تبلیغات
The Candles - D'amour ou d'amitié-épisode 19


همگی سلاااااااام...
بچه ها این قسمت کوتاه تر از قسمتای قبلیه
 اما جایی تموم میشه که باید تموم می شد...
برید بخونید و بعدش منتظر نظراتتون هستم









چند دقیقه ای گذشت و همه در همان حالت باقی مانده بودند.من که به هیچ عنوان دلیل عکس العمل آنها را متوجه نمی شدم نگاه درمانده ام را به هیون جونگ دادم.هیون جونگ که نمی دانستم مانند من متعجب شده است یا نه با لحنی کاملا پرسشی گفت:

-شماها الان از خوشحالی اینجوری شدین یا دلیل دیگه ای داره؟بهتر نیست حداقل یکی یه چیزی بگه؟

جونگ مین زودتر از بقیه به حالت عادی برگشت.لحن بامزه ی مخصوص به خودش را در پیش گرفت و گفت:
-باورم نمیشه...هیون جونگ! خب خیلی ناگهانی این خبر رو دادی...حق بده که تعجب کنیم...تبریک میگم...نایونگا...مبارکه...
و چشمکی به من زد.من که از رفتار جونگ مین کمی قوت قلب گرفته بودم لبخند زدم.یونگ سنگ و کیوجونگ بلافاصله بعد از جونگ مین به هردوی ما تبریک گفتند...

سوومی هم به دنبال آن ها گفت:
-منم هنوز تو شوکم...یاااا!هان نایونگ!تو نباید زودتر به من میگفتی؟واقعا که...

خندیدم و گفتم:
-خب تو انقدر درگیر کارای خودتی که به زور میتونیم تلفنی صحبت کنیم حالا چه برسه که بخوام همچین چیزیو بگم بهت!
سوومی از جایش بلند شد و من را در آغوش گرفت،سپس به سمت هیون جونگ رفت و دست او را صمیمانه فشرد و گفت:
-بهتون تبریک میگم...خبر خوشحال کننده ای بود...امیدوارم روزهای خوبی رو پیش روتون داشته باشین...

هیونگ جون به غیر از یک تبریک خیلی سرد چیزی نگفت و به او حق می دادم.فکر میکنم هر کس که از ماجراهای پیش آمده بین من و هیونگ جون خبر داشت به او حق می داد.در هر صورت برایم خیلی مهم نبود...چرا که اهداف دیگری در سر داشتم.

با اینکه مطمئن نبودم سوومی،کیوجونگ و یا بقیه واقعا از شنیدن این خبر خوشحال شده اند یا نه به آنها که برایمان آرزوی خوشبختی می کردند نگاه کردم و لبخند زدم.حتی زمانی که جونگ مین اعلام کرد به مناسبت این اتفاق خوب جشن بگیریم چیزی نگفتم و به ظاهر خودم را مشتاق نشان دادم.

همین که جونگ مین رفت تا بند و بساط نوشیدنی را بیاورد برای هیون جونگ اس ام اسی آمد و بعد از خواندن آن گفت که کار مهمی برایش پیش آمده و باید برود.

هیون جونگ که رفت تا حدودی برنامه ی جشن و شادی به هم خورد و جونگ مین که یک دستش بطری و یک دستش چند عدد لیوان بود با ناامیدی گفت:
-از دست این پسره...یه موقعیت واسه شادی پیش اومده بودا...حالا خوبه به مناسبت ازدواج خودش بود.

یونگ سنگ با خنده از جایش بلند شد و به جونگ مین گفت:
-حالا چیزی نشده که...یه روز دیگه جشن میگیریم...بیا بریم اونور بشینیم خودمون دوتا بنوشیم.
سوومی رو به یونگ سنگ گفت:
-حواست باشه زیاده روی نکنی...

یونگ سنگ و جونگ مین به قسمت دیگر خانه رفتند و بعد از چند دقیقه هیونگ جون هم به آن ها پیوست.فقط من و سوومی و کیوجونگ مانده بودیم.سوومی به کیوجونگ گفت:
-تو نمیری پیش بقیه؟
کیوجونگ از جایش بلند شد و گفت:
-من تنهاتون میذارم...حتما الان کلی حرف دارین که باهم بزنید...
قبل از اینکه سوومی بگوید منظورش این نبوده کیوجونگ از ما دور شده بود.سوومی با تعجب گفت:
-منظورم این نبود...فقط ازش سوال کردم...
من که منتظر موقعیتی بودم تا با سوومی تنها شوم سوالی که ذهنم را درگیر کرده بود پرسیدم:
-ببینم تو واقعا از اینکه من میخوام با هیون ازدواج کنم خوشحال شدی؟

سوومی بی درنگ جواب داد:
-چرا نباید خوشحال باشم؟بهترین دوستم میخواد ازدواج کنه و دیگه قرار نیست تنها باشه...فقط یه کم تعجب کردم چون اونجوری که تو میگفتی فعلا نمیخوای ازدواج کنی من فکر می میکردم حداقل دو سه سال دیگه همچین تصمیمی بگیری.

با این جمله ی سوومی غمگین شدم اما لبخند روی لبم را حفظ کردم.در واقع حق با سوومی بود.من تا چند سال آینده همچین تصمیمی نداشتم...خیلی سریع جوابی برای حرف او پیدا کردم و گفتم:
-وقتی خودت پیشنهاد میدی ما دوتا کنار هم ساقدوشات باشیم باید فکر این چیزا رو هم بکنی...
سوومی با هیجان گفت:
-واای...یعنی تو همون جریان عروسی ما شما دو تا از هم خوشتون اومد؟
-یه جورایی آره...

-چه جالب...حالا کی میخواین عروسی بگیرین؟
-راستش...قراره بریم کلیسا و بعد هم بریم یه مسافرت...هیچ کدوممون با جشن گرفتن موافق نیستیم.
-با روحیه ای که شما دوتا دارید بایدم همچین تصمیمی بگیرین!
-یا!مگه ما دوتا چمونه؟
-هیچی...جفتتون خیلی سرد و آرومید...البته به خاطر شرایط زندگیتون بوده...وگرنه فکر نمی کنم شخصیت اصلیتون اینجوری باشه...تو رو که مطمئنم...چون خوب میشناسمت...مطمئنی بعدا از اینکه عروسی نگرفتی پشیمون نمیشی؟

-آره...مطمئنم...برای من همینکه تو و پدر و مادرم تو مراسممون باشین کافیه...بقیه پسرا هم که هستن...
سوومی سرش را پایین انداخت و سکوت کرد...بعد از کمی من و من کردن گفت:
-نایونگااا...دوست ندارم اینو بگم...اما...اما...
-اما چی؟
-اما من نمیتونم بیام مراسمتون!
-چی؟منظورت چیه؟چرا نمیتونی بیای؟؟!
-به خاطر اینکه به خودم قول دادم هیچوقت و تحت هیچ شرایطی دیگه عموم و زنشو نبینم...هیچوقت...

هضم آن مساله برایم راحت نبود...پس حتما دلیل رفتار اولیه ی سوومی بعد از شنیدن خبر ازدواج ما همین بود.با به یاد آوردن پدر هیون جونگ گفتم:
-اگه عموت نباشه چی؟ من اونو از نزدیک دیدم و به نظر نمی رسید تمایلی به شرکت توی مراسم ما داشته باشه...
-من نمیتونم ریسک کنم...بالاخره اون یه پدره و ممکنه طاقت نیاره و برای عروسی پسرش بیاد...زن عمو هم که حتما میاد.

بی نهایت ناراحت بودم.من به خاطر سوومی چنین تصمیمی گرفته بودم و حالا همین تصمیم باعث شده بود تا در مراسم ازدواجم شرکت نکند.از طرفی هم می دانستم که به خاطر این ازدواج ارتباط سوومی با من متفاوت تر از قبل از خواهد شد.به خودم با این فکر که بعد از باخبر شدن سوومی از دلیل اصلی این ازدواج همه ی مشکلا ت حل خواهد شد آرامش دادم.

سوومی با تردید پرسید:
-از دستم ناراحت شدی؟
به او نگاه کردم و همانطور که با لبخند ساختگی ام سرم را به نشانه ی منفی تکان می دادم گفتم:
-نه...نه...از دست تو ناراحت نیستم...چون دلیلت برام قابل احترامه...به خاطر اینکه نمیتونی بیای ناراحت شدم.
-ناراحت نباش...حالا که یه مراسم کوچیکه بودن و نبودن من برات مهم نباشه...از الان به بعد به زندگی ای که در پیش رو داری فکر کن و لذت ببر...

                                                         *******************

از خانه ی جونگ مین و هیونگ جون که بیرون آمدیم باران گرفت.یونگ سنگ گفت:
-الان چه وقت بارون گرفتنه...تابستون تازه شروع شده...
سوومی گفت:
-نایونگ حالا که بارون گرفت بیا ما میرسونیمت...
هنوز چیزی نگفته بودم که کیوجونگ گفت:
-شماها برید...اینجوری مسیرتون دورتر میشه...خودم نایونگو می رسونم...
یونگ سنگ سوومی را به طرف ماشینشان برد و گفت:
-پس مواظب باشید...سوومیا...بیا زودتر بشین تو ماشین تا خیس نشدی...سرما بخوری واسه خودت و بچه خوب نیست...
خندیدم و به سوومی گفتم:
-ببین چه شوهرت به فکرته...زودتر برو...
سوومی هم خندید و گفت:
-به خاطر من نیست که...به خاطر بچه شه...
یونگ سنگ و کیوجونگ هم به حرف های ما خندیدند.

                                                       *******************

در ماشین هیچ حرفی برای گفتن به کیوجونگ نداشتم.او که همیشه چهره ی آرامش بخش و لبخند بر لب داشت با جدیت در سکوت رانندگی می کرد و نمی توانستم از چهره اش چیزی بخوانم.هوا تاریک می شد و قطرات باران آرام آرام شیشه ی جلوی ماشین را خیس می کردند.آنقدر به نیم رخ کیوجونگ ظل زده بودم که نفهمیدم ماشین از حرکت ایستاده است.

کیوجونگ سرش را برگرداند و گفت:
-پیاده شو... اینجا یه چیزی میخوریم بعد میبرمت خونه...

اول متوجه منظورش نشدم اما وقتی از ماشین پیاده شدم جلوی در کافه بارانی بودم.چرا یک دفعه کیوجونگ من را به آنجا برده بود؟! بدون اینکه منتظر من بماند وارد کافه شد.من هم به دنبالش رفتم. صبح با هیون جونگ به آنجا رفته بودیم اما همانطور که همه می دانستند فضای آنجا در مواقع بارانی یک جور دیگر می شد.

کیوجونگ به سمت کناری ترین میز کنار شومینه رفت و نشستیم.یاد اولین روزی که آن جا پشت همان میز روبه روی او وجونگ مین نشسته بودم افتادم و در حالیکه از به یاد آوردن آن خاطره لبخند بر لبانم نشسته بود گفتم:
-اولین روزی که همدیگه رو دیدیم یادته؟من شما رو آوردم اینجا و بعد سوومی رو دیدین...
سرش را تکان داد و گفت:
-آره...خوب یادمه...تو چون چتر نداشتی خیلی خیس شده بودی و جونگ مینم همه ش به من غر می زد.
-بعد اون روز همه چی شروع شد...
-درسته...همه چیز شروع شد و پایان خوبی هم داشت...البته فقط برای سوومی و یونگ سنگ...اما نه...برای تو هم داره به خوبی ختم میشه...
-یعنی برای بقیه اینجوری نبوده؟
-تو فکر میکنی برای هیونگ جون این پایان خوبیه؟
-خب هیونگ جون که آره...حق داره ناراحت باشه،چون منو دوست داشت...اما جونگ مین و خودت چطور؟چرا باید برای شماها بد باشه؟
پیش خدمت آمد تا سفارش بگیرد و همین مانعی شد تا جواب سوالم را نگیرم. کیوجونگ گفت:
-لطفا تلخ ترین قهوه تونو بیارین...
وقتی پیش خدمت رفت با تعجب گفتم:
-تو که همیشه میگفتی قهوه ی تلخ دوست نداری!
-درسته...اما امروز دلم میخواد قهوه ی تلخ بخورم.بگذریم...خب یه سوال برام پیش اومده که میخوام ازت بپرسم...
-بپرس...
-مگه تو نمیگفتی آمادگی ازدواج نداری و فعلا دوست نداری اینجور چیزا برات پیش بیاد و از اینجور حرفا...پس چی شد که انقدر سریع تصمیم به ازدواج گرفتی؟

نسبت به سوالی که می پرسید احساس خوبی نداشتم.به جای لحن دوستانه ی همیشگی با جدیت زیادی این سوال را مطرح کرده بود.
-چرا داری اینو میپرسی؟
-چون واقعا دلم میخواد بدونم...

-همم...خب یه دفعه نظرم تغییر کرد و به این نتیجه رسیدم که بالاخره منم باید به روزی ازدواج کنم...
-یعنی دلیلش فقط همینه و بحث عشق وسط نیست؟
چرا باید با کیوجونگ در مورد آن مسائل صحبت می کردم؟واقعا لحظات عذاب آوری بودند.گفتم:
-شاید باشه شایدم نباشه...

کیو جونگ محکم به صندلی اش تکیه داد و گفت:
-مسخره ست...خیلی مسخره ست...
-میشه بگی منظورت چیه؟
-ازدواج تو و هیون جونگ برای من مسخره ست!
با تعجب پرسیدم:
-چرا؟
-چون من دوستت دارم...

بعد از این جمله انگار که برق من را گرفته باشد خشک شدم...کیوجونگ چه می گفت؟واقعا من را دوست داشت؟پس چرا تا آن موقع چیزی احساس نکرده بودم و همیشه فکر می کردم احساسم یک طرفه است؟نه...نباید الان این را می شنیدم...با تمام شوکی که به من وارد شده بود تلاش کردم و با صدایی که از ته چاه در می آمد گفتم:
-پس چرا زودتر بهم نگفته بودی؟
-خودت گفته بودی آمادگی اینجور چیزا رو نداری،سر قضیه ی هیونگم خیلی ناراحت شدی...کلا تو این مدت...یعنی از اول آشناییمون تا الان به اندازه ی کافی درگیری ذهنی داشتی...نمیخواستم منم به اونا اضافه بشم...منتظر یه فرصت مناسب بودم تا بهت بگم...

از این بدتر نمی شد...کیوجونگ در تمام آن مدت من را دوست داشته و دلیل نگفتنش هم به خاطر خودم و اینکه نمیخواسته اذیت بشوم بوده.نمیدانستم در آن لحظه چه کار کنم..ای کاش به من چیزی نمی گفت و بیشتر صبر می کرد اما وقتی از اصل ماجرا خبر نداشت چرا باید صبر می کرد و نمیگفت؟...در هرصورت حالا که از علاقه اش به خودم با خبر شده بودم کاری از دستم بر نمی آمد...با درماندگی گفتم:
-الان دونستن این چیزا برای من فرقی نداره کیوجونگ...
-یعنی چی؟
نگاهم را به نقطه ی نامعلومی دوختم و گفتم:
-یعنی حتی اگه دوستت داشته باشم هم نمیتونم با هیون جونگ ازدواج نکنم...
-چرا؟نکنه هیون جونگ تو رو مجبور به این ازدواج کرده؟
بلافاصله گفتم:
-نه...هیچ اجباری در کار نیست...
-پس...چی؟
جوری که مشخص نشود دروغ می گویم گفتم:
-من واقعا میخوام که با هیون جونگ ازدواج کنم...
 کیوجونگ با صدایی که دیگر کاملا گرفته و ناراحت بود گفت:
-حتما دلیل خوبی برای انتخابت داری...فقط دلم میخواست احساسمو نسبت به خودت بدونی...همین.پس نیازی نیست که در مورد ازدواجت تردید داشته باشی...

قهوه هایمان را آوردند...کیوجونگ بی درنگ فنجان قهوه اش را برداشت و تمامش را سر کشید.من هم جرعه ای از قهوه ام را سرکشیدم...به قدری تلخ بود که به هیچ عنوان نمی شد آن را بدون شکر خورد.در حالیکه از تلخی آن چهره ام را در هم کشیده بودم گفتم:
-خیلی تلخه...حالت بد نشه؟

کیوجونگ لبخندی به تلخی همان قهوه زد و گفت:
-اشکال نداره...بعد از ازدواج تو زندگیم از این قهوه هم تلخ تر میشه...پس بهتره که به مزه ش عادت کنم...

___________________________________________________

الان با خودتون میگین من چه بی رحمم،نه؟








طبقه بندی: D'amour ou D'amitié،

تاریخ : پنجشنبه 20 شهریور 1393 | 11:45 ب.ظ | نویسنده : Roya | الان چه احساسی دارید؟

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی