تبلیغات
The Candles - Five Great Love - EP 55 - The End - part 2





اینم ادامه داستان


http://www.uplooder.net/img/image/29/92e70028546744976b965ffe7a5ed9eb/55-end.jpg





گرم ب.و.س.ه های عاشقانه بودن. هیون جونگ که هر لحظه مشتاق تر میشد، دستش رو روی کمر چوهی به حرکت در آورد. احساس میکرد چوهی آمادگی وارد شدن به مرحله بعدی رابطه اشون رو داره. دستشو به زیپ لباس چوهی رسوند. با لمس زیپ لباسش هوشیار شد و خودش رو عقب کشید.
چوهی : هیون جونگ
هیون : چی شده عزیزم؟
چوهی : هیچی فکر کنم برای امشب تا اینجا کافیه. بهتره برگردیم خونه ....
هیون : چوهیی ... من کار بدی کردم؟ تو دوست دخترمی و من ......
چوهی : هیون جونگ من هنوز آماده نیستم ....
هیون : آماده نیستی؟ آماده برای چی؟ مگه من دوست نداری؟ مگه بهم اعتماد نداری؟
چوهی : چرا ولی الان زوده .....
هیون : ولی به نظر من اینطور نیست. من بهت نیاز دارم ....
چوهی : منم بهت گفتم الان امادگیشو ندارم.
هیون : میدونی چیه تو هنوز مرددی ...
چوهی : هیون جونگ ...
هیون : تو هنوز مرددی .. برای این قبول کردی باهام دوست بشی چون من بهترین انتخاب برات بودم. نمیخواستی من رو از دست بدی ....
چوهی : تو هم اونقدر که میگفتی دوستم نداشتی که یکم بهم وقت بدی .....
هیون : دوست داشتن؟؟؟ بهتر از دوست داشتن حرف نزنی چون تو یه آدم دورویی ....
چوهی : برای خودم و خودت متاسفم. باید از اول میدونستم. باید وقتی پیشنهاد دادی بیایم اینجا میفهمیدم قصدت چیه. این موضوع رو بدون اینکه بدونی من آمادگیشو دارم یا نه پیش کشیدی
هیون : فکر میکردم اینقدر دوستم داری که نیاز به مقدمه چی نباشه
چوهی : شما مردا همتون عین همید. فقط به خودتون و نیازتون فکر میکنین .....
هیون : از اینکه منو با مردای دیگه مقایسه میکنی متنفرم ....
چوهی : بهتر همینجا تمومش کنیم....
هیون جونگ از جاش بلند شد.
هیون : باشه
چوهی هم از جاش بلند شد. کیفش رو برداشت و به سمت در رفت. به سمت هیون جونگ برگشت.
چوهی : خداحافظ
در رو باز کرد و خارج شد. به محض خارج شدنش اولین قطره اشکش پایین اومد. گوشیش رو از توی کیفش درآورد و به برادرش زنگ زد.
چوهی : الو داداش بیا دنبالم. به این آدرسی که میگم
وفتی رسید پایین بارون میبارید. زیر یه سایه بون ایستاد تا برادرش بیاد. وقتی برادرش رسید همراهش به خونه پدریش رفت..
--------------------------------------------------------------------------
به در بسته رو به روش خیره شده بود. باور اینکه امشب به اینجا ختم شد خیلی سخت بود. مگه همدیگه رو دوست نداشتن. پس چرا به اینجا کشید. خودش رو روی مبل کرد. گیلاسش رو تا آخر پر کرد و یه نفس سرکشید.
هیون : چراااا؟؟؟ چرا همه چیز رو خراب کردم؟؟؟ لعنت به من .......
گیلاس توی دستشو محکم رو میز کوبید. گیلاس به هزران تیکه تبدیل شد. از جاش بلند شد و شیشه شامپاین رو برداشت و بی توجه به خونی که از دستش جاری شده بود کنار پنجره رفت. کمی از مش.رو.بش رو خورد و دوباره به منظره بارونی شهر خیره شد. دستش میسوخت. بالا آورد و نگاهش کرد. به پرده چنگی زدو تیکه ای ازش رو پاره کرد و دور دستش بست. دوباره شیشه مش.رو.ب رو به لباش نزدیک کرد. کجا رو اشتباه کرده بود؟ واقعا تند رفته بود؟ باید جلوی چوهی رو میگرفت؟ این پایان رابطه اشون بود؟ .........
---------------------------------------------------------------------------



با هم کنار ساحل قدم میزدن. قدماشو با یونگ سنگ هماهنگ کرد. عزمش رو جذب کرد تا همه احساس توی قلبش رو به یونگ سنگ بگه. ایستاد.
هیورین : اوپااا ...
یونگ سنگ رو به روش ایستاد.
یونگ : چیزی شده؟
هیورین : میخوام یه چیزی بهت بگم ...
یونگ : چرا اینقدر امشب عجیب شدی؟ چی میخوای بگی؟
هیورین : راستش ..... یکم گفتنش سخته .......
یونگ: خیلی کنجکاوم کردی ... بگو چی شده ....
هیورین : من دوستت دارم ...
یونگ سنگ نگاه گیجی بهش کرد. بالاخره تونست حرف هیورین رو هضم کنه. لبخدی زد. هیورین رو برای چند ثانیه در آغوش گرفت. موهای هیورین رو بهم ریخت و خندید و چال لپاشو به رخ هیورین کشید.
یونگ : دختر کوچولوی دیوونه ... خب منم دوستت دارم ....
پشتش رو به هیورین کرد و قدمی برداشت.
هیورین : یونگ سنگ ...
ایستاد. انگار برای اولین بار بود که این صدا رو شنیده. صدایی که توش عشق موج میزد. برای اولین بار بود که اسمشو از زبون این دختر میشنید. لرزه ای که به تنش افتاده بود به قلبش رسید. برگشت و توی چشمای براق هیورین خیره شد.
هیورین : من مثل یه دوست ... مثل یه طرفدار ... مثل یه فرد معمولی دوستت ندارم.... من مثل عشق زندگیم دوستت دارم ... مثل شاهزاده ای که به قلبم حکومت میکنه دوستت دارم ....
برای اولین بار بود که یه دختر اینجوری بهش اعتراف میکرد. اعترافی که هیچ دروغی، هیچ دورویی توش نبود.نه ....... شاید برای اولین بار بود که قبل از اعتراف خودش یه دختر بهش گفته بود دوستش داره. نه ..... شایدم برای اولین بار یه دختر خودش رو دوست داشت. بدون در نظر گرفتن موقعیتش دوستش داشت.
یونگ : هیوریننن .... من ... من نمیدونم .....من گیج شدم .....
هیورین : یونگ سنگ ... بذار عشقو نشونت بدم .... بذار عشقمو بهت بدم ......
یونگ : من آمادگیشو ندارم ....
هیورین : بهم فرصت بده. بذار گذشته رو پاک کنم. من دیگه نمیتونم این عشقو توی قلبم نگه دارم ......
یونگ : نه من نمیتونم. نمیخوام دوباره بشکنم ....
هیورین : یونگ سنگ ....
یونگ : متاسفم ... من ......
بالاخره بغضش شکست. دیگه بیشتر از این نمیتونست خودش رو بشکنه. این آخرین ذره وجودش بود که برای نگه داشتن یونگ سنگ خرجش کرد. یونگ دست هیورین رو گرفت. احساس بدی داشت. وقتای گرمای اشکاشو احساس کرد دستشو از دستای یونگ سنگ بیرون کشید. به چشمای یونگ سنگ نگاه نمیکرد. نمیخواست یونگ سنگ شکستنشو ببینه شایدم نمیخواست دوباره به چشماش نگاه کنه و دل ببنده.
هیورین : تو از همه کس برام مهمتر بودی. نمیخواستم از دستت بدم. ولی درکت میکنم. من نمیتونم به زور علاقه اتو بدست بیارم ..... بابت همه چیز ازت ممنونم .... خداحافظ .....
منتظر عکس العمل یونگ سنگ نشد و از یونگ سنگ دور شد. به سرعت دوید و خودش رو به خیابون رسوند. سوار اولین تاکسی شد و به خونه پدریش رفت. شاید آغوش پدر و مادرش درد توی قلبش رو کمتر میکرد.
-----------------------------------------------------------------------------
بعد از رفتن هیورین بارون شروع به باریدن کرد. همونجا بدون چتر، زیر بارون، ایستاد و به مسیر رفتن هیورین خیره شده بود. اون چی کار کرده بود. کاری که بقیه دخترا باهاش کرده بودن رو با این دختر کرد. اون دخترو شکوند. ردش کرد. برای چی؟ برای چی اینکار رو کرد؟ مگه همیشه همینو نمیخواست؟ مگه دنبال همین عشق نبود؟ برای چی؟ برای چی اون رو از خودش روند؟ برای انتقام؟ نه ... نه نباید این اتفاق میفتاد. به خودش اومد و به سمت ماشینش دوید. با سرعت به سمت خونه روند به احتمال اینکه هیورین به خونه برگشته بود. ماشین رو تو پارکینگ پارک کرد. پله ها رو یکی دوتا بالا رفت و خودش رو به واحد دخترا رسوند. مدام به در میکوبید و اسم هیورین رو صدا میکرد. ناگهان در باز شد ولی در واحد خودشون بود. جی هیون تو آستانه در ظاهر شد.
جی هیون : اوووه ... یونگ سنگ اوپا شما برگشتین ....
هیونگ جون که پشت جی هیونبود، به وضعیت یونگ سنگ نگاه انداخت. مطمئن بود اتفاق بدی افتاده.
هیونگ : هیونگگگ .. چی شده؟ چرا سرتا پا خیسی؟ هیورین کجاست؟
یونگ :زیر بارون بدون چتر بودم.... جی هیون میتونی بری تو و ببینی هیورین توئه یا نه؟
جی هیون : باشه ....
جی هیون داخل رفت و چند دقیقه بعد برگشت.
جی هیون : اوپا هیورین اینجا نیست. اصلا خونه نیومده ....
یونگ سنگ کاملا وا رفته بود. هیونگ جون متوجه حال بدش شد. خودش رو بهش رسوند و دستش رو شونه اش گذاشت.
یونگ : ممنون جی هیون ....
جی هیون نگاهی به هیونگ جون انداخت. هیونگ جون بهش اشاره کرد که تنهاشون بذاره.
جی هیون : شب بخیر.
منتظر جواب پسرا نشد و داخل رفت.
هیونگ : هیونگ بیا بریم تو.
هردو داخل شدن. هیونگ جون یونگ سنگ رو روی مبل نشوند و از توی اتاق هیون جونگ که پایین بود پتوی کوچیکی آورد و روی یونگ سنگ انداخت. خیلی خیس نشده بود.
هیونگ : چی شده یونگ سنگ هیونگ؟ مگه با هیورین نرفتین بیرون؟ پس چرا تو تنها اومدی؟
یونگ : اون با من نیومد .... یعنی اون زودتر رفت ...
هیونگ : چرا ؟؟؟
یونگ : هیونگ جون من اونو شکستم ... همون کاریو باهاش کردم که دخترا باهام کرده بودم ..... ازش خواستم منتظرم بمونه ... عشقشو ندیدم ... خودمو زدم به ندیدن .....
هیونگ : یونگ سنگ هیونگ .....
یونگ : بهم گفت دوستم داره ... بهم گفت من براش مهمم ... ولی من نتونستم .... من به فکر خودم بودم ..... نمیدونم توی این بارون کجا رفت ....
هیونگ  : حتما رفته پیش پدر و مادرش. فردا باهاش حرف بزنو همه چیزو بهش بگو ...
یونگ : فردا .. مثل اینکه یادت رفته فردا از صبح میریم شبکه و تا پس فردا صبحم برنمیگردیم ....
هیونگ : خب میتونی بهش زنگ بزنی
یونگ : درست میگی فردا حالش بهتر میشه و .....
با صدای باز شدن در ادامه حرفش رو خورد. در باز شد و کیو جونگ تو آستانه در ظاهر شد.
--------------------------------------------------------------------------



کیو : تائه هی .. میای بریم یه جایی؟
تائه هی : کجا؟
کیو : راستش دوستم ازم خواسته یه کاری براش انجام بدم میخوام قبل از اینکه دوستم برسه تو هم ببینیش و نظرتو بگی. میترسم جایی کم و کسر داشته باشه.
تائه هی : من دقیقا منظورتو نفهمیدم ...
کیو : بیا بریم. اونجا برسیم میفهمی ....
تائه هی : باشه
هردو سوار ماشین بودن. کیوجونگ جلوی یه پارک نگه داشت. پارک خلوت بود. یعنی هیچ کس اونجا نبود. درختایی که تو مسیرشون بودن با ریسه های نورانی تزئین شده بودن. به محوطه مرکزی پارک رسیدن. یه آبنما اونجا وجود داشت که دور تا دورش شمع قرار بود. این فضا هر کسی رو تحت تاثیر قرار میداد.

http://www.uplooder.net/img/image/8/6490a8a476cf567e774212e0610a8520/3.jpghttp://www.uplooder.net/img/image/5/66a6e86829929892066da04e39b2afea/4.jpg

تائه هی : اینجا فوق العاده است ....
کیو : دوستم میخواد از دوست دخترش خواستگاری کنه .....
هر دو به سمت هم برگشتن.
تائه هی : مطمئنم جواب اون دختره بله است. چون اینجا واقعا قشنگه .....
کیو جونگ جعبه توی جیب کتش رو لمس کرد. کلمات توی ذهنش بود ولی به زبونش نمی اومد.
کیو : تائه هی .... من ..... راستش ......
تائه هی : چی شده؟ چیزی میخوای بگی ؟
برای یه لحظه هم که شده به حرف قلبش گوش کرد. منتظر بود. منتظر حرفای کیو جونگ. اگه یه نشونه کوچیک از کیوجونگ میدید برای همیشه کنارش میموند
کیو : خب تائه هی .... من .... من میخواستم بگم .......
چرا نمیتوست بگه. به این استرسی به جونش افتاده بود لعنت فرستاد.
کیو : به نظرت اینجا چیزی کم نداره؟ همه چیز خوبه؟
تائه هی اصلا توقع این حرفا رو نداشت. از اول هم بی خودی خودش رو امیدوار کرده بود. کیو جونگ قصد کاری نداشت. دوبار عقلش حاکم شد.
تائه هی : نه چیزی کم نداره. همه چیز عالیه. اگه دیگه با من کاری نداری من میرم. میخوام برم خونه پدریم.
کیو : نه ...
دیگه موندن اونجا رو جایز نمیدید. راهشو کشید و رفت. سوار تاکسی شد و طبق گفته اش به خونه پدریش رفت.
------------------------------------------------------------------------
نگاهی به اطرافش کرد. تمام این کارا رو برای چی کرده بود؟ برای اینکه اینطور راحت تائه هی رو از دست بده؟ برای اینکه به این راحتی فرصت باهم بودنشون رو خراب کنه؟
کیو : بازم خراب کردم ...... من احمقم ...نه یه ترسو ام... از اینکه تائه هی بهم جواب رد بده میترسم ..... با نگفتن احساسم میخوام از این ترس فرار کنم .... من احمق و بزدلم  .........
صدای رعد و برق شنید. به آسمون نگاه کرد. اولین قطره بارون روی صورتش چکید. به دنبالش بقیه قطرات بارون پایین ریختن. تموم شمعا در یه چشم بهم زدن خاموش شدن.
کیو : اینم از این ....
خودش رو بغل کرد و به سمت ماشین رفت. با نگهبانی پارک هماهنگ کرد و از اونجا رفت. به خونه که رسید هیونگ جون و یونگ سنگ رو دید که مشغول حرف زدن بودن.
هیونگ : تو هم زیر بارون موندی ....
به طرفشون رفت. کتش رو در آورد. یونگ سنگ پتو رو باهاش شریک شد.
کیو : امشب خیلی شب بدی بود ......
یونگ : چی شد؟
هیونگ : نتونستی بهش بگی؟
کیو : مثل یه بزدل از گفتن احساسم و  رد کردنم ترسیدم ........
یونگ : امشب شب ما نبود......
هیونگ : دیگه بارون رو دوست ندارم. بارون منو یاد روزای غمگین میندازه .......
----------------------------------------------------------------------------------------


خوردن شامشون که تموم شد. از جاش بلند شد و آهنگ رو عوض کرد. دست جونهی رو گرفت و از میز دورشدن. دست جونهی روی شونه اش گذاشت و دست خودش رو روی کمر جونهی گذاشت. با دست دیگه اش دستای جونهی رو گرفت. به چشماش که برق میزد نگاه کرد و شروع به حرکت کرد. همراه جونگمین قدم برمیداشت و میچرخید. تو چمشاش چیزی به جز عشق نمیدید. سرش رو قفسه سی.نه جونگمین گذاشت تا به ملودی قلبش گوش بده. جونگمین آروم تو گوشش زمزه کرد.
جونگمین : بیا بعد از سال نو بریم پدرمو ببینیم.
سرش رو بلند کرد و به چشمای جونگمین چشم دوخت. نیازی به حرف زدن و پرسیدن نبود از چمشاش همه چیز رو میفهمید. دوباره سرش رو روی قفسه سی.نه جونگمین گذاشت.
جونهی : بعد از دیدن پدرت میای بریم کانادا؟
جونگ : کانادا برای چی؟
جونهی : پدرم فردا میره پیش مادرم. گفت اگه دوست داریم ما هم بریم...
جونگ : اگه بگم نریم چی؟
جونهی : چرا؟
جونگ : چون قرار بود تعطیلات عید رو تنها باشیم .....
جونهی : پدرم که به ما کاری نداره. من میخوام برم پیش مادرم .....
جونگ : نه
جونهی از آغوش جونگمین بیرون اومد و هردو ایستادن.
جونهی : دلیل این مخالفتت رو درک نمیکنم. میدونی که چقدر دوست دارم برم سر قبر مادرم.... چقدر دوست دارم پیش پدرم باشم ....
جونگ : باشه برو ... برو و تا هر وقت میخوای پیششون بمون ......
جونهی : من میخوام باهم بریم ...
جونگ : یا با من بیا جیجو یا با بابات برو کانادا .....
جونهی : از من میخوای بین تو و بابام یکیو انتخاب کنم؟
جونگ : آره.. اصلا بهم بگو ... من رو بیشتر دوست داری یا پدرتو؟
جونهی : جونگمین میفهمی چی میگی ...... علاقه من به پدرم که تازه پیداش کردم یه مساله است و دوست داشتن تو یه مساله دیگه ......
جونگ : آره میفهمم چی میگم... هیچ کس منو بیشتر از هرچیزی دوست نداشت ..... مادرم که منو ترک کرد و بهشتو بیشتر از من دوست داشت ...... پدرمم ازدواج مجدد رو بیشتر از من دوست داشت .... تو هم پدرتو بیشتر ازمن دوست داری .......
جونهی : باورم نمیشه ... همه اینا رو داری باهم مقایسه میکنی ..... نمیبینی من دوست دارم ......
جونگ : نه نمیبینم ... از وقتی پدرت پیدا شده خوشحالی ... به من توجه نمیکنی ....
جونهی : تو داری به پدرم حسادت میکنی ... به علاقه پدری من و بابام حسودی میکنی .....
جونگ : نه این حسادت نیست ... این واقعیت .. بین من و پدرت تو پدرت رو انتخاب میکنی ......
جونهی : به عشقم شک کردی ...... تو عشق منو باور نداری ...... دیگه نمیشناسمت ... تو عوض شدی ... تو چشمات به جای عشق حسادت شعله میکشه ... حتی اون آدم چند دقیقه پیش نیستی ........
جونگ : دنبال یه بهونه بودی که ترکم کنی .... که بری پیش پدرت ... آره تو یه دختر مغرور بودی ... من اشتباه میکردم که فکر میکردم عوض شدی ... برو ...... برو تو دیگه دوستم نداری ............
جونهی : امشب به اندازه کافی به عشق بینمون توهین شد
جونگ : تو خودت خواستی ....
دیگه نمیتونست اونجا بمونه و غرورش و زیر پا بذاره. نمیخواست جونگمین غرورش رو بشکنه. نگاهشو از جونگمین گرفت و بهش پشت کرد. اولن قطره بارون پایین ریخت و به دنبالش سیل از آسمون راه افتاد. کیفش رو برداشت از اونجا دور شد. به پدرش زنگ زد و خودش رو به خیابون اصلی رسوند. پدرش رسید. بدون اینکه کلمه ای با پدرش حرف بزنه تو ماشین نشست. به خونه پدریش رفت. بدون اینکه منتظر صحبتای پدرش بشه، به اتاقی که توی این چند روز به اون تعلق گرفته بود، رفت. درو قفل کرد و خودش رو روی تخت پرت کرد. بالاخره بغضش شکست و اشکاش جاری شد.
---------------------------------------------------------------------------------------
همونجا خشکش زده بود. بارون شروع شد. به اطراف نگاه کرد. از ویلا بیرون زد و سوار ماشینش شد. بی هدف رانندگی میکرد. چه بلایی سر عشقشون اومده بود؟ اون عشق کجا رفت؟ مگه همدیگه رو دوست نداشتن؟ شاید همینجا اشتباه کرده بودن؟ اونا همدیگه رو دوست نداشتن؟ اونا فقط به هم وابسته شده بودن؟ اینقدر سریع رابطه اشون شکل گرفته بود که هیچ وقت نتونسته بود درست فکر کنه. به اینکه تو این مدت واقعا همدیگه رو دوست دارن یا فقط بهم وابسته شدن.
تا صبح تو خیابونا با ماشین چرخید. ذهنش درگیر بود. ساعت هشت صبح بود که با صدای زنگ گوشیش به خودش اومد.
هیون : الو جونگ مین... کجایی؟
جونگ : بیرونم ...
هیون : مگه دیشب پیش جونهی نبودی؟
جونگ : چرا ولی همه چی تموم شد
هیون : ههههههههه ..... من و چوهی هم بهم زدیم .....
جونگ : هیون جونگ حالت خوبه؟ مست کردی؟
هیون : فقط یکم الان دیگه از سرم پریده .....
جونگ : امروز اجرا داریم........
هیون : میدونم .. سوال پیچم نکن و بیا دنبالم ... حالم خوب نیست ....
جونگ : کجایی؟
هیون : تو آپارتمان پنت هوسم ......
جونگ : باشه اومدم ....
--------------------------------------------------------------------------
چشماشو باز کرد. نور خورشید اذیتش میکرد. تو جاش نیم خیز شد. چشماش که به نور عادت کرد از تخت بیرون اومد. از توی کمد لباس برداشت و لباس تنشو عوض کرد. چشماش به خاطر گریه های دیشب قرمز و پف کرده بود. آبی به صورتش زد و پایین رفت. پدرش رو توی آشپزخونه در حال آماده کردن صبحانه پیدا کرد. پدرش متوجه حضورش شد.
گو : بشین دخترم
بدون گفتن کلمه ای نشست و در سکوت مشغول خوردن صبحانه شد. بالاخره آقای گو سکوت رو شکست.
گو : دیشب حالت خوب نبود به خاطر همین چیزی نگفتم و بهت اصرار نکردم ولی نگرانتم... بازم با جونگمین دعوات شده؟ دیشب تولدت بود و گفتی میخوای باهاش آشتی کنی ؟
جونهی : آشتی ... هههه ..... با کسی که به عشق یه پدر و دختر حسادت میکنه ... به کسی که به عشق توهین میکنه .... بابا دیگه نمیخوام اسمشو بشنوم ......
گو : جونهی عزیزم ....اون دوستت داره که داره حسادت میکنه ...
جونهی : نه پدر دوستم نداره ... اگه دوستم داشت به عشقم شک نمیکرد .....
گو : دخترم ... بهتر بیشتر فکر کنی ....
جونهی : نه بابا ... منم باهاتون میام کانادا ..... اصلا برای همیشه کانادا میمونم .... از اول هم نباید میومدم کره ... همه چیز و همه کسم کاناداست .... برمیگردم همونجا ......
گو : جونهی ...
جونهی : بابا ... بذارین نفس بکشم ... دیگه خسته شدم ... از این همه درد و غصه خسته شدم .... دیگه نمیخوام به هیچ کس فکر کنم ... تنها آدم مهم زندگی من شمایین .. میخوام مغرور باشم و پشت سرمم نگاه نکنم .....
گو : باشه عزیزم هر چی تو بخوای ....
جونهی : بابا درکم کنین خسته شدم. خسته شدم از بس برای خوشحالی و خوشبختی به هر دری زدم. بذارین یه بارم مغرور باشم و فقط به خودم فکر کنم .....
گو : برات بلیط میگیرم ...
جونهی : بابا نمیخوام کسی بفهمه من کجا میرم. الان هم میرم و با دخترا خداحافظی میکنم.
گو : باشه من ترتیب همه چیز رو میدم.
از پشت میز بلند شد. سوئیچ ماشین پدرش رو برداشت و به سمت خونه مشترکشون حرکت کرد.
----------------------------------------------------------------------------------
یکراست به سمت شبکه تلوزیونی رفت. قبل از رسیدن به شبکه جلوی یه داروخونه نگه داشت. سعی کرد کسی رو متوجه خودش نکنه. با باند و مواد ضد عوفونی کننده برگشت تو ماشین.
جونگ : فعلا بهتره دستتو ببندی ولی برای جلوی تلوزیون باید فقط چنتا چسب زخم بزنی که معلوم نباشه ...
هیون : باشه هر کاری میخوای بکن ... فعلا ببندش که اذیتم میکنه .....
وقتی به شبکه رسیدن بقیه پسرا هم اومده بودن. بینشون سکوت برقرار بود. هیچ کدوم حوصله حرف زدن نداشتن. از چهره هاشون معلوم بود حالی خوبی ندارن ولی سعی میکردن لبخند بزنن تا همه چی معمولی به نظر بیاد. تا ظهر کمی تمرین کردن. بعد از ناهار مشغول گریم شدن. هیون جونگ مشغول گریم بود که منیجرشون پیشش اومد.
منیجر : هیون جونگ ... تو و جونگمین میخواین تو این برنامه درباره دوست دختراتون توضیح بدین؟
هیون : نه هیونگ .... فعلا حرفی راجع به اونا نمیزنیم .....
منیجر : باشه
با دور شدن منیجرشون هیونگ جون سوالش رو پرسید.
هیونگ : چی شده هیونگ؟
هیون : من و چوهی با هم بهم زدیم ... جونگمین و جونهی هم همین طور ... الان نه حوصله توضیح دادن دارم نه وقتشو داریم ... بهتره بقیه سوالاتونو بذارید برای بعد  .......
لحن هیون جونگ اینقدر محکم بود که دیگه صدایی از کسی بلند نشد. البته خوشون هم حال خوشی نداشتن و نمیخواستن ناراحتی دیگه ای به ناراحتی خودشون اضافه بشه. گریم که تموم شد هیونگ جون پیش جونگمین رفت.
هیونگ : نتونستین همدیگه رو ببخشین؟
جونگ : من و جونهی هنوز نیاز به زمان داریم .. ما از اولم تند رفتیم ...... ما ....
-: جونگ مین شییی
به سمت صدا برگشتن.
جونگ : بله چیزی شده؟
-: یه آقایی بیرون اتاق با شما کار داره
جونگ : کی ؟
-: اسمش رو نگفت...
جونگ:باشه الان میام ...
دنبال مرد راه افتاد. مرد ایستاد.
-: ایشون هستن
با کنار رفتن مرد تازه چهره اون مرد میانسال رو دید. چهره ای که خوب میشناخت. چطور میتونست پدرش رو نشناسه.
پارک : پسرممم
جونگ : بابا
پارک : میدونم دوست نداری منو ببینی ولی من به خاطر اون دختر به خاطر عشقی که بهت داره اومدم. من متاسفم. همه چیز تقصیر منه. من فکر میکردم بعد از مرگ مادرت نیاز به محبت بیشتری داری ولی فراموش کردم ازت بپرسم تو هم این تغییر رو دوست داری یا نه. جونگمین پسرم اون دختر هیچ اشتباهی نکرده میدونم از دستش عصبانیی ولی اون فقط میخواست کمک کنه که سوء تفاهما تموم بشن ....
جونگ : می دونم بابا ... همه اینا رو میدونم ..... میدونم اون دختر چی کار کرده و چقدر دوستم ...... منم دوسش دارم ... میخواستیم بعد از سال نو بیایم دیدنتون بابا .......
پارک : جونگمیننن ....
جونگ : من پسر بدی بود ... مغرور و  خودخواه بودم ..... فقط به خودم فکر کردم ... تمام این سالها چشممو رو محبتی که بهم میکردین بستم ..... بابا میتونی منو ببخشی؟
پارک : پسرجون پدرا عاشق پسراشونن. مگه میشه نبخشیدشون
پدرش رو در آغوش گرفت و بغض چند ساله اشو آزاد کرد. چقدر دلتنگ این آغوش بود. عطر این آغوش خیلی وقت بود به مشامش نرسیده بود.
جونگ : بابا دوستتون دارم
------------------------------------------------------------------------------------
به خونه که رسید یه چمدون دم در دید. صدای دخترا از توی آشپزخونه میومد. پیش دخترا رفت.
جونهی : سلام دخترا
دخترا : سلام
جونهی : شماها اینجایین؟
چوهی : مام تازه اومدیم
جی هیون : البته من دیشب خونه بودم
جونهی : این چمدون دم در واسه کیه؟
جی هیون : واسه من... دارم میرم مالزی.... شاید هیچ وقت برنگشتم کره ....
جونهی : کره جای من و تو نبود جی هیون .... از اول هم نباید میومدیم .....
چوهی : جونهییی
جی هیون : جونگمین چی پس ؟
جونهی : دارم برای همیشه از کره میرم. فردا با بابام میرم ... بهتون نمیگم کجا چون نمیخوام کسی بدونه ......
هیورین : چرا اینجوری شد؟ مگه ما چی میخواستیم؟ سهم ما از عشق همین بود؟
جونهی : هیورین ...
هیورین : گفتم ... بهش گفتم دوسش دارم ... ولی اون منو نخواست ........
چوهی : ما از اولم اشتباه کردیم ... نباید با این پسرا دوست میدیم ....
جونهی : تو دیگه چرا؟
چوهی : همه مردا عین همن جونهی ... فقط یه چیزو میخوان ......
تائه هی : اما بعضیا اینقدر ترسو ان که حتی نمیتونن خواسته اشونو بگن ....
هیورین : مگه کیوجونگ از تو خواستگاری نکرده؟
تائه هی : نه نتونست ..... وقتی بهش گفتم میخوام برم حتی جلوم رو نگرفت ......
جونهی : ما از اول هم به اونا نمیخوردیم .. اون پنج تا خواننده های معروفین ... دخترای معمولی و ساده ای مثل ما به اونا نمیخوردن ......
چوهی : حق با توئه ...... من دیگه نمیتونم توی این خونه بمونم ... چوهی منم میخوام باهات بیام هرجا که بری ....
جونهی : من و بابا میریم کانادا
هیورین : منم باهاتون میام. اینجا بمونم نمیتونم همه چیو فراموش کنم
تائه هی : رفتن بهترین کار برای ماست. منم باهاتون میام. اونجا هم باهم میتونیم دوباره کار کنیم هم همه چیزو توی کره فراموش کنیم
چوهی : به جز خونواده هامون
به دنبال این حرف دستش رو جلو آورد. جونهی دستش رو روی دست چوهی گذاشت.
جونهی : فقط به خودمون و آینده امون فکر میکنیم
هیورین هم دستش روی دست اونا گذاشت.
هیورین : فراموش میکنیم گروه دابل اسیم وجود داشت.
تائه هیم به اونها ملحق شد.
تائه هی : همه چیزایی رو که به گذشت مربوط میشه رو همینجا میذاریم و گذشته رو فراموش میکنیم
جی هیون آخرین نفر بود.
جی هیون : آدمای متفاوتی میشیم
جونهی : بچه ها ما امروز یه تصمیم بزرگ گرفتیم. دیگه نمیتونیم از این تصمیم برگردیم. هیچ کس نباید بدونه ما کجاییم. حتی خونواده هاتون. قبوله؟
دخترا : قبوله.
جونهی : خوبه پس بریم وسایلمونو جمع کنیم. من به پدرم زنگ میزنم تا همه چیزو هماهنگ کنه. با خونواده هاتونم خداحافظی کنین
چوهی : بهتره تو فرودگاه قبل از سوار شدن باهاشون خداحافظی کنیم. اینجوری نمیتونن جلومونو بگیرن
تائه هی : خوبه
هیورین : منم موافقم
هر پنج تا شون از آشپزخونه بیرون اومدن. همگی نگاهشون به درخت کریسمس خشک شد. با ذوق این درخت رو تزئین کرده بودن. عکسای کوچیکی از خودشونو پسرا به درخت آویزون بود. نوک درختم عکس دسته جمعیشون بود. پایین درخت کادوهایی که برای پسرا خریده بودن چیده بودن.
جونهی : بهتره بریم به کارمون برسیم.
دخترا با حرف جونهی به خودشون اومدن و هر کدوم به اتاقاشون رفتن. جی هیون پیش جونهی رفت تا کمکش کنه. جونهی به پدرش زنگ زد تا همه چیز رو مرتب کنه.
ظهر شده بود که همگی با چمدونهاشون به سالن برگشتن. چمدونا رو دم در گذاشتن.
تائه هی : حالا چی کار کنیم؟
جونهی : بابا گفت فردا ساعت 5 صبح پرواز مونه
جی هیون : منم پروازم ساعت چهار و نیمه
چوهی : خب همگی ساعت سه و نیم بریم فرودگاه خوبه.
هیورین : نظرتون چیه تا آخرین لحظه اینجا بمونیم.
جونهی : موافقم. قصه ما از این خونه شروع شد بهتره همینجام تمومش کنیم.
چوهی : پس بهتره یه فکری به حال ناهار بکنیم.
جونهی : برای فکر کردن دیر شده. زنگ میزنیم از بیرون برامون بیارن
بعد از خوردن ناهار کمی استراحت  کردن و درباره برنامه هایی که واسه آینده داشتن حرف زدن. نزدیک غروب بود.
چوهی : پاشید یه فکری به حال شام بکنیم.
جونهی : من باید با دو نفر خداحافظی کنم. میرم و زود برمیگردم.
چوهی : باشه.
------------------------------------------------------------------
جلوی خونه آقای پارک ماشینو نگه داشت.تصمیم نداشت بره داخل چون اون وقت خداحافظی براش سخت میشد. از ماشین پیاده شد و زنگ در رو فشرد. صدای مهربون خانوم پارک رو شنید.
خانوم پارک : کیه؟
جونهی : منم خانوم پارک .... جونهی
خانوم پارک : جونهی دخترم بیا تو .........
جونهی : نه خانوم پارک باید برگردم. میخوام یه چیزی رو به شما و آقای پارک بگم ...
خانوم پارک : صبر کن اومدیم دخترم.
چند دقیقه بعد خانوم و آقای پارک جلوی در خونه اومدن.
خانوم پارک : چی شده دخترم؟
جونهی : سلام. اومدم از تون بابت این مدت کوتاهی که باهاتون آشنا شدم تشکر کنم. ممنونم خانوم و آقای پارک
به دنبال این حرف تعظیم بلند بالایی کرد.
خانوم پارک : دخترم ..... این کارا ... این حرفا ... این رسمی صحبت کردنت ....
آقای پارک : چی شده؟ من صبح با جونگمین حرف زدم اون گفت میخواد با تو بعد از سال نو بیاد اینجا
جونهی لبخند تلخی زد.
جونهی : خوشحالم که پسرتون پیشتون برگشته. من اومدم اینجا که علاوه بر تشکر ازتون خداحافظی کنم. فردا قبل از طلوع آفتاب من از این کشور خارج میشم. برای همیشه. بازم ازتون ممنونم. خداحفظ.
نمیتونست بیشتر از این اونجا بمونه. به سمت ماشینش دو زد. فریادای خانوم و آقای پارک هم نتونست منصرفش کنه. پاشو روی پدال گاز فشار داد و با سرعت زیادی تو خیابونا رانندگی میکرد. برای آخرین بار به پرتگاه مورد علاقه اش رفت. بدون پیاده شدن از ماشین هم اشکاش سرازیر شدن. از ماشین پیاده شده. کمی جلوتر از ماشین ایستاد و خودش رو با فریادهاش خالی کرد.
جونهی : چرااااااااااااااااااااااااااااااااا ............. چراااااااااااااااااا من .......... چراااااااااااااااااااااااااااااااااااا .................
-----------------------------------------------
خانوم پارک : به جونگمین زنگ بزن .. باید بهش بگیم جونهی داره میره ....
آقای پارک : باید همون صبح از نگاه غمگینش میفهمیدم یه چیزی شده
شماره جونگمین رو گرفت.
-: شماره مورد نظر خاموش می باشد. لطفا پیام بگذارید.
آقای پارک : میگه خاموشه.
خانوم پارک که نگاهش به تلوزیون روشن افتاده بود گفت.
خانوم پارک : برنامه شروع شد. حتما به همین خاطر موبایلشو خاموش کرده.
آقای پارک : پس بذار براش پیام میذارم
---------------------------------------------------------------------
به اندازه کافی فریاد کشیده بود. هوا تاریک بود ولی اون نگاهش به دوردستا بود. احساس کرد دستش توی جیب کتش میلرزه. موبایلش رو بیرون آورد. چوهی بود.
چوهی : کجا موندی پس بیا میخوایم شام بخوریم ..
جونهی : باشه اومدم.
موبایلش رو دوباره تو جیبش گذاشت.
جونهی : خداحاااااافظظظظظظظ
سوار ماشین شد و به سمت خونه روند.
---------------------------------------------------------------------
شستن ظرفا بعد از خوردن شام تقریبا تموم شده بود که هیورین گفت.
هیورین : سه ساعتی تا سال نو مونده چی کار کنیم؟
چوهی : جونهی برامون پیانو میزنی؟
جونهی : البته.
جونهی پشت پیانو نشست و مشغول نواختن شد. هیورین و تائه هی روی مبل نشسته بودن و به جونهی نگاه میکردن. چوهی هم کنار پنجره ایستاده بود و به آسمون نگاه میکرد. به آهنگ دوم و سوم که رسید هرکدوم تو دنیای خودشون غرق شدن. تک تک خاطره هاشون با پسر مثل فیلم از جلوی نظرشون رد میشد. روز اول آشنایشون. هم خونه شدنشون. تمرینایی که باهم کردن. شب مهمونی و اجراشون. اجرا توی بوسان. اتفاقات بعدش. اینکه چقدر بهم نزدیک شده بودن. ساعت یازده و نیم شب بود که بالاخره از پیانو و آهنگ و خاطراتشون دل کندن. به نشیمن برگشتن که دقایق آخر رو با تلوزیون پیش برن. همگی به دنبال کنترل تلوزیون بودن که پای جونهی روی دکمه روشن تلوزیون رفت. هر پنج تا میخ تلوزیون شدن. درست همون شبکه ای که دابل اس به عنوان مهمون ویژه توش شرکت داشتن. هیچ کدومشون دلشون نمیخواست کانال رو عوض کنه. میخواستن برای آخرین بار هم که شده صورت این پنج نفر رو ببنین. برای آخرین بار هم که شده صداهاشونو بشنون. فقط ده ثانیه تا پایان سال مونده بود و پسرا داشتن شمارش معکوس رو میشردن. دخترا هیچ کدوم تکون نمیخوردن. حتی تلاشی برای پاک کردن اشکاشون نکردن.
دابل اس : پنج .... چهار ..... سه .... دو ..... یک ...... یوهوووووووووووو .... سال نو مبارک ..........
صدای شادی حضار و پسرها با صدای آتیش بازی توی مراسم درهم آمیخته شده بود. دخترا به چهره های خوشحال پسرها نگاه میکردن.
هیون : سال نو رو به همه تبریک میگم. امیداوارم همه سال خوبی رو داشته باشن. ما سه تا از آهنگامون براتون اجرا میکنیم و بعد از تون خداحافظی میکنیم. خواننده های زیادی اینجان که میخوان براتون اجرا کنن.
هیونگ : هیونگ ما قرار اولین اجراهای امسالو انجام بدیم؟
جونگ : آره نی نی کوچولو
هیونگ : یااااااا جونگمینا ....
هیون : پسرا دعوا بسه برین آماده بشین.
صحنه خاموش شد و بعد از چند لحظه دوباره روشن شد. برای آخرین صدای اونا رو میشنیدن. رقصیدنشون .. برای آخرین بار هماهنگ بودنشون رو تو دلشون تشویق کردن. بعد از خداحافظی پسرا جونهی تلوزیون رو خاموش کرد.
جونهی : بهتره تا ساعت سه و نیم استراحت کنیم
همه سری تکون دادن و هر کسی به اتاقش رفت. هیچ کدوم خوابشون نمیبرد. فقط روی تخت غلط میزدن.
----------------------------------------------------------------------
حسابی خسته و کوفته بودن. به زور خودشون رو از ون پایین کشوندن و پله ها رو بالا میرفتن.
هیون : انقدر خوابم میاد که میتونم تا پنج روز بخوابم.
جونگ : آآآآآآآآ .... منم همین طور
هیونگ : بدتر از همه اون ترافیک لعنتی بود
کیو : ساعت چنده؟
یونگ : باید نزدیک سه باشه
جونگ : سه و ربعه.
به محض رسیدن به طبقه دوم هر پنج تاشون به در خونه دخترا خیره شدن.
هیون : بیایید بریم. بعدا باهاشون حرف مزنیم.
داخل خونه شدن. انقدر خسته بودن که حوصله رفتن تو اتاقاشون رو نداشتن. روی مبلا و وسط نشیمن از حال رفتن.
-----------------------------------------------------------------------
با صدای در از خواب بیدار شد. احساس میکرد فقط چند دقیقه است که خوابش برده.
کیو : اهه کیه این وقت شب ....
بدون اینکه چشماشو باز کنه به هیونگ جون که پایین پاش خوابیده بود ضربه ای زد.
کیو : پاشو برو درو باز کن
هیونگ : تو که بیداری چرا منو بیدار میکنی
یونگ : اههه یکیتون پاشه این در بی صاحبو باز کنه
کیو : هیونگ خب تو که بیدار شدی میرفتی باز میکردی دیگه
جونگ : اهههههههه چه سیریشیم هست .. ول کن نیست .. همه رو بیدار کرد .....
هیون : حیف که منو از کابوس بیدار کرد وگرنه میرفتم میکشتمش ......
یونگ : به جای این حرفا یکی بره درو باز کنه .....
هیون : خودم الان میرم.
با چشمای خواب آلودش به سمت در رفت. همین طور که خمیازه میکشید در رو باز کرد.
هیون : بله ؟ کی؟ چی شده؟
-: هیون جونگ شی
با شنیدن صدای غریبه زن چشماشو کامل باز کرد.
-: لی هستم از شرکت منشور
هیون جونگ که تازه خانوم لی رو شناخته بود گفت.
هیون : اووه خانوم لی. سلام. کاری داشتین؟
لی : میشه با بقیه دوستاتون همراه من بیان؟
هیون : چیزی شده؟
لی : خب بله موضوعی هست که باید به همه اتون بگم.
هیون : بله ما الان آماده میشیم میایم ...
لی : بیان واحد بغلی ...
هیون : واحد بغلیییییییییی
لی : بله. اگه میشه سریعتر .. یعنی همین الان بیاد چون من خیلی وقت ندارم
هیون : باشه باشه
هیون به طرف نشیمن برگشت.
هیون : پسرا یالا پاشید. واحد دخترا یه خبراییه. خانوم لی منشی بابای جونهی اومده دنبال ما.
با این حرف همه اشون تو جاشون نیم خیز شدن.
هیونگ : چی شده؟
جونگ : چرا خانوم لی اومده دنبال ما؟
هیون : نمیدونم فقط گفت خیلی سریع بریم واحد دخترا
کیو : حتما اتفاقی افتاده.
چهارتایی از جا بلند شدن. لباساشونو مرتب کردن و از واحدشون بیرون اومدن. جونگ مین همین طور که به سمت واحد دخترا میرفت موبایلشو روشن کرد. به محض داخل شدن به واحد دخترا خشکشون زد. خونه از وسیله خالی شده بود. هیچی داخلش نبود. به جز یه درخت کریسمس که خانوم لی کنارش ایستاده بود. اونجا چه خبر بود. این خونه چرا خالی بود؟ پس دخترا کجا بودن؟ با صدای خانوم لی به خودشون اومدن.
لی : میشه بیان اینجا.
اینقدر گیج شده بودن که بدون هیچ مخالفتی پیش خانوم لی رفتن. یه نگاه به درخت کافی بود تا حدس بزنن کیا این درخت رو تزئین کردن.
لی : از اونجایی که این درخت با عکسای شما تزئین شده گفتم شاید شما اینو بخواین نگه دارین. در ضمن این کادوهای پایین درخت .. مثل اینکه برای شماست.
هیون : این ... این ... اینجا چه خبره؟
هیونگ : وسایل این خونه ؟
جونگ : دخترا کجان؟
لی : اونا دیروز استعفا دادن
پسرا : چییییییییی؟
لی : آقای گو دیشب آخر وقت به من خبر داد که دختر شون با دوستاشون خیلی ناگهانی استعفا دادن و بدون اینکه به کسی اطلاع بدن کشور رو ترک کردن.
جونگ : شما الان چی گفتین؟
هیونگ : کشور رو ترک کردن؟
یونگ : همه اشون با هم بودن؟
کیو : یعنی چی ؟
هیون : اینجا چه خبره؟
لی : من دلیل استعفا و از کره رفتنش رو نمیدونم و مثل اینکه آقای گو هم نمیدونست. ایشون هم کلا همه کارا به وکیلشون سپردن و رفتن دنبال دخترشون از منم خواستن اینجا رو خالی کنم.
-: خانوم همه چیزو جمع کردیم
لی : باشه ممنون. ببریدشون به همون آدرسی که گفتم. خب آقایون رمز این واحد رو فقط شما دارین تا این واحد خالیه موردی نداره که رمز همون باشه. من دیگه میرم.
خانوم لی از خونه خارج شد و پسرا رو تنها گذاشت. پسرا نمیتونستن هیچ چیز رو درک کنن. جونگمین که از ویبره گوشیش توی دستای مشت شده اش،  کلافه شده بود اون رو بالا آورد. کلی پیام و میس کال از طرف دوستاش داشت. اما بادیدن شماره مکرر پدرش پیام صوتی که پدرش براش فرستاده بود باز کرد.
" جونگ مین پسرم ... چرا جواب نمیدی.. حتما سر برنامه ای .... به محض اینکه گوشیت رو روشن کردی و این پیامو دیدی برو فرودگاه ... جونهی اومده بود اینجا تا از ما خداحافظی کنه ... گفت قبل از طلوع آفتاب از کشور خارج میشه "
صدای بوق ممتد نشون میداد که پیام تموم شده. نگاه پسرا به ساعت دیواری پشت درخت کریسمس که موقع اسباب کشی جا مونده بود خیره بود. ساعت دوازده ظهر رو نشون میداد.



*** پایان ***



میدونم الان خیلی دوست دارید کل منو بکنید. ولی این اتفاق برای عشقایی که سریع شکل میگیرن میفته. دوست داشتن به مرور زمان به وجود میاد. دوست داشتن رسیدن دو نفر بهم نیست. دوست داشتن یعنی بعد از هزاران سال هم کسی رو دوست داشته باشی. این هدف من از نوشتن این داستان بود.

اما ..........

این داستان فصل دو داره اگه .. اگه خواننده ها واقعا فصل دوم رو بخوان. میدونم که این داستان خواننده خاموش زیاد داره. پس تا همه نخوان من فصل دو رو نمیذارم. از اولی هم مینوشتم ایده فصل دو رو داشتم و آینده این دختر پسرا تو فصل دو معلوم میشه. پس اگه میخواین فصل دو رو بخونین اعلام وجود کنین.



نکته بعدی بنده تا پاییز داستان تکی نمیذارم. دوتا داستان برای پاییز در نظر دارم. یکیش همین فصل دوئه و یکی دیگه اش هم عشق کثیفه که ایشالا تیزرشو میذارم. تا اون موقع با رویا اینجا و  با میترا وب شلر داستان مشترک میذارم.


اینم هدیه من به عنوان یادگاری از این فصل.
کلیپ داستان که خلاصه داستانو میگه.



کیفیت بالا
کیفیت پایین




طبقه بندی: FIVE GREAT LOVE-Finished،

تاریخ : چهارشنبه 19 شهریور 1393 | 03:05 ق.ظ | نویسنده : *maHsa* | داستانم چطور بود؟

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی