تبلیغات
The Candles - D'amour ou d'amitié-épisode 20


سلام دوستای عزیززم...
قسمت بیستم و کلی ماجرا...

بفرمایید بخونید





کیوجونگ لبخندی به تلخی همان قهوه زد و گفت:
-اشکال نداره...بعد از ازدواج تو زندگیم از این قهوه هم تلخ تر میشه...پس بهتره که به مزه ش عادت کنم...




جمله اش تمام وجودم را تحت تاثیر قرار داد.یعنی تا آن حد من را دوست داشت و تا آن موقع چیزی نشان نداده بود؟
باید چه کار می کردم؟چرا ذهنم تحمل هیچ فکری را نداشت؟ در جوابش چیزی نگفتم یعنی چیزی نداشتم که بگویم...بعد از کمی سکوت و نگاه کردن به من از جایش بلند شد و گفت:
-بهتره بریم...همونطور که گفته بودم میرسونمت خونه...
همانطور که نشسته بودم و بدون اینکه سرم را بلند کنم گفتم:
-ممنون...اما خودم میرم...
-ولی...بارون میاد و هوا تاریک شده!
-نهایتا زنگ میزنم هیون جونگ بیاد دنبالم...

شاید با گفتن این جمله بسیار بی رحم به نظر می رسیدم اما باید هرجور شده بود از رفتن با کیو اجتناب می کردم چرا که بیشتر از آن توان کنترل رفتارم را نداشتم...در جوابم مکث کوتاهی کرد و بعد با گفتن خداحافظ آهسته ای رفت.

مدتی به همان حال ماندم،سپس از جا بلند شده و قدم در هوای بارانی گذاشتم.قدم میزدم و مات و مبهوت حرف های کیوجونگ را مرور می کردم.به جمله ی آخرش که رسیدم بالاخره بغضم ترکید و اشک هایم سرازیر شدند.در یک لحظه از هیون جونگ بدم آمد که من را مجبور به گرفتن چنین تصمیمی کرده بود...از خودم هم بدم آمد که انقدر مسلط و خونسرد رفتار می کردم و تمام احساساتم را پشت یک مشت منطق مسخره پنهان کرده بودم...

همانطور که اشک می ریختم صدای زنگ گوشیم بلند شد...با دیدن شماره ی هیون جونگ با بی میلی انگشتم را به سمت علامت سبز رنگ کشیدم و گوشی را به گوشم چسباندم.صدای پرسشگر هیون جونگ آمد:
-رفتم خونه ت نبودی...تو این بارون کجایی؟
بغض اجازه ی صحبت کردن به من را نمی داد،در نتیجه فقط چند نفس منقطع کشیدم...هیون جونگ دوباره و با لحن به ظاهر سرزنش آمیزی گفت:
-یا!دارم میپرسم کجایی؟چرا جواب نمیدی؟
در آن لحظه آنقدر حساس شده بودم که با همان لحن هیون که شاید زیاد هم جدی نبود زیر گریه زدم و صدای هق هق هایم بلند شد.
این بار معلوم بود هم تعجب کرده و هم نگران شده است.
-داری گریه میکنی؟چیزی شده؟
لا به لای گریه هایم گفتم:
-ازت متنفرم کیم هیون جونگ...ازت متنفرم...
با گفتن این جمله گوشی را قطع کرد.
-تو اصلا حالت خوب نیست...هر جا هستی فقط وایسا تا من بیام پیشت...


                                            ***********************

از آنجایی که به هیچ عنوان در حال خودم نبودم نفهمیدم چه مدت زیر باران منتظر ماندم اما به نظرم آمد که هیون جونگ خیلی زود به  جایی که من بودم رسید.باران شدید بود و کاملا خیس شده بودم،اما صورتم هم به خاطر باران خیس شده بود و هم به خاطر اشک.ماشین هیون جونگ که جلویم ایستاد هیچ عکس العملی نشان ندادم...حتی دلم نمیخواست سوار شوم. پیاده شد و چتر به دست و سراسیمه به سمتم آمد.هنگامیکه که کنارم رسید بدون اینکه چیزی بگوید من را به سمت ماشین برد و سوار شدم.
در ماشین سرم را به شیشه ی کنارم تکیه داده بودم و همچنان اشک هایم می آمدند.هیون جونگ فقط رانندگی کرد و چیزی نگفت...من هم تمایلی به صحبت کردن نداشتم...

                                     

                                  *************************


همراه من تا خانه آمد و همینکه در خانه را پشت سرمان بست گفت:
-سریع برو لباساتو عوض کن تا من برات نوشیدنی گرم درست کنم وگرنه سرما میخوری...
مخالفتی نکردم و به اتاقم رفتم.گریه ام بند آمده بود.لباس هایم را عوض کردم و با یک بلوز و شلوار راحتی شیری رنگ بیرون رفتم و روی یکی از کاناپه ها نشستم.حوله ای که برای خشک کردن موهایم برداشته بودم را با کلافگی کناری انداختم.چند لحظه بعد هیون جونگ یک لیوان شیر گرم دستم داد و کنارم نشست.با چشمان پف کرده سکوت کرده بودم و چیزی نمی گفتم تا اینکه هیون جونگ حوله را برداشت تا موهایم را خشک کند.اول حرفی نزدم اما بعد از چنذ لحظه گفتم:
-مگه نشنیدی پشت تلفن بهت چی گفتم؟پس لطفا انقدر به من اهمیت نده...
به حرفم توجهی نکرد و به کارش ادامه داد...با ناراحتی موهایم را از دستش بیرون کشیدم،حوله را گرفتم و دوباره گفتم:
-خودم خشکشون میکنم...
مشغول خشک کردن جلوی موهایم شدم تا اینکه گفت:
-میشه دلیل این رفتاراتو بگی؟یه دفعه چی شد؟
در جوابش چیزی نگفتم...وقتی سکوت من را دید گفت:
-وقتی از طریق گوشی جایی که بودی رو پیدا کردم نزدیک کافه بارانی بودی...اصلا برای چی رفته بودی اونجا؟با کی رفته بودی؟
خیلی خلاصه جواب دادم:
-با کیوجونگ...
-خب؟
با بغضی که دوباره گلویم را گرفته بود گفتم:
-کیوجونگ منو دوست داره...خیلیم دوست داره...
بعد از این جمله مکث کوتاهی کرد و گفت:
-پس دلیل تغییر رفتارت همینه؟
اجازه ندادم تا دوباره اشک هایم بیایند...بغضم را فروخوردم و گفتم:
-ای کاش می شد بهش حقیقتو بگیم...
-خودت که میدونی نمیشه نایونگ...
-میدونی چیه؟از این شرایط پیش اومده حالم بهم میخوره...از اینکه نمیدونم باید چی کار کنم...از این پیشنهاد ی که  به من دادی و از خودم که انقدر به فکر همه هستم...
در جوابم خیلی معمولی گفت:
-حالا میخوای چیکار کنی؟دونستن این که کیوجونگ بهت علاقه داره تغییری توی تصمیمت ایجاد میکنه؟
-نمیدونم...
-یعنی چی؟
-ببین بهتره در اولین فرصت ازدواج کنیم...هر چی زودتر بهتر...حتی اگه بگی تا آخر هفته عروسی میکنیم هم مشکلی ندارم...
یک پایش را روی آن یکی انداخت و گفت:
-اونوقت دلیل این همه عجله چیه؟
-اگه زودتر عروسی نکنیم ممکنه تصمیمم عوض بشه...پس هرچی سریعتر بهتر...
-ببین نایونگ اگه قراره انقدر اذیت بشی...
اجازه ی تمام کردن جمله اش را ندادم.
-همین که گفتم هیون جونگ!زودتر مراسمو بگیریم...الانم بهتره بری چون میخوام بخوابم...
-باشه...پس مراسممون باشه برای آخر هفته ی بعد...همونطور که میخوای من میرم...شب بخیر...

شب به خیر معمولی ای گفتم و بعد از اینکه در را پشت سرش بست روی تختم دراز کشیدم و به همراه قطرات اشکی که از گوشه ی چشمانم بر روی بالش می ریختند به خواب رفتم.هر کس دیگری هم جای من بود با شنیدن آن صحبت ها از زبان کیوجونگ حال و روز خوبی پیدا نمی کرد.


                                            **************************


چشمانم را باز کردم.با ضعف شدیدی از خواب بیدار شدم...هم گرسنه بودم و هم در تمام بدنم احساس ضعف داشتم.آمدم به آشپزخانه بروم که صدای لب تابم بلند شد...پدر یا مادر درخواست ویدئو چت کرده بودند.بعد از اینکه کتری پر از آب را روی گاز گذاشتم پشت لب تاب نشستم.همین که ارتباط برقرار شد پدر گفت:
-سلام...حالت خوبه؟چرا این شکلی شدی؟
به تصویر کوچک خودم در پایین صفحه ی مانیتور نگاه کردم.چشمهایم به خاطر گریه های دیشب پف کرده بودند.گفتم:
-آآآه...فکر میکنم سرما خوردم...
-مطمئن باش که سرما خوردی...از صدای گرفته ت معلومه...
پدر درست میگفت...صدایم به شدت گرفته بود.پدر دوباره گفت:
-چرا سرما خوردی؟
-همممم...دیشب اینجا بارون اومد و بیرون بودم...تا برسم خونه یه کم خیس شدم...فکر میکنم به اون خاطر باشه...
پدر سری تکان داد و گفت:
-که اینطور...حسابی استراحت کن تا زود خوب بشی...هیون جونگ چیکار میکنه؟
-مشغول برنامه های مراسممونه...پدر آخر هفته ی دیگه میتونید بیاید کره؟
-آخر هفته ی دیگه عروسیتونه؟یه کم زود نیست دخترم
-نه پدر...خودتون که میدونید من اهل مراسم مفصل نیستم...یه مراسم معمولی که نیازی به صبر کردن نداره...
پدر خیلی متفکرانه گفت:
-باشه...منو مادرت هرجور شده خودمونو میرسونیم...ولی نایونگ یه سوالی ازت دارم...
-چه سوالی پدر؟
-درسته ما این چند وقت زیاد برای ازدواج بهت اصرار کردیم،اما مطئنی ازدواج با هیون همون چیزیه که تو میخوای؟
جوری که طبیعی به نظر میرسه و پدر باور کند گفتم:
-بله پدر...مطمئن باشید که بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم و واقعا میخوام که با هیون ازدواج کنم...
-امیدوارم همینطور باشه...ما از ته دل آرزوی خوشبختیتو داریم...

بعد از قطع شدن ارتبطمان به این نتیجه رسیدم که به دروغ جواب سوال پدر را نداده ام...چرا که واقعا بعد از فکر کردن با پیشنهاد هیون جونگ موافقت کرده بودم.


                                            ************************


اس ام اسی با این مضمون برای هیون جونگ فرستادم:
"سرما خوردم...دارم استراحت می کنم...لطفا این داروهایی که میگمو برام بخر"
و اسم داروهایی که همیشه پدر و مادر موقع سرماخوردگی برایم تجویز می کردند را تایپ کردم.می خواستم به این بهانه هیون جونگ را ببینم.

یک ساعت بعد روی تختم دراز کشیده بودم و هیون جونگ لیوان آب و قرص را به دستم می داد.قرص را که خوردم کنارم نشست و با طعنه گفت:
-نه به دیشب که بیرونم کردی نه به امروز که زنگ زدی میگی بیام اینجا...
با بی خیالی گفتم:
-به غیر از تو کسی نبود که بگم برام دارو بگیره...خودمم که نمیتونم با این حالم از خونه برم بیرون...
-خوب استراحت کن تا هفته ی دیگه خوب بشی...وگرنه کارامون عقب میافته...
به آرامی اوهومی گفتم و سکوت کردم.مدتی گذشت تا اینکه هیون جونگ گفت:
-راستی راجع به لباس عروست...تصمیمی گرفتی؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
-برام فرقی نمیکنه...
با تعجب پرسید:
-چرا؟؟!
حرصم در آمد و گفتم:
-تعجب داره؟!
-آخه فکر نمی کردم تو این یه مورد بی تفاوت باشی!
-مثل اینکه جنابعالی یادت رفته که هیچ چیز این ازدواج به میل من نیست...حالا بیام لباس انتخاب کنم؟!

هیون جونگ برای یک لحظه کلافه از جایش بلند شد و در طول اتاق چند قدم برداشت،سپس در حالی که دست به سینه به دیوار کنار در تکیه می داد گفت:
-ببینم تو چرا تکلیفت با خودت معلوم نیست؟دو حالت داره...یا تصمیم گرفتی به خاطر صمیمی ترین دوستت تن به این ازدواج بدی که در این صورت باید پای تصمیمت وایسی و یه کم صبر کنی تا همونجوری که بهت قول دادم همه چیز مثل قبل بشه...یا اینم که تصمیم نداری با من ازدواج کنی که اونجوریم باید از همون اول میگفتی نه و هم منو راحت می کردی هم خودتو...
لحنش آمیخته با عصبانیت بود.به او حق می دادم.با اینکه با پیشنهادش موافقت کرده بودم در رفتارم تردید وجود داشت.سرم را پایین انداختم و آهسته گفتم:
-حق با توئه.یه کم مرددم...
دوباره کنارم نشست و گفت:
-این تردید از دیشب به وجود اومد...بعد از صحبت با کیوجونگ!
-شاید...
به چشمهایم خیره شد و با لحنی که حالا کمی نرم تر شده بود گفت:
-نایونگ...تو این تصمیم سختو گرفتی و تا اینجا پیش اومدی...مرحله ی سختش گفتن به بقیه بود که تموم شد...خوشبختانه کسی مخالفت خاصی نکرد...تنها چیزی که میمونه مساله ی کیوجونگه...
با ناراحتی گفتم:
-مساله ی کمی نیست هیون جونگ!
-میدونم...اما تو فکر میکنی ازدواجمون چه قدر طول بکشه؟نهایتا دو ماه...بعد از اون همه از هدف اصلی ما باخبر میشن و دیگه مشکلی نیست...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-مهم همین مدته که چجوری میگذره...خیلی سخته...
-هممم...برات خیلی سخته اما سعی به جنبه ی مثبتش نگاه کنی...به وقتی فکر کن که همه ی دارای های سوومی رو بهش برگردوندم و اون خیلی خوشحاله...و به این فکر کن که کیوجونگ از ماجرا باخبر میشه و دوباره میتونی در رابطه با احساساتت نسبت بهش راحت باشی...
بعد از شنیدن آن حرف ها احساس خوبی به سراغم آمد...لبخندی زدم و گفتم:
-باشه...سعی میکنم.حالا همه ی اینا رو گفتی اما بازم من حوصله ی خرید لباس عروس ندارم...برو لب تابمو بیار از تو اینترنت مدلشو انتخاب میکنم خودت برام بخر...
او هم لبخندی زد و گفت:
-چه فکر خوبی...منم کت و شلوارمو همینطوری انتخاب میکنم...


                                    **********************************

روزها به سرعت برق و باد گذشتند و روز مراسم ازدواج من و هیون جونگ فرا رسید.به اصرار هیون جونگ به آرایشگاه رفتم.آرایشگر به انتخاب خودم آرایش ساده ای را بر صورتم نشاند و موهایم را به صورت باز برایم درست کرد،شینیون دوست نداشتم.لباسی که انتخاب کرده بودم یقه اش باز و گرد بود و کمی آستین داشت.آستین هایش خیلی کم بازوهایم را می پوشاندند.پارچه ی لباسم بسیار ساده بود و بدون هیچ چین یا پفی تا پایین می آمد.تور هم نداشتم.

قرارمان با هیون جونگ دم در کلیسا بود و بعد از اجرای مراسم برای پاریس بلیط داشتیم.پدر و مادر تنها برای چند روز توانسته بودند مرخصی بگیرند.همراه آن ها به کلیسا رفتم.هیون جونگ بیرون در منتظر بود...با دیدن ما با خوشحالی به سمتمان آمد.بعد از سلام و احوالپرسی با پدر و مادر،مادر با خوشحالی خطاب به هیون جونگ گفت:
-بیا عروس خشگلتو تحویل بگیر...ما میریم داخل تا به مهمونا خوش آمد بگیم...
پدر هم به دنبالش گفت:
-آره...ما زودتر بریم که ناسلامتی پدر و مادر عروسیم...
بدون اینکه منتظر جمله ای از سمت ما بمانند رفتند.هیون جونگ با حالت خاصی گفت:
-چه قدر پدر و مادرت خوشحالن...ای کاش پدر منم اینجوری بود...اما...
-بهش فکر نکن...ببینم منو تو کی باید بریم بریم داخل؟
-فکر میکنم ده دیقه دیگه خوب باشه...راستی واقعا عروس خوشگلی هستی...
-چون این یه عروسی واقعی نیست پس خوشگل بودن یا نبودن من فرقی نمیکنه...
-واقعی بودن عروسی مهم نیست...مهم زیبایی توئه که واقعیه...

در جوابش چیزی نگفتم و بی تفاوت رفتار کردم.آن روز نبود سوومی بیشتر از همه برایم دشوار بود.با اینکه آن مراسم برایم خیلی اهمیتی نداشت اما دوست داشتم سوومی هم در کنارم بود.هر چه بیشتر به شروع مراسم نزدیک میشدیم بیشتر فکرم مشغول می شد...یعنی تصمیم درستی گرفته بودم؟همه چیز به خوبی پیش می رفت؟کیوجونگ جزو مهمانان بود یا به مراسم نیامده بود؟اگر او را میان مهمان ها می دیدم چه حسی به من دست میداد؟ 

هنوز در رابطه با سوالات ذهنم به نتیجه نرسیده بودم که هیون جونگ دستم را گرفت و گفت:
-انقدر فکر نکن...وقتشه که بریم داخل...دست منو بگیر و به چیز دیگه ای فکر نکن...بیشتر از یک ربع طول نمیکشه...
هر چقدر هم که هیون جونگ سعی می کرد من را آرام کند باز هم حفظ آرامش در آن لحظات برایم  سخت بود.یک آن یاد روز عروسی سوومی و یونگ سنگ افتادم...آن روز هم برای شروع مراسم استرس داشتم و همراه هیون جونگ بودم اما استرسش با استرسی که در آن لحظه داشتم زمین تا آسمان فرق می کرد.

وارد کلیسا شدیم.مهمانانمان بسیار کم بودند و به زور دو ردیف از صندلی های دو طرف را پر میکردند.حق با سوومی بود.مادر هیون جونگ برای مراسم آمده بود.به غیر از او و پدر و مادر من،سه نفر از زیردستان پدر هیون جونگ هم آمده بودند پسرها...همه به غیر از کیوجونگ آنجا بودند.یعنی واقعا کیوجونگ نیامده بود؟البته برای من بهتر بود چرا که راحت تر میتوانستم آن لحظه های دشوار را پشت سر بگذارم.یکی دیگر از مهمان ها هم پدر یونگ سنگ بود که قبلا به هیون جونگ و بقیه ی پسرها آواز تدریس می کرد.بالاخره من و هیون جونگ در جایگاه عروس و داماد قرار گرفتیم و صحبت های کشیش شروع شد...به چشمان هیون جونگ نگاه می کردم و تنها آرزویم در آن لحظه این بود که همه چیز هرچه سریعتر تمام شود. 
به تنها چیزی که فکر نکرده بودم ب.و.س.ه ی عروس و داماد بعد از پایان صحبت های کشیش بود...شاید اگر حتی یک لحظه به آن فکر کرده بودم استرس و ناراحتیم صد برابر می شد.
وقتی نوبت به ب.و.س.ی.د.ن رسید با التماس به چشمان هیون جونگ خیره شدم.او هم با نگاهش به من فهماند که چاره ی دیگری ندارد و بی درنگ لب هایش را روی لبانم گذاشت.

                                        *****************************

هنگامیکه دست در دست هیون جونگ آمدیم از جایگاه عروس و داماد بیرون بیایم تا پیش مهمان ها برویم از دیدن کیوجونگ که در بین مهمان ها ایستاده بود خشکم زد.هیون جونگ که متوجه دلیل توقف ناگهانی من شده بود به آرامی دستم را فشرد و به من فهماند که حواسم به رفتارم باشد...
حتما کیوجونگ اواسط مراسم و بی سر و صدا آمده بود که متوجه نشده بودم.

مادر هیون جونگ نزدیکمان آمد و در حالی که جعبه ی کوچکی را دست من میداد گفت:
-اینو از طرف من و پدر هیون جونگ به عنوان هدیه ی عروسیتون قبول کن...امیدوارم زندگی خوبی داشته باشین.
سپس گونه ی هیون جونگ را بوسید و بدون اینکه منتظر بماند تا هدیه اش را باز کنم خداحافظی کرد و رفت.بعد از رفتنش هیون جونگ گفت:
-این دیگه نهایت محبتش بود!

در همان لحظه جونگ مین و یونگ سنگ به طرفمان آمدند و با خوشحالی تبریک گفتند.یونگ سنگ گفت:
-بچه ها براتون یه زندگی خوب رو آرزو میکنم...من باید زودتر برم که سوومی تو خونه تنهاست...
لبخند گرمی زدم و گفتم:
-مرسی که اومدی...به سوومی سلام منو برسون و بگو همین که از سفر برگردم باهاش صحبت میکنم...
جونگ مین با حسرت گفت:
-خوب واسه خودتون برنامه ی پاریس ریختینا...
هیون جونگ در جوابش گفت:
-غصه نخور...تو هم عروسی میکنی و از این ماه عسلا میری...
پدر و مادر که کنار من ایستاده بودند خندیدند و پدر گفت:
-خب...هیون جونگ...از این به بعد مواظب نایونگ من باش...
هیون جونگ مودبانه تعظیمی کرد و گفت:
-چشم پدر...

با چشمانم به دنبال کیوجونگ گشتم اما او را ندیدم.یعنی در سکوت رفته بود؟ هیون جونگ و پدر و مادر که مشغول صحبت بودند از جونگ مین پرسیدم:
-کیوجونگ رفت؟
-آره...گفت کار مهمی براش پیش اومده و زود رفت...هیونگم همینطور...ازم خواست تا از طرفش بهتون تبریک بگم و رفت...
آنقدر حواسم به آمدن و رفتن بی سر و صدای کیوجونگ پرت شده بود که به کل هیونگ جون را فراموش کرده بودم...میدانستم که هیونگ جون فقط به خاطر هیون جونگ در مراسم حاضر شده بود و چون تبریک گفتن به من برایش سخت بوده زودتر از آنجا رفته بود.

                                   ***************************

از پدر و مادر و همینطور مهمان های باقی مانده خداحافظی کردیم و برای رفتن به سفر آماده شدیم.سفرمان پنج روز طول می کشید و بعد از اینکه به کره برمیگشتم پدر و مادر به آلمان برگشته بودند.پس تا می توانستند برای من و هیون جونگ آرزوی خوشبختی کردند و از نصیحت های پدرانه و مادرانه چیزی دریغ نکردند.


                                ******************************

وقتی به همراه هیون جونگ سوار هواپیما می شدیم احساس می کردم وارد یکی از مراحل جدید زندگیم شده ام...مرحله ای که از نظر بقیه ازدواج بود اما از نظر خودم همچین چیزی نبود.همه فکر میکردند ما به ماه عسل می رویم اما من به این سفر به چشم یک سفر دوستانه ی معمولی نگاه می کردم...

____________________________________________________________________________

دوست جونیا نظراتتون رو پذیرا هستم




طبقه بندی: D'amour ou D'amitié،

تاریخ : جمعه 28 شهریور 1393 | 01:28 ق.ظ | نویسنده : Roya | نظرات انرژی زاااا......

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی