تبلیغات
The Candles - Five Great Love - EP 55 - The End - part 1





سلاااااااااااااااااام
خوبید بچه ها؟ من اصلا خوب نیستم .............

این داستان تموم شد ............. نوموخوام... سر گذاشتن این پست خیلی اذیت شدم. این اولین داستان من بود و من با این داستان کلی خاطره دارم. کلی دوست پیدا کردم. دلم نمیخواست تموم بشه ولی هر داستانی یه پایانی داره. اینم پایان داستان من.

امیدوارم درک کنین که تموم کردن این داستان سخت بود به خاطر همین هفته پیش داستان رو نذاشتم به خاطر همین اینقدر این قسمت طولانی شد. سی و سه صفحه تایپ کردم. ولی با هر جمله اش اشک رختم. خلاصه اینکه این داستان رو خیلی دوست داشتم. همونطور که میبنید مجبورم دوپارته اش کنم.


آخر داستان هم براتون سورپرایز دارم هم یه هدیه به عنوان یادگاری از این داستان.

اسم این قسمت

" بارون خداحافظی "

اینم لینک آهنگش

Good bye Rain - JEON MINJU YUNA KIM










شماره جونگمین رو گرفت. هر چه منتظر شد کسی جواب نداد. صدای بوق ممتد تلفن نشون میداد که کسی پاسخگو نیست.
جونهی : حتما سر تمرینه. بذار براش پیام بدم.
" سلام جونگمین. خوبی؟ هر وقت بی کار بودی بهم زنگ بزن"
برای هیونگ جون هم یه پیام فرستاد.
" سلام هیونگ جون. چطوری؟ هر وقت تونستی بهم زنگ بزن. "
گوشیش رو روی میز گذاشت و به سمت کمد لباساش رفت تا لباس عوض کنه. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای گوشیش بلند شد. به هوای اینکه جونگمینه به سمت میز شیرجه زد و گوشی رو قاپید. با دیدن اسم هیونگ جون خشکش زد. تلفن رو جواب داد.
جونهی : الو
هیونگ : الو ... سلام جونهی خوبی؟
جونهی : سلام. من خیلی خوبم. عالیم.
هیونگ : خدارو شکر. خیلی خوشحالم که حالت خوبه. دیشب خیلی نگرانت شدم.
جونهی : بابت دیروز خیلی ازت ممنونم. ممنونم که کنارم بودی. ببخشید که دیشب نتونستم باهات حرف بزنم.
هیونگ : من کاری نکردم. مگه من دوستت نیستم؟
جونهی : هیچ دوستی مثل تو نیست. من خیلی خوش شانسم که دوستی مثل تو دارم. هیونگ جون مزاحم تمرینت نمیشم. برو به تمرینت برس
هیونگ : نه الان تمرین نمیکنیم. وقت استراحتمونه. منم تا پیامت رو دیدم بهت زنگ زدم.
جونهی : که اینطور. هیونگ جون ... جونگمینم داره استراحت میکنه؟
چیزی درونش فرو ریخت. حق با کیوجونگ بود.جونهی و جونگمین دیوانه وار عاشق هم بودن.اونقدر عشقشون بزرگ بود که بتونن همدیگه رو ببخشن.
هیونگ : داره با گوشیش بازی میکنه. میخوای باهاش حرف بزنی؟
جونهی : نه بهش پیام دادم. منتظر میمونم تا خودش بخواد باهام حرف بزنه.
هیونگ : باشه. هرجور دوست داری.
جونهی : خب دیگه من قطع میکنم تا بتونی استراحت کنی
هیونگ : اینکه حالت خوبه و اینقد خوشحالی بهم انرژی میده. خوشحالم که پدرت رو  پیدا کردی و به اون خونواده ای که لیاقتش رو داشتی رسیدی. اینو از طرف همه امون میگم.
جونهی : ازت ممنونم. از همه اتون ممنونم
هیونگ : بگو ببینم هنوزم خونه پدرتی ؟
جونهی : نه اومدم خونه خودمون.
هیونگ : باشه پس میبنمت. خداحافظ
جونهی : بای
گوشی رو دوباره روی میز گذاشت و کنار پنجره منتظر موند. منتظر موند بلکه جونگمین هم بهش زنگ بزنه و بالاخره بتونه باهاش صحبت کنه.غرق تماشای آسمون ابری بالای سرش بود. خاطراتش با جونگمین رو به یاد می آورد. خاطراتی که لبخند رو روی لبهاش مینشوند. به چند روز دیگه که تولدش بود فکر میکرد. تولد امسالش خیلی فرق داشت. پدرش کنارش بود. پسری که دوستش داشت. خواهرا و بردارایی که توی این مدت پیدا کرده بود. انگار تمام غم و غصه های زندگیش تموم شده بود و درای خوشبختی به روش باز شده بود. نگاهش رو از آسمون گرفت و به ساعت روی دیوار داد. نیم ساعت شده بود و از جونگ مین خبری نبود. کمی دلخور شد ولی ترجیح داد به این فکر کنه که سرش شلوغ بوده. گوشیش رو برداشت و پایین رفت. دخترا مشغول صحبت کردن راجع به تزئین درخت کریسمس بودن. به اونها ملحق شد و نظر میداد و هر از چندگاهی به صفحه گوشیش نگاه می انداخت ولی خبری نبود.
-----------------------------------------------------------------------------
تمرین که تموم شد به سمت گوشیش رفت. از ویبره ای که میرفت معلوم بود کسی داره بهش زنگ میزنه. به صفحه گوشی که نگاه کرد عکس جونهی رو دید. چی باید به جونهی میگفت. از کجا شروع میکرد. اصلا جونهی رو بخشیده بود. نه اون خیلی جونهی رو دوست داشت نمی تونست ازش دور باشه. اینقدر ذهنش مشغول شد که نفهمید تماس قطع شه و با صدای پیامی که براش اومد به خودش اومد. پیام از طرف جونهی بود. حالش رو پرسیده بود ازش خواسته بود تا بهش زنگ بزنه. ولی جونگمین هنوز آمادگی حرف زدن رو نداشت. هنوز تصمیم نگرفته بود که چی به جونهی بگه. سرش رو که بلند کرد متوجه هیونگ جون شد. از حرفهایی که میزد معلوم که داره با جونهی صحبت میکنه. بعد از اینکه صحبتاشون تموم شد و هیونگ جون تلفن رو قطع کرد، اولین نفر هیون جونگ ازش پرسید.
هیون : هیونگ جون .. جونهی بود؟
هیونگ : آره
هیون : حالش خوب بود؟
هیونگ : آره خیلی خوب بود. صداش خیلی خوشحال به نظر میومد.
کیو : خدا رو شکر که چیزی نشد
یونگ : بالاخره این دختر به آرامش رسید. پیش پدرش بود؟
هیونگ : نه پیش دخترا بود...
هیون جونگ پیش جونگمین نشست.
هیون : نمیخوای بهش زنگ بزنی و باهاش صحبت کنی؟
جونگ : الان نه هیون جونگ. نمیدونم چی باید بهش بگم. در ضمن مثل اینکه اون بدون من خوشحاله. دیگه باباش پیششه.
هیون : جونگمین باورم نمیشه داری به بابای جونهی حسادت میکنی. عشق و علاقه ی بین دختر و پدر با دوست داشتن یه پسر خیلی متفاوته. همون طور که اون بدون پدرش زندگی سختی داشته مطمئن باش بدون تو هم نمیتونه زندگی کنه. تو ندیدی اما من دیدم دیشب چه حالی داشت و مدام سراغ تو رو میگرفت. فکر میکرد بلایی سرت اومده.
جونگ : باشه قبول اون منو دوست داره ولی من بازم نمیدونم چی بگم و چی کار کنم...
هیون : جونگمین چرا همه چیزو برای خودت سخت میکنی؟ چرا از عشق برای خودت یه کوه میسازی؟ تو همه چیزو پیچیده میکنی؟ زنگ بزن و باهاش حرف بزن. بعدم واسه تولدش برین بیرون طبق برنامه ای که ریخته بودی. فهمیدی؟
جونگ : باشه
هیون جونگ از کنار جونگمین بلند شد تا با مربی رقصشون صحبت کنه. به صفحه گوشیش خیره شده بود. نمیدونست چی کار کنه. حرفای هیون جونگ رو تا حدودی قبول داشت ولی یه چیزی تو وجودش مانعش میشد تا درست تصمیم بگیره. از یه طرف دیدن جونهی با نامادریش و از طرف دیگه پیدا شدن پدر جونهی. احساس ضعیفی ته قلبش وجود داشت که دلایل زیادی برای بودن جونهی با نامادریش می آورد. دلایل قانع کننده. همین حس بود که بهش میگفت اونقدر جونهی رو دوست داره که ببخشتش. اما در برابر حسی که داشت تو وجودش ریشه میکرد این حس خیلی ضعیف بود. از ضد و نقیضای درونش خسته شده بود. صندوق پیاماشو باز کرد و پیامی برای جونهی فرستاد.
" من امروز سرم شلوغه. فردا صبح زود قبل از اینکه برم تمرین باهم صحبت میکنیم. "
گوشیش رو خاموش کرد و روی صندلی گذاشت. تقریبا وقت استراحت تموم شد. از جاش بلند شد و جلوی آینه سراسری سالن تمرین ایستاد و مشغول شد.
------------------------------------------------------------------------------------------------
درختی رو که میخواستن سفارش داده بودن. قرار بود عصر درخت رو براشون بیارن. تصمیم گرفتن برای خرید تزئینات بیرون برن و بعد از خرید ناهار بخورن.
جلوی فروشگاه نگه داشتن و برای خرید پیاده شدن. قبل از پیاده شدن برای جونهی پیامی اومد. هیورین و تائه هی زودتر داخل شدن. جونهی با دیدن پیام قیافه اش رو در هم کشید.
جونهی : همین ... فقط همین.......
چوهی که متوجه ناراحتی جونهی شد پیشش رفت.
چوهی : چیزی شده جونهی؟
جونهی : چوهی دیشب جونگمین خیلی حالش بد بود؟
چوهی : آره. هیون جونگ میگفت همش اسم تو رو میبرده.
جونهی : حتما چون مست بوده اینجوری میکرده
چوهی : چی شده؟
جونهی : هیچی بهش پیام داده بودم و ازش خواسته بودم بهم زنگ بزنه ولی در جوابم فقط یه پیام خشک و خالی داده که سرش شلوغه و فردا حرف میزنیم.
چوهی : شاید واقعا سرش شلوغه
جونهی : فکر نکنم چون نه لیدره نه طراح رقص که سرش شلوغ باشه. فرق اون با هیونگ جون چیه که هیونگ جون 45 دقیقه پیش زنگ زد و اون نزد. زنگ نزد اشکال نداره انقدر نگرانم نبود که حالم رو بپرسه؟
چوهی : حتما حواسش نبود. ذهنش درگیر اجراهاشونه. آروم باش و بذار هروقت دیدیش با آرامش باهاش حرف بزن. و البته بهش یکم حق بده چون اون تو رو با نامادریش دیده.
جونهی : میدونم چوهی ولی درد اصلی جونگمین این نیست. هر چی هست من نمیدونم ولی بالاخره میفهمم.
چوهی : فعلا بیا بریم پیش بقیه
هردو به داخل رفتن. تا ظهر مشغول خرید بودن و بعد از خرید هم برای ناهار به یه رستوران رفتن. عصر بعد از آوردن درخت دخترا مشغول تزئینش شدن.غروب شده بود که تقریبا کار تزئین درخت تموم شد. تلفن جونهی به صدا در اومد.
جونهی : الو
گو : الو دخترم
جونهی : سلام بابا
گو : سلام دختر خوشگل خودم. داری چی کار میکنی؟
جونهی : داریم با دخترا درخت کریسمس رو تزئین میکنیم
گو : چه خوب. من هنوز درخت سفارش ندادم
جوهی : خب فر دا سفارش بده باهم تزئینش میکنیم
گو : حتما. جونهی دخترم امشب با دوستات شام بیاین اینجا. هم دخترا هم پسرا.
جونهی : پسرا سرشون خیلی شلوغه تا آخر شب تمرین دارن. دخترا رو نمیدونم.
گو : پس با دخترا بیایید اینجا. یه دستور از طرف رئیستونه
جونهی : چشم رئیس
گو : منتظرتونم
گوشی رو قطع کرد و رو به دخترا گفت.
جونهی : دخترا رئیس احضارتون کرده
هیورین: نههههههههه ..... باید بریم شرکت.. این ساعت ....
تائه هی : ما که خیلی خسته ایم نمی شد با بابات صحبت کنی نریم؟
جونهی : قرار نیست بریم شرکت. واسه شام خونه پدری دعوت شدین
چوهی : اوه اوه .... از این به بعد میتونیم ولخرجیای رئیسو ببینیم
جونهی : فکر نکنین چون بابای من رئیسمونه میتونین از زیر کار در برینا. این شامم فقط به خاطر آشنایی بابام با دوستای منه.
تائه هی : خب حالا
چوهی : دخترا بدویید آماده شید بریم...
همگی به منزل آقای گو رفتن.آقای گو با خوشرویی ازشون استقبال کرد. میز بزرگ  و رنگارنگی رو برای اونها تدارک دیده بود. همین طور که باهم حرف میزدن مشغول خوردن غذا شدن. برای هرکدومشون این شام فوق العاده لذت بخش بود. بعد از شام همگی به نشیمن رفتن و آقای گو چندین آلبوم رو به دست اونها داد. آلبومهایی که با عکسهای مختلف جونهی پر شده بود. حتی دخترام تو عکسا بودن. عکسایی که معلوم بود از دور و بدون هماهنگی از اونا گرفته شده. جونهی نگاه بارونیش رو به پدرش که مثل خودش گریه میکرد داد. دیر وقت بود که دخترا به خونه برگشتن. همزمان پسرام از تمرین برگشته بودن.
هیون : به به خانوما تا حالا کجا بودین؟
چوهی : خونه پدر جونهی برای شام دعوت بودیم.
جونگمین نگاهی به چهره خوشحال جونهی کرد. بازم اون حس اذیتش میکرد. مثل خوره به جونش افتاده بود. هیون جونگ به چوهی اشاره کرد که با دخترا بالا برن و جونهی و جونگمین رو تنها بذارن. با اشاره هیون جونگ و چوهی همه بالا رفتن و اون دوتا رو تنها گذاشتن. هردو تنها شده بودن ولی سکوت سنگینی بینشون حاکم شده بود. حتی بهم نگاهم نمیکردن. جونهی به ماشین خودشون و جونگمین هم به ماشینشون تکیه داده بود. هیچ کدوم قصد شکستن سکوت رو نداشتن. بالاخره جونگمین سکوت رو شکست.
جونگ : با پدرت خیلی خوش میگذره نه ؟
جونهی : آره خیلی. جونگمین من خیلی خسته ام. بهتره همون صبح حرف بزنیم.
جونگ : پس درست حدس میزدم تو میخواستی از عشقم نسبت خودت سو استفاده کنی
جونهی : جونگمین بازم داری اشتباه برداشت میکنی. تو نذاشتی برات توضیح بدم. من میخواستم مطمئن بشم که پدرت دوستت نداره و اگه دوستت داره باهم آشتی تون بدم. میدونم اون روز من زیاده روی کردم. ولی تو هم بی تقصیر نبودی. امروزم که .....
جونگ : امروز چی؟
جونهی : پیامی که امروز دادی.... میدونم موقعی که بهت پیام دادم بی کار بودی ولی بهم زنگ نزدی. اشکال نداره ولی پیامی که دادی.. حتی حالم رو نپرسیدی. کاری که هیونگ جون انجام داد.
جونگ : هیونگ جون ..... بابات ..... تا اینا کنارت هستن دیگه به من نیازی نداری ....
جونهی : جونگمین ...... بازم داری دچار سوتفاهم میشی .... بهتره بعدا بزنیم. الان به اندازه کافی از دست هم عصبانی هستیم. بذار هر وقت آروم شدیم حرف میزنیم.
جونگ : باشه. روز تولدت 5 روز دیگه اس. اون روز میریم بیرون و باهم حرف میزنیم. تا اون روز هم من سرم خلوت میشه هم خوب فکر میکنیم. خوبه؟
جونهی : عالیه
بینشون آتش بس اعلام شده بود. باز هم عشق. عشق بینشون حکمرانی میکرد و آرومشون میکرد. هردو در سکوت بالا رفتن و وارد خونه هاشون شدن. به سمت اتاقش رفت. چند دقیقه بعد  چوهی وارد اتاقش شد.
چوهی : خب خانوم عاشق باهم آشتی کردین؟
جونهی : نه راستش هنوز از دست هم ناراحت و عصبانی بودیم. قرار شد تا روز تولدم فکر کنیم. با اینکه از دست هم عصبانی بودیم ولی نتونستیم همدیگه رو ناراحت کنیم.
چوهی : خوبه اینجوری میتونین خوب فکر کنین.
------------------------------------------------------------------
هیون جونگ توی نشیمن منتظرش بود.
هیون : باهاش حرف زدی؟
جونگ : آره ولی قراره بازم فکر کنیم
هیون : فکر ؟ سر چی آخه؟
جونگ : هیون جونگ این مساله به این کوچیکیام نیست
هیون : بازم برای خودت کوه ساختی؟
جونگ : هیون جونگ الان اینقدر خسته ام که حوصله جر و بحث رو ندارم.
هیون : باشه. اصلا همون بهتر که فکر کنید.
-----------------------------------------------------------------------------------
روزها به سرعت برق و باد گذشتن. در این مدت پسرا برای برنامه های مختلف بیرون بودند یا سر تمرین. سرشون واقعا شلوغ بود. دخترا با خانواده هاشون مشغول تدارکات سال نو بودن. همین طور جونهی که امسال رو با پدرش جشن میگرفت. پدرش بهش پیشنهاد داده بود برای تعطیلات عید برن کانادا تا به دیدن قبر مادرش هم برن. جونهی تصمیم گرفت این موضوع رو روز تولدش به جونگمین بگه. به نظرش رفتار جونگمین عجیب بود و همین باعث دلخوریش میشد. درکش نمیکرد. احساس میکرد جونگمین نسبت به پدرش حساس شده.
شب 29 ام پسرا زودتر از بقیه شبا کارشون تموم شد و به خونه برگشته بودن. هر کدوم توی اتاقاشون مشغول کاری بودن.
کیو جونگ  نگاهی به حلقه توی جعبه انداخت. فرداشب باید از دختری که دوستش داشت خواستگاری میکرد و به نظرش این سختترین کار دنیا بود. جعبه رو بست و توی کشو گذاشت. موبایلش رو از روی میز برداشت و به تائه هی زنگ زد. بعد از چنتا بوق صداشو پشت تلفن شنید.
کیو : تائه هی سلام
تائه هی : سلام کیو جونگ
کیو : چطوری؟ چه خبرا؟
تائه هی : خوبم مرسی. خبر خاصی غیر از کارای عید نیست.
کیو : چه عالی. ما که امسال نمیتونیم سال نو پیش خونواده هامون باشیم.
تائه هی : عوضش خونواده هاتون که میبیننتون خیلی بهتون افتخار میکنن.
کیو : ممنون. تائه هی قرارمون واسه فرداشب شام سرجاشه هنوزم دوست داری بیای؟
تائه هی : خب وقتی از یه هفته قبل بهم پیشنهاد دادی زشته دعوتت رو رد کنم. آره دوست دارم بیام.
کیو جونگ لبخندی زد و گفت : پس فردا غروب آماده باش
تائه هی : باشه. تا فردا
کیو : خداحافظ
---------------------------------------------------------------------------
می خواست با کیو جونگ راجع به فردا حرف بزنه و ببینه کی با تائه هی راجع به فردا حرف میزنه و برای فردا آماده اش کنه و بهش روحیه بده. وقتی پشت در اتاقش رسید  صدای صحبتش با تائه هی رو شنید. لبخندی زد. خوشحال بود کسی که تموم این مدت درکش کرده و کنارش بود داره به اون کسی که میخواد میرسه. برگشت تا به اتاقش برگرده ولی یونگ سنگ رو دید.
یونگ : پیش کیو جونگ بودی؟
هیونگ : نه اومدم برم پیشش دیدم داره با تائه هی حرف میزنه
یونگ : فکر کنم فرداشب براش خیلی سخت باشه.
هیونگ : آره. هیونگ تو برای فردا برنامه نداری؟
یونگ : نه فعلا. تو چی؟
هیونگ : منم که فعلا برنامه ای ندارم.
--------------------------------------------------------------------------------------
به اتاقش رفت. فردا روز بیکارشون بود و به برنامه فرداش فکر میکرد. به هر چیزی که فکر میکرد هیورین و لبخند و لحظات شادشون یادش میومد.سمت کمدش رفت. هدیه ای که برای هیورین گرفته بود رو بیرون آورد و نگاهی بهش انداخت. لبخندی زد و برای فردا نقشه ای کشید. هدیه رو سرجاش گذاشت. گوشیش رو از روی میز برداشت و شماره هیورین رو گرفت.
یونگ : سلام خانوم کوچولو
هیورین : سلام اوپا
یونگ : چی کار میکنی؟
هیورین نگاهی به شالگردن روی تخت و کاغذ کادوی کنارش انداخت.
هیورین : داشتم برای یه نفر یه چیزی آماده میکردم.
یونگ : چقدر رمزی
هیورین : اوپا کار دارم پس اذیت نکن. اگه کاری نداری خداحافظی کنم.
یونگ : نه مثل اینکه اون آدم خیلی خاصه
هیورین : اوپاااا
یونگ : باشه. ببینم فردا شب میای بریم بیرون؟
هیورین : اومممممممم ........... با اینکه خیلی سرم شلوغه ولی قبول میکنم.
یونگ : ببخشید خانوم رییس جمهور. باعث افتخاره که وقت باارزشتونو در اختیار من میذارید.
هیورین : آفرین که جایگاهتو میدونی
یونگ : یعنی کم این اعتماد به نفس ما رو شما تاثیر نذاشته
هیورین : خب چیزی که هست رو چرا پنهونش کنم
یونگ : برو برو بخواب که من نگران لایه ازونم که بیشتر از این پاره بشه.
هیورین : شب بخیر اوپا
یونگ : شب بخیر. فردا میبینمت.
--------------------------------------------------------------------------------
مشغول مرتب کردن اتاق نامرتب و بهم ریخته اش بود که چشمش به هدیه چوهی افتاد.
هیون : باید اینو بهش بدم ولی کی؟ .... فردا بیکارم. شب بریم بیرون .... صبر کن اصلا میبرمش خونه ای که کنار خونه جونگمین خریدم نشونش میدم. طراح گفت که کار مبلمانش تموم شده ....... من و چوهی هم که به هر حال به یه خونه مشترک و شخصی نیاز داریم ..... همین ایده خوبه ..... بهتره تا یادمه و کار خاصی ندارم بهش زنگ بزنم.
----------------------------------------------------------------------------------
تمام این چند روز رو فکر کرده بود. در مورد مشکلش با پدرش می دونست بالاخره وقتشه با باباش رو  به رو بشه و حرف بزنه. تمام این سالها محبتای پدرش و تا حدودی نامادریشو دیده بود ولی غرورش نذاشته بود که باهاشون رو به رو بشه. حالا که جونهی این قدم رو براش برداشته بود بهتر بود همه چیز رو فراموش کنه. چیزی که اذیتش میکرد فراتر از این موضوع بود. حسی بود که بعد از پیدا شدن پدر جونهی تو وجودش حس میکرد. حس تقسیم کردن جونهی با کس دیگه ای. اینکه ببینه جونهی به کسی غیر از خودش توجه میکنه اذیتش میکرد. حتی گاهی از رفتار هیونگ جون هم عصبانی میشد. شاید این حس از همون شب بارونی شروع شد. همون شبی که هیونگ جون تو چشماش زل زد و گفت جونهی رو به اندازه اون دوست داره. جونهی اون روزی که دعواشون شد اول پیش هیونگ جون بود وبعد پیش پدرش.. یه لحظه ترسید. ترس از اینکه دیگه جونهی دوستش نداشته باشه. دیگه بهش توجه نکنه. از بابت هیونگ جون مطمئن بود چون اون هیچ وقت به برادریشون خیانت نمیکرد. اون جونهی رو دوست نداشت. تازه این چند وقت اون با جی هیون بود. پس حتما جی هیون رو دوست داشت. ولی پدر جونهی چی .... میدونست که جونهی تا حدودی به خاطر کمبود محبت پدری به سمتش کشیده شده و پیدا شدن پدرش میتونست اونا رو از هم دور کنه. این چند روز دیده بود که جونهی با پدرش خوشحاله و همین اذیتش میکرد. میترسید پدر جونهی بینشون قرار بگیره. اون جونهی رو دوست داشت و میدونست جونهی هم اون رو دوست داره ولی اون هیچ وقت پدر جونهی رو در نظر نگرفته بود. باید در این مورد با جونهی حرف میزد. باید مطمئن میشد. فردا شب از شر این حس خلاص میشد.
-----------------------------------------------------------------------------
دخترا دور هم جمع شده بودن.
چوهی : دخترا فردا برنامه ای دارین؟
جونهی : من شب با جونگمین بیرونم.
هیورین : اووووووووووه .. آدم شب تولدش با دوست پسرش بره بیرون .......
جونهی : منحرف ....
تائه هی : قراره حسابی سورپرایز بشی ....
چوهی : بله دیگه دوست پسر آدم پارک جونگمین باشه برای شب تولدت جز یه شب پر سورپرایز و رمانتیک چیز دیگه ای نمیشه توقع داشت ....
جونهی : بدجنسا ... فعلا که باید دید ...
هیورین : اوه چقدر خودشو میگیره. منم قراره با یونگ سنگ اوپا برم بیرون ..
چوهی : به به. ببینم هیورین نمیخوای به یونگ سنگ اوپا بگی؟
هیورین : نمیدونم ....
تائه هی : مطمئنم یونگ سنگ هم تو رو دوست داره. تو اونو خیلی عوض کردی.
جونهی : تو و یونگ سنگ اوپا خیلی بهم میاین. اوپا چون توی عشقای قبلیش شکست خورده هیچ وقت نمیگه دوستت داره. تو باید بهش بگی تا بدونه و به خودش بیاد.
هیورین : ممنون که بهم روحیه دادین و باعث شدین با اعتماد به نفس بیشتری بهش بگم. فردا حتما بهش میگه. مطمئنم سال نو سال متفاوتی برای هممون میشه.
چوهی : حتما همین طوره. دخترا منم با هیون جونگ میرم بیرون
تائه هی : منم با کیو جونگ میرم بیرون
جونهی : عالیه. فرداشب قراره به هممون خوش بگذره
----------------------------------------------------------------------


نگاه دوباره ای به خودش تو آینه انداخت. همه چیز مرتب بود. از اتاقش بیرون اومد. داخل پارکینگ که شد جونگمین رو دید که با کت شلوار خوش دوختی به ماشین تکیه داده. غرق نگاه کردنش بود و در دل تحسینش میکرد. سرشو بالا آورد و جونهی رو توی اون لباس مشکی فوق العاده دید. نگاهاشون باهم تلاقی کرد. واقعا زیبا شده بود. به سمتش رفت.
جونگ : خیلی خوشگل شدی ...
جونهی : تو هم همینطور
جونگمین شاخه گل رز قرمز رو به دستش داد.
جونگمین : تولدت مبارک
جونهی گل رو بو کرد. لبخندی زد و به چشمای جونگمین چشم دوخت.
جونهی : ممنون
جونگ : بیا بریم
جونهی دستشو دور بازو جونگمین حلقه کرد و هردو به سمت ماشین رفتن. جونگمین در رو برای جونهی باز کرد تا بشینه. بعد از سوار شدن هردوشون ماشین حرکت کرد. به حومه شهر رسیده بودن. جونگمین ماشین رو کنار یه باغ نگه داشت. از ماشین پیاده شدن. جونهی در حالی که بازوی جونگمین رو گرفته بود از مسیری بین درختا عبور کردن. مسیر رفتنشون با چراغهای ریز و فانوس ها نورانی شده بود. جونهی واقعا تحت تاثیر قرار گرفته بود. فشار دستشو دور بازوی جونگمین بیشتر کرد. به وسط باغ رسیدن. جایی که هیچ درختی نبود و با نور شمع و ریسه ها لامپ روشن شده بود. گوشه ای از اون فضا میز غذای دونفره ای قرار داشت و کنارش یه دستگاه صوتی کوچیک. به سمت میز رفتن. جونگمین صندلی رو برای جونهی کشید. بعد از نشستن جونهی آهنگ ملایمی گذاشت و غذاهارو سر میز چیند. سرجاش نشست و هردو مشغول خوردن غذا شدن.


http://www.uplooder.net/img/image/92/00dab21948b06ba3741f3fa693f853de/1.jpghttp://www.uplooder.net/img/image/87/a33c6f8730eda52fc75cc7b9a3b657f5/2.jpg
---------------------------------------------------------------------------------


 با تائه هی توی ماشین نشسته بودن. خیلی استراس داشت. سکوت بدی حاکم شده بود. بالاخره به رستوران شیکی که کیوجونگ درش میز رزو کرده بود رسیدن. پیاده شد و در سمت تائه هی رو باز کرد. هردو به سمت رستوران رفتن. گارسونی که دم در برای راهنمایی مشتریا ایستاده بود با دیدن کیوجونگ به سمتش اومد تا به سمت اتاقی که رزو کرده بود هدایتش کنه. هردو وارد اتاق شدن و غذا سفارش دادن. بعد از خارج شدن گارسون تائه هی شروع به صحبت کرد و از استرس جو بینشون کم میکرد. با اینکه کیو جونگ نسبت به روزای دیگه کم حرف شده بود ولی تائه هی خیلی خونسردانه اون رو به حرف میکشید. بعد از خوردن غذا بالاخره کیوجونگ به حرف اومد.
-----------------------------------------------------------------------------------


توی رستورانی کنار ساحل نشسته بودن. میزشون کنار پنجره بود و به ساحل دید داشت. تمام مدت عصبی بود و به حرفایی که میخواست به یونگ سنگ بزنه فکر میکرد. به دریا چشم دوخته بود و اصلا متوجه نگاه یونگ سنگ رو خودش نبود. با صدای یونگ سنگ از دنیای خودش بیرون اومد.
یونگ : کجایی خانوم کوچولو؟
هیورین : منظره دریا خیلی قشنگه
یونگ : آره. کلا همه چیز رمانتیک شده. منظره بیرون... تو خونه خودمون ... همگی دوتا دوتا اومدیم بیرون ...
هیورین : کاملا باهات موافقم
یونگ : مثل اینکه نقشه هامون واسه کیوجونگ و تائه هی خیلی کمکشون کرد.
هیورین : تقریبا
یونگ : تقریبا؟؟؟ کیو جونگ میخواد امشب از تائه هی خواستگاری کنه..
هیورین : چییی؟؟؟؟ واقعا؟؟
یونگ : آره
هیورین : این عالیه. واقعا براشون خوشحالم.
یونگ : منم همینطور ... اوه فکر کنم غذای ما رو آوردن
هیورین لبخندی زد و هردو مشغول خوردن غذا شدن. بعد از تموم شدن غذا هیورین به حرف اومد.
هیورین : اوپا میای بریم بیرون کنار ساحل قدم بزنیم
یونگ : آره حتما..
-----------------------------------------------------------------------


توی رستوران خلوتی میز رزو کرده بود. میزی که به سفارش اون تزئین خاصی داشت که با بقیه فرق داشت. از کنار هم بودن لذت میبرد. با هم شوخی میکردن و درباره اتفاقات اخیر صحبت میکردن. انگار سالهاست که همدیگه رو میشناسن و همدیگه رو دوست دارن. بعد از شام هیون جونگ به چوهی پیشنهاد داد که برن و آپارتمان جدیدشو ببینن. میخواست نظر چوهی رو راجع به خونه بدونه. چوهی قبول کرد و به آپارتمان رفتن. چوهی به محض ورود به خونه از اونجا خوشش اومد.
چوهی : واااااااو .... اینجا خیلی خوشگله .... منظره اش فوق العاده است. انگار سئول زیر پاته ...... آآآآآ ... هیون جونگ این اسکلت اینجا چی میگه ...
هیون : اون شئی مورد علاقه منه ...
چوهی : اییی .. تو هم با این سلیقه ات ....
هیون : میدونم اگه سلیقه ام خوب بود که تو دوست دخترم نبودی ....
چوهی : که اینطور ... حتما اونی هم که خیلی اصرار میکرد ما باهم دوست بشیم من بودم دیگه .....
هیون : اون که معلومه ... حالا بیا بشین نوشیدنی بیارم بخوریم ....
چوهی : تو آدم  نمیشی .....
چوهی روی مبل نشست و هیون جونگ به آشپزخونه رفت. چند دقیقه بعد با یه شیشه شامپاین و دوتا گیلاس برگشت. هردو گیلاس رو تا نیمه پر کرد. گیلاسا رو بهم زدند و هردو رو به لباشون رسوندن. چوهی کم از محتویات داخل گیلاسشو خورد و بعد گیلاسو توی دستش چرخوند و به مایع در حال چرخش داخل گیلاس خیره شد. هیون یه نفس گیلاسشو سر کشید. نگاهی به چوهی انداخت همون مقدار کم شامپیان باعث بالا رفت دمای بدنش شده بود. نگاهشو از پاهای چوهی گرفت و تا صورتش بالا اومد. دمای بدنش هر لحظه بالاتر میرفت و وجودش رو پر از شوق و خواستن میکرد. آروم گونه چوهی رو نوازش داد و موهاشو پشت گوشش زد. چوهی به سمتش برگشت و تو چشماش خیره شد. این تیر آخر بود که به قلب هیون جونگ خورد. به چوهی نزدیک شد و چشماشو بست. چوهی گیلاسشو روی میز گذاشت و به محض بستن چشماش گرمای ل.بای هیون جونگ رو حس کرد.
-----------------------------------------------------------------------------------------


ناراحت و خسته بود. این مدت از دخترا دوری کرده بود و تمام حواسشو به عشقش داده بود. عشقی که یک طرفه بود. از این بابت مطمئن بود. ولی بازن اون عشق رو میخواست. امشب خیلی دلش گرفته بود. به خودش که اومد تو حیاط آپارتمانشون بود. به آسمون ابری نگاه کرد. توی این هوا واقعا به یه نفر نیاز داشت. به پنجره های طبقه دوم نگاهی کرد. همه خاموش بودن. پس کسی خونه نبود. اما کمی که دقت کرد یه نفرو توی بالکن دید. یه پسر که به آسمون چشم دوخته بود. بالکن اتاق هیونگ جون بود. درسته خودش بود. اسمش رو صدا زد.
جی هیون : هیونگ جوننن
هیونگ جون سرش رو چرخوند و به جایی که اون ایستاده بود نگاه کرد.
هیونگ : سلام جی هیون. اون پایین چی کار میکنی؟
جی هیون : از بیرون اومدم. چراغا خاموش بود فکرکردم هیچ کس نیست
هیونگ : بیا بالا پیش من. منم تنهام.
جی هیون : اومدم.
خیلی خوشحال بود که هیونگ جون خونه است. به سمت ساختمون رفت وقتی به طبقه دوم رسید هیونگ جون دم در منتظرش بود. هردو داخل شدن حالا چراغا روشن بود.
هیونگ : چیزی خوردی؟
جی هیون : آره ولی یکم گرسنه امه
هیونگ : منم خیلی شام نخوردم
جی هیون : ایولل بیا باهم یه چیزی درست کنیم.
با ذوق و خوشحالی دست هیونگ جون رو گرفت و همراه خودش توی آشپزخونه کشید. یکم تو کابینتا و یخچال سرک کشید. دوتا بسته رامن و یه مقدرا مخلفات گذاشت رو میز. هردو مشغول آشپزی شدن. هیونگ جون به حرکات شاد و پر انرژی جی هیون نگاه میکردو میخندید. این همون چیزی بود که برای فراموش کردن جونهی نیاز داشت. رامن که آماده شد باهم مشغول خوردن شدن. بعد از اون هم ظرفا رو شستن.از آشپزخونه که بیرون اومدن جی هیون صدای بارون رو شنید.
جی هیون : وای داره بارون میاد. بیا بریم تو بالکن و دستامونو بگیریم زیر بارون. من هروقت این کارو میکنم افکار بد ازم دور میشن.
هیونگ : آخه .. داره بارون ....
جی هیون : اااا.... الکی بهونه نیار.
دوباره دستای هیونگ جون رو گرفت و دنبال خودش توی بالکن کشید. هیونگ جون پشت به نرده های بالکن تکیه داده بود. هنوز از باریدن بارون خوشش نمی اومد. جی هیون دستشو زیر بارون گرفته بود تا قطره های بارون با پوست دستش برخورد کنن. ضربه ای که قطره های بارون به کف دستش میزدن به قلبش میرسید و آرومش میکرد.
هیونگ : امروز اتفاقی افتاده؟
از سوال یکدفعه ای هیونگ جون جا خورد.
جی هیون : نه ..
هیونگ : ولی صورتت اینو نمیگی ....
جی هیون : هوا به این خوبی چرا خرابش میکنی؟
هیونگ : آره راست میگی هوا فوق العاده است.. خیلی رمانتیکه .... وقت خوبیه برای بخشیدن همدیگه .. برای عاشق شدن ....برای اعتراف کردن عشقای بزرگ ......
جی هیون : چی میخوای بگی؟
هیونگ : من هیچی ولی تو خیلی دلت میخواد حرف بزنی ...
جی هیون میدونست حق با هیونگ جونه ولی از اینکه اینقدر زود دستش برای هیونگ جون رو شده بود ناراحت بود.
جی هیون : من چیزی ندارم بگم
هیونگ : خب بذار من کمکت کنم ... تو یه نفرو خیلی دوست داری .... به خاطرش خیلی کارا کردی ......
جی هیون : نخیر این طور نیست ....
هیونگ : به خودت دروغ نگو این عشق یه طرفه است ....
بالاخره اجازه داد قطره اشکش از گوشه چشماش پایین بیاد.
جی هیون : از کجا اینا رو فهمیدی؟
هیونگ : از اونجایی که من و تو مثل همیم. منم احساسی که الان داریو داشتم ولی میدونی فرق من و تو چیه؟
جی هیون : چی؟
هیونگ : اینکه تو تونستی به عشقت اعتراف کنی.. اونقدر شجاع بودی که بهش بگی .....
جی هیون : تو میدونی من کیو دوست دارم؟
هیونگ : آره. تو جی وو رو دوست داری. خیلی وقته. فقط مردد بودی.....
جی هیون : فکر میکردم هیچ کس متوجه نشده
هیونگ : شاید چون ما دوتا مثل هم بودیم من عشق توی چشماتو دیدم ...
جی هیون : شاید. انگار تو سرنوشت ما عشق نیست. من عاشق پسری شدم که دلش میخواد تا ابد آزاد باشه و تو هم عاشق دختری شدی که کس دیگه ای رو دوست داره ......
هیونگ : تو میدونستی ...
جی هیون : آره اون شبی که زیر بارون مونده بودی مطمئن شدم تو جونهی رو دوست داری .....
هیونگ : خیلی سخته عاشق کسی باشی که تو رو دوست نداره ....
جی هیون : اینکه بهش اعتراف کنی و اون بهت بگه مثل خواهر دوستت داره سختتره.... هیونگ جون من دیگه نمیتونم تو چشماش نگاه کنم. شاید تو بتونی تحمل کنی ولی من نمیتونم .....
هیونگ : میخوای ازش فرار کنی؟
جی هیون : از اینجا میرم اینجوری میتونم فراموشش کنم
هیونگ : امیدوارم بتونی. شاید اگه منم از اینجا دور میشدم فراموش میکردم ولی مثل تو آزاد نیستم.
جی هیون : من جای دوری نمیرم زودی برمیگردم پیشت.
هیونگ : کجا میری؟
جی هیون : با پیشنهاد شرکت میرم مالزی
هیونگ : دلم برات تنگ میشه
جی هیون رو به روی هیونگ جون ایستاد.
جی هیون : منم همینطور
به دنبال این جمله هیونگ جون رو بغل کرد. هیونگ جونم متقابلا دستاشو دور کمرش حلقه کرد.
هیونگ : ممنون که این مدت پیشم بودی.
جی هیون : قول بده خیلی خودتو اذیت نکنی
از بغلش بیرون اومد.
جی هیون : همون هیونگ جون اوپای خوشگل و بامزه ام بشو .. زووووووود .....
هیونگ جون لبخندی زد.
هیونگ : قول میدم
----------------------------------------------------------------------------------------






طبقه بندی: FIVE GREAT LOVE-Finished،

تاریخ : چهارشنبه 19 شهریور 1393 | 03:00 ق.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی