآ...تازه فهمیدم چی داری میگی...حالا چی شده مگه؟
-هیچی...هم من هم یونگ سنگ فردا تا دیروقت کار داریم و نمیتونیم بیایم اونجا...
-اشکال نداره...حالا دفعه ی بعد قبلش با شماها هماهنگ میکنم...راستی ببینم...تو میخوای تمام مدت بارداریت بری سر کار؟
-تا وقتی که بتونم آره...آخ...شاگردام رفتن سر کلاس...من باید برم نایونگ...فردا شب با اون چهارتا بهتون خوش بگذره...

وقتی سوومی قطع کرد فکرم بیشتر از قبل مشغول شد...شاید سوومی بروز نمی داد اما این حقیقت که سوومی و یونگ سنگ برای نگه داشتن زندگیشان در سطح قابل قبول باید خیلی کار می کردند حقیقتی غیر قابل انکار بود.وگرنه اگر نیاز نبود،سوومی حداقل در دوران بارداری استراحت می کرد.
یعنی اگر من با هیون جونگ ازدواج می کردم همه چیز حل می شد و سوومی واقعا به زندگی ای که لیاقتش را داشت می رسید؟

                    *************************************************
روز بعد از صبح تا زمانیکه پسرها بیایند صدبار از دعوت کردن آن ها پشیمان شدم.در آن وضعیت که باید تصمیم مهمی را می گرفتم،تصمیمی که شاید اصلا باب میلم نبود دیگر حوصله ای برایم باقی نمانده بود.اما به غیر از تظاهر به خوب و شاد بودن چه کار میتوانستم بکنم؟


                                                  **************************

در خانه را که باز کردم کیوجونگ تنها پشت در ایستاده بود.با تعجب گفتم:
-پس بقیه کجان؟
-امروز هرکدوممون یه کاری داشتیمو نشد همه باهم بیایم...
-که اینطور...

وقتی کیوجونگ نشست به آشپزخانه رفتم تا چیزی برای پذیرایی از او بیاورم...چقدر تنها بودن با او برایم سخت بود...ای کاش بقیه زودتر می رسیدند.
نوشیدنی را روی میز جلوی کیوجونگ گذاشتم و خودم هم نشستم.اگر او از چیزی که پیش آمده بود باخبر می شد چه عکس العملی نشان می داد...اصلا ازدواج کردن برایش مهم بود؟ چه می شد اگر من هم مثل هر کس دیگری پله های عشق را طی می کردم و می توانستم به کسی که دوستش داشتم برسم؟ای کاش مجبور نبودم آن تصمیم سخت را بگیرم...باز اگر همه میتوانستند از ماهیت واقعی آن تصمیم باخبر شوند شرایط فرق می کرد...
صدای کیوجونگ باعث شد تا به او نگاه کنم.
-دقت کردی بیشتر وقتا توی فکری نایونگ؟
-وقتایی که یه موضوعی ذهنمو مشغول کنه اینطوی میشم...
-خب الان چه چیزی فکرتو مشغول کرده؟
-چیز خیلی مهمی نیست...
-یه وقت هیونگ جون که دوباره چیزی نگفته؟
با اشاره ی کیوجونگ به این مساله یاد هیونگ جون افتادم...پیشنهاد هیون جونگ آن قدر فکرم را مشغول کرده بود که اتفاقات گذشته به نظرم خیلی دور می آمدند...ای کاش حالا هم دغدغه ام رفتار هیونگ جون بود.
-نه...هیونگ از اون روزی که جواب رد شنید دیگه چیزی نگفته...فکر می کردم بیشتر از این حرفا ناراحت بشه...
-شایدم ناراحت شده اما زیاد بروز نداده...
-در هر صورت برام مهم نیست...چون اصلا رفتاراشو دوست ندارم...
-هنوزم در مورد ازدواج همونطوری فکر میکنی؟
هنوز جوابش را نداده بودم که زنگ در به صدا آمد و جونگ مین و هیونگ جون از راه رسیدند.با آمدن آن ها و بعد  از اینکه کمی گفتیم و خندیدیم کمی ذهنم آرام تر شد اما زمانی که هیون جونگ رسید دوباره یاد همه چیز افتادم و بعد از آن تمام رفتارهایم فقط  به خاطر حفظ ظاهر بود.


                                       ************************************


در رستورانی که من از قبل در نظر گرفته بودم نشسته بودیم و منتظر بودیم تا سفارش هایمان را بیاورند.از عمد کنار هیون جونگ نشسته بودم تا خیلی با او چشم در چشم نشوم.دوست داشتم حالا که در آن جمع بودم تا جایی که می شود به فردا فکر نکنم.
هیونگ جون و جونگ مین مشغول سر و کله زدن با همدیگر بودند.من و کیوجونگ به آن ها میخندیدم و هر از گاهی در صحبت هایشان شریک می شدیم.هیون جونگ هم در سکوت مشغول نگاه کردن چیزی در موبایلش بود.هیونگ جون یک دفعه گفت:
-پس چرا غذا رو نمیارن؟گرسنه مه...
جونگ مین گفت:
-هنوز پنج دیقه نشده که سفارش دادیم...طول میکشه دیگه...
-پس بیاید تا غذا بیاد بازی کنیم...
ابروهایم را کمی بالا بردم و به هیونگ جون گفتم:
-بازی؟وسط رستوران؟
-آره...بازی آرزو..
پرسیدم:
-بازی آرزو دیگه چیه؟
هیونگ جون با هیجان گفت:
-همه سکوت می کنند و یک نفر تا سه میشماره...با شماره ی سه هرکس اسم کسی رو که دوست داره آرزوشو بدونه میگه و اسم هرکس بیشتر تکرار شد اون یه نفر آرزوشو میگه...
لب هایم را برچیدم و گفتم:
-پس به جای بازی آرزو بگو بازی فضولیه دیگه...
-آره دیگه...یه جورایی حس کنجکاوی آدم هم درگیر میشه...خب حالا تا سه میشمارم...زود اسم فرد مورد نظر رو بیارید تو ذهنتون...یک...دو...سه!
سریع گفتم:
-کیوجونگ...
جونگ مین و کیو جونگ یک صدا گفتند:
-هیون جونگ...
اما خود هیون جونگ و هیونگ جون یک صدا اسم من را گفتند.
خندیدم و گفتم:
-دست فضولام رو شد...
جونگ مین گفت:
-خوش به حال منو هیونگ جون که فضول نداریم...
نگاهش کردم و با لحن معناداری گفتم:
-حالا نوبت شما دو تا هم میشه...خوشبختانه بازیش یه جوریه که هیچ کس نمیتونه قصر در بره...
هیونگ جون گفت:
-نه دیگه...مزه ش به همون یکی دو نفر اوله...خب حالا چون نایونگ و هیون جونگ به طور مساوی رای آوردن به ترتیب آرزوهاشونو میگن..هیون اول تو بگو...
هیون جونگ گفت:
-من یه آرزو دارم که خودتون به زودی ازش باخبر میشین...البته اگر به تحقق برسه!!!
هیونگ جون که معلوم بود از کنجکاوی کلافه شده است با صدای بلندی گفت:
-اااه...هیووون...آرزوتو مشخص بگو دیگه!
جونگ مین ضربه ای به او زد و گفت:
-یاا...یواش تر حرف بزن...فضولیتو کنترل کن...آبرومون جلو مردم رفت...
هیون جونگ که مطمئن بودم جمله ی دومش از عمد و غیر مستقیم خطاب به من بوده است با لحن پیروزمندانه ای گفت:
-حتما که نباید آرزو واضح باشه...همینی که گفتم!
قبل از اینکه هیونگ جون دوباره اعتراض کند جونگ مین گفت:
-خب نایونگ...حالا تو آرزوتو بگو...
کمی به فکر فرو رفتم...واقعا چه آرزویی داشتم؟خودم هم نمی دانستم...باید آرزویی را می گفتم که خیلی هم شخصی نباشد...یاد فکری که از پارسال به ذهنم رسیده بود افتادم...همینطور که فکر می کردم هیونگ گفت:
-سوال المپیاد که نیست...زودباش بگو دیگه!
با تعجب نگاهش کردم و جونگ مین گفت:
-بهش توجه نکن نایونگ...وقتی بحث فوضولی وسط باشه این رتبه ی اوله...
سری تکان دادم و گفتم:
-خب...راستش...من هیچ وقت آرزوی خاصی نداشتم...فقط از روز اولی که به کافه بارانی رفتم یه جورایی عاشق اونجا شدم و همیشه به این فکر میکنم که ای کاش یه روزی من صاحب اونجا باشم...
کیوجونگ که تا آن موقع فقط به حرف هایمان گوش کرده بود گفت:
-چه آرزوی جالبی...
بقیه هم حرف او را تایید کردند.فرصت را مناسب دیدم و گفتم:
-کیو جونگ من اسم تو رو گفتم...پس میشه تو هم آرزوتو بگی؟
نمیدانم چرا بعد از سوال من بقیه سکوت کردند و سرشان را پایین انداختند.چهره ی کیوجونگ هم رنگ غم گرفت.دوباره گفتم:
-حرف بدی زدم؟نمیخواستم ناراحتتون کنم...
همه همانطور در سکوت بودند تا اینکه کیوجونگ گفت:
-خب...آرزوی من اینه که یه خانواده داشته باشم...وقتی دوازده سالم بود مادرم فوت شد...پدرم هم چند سال پیش مریض شد و من و خواهر کوچیکترمو تنها گذاشت...الانم خواهرم به شدت مریضه.همیشه آرزو داشتم که میتونستم یه خانواده ی شاد داشته باشم و کنارشون زندگی کنم.

شدیدا از سوالی که پرسیده بودم پشیمان شدم و حالا دلیل سکوت بقیه را می فهمیدم.دنبال کلماتی میگشتم تا فضا را عوض کنم که غذاهایمان را آوردند و خوشبختانه دوباره جو به حالت قبل برگشت.

                                         ************************************
 وقتی از پله های سنگی جلوی در ورودی رستوران پایین می آمدیم احساس خاصی به سراغم آمد...احساس می کردم دوست ندارم از بقیه خداحافظی کنم...شاید ناخودآگاه از تنها شدن و تصمیم گرفتن راجع به پیشنهاد هیون جونگ فرار می کردم...اما بعد از اینکه پسرها از شام آن شب تشکر کردند و صمیمانه از هم خداحافظی کردیم مجبور شدم تا دوباره با تنهایی و افکاری که به سراغم می آمدند روبه رو شوم...
                                    ****************************************
آن شب اصلا نخوابیدم...نزدیکی های صبح در حالیکه بالاخره تصمیمم را گرفته بودم به خواب رفتم...اما فقط برای دو ساعت. اولین کاری که بعد از بیدار شدن انجام دادم این بود که به هیون جونگ زنگ زدم و گفتم باید ببینمش.او هم آدرسی را برایم فرستاد و از من خواست که به آنجا بروم.

وقتی به آدرسی که هیون جونگ به من داده بود رسیدم خودم را مقابل در خانه ای یافتم که از ظاهر آن معلوم بود متعلق به افراد ثروتمندی است...یعنی هیون جونگ آدرس خانه اشان را به من داده بود؟
زنگ زدم و بلافاصله در باز شد...همین که قدم به حیاط خانه گذاشتم با صحنه ی عجیبی روبه رو شدم.تمام حیاط خانه پر بود از برگ های خشکی که از درختان افتاده بودند و به نظر می رسید از مدت ها قبل آن جا انباشته شده اند.حتما صاحب خانه از آن دسته آدم هایی بود که حتی سالی یک بار هم به حیاط خانه اش نمی رسید و انباشته شدن برگ هایی که مربوط به فصول گذشته بودند برایش اهمیتی نداشت.
حیاط خانه بسیار طویل بود و چند دقیقه ای طول کشید تا به در اصلی ساختمان رسیدم.هیون جونگ در آستانه ی در ایستاده بود و نگاهم می کرد.
به محض دیدنش پرسیدم:
-چرا منو به خونه تون دعوت کردی؟
-بیا داخل خودت متوجه میشی...
وارد خانه شدم و با ناباوری همه جا را از نظر گذراندم...روی تمام وسایل خانه پارچه های سفید کشیده شده بود و کف خانه به قدری خاک گرفته بود که رد کفش ها به راحتی روی آن مشخص می شد.
به وسط سالن که رسیدم برگشتم و به هیون جونگ که پشت سرم می آمد نگاه کردم.
-اینجا کجاست هیون جونگ؟
سوالم را با مطرح کردن سوال دیگری بی جواب گذاشت...
-تصمیمتو گرفتی؟
بالاخره لحظه ای که با آن تمام روزهای آینده ی زندگی ام را رقم زده بودم فرا رسید و باید جوابش را می دادم...
همانطور که وسط سالن ایستاده بودم به بند کیفی که از شانه ام آویزان بود چنگ زدم و با صدایی تقریبا آهسته گفتم:
-من باهات ازدواج میکنم هیون جونگ...


_____________________________________________________________________________________


از قسمت بعد ماجراهای جدیدتری شروع میشه...






طبقه بندی: D'amour ou D'amitié،

تاریخ : سه شنبه 11 شهریور 1393 | 09:59 ب.ظ | نویسنده : Roya | نظراااااااااای قشنگ قشنگ...

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی