تبلیغات
The Candles - D'amour ou d'amitié-épisode 18


  بچه ها سلام...
 هرجور شده داستانو براتون آوردم و الان دارم از خستگی غش میکنم...
کم وکاستی ها رو به بزرگی خودتون ببخشید ...



  








همانطور که وسط سالن ایستاده بودم به بند کیفی که از شانه ام آویزان بود چنگ زدم و با صدایی تقریبا آهسته گفتم:
-من باهات ازدواج میکنم هیون جونگ...

بعد از شنیدن آن جمله انگار که باری از روی دوش او برداشته شده باشد نفس راحتی کشید و بعد گفت:
-می دونم که گرفتن این تصمیم برات سخت بوده اما در هر صورت ممنونم...
-حالا میشه بگی اینجا کجاست؟
-اینجا خونه ی سوومیه!خونه ای که سوومی از بچگی به همراه پدر ومادرش توش زندگی می کرده!
تمام خانه را از نظر گذراندم و با تعجب گفتم:
-جدی میگی؟من فکر می کردم پدرت همه ی اموال سوومی رو گرفته...
-درسته...همه ی اموال و دارایی های عمو در حال حاضر دست پدرمه...اما این خونه فرق میکنه...پدرم بعد از مرگ برادرش تمام دارایی های اون و حتی این خونه رو هم برای خودش برداشت و اجازه نداد هیچی به سوومی برسه،اما به اصرار وکیل پدر سوومی که در مقابل پول زیادی تسلیم خواسته ی پدرم شده بود این خونه به فروش نرفت.
اون وکیل بعد از اینکه پول زیادی رو از پدرم گرفت به سوومی خیانت کرد و همه چیز رو به پدرم بخشید اما به خاطر اینکه عذاب وجدان نداشته باشه از پدر خواست تا این خونه رو نگه داره.پدر هم که دید فروختن یا نفروختن این خونه تفاوتی در ثروتش ایجاد نمیکنه اینجا رو دست نخورده نگه داشت.
از صحبت های هیون جونگ قلبم به درد آمده بود و احساساتم  نسبت به زندگی سوومی و خانه ای که در حال حاضر در آن بودم بر انگیخته شده بود.با صدایی آرام پرسیدم:
-چرا از من خواستی بیام اینجا؟
- به خاطر اینکه تو ببینی با قبول کردن پیشنهاد من چه چیز بزرگی رو میتونی به سوومی برگردونی...در واقع تمام خاطرات از دست رفته ش با برگشتن به این خونه زنده میشن...
در جوابش چیزی نگفتم اما مطمئن بودم که سوومی از برگشتن به این خونه واقعا خوشحال می شد.

از خانه بیرون رفتم و وارد حیاط شدم...آرام و آهسته قدم بر میداشتم...بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم متوجه شدم که هیون جونگ در را قفل کرد و دنبالم آمد...
-نایونگا؟نظرت چیه بریم یه جا و بیشتر با هم صحبت کنیم؟
همانطور که به روبه رویم نگاه می کردم و به راه رفتن ادامه می دادم گفتم:
-بریم...اتفاقا باهات حرف دارم...

                                         ************************

همین که پشت میز همیشگی در کافه بارانی نشستم،هیون جونگ هم روبه رویم نشست و بی مقدمه گفت:
-اول تو شروع کن.
دستهایم را به هم قفل کردم و روی میز گذاشتم...خیلی راحت نگاهم را به او دادم و گفتم:

-ببین من پیشنهادتو قبول کردم اما باید یه سری چیزا رو روشن کنم...اول اینکه من کیوجونگ رو دوست دارم و تنها کسی که در طول زندگیم تونسته به دل من بشینه کیوجونگ بوده...
تو نباید از من توقع داشته باشی که بتونم دوستت داشته باشم یا اینکه به کیوجونگ فکر نکنم...من فقط به خاطر سوومی و به خاطر اینکه تو این شرایط هیچ راه دیگه ای نیست دارم به این کار تن میدم....
یه چیز دیگه رو هم که باید بدونی اینه که تو اصلا ایده آل من برای ازدواج نیستی،پس توقع رفتار خاصی رو از من نداشته باش...نهایتا میتونم باهات مثل قبل که دوستای معمولی بودیم رفتار کنم.
میدونم حرفام رک و شاید یه کم بی رحمانه بود اما باید بهت میگفتمشون.

با اینکه ناراحت شدن یا نشدن او برایم مهم نبود به او نگاه کردم تا عکس العملش را بعد از شنیدن حرفهایم ببینم...در سکوت و همانطور که خیلی آرام به من خیره شده بود به حرف هایم گوش می داد و بعد از تمام شدن صحبتم با لحنی بسیار معمولی گفت:
-من هیچ کدوم از اینایی که گفتی رو ازت توقع ندارم...من خوب میدونم که تو کیوجونگ رو دوست داری و از اینکه مجبوری اینکار رو انجام بدی اصلا خوشحال نیستم...مطمئن باشوقتی به هدفمون رسیدیم و همه چیز حل شد خودم همه چیز رو به حالت قبل بر میگردونم وحتما برای کیوجونگ همه چیز رو توضیح میدم.اینو جدی میگم...

از صحبت هایش تعجب کردم...فکر نمی کردم که آن حرف ها را بشنوم و همیطور از ته دل از درک بالای او ممنون بودم،اما نمی دانم چرا مایل نبودم در ظاهر رفتاری ناشی از قدردانی نشان بدهم.پس خیلی عادی گفتم:

-این خیلی خوبه که موضعمونو از الان مشخص کردیم.پس از این به بعد اگه جلوی بقیه از جانب من رفتاری دیدی بدون که چیزی جز ظاهرسازی نیست...
-اوهوممم...تو هم همینطور...
پیش خدمت آمد تا سفارش هایمان را بگیرد.هیون جونگ از من پرسید:
-چی میل داری؟
با بی میلی جواب دادم:
-نمیدونم،هرچی خودت دوست داری سفارش بده...
رو به پیش خدمت گفت:
-دوتا قهوه فرانسه لطفا..
وقتی پیش خدمت رفت گفتم:
-برنامه ی عروسی چیه؟
-خب..راستش...نظرت چیه که عروسی نگیریم؟
-چرا؟
-من ترجیح میدم یه مراسم خیلی ساده توی کلیسا داشته باشیم و بعد هم به عنوان مثلا ماه عسلمون بریم مسافرت...
-همممم...برای من فرقی نمیکنه...باشه...
-پس بیا امروز بریم به بقیه همه چیو بگیم تا کارا زودتر پیش بره...
سرم را به نشانه ی موافقت تکان دادم و دیگر چیزی نگفتم...درست است...رابطه ای بسیار سرد و متفاوت بین من و هیون جونگ جریان داشت...
   

                             *******************************

وارد اتاقی که پدر هیون جونگ در آن بستری بود شدیم.پدرش بسیار جوان تر از یک مرد شصت ساله به نظر می رسید و با اینکه مریض بود بسیار مرتب و آراسته در تختش نشسته بود...خانمی هم که از شباهت زیادش به هیون جونگ معلوم بود مادرش است روی صندلی کنار تخت او نشسته و در سکوت مشغول ماساژ دادن دست های همسرش بود.
بعد از اینکه به آنها نزدیک شدیم هیون جونگ بلند گفت:
-مادر...پدر...نایونگ همراه من اومده تا شما باهاش آشنا بشین...
بعد از این جمله نزدیک تخت رفتم و تعظیم کردم.
-سلام...هان نایونگ هستم.
پدر و مادر هیون جونگ خیلی معمولی جوابم را دادند و چیزی بیشتر از یک سلام معمولی نگفتند.من که از رفتار آن ها یکه خورده بودم در دل گفتم:
-اوه اوه...عجب پدر و مادری..بیچاره هیون جونگ و بیچاره سوومی که اینا طرف حسابش بودن!
سرم را پایین انداختم و دوباره کنار هیون جونگ ایستادم.پدر هیون جونگ تنها جمله ای که به او گفت این بود:
-هر وقت به طور رسمی زن و شوهر شدین بیا که طبق قرارمون عمل کنیم...
همین!فقط همین جمله را به هیون جونگ گفت و به همسرش اشاره کرد تا دوباره دست هایش را ماساژ بدهد.هیچ ایده ای در مورد رفتار آن ها نداشتم و در سکوت به همراه هیون جونگ از اتاق بیرون رفتیم.

                                                        
در راهروی بیمارستان میرفتیم که هیون جونگ گفت:
-امیدوارم از رفتارشون دلخور نشده باشی...فکر میکنم هم از سوومی و هم از بقیه ی بچه ها راجع بهشون شنیده باشی...پس توقعی ازشون نداشته باش...درسته که پدرم و مادرم هستن اما متاسفانه عشق به پول و ثروت از اونا آدمای مغروری ساخته...حتی...
قبل از اینکه جمله ی بعدیش را بگوید گفتم:
-اصلا لازم نیست چیزی رو توضیح بدی...خودم متوجه همه چیز شدم...


                                       ******************************


بعد از آن به خانه ی من رفتیم تا به پدر و مادر این موضوع را بگوییم.
خوشبختانه صحبت با آنها زیاد سخت نبود.حتی یا ساده گرفتن مراسم عروسی هم مخالفتی نکردند.فکر میکنم بعد از عروسی سوومی مادر حسابی برای پدر از پسرها تعریف کرده بود و پدر به خاطر داشتن آمادگی قبلی و همین طور رفتار برازنده ی هیون جونگ از همان پشت لب تاب خیلی بهتر از آن چیزی که تصور می کردم رفتار کرد. 
انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا آن اتفاق بیافتد...حتی پدر ومادر تعجب نکردند که من چگونه آن قدر سریع تصمیم به ازدواج گرفته ام...همه چیز عجیب بود...خیلی عجیب.
بعد از اینکه با پدر و مادر خداحافظی کردیم و ارتباطمان قطع شد هیون جونگ گفت:
-حالا فقط بچه ها میمونن که بهشون بگیم..موافقی عصر بهشون بگیم؟
از فکر اینکه کیوجونگ این خبر را می شنید دلشوره به سراغم آمد و با ناراحتی گفتم:
-ای کاش مجبور نبودم به کبوجونگ بگم...
-لازم نیست تو چیزی بگب...من به همه می گم..تو فقط بعد از ظهر با من به خونه ی جونگ مین بیا از همه میخوام که اونجا جمع بشن...

                                  ******************************
از استرس نتوانستم ناهاری که هیون جونگ از بیرون گرفته بود را بخورم و بعد از غذا هیون جونگ همان جا ماند و با من در مورد برنامه هایی که در پیش رو داشتیم صحبت کرد و سعی می کرد به هر نحوی فکر مرا درگیر کند تا استرس نداشته باشم و در همان حال از همه خواست تا به خونه ی جونگ مین بیایند...

زمان سریع گذشت و بالاخره لحظه ای فرا رسید که همگی روی راحتی های ساده و اسپرت سفید رنگ آپارتمان جونگ مین نشسته بودیم و فضای شاد و بگو و بخند به وجود آمده بود...
من کنار سوومی نشسته بودم اما فکرم آن جا نبود و فقط لبخندی بر لب داشتم تا رفتارم جلب توجه نکند...
بالاخره وقتی هیون جونگ چند سرفه ی کوتاه کرد به خودم آمدم و فهمیدم که لحظه ی موعود فرا رسیده است.
هیون جونگ با این جمله شوخی و خنده را متوقف کرد...
-بچه ها...من میخوام یه چیزیو بهتون بگم که شاید براتون غیر منتظره باشه...
یونگ سنگ گفت:
-یعنی خبرت غیر منتظره تر از خبر بابا شدن منه؟
جونگ مین در جواب یونگ سنگ گفت:
-اون که جزو خبرای غیرمنتظره حساب نمیشه...چون چیز عجیبی نبود...
 دوباره بحث  به سمت شوخی می رفت که که هیون جونگ این بار گفت:
-چیزی که میخوام بگم کاملا مهم و جدیه...پس لطفا یه پنج دیقه شوخی رو تعطیل کنید..
سکوت شد و هیون جونگ بعد از از نظر گذراندن چهره ی پراسترس من گفت:
-من دارم ازدواج میکنم...
آب دهانم را قورت دادم و به همه نگاه کردم...بعد از چند لحظه  که همه چهره ی همه متعجب شد سوومی گفت:
-چی؟ازدواج؟!!!
هیونگ جون هم به دنبالش گقت:
-فکر نمیکنی اینجوری یه کم شوکه کننده ست؟خب قبلش یه آمادگی بده بعد بگو...
جونگ مین بلافاصله پرسید:
-خب حالا قبل از هر چیز بگو ببینم طرف کی هست؟
هیون جونگ مکث کوتاهی کرد و این بار بدون توجه به چهره ی من که نگاه کند گفت:
-نایونگ!
سرم پایین بود و بعد از گفتن اسم من نگاه سریع همه را روی خودم احساس کردم...چهره ی همه را از نظر گذراندم...هیونگ جون با دلخوری نگاهم می کرد...یونگ سنگ و جونگ مین تعجب در چهر هایشان موج می زد.از چهره ی سوومی هیچ چیز نمی خواندم حتی یک خوشحالی کوچک... هیون جونگ منتظر بود تا عکس العمل ها را ببیند...
منتظر شنیدن صحبتی از سمت آن ها بودم که با کیوجونگ که به من خیره شده بود چشم در چشم شدم...خیال می کردم مانند همیشه با لبخند شیرین و دلگرم کننده ی او روبه رو میشوم اما در کمال ناباوری به آرامی لب هایش را برچید و نگاهش را از من گرفت...
گیج و سردرگم بودم و دلیل هیچ کدام از رفتارها را نمی فهمیدم..

-----------------------------------------------------------------------------------------------

به نظرتون دلیل رفتار بقیه چیه؟









طبقه بندی: D'amour ou D'amitié،

تاریخ : سه شنبه 18 شهریور 1393 | 12:54 ق.ظ | نویسنده : Roya | نظر بدین که فقط به عشق شماها نوشتم...

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی