تبلیغات
The Candles - D'amour ou d'amitié-épisode 21


سلام عزیزااااان...
اینم قسمت بیست و یه با یه روز تاخیر...ببخشید که دیروز نتونستم بذارم

الان چیزی نمیگم...دوست دارم آخر این قسمت ببینمتون

بفرمایید بخونید

این پوسترم خودم درست کردم...نمیدونم خوب شده یا نه...







روز اول سفرمان که از خواب بیدار شدم یک دقیقه ای طول کشید تا متوجه موقعیتم بشوم.در اتاق سوئیتی بودم که هیون جونگ برای هردویمان گرفته بود.نیمه شب به هتل رسیدیم و بعد از وارد شدن به سوئیت،من بی هیچ حرفی به اتاق رفته بودم و بسیار بسیار از این بابت خوشحال بودم که هیون جونگ به جای اتاق دو تخته سوئیت گرفته بود.

احساس مبهمی داشتم...هرچه باشد مراسمی کاملا شبیه به مراسم عروسی را پشت سر گذاشته بودم و حالا همسر رسمی هیون جونگ به حساب می آمدم اما اولین شب ازدواجمان را جدا از هم می خوابیدیم...نمی خواهم بگویم کنار هم خوابیدن را ترجیح می دادم اما ناخودآگاه یاد شخصیت اول زن کتاب برباد رفته افتادم.اسکارلت هم در اولین شب ازدواج خود به همسرش اجازه نداد تا کنار او بخوابد.

از اتاق بیرون آمدم.هیون جونگ که معلوم بود تازه از حمام آمده است مشغول خشک کردن موهایش بود.من که هنوز خواب آلود بودم گفتم:
-همیشه عادت داری صبح زود بیدار بشی؟حتی اگه شب دیر بخوابی؟
از آینه نگاهم کرد و گفت:
-نه همیشه،امروز چون خوابم نمیومد دیدم تو رختخواب موندن بی فایده ست...

به حوله ای که پایین تنه اش را پوشانده بود و بعد به بالا تنه ی برهنه اش نگاه کردم و دوباره گفتم:
-یا! تو این مدت قراره با هم یه جا زندگی می کنیم،من که مجبور نیستم هر روز تو رو بدون لباس تماشا کنم؟
نیشخند بامزه ای تحویلم داد و با لحن معناداری گفت:
-معلومه که مجبور نیستی...امروزم بذار به حساب اینکه حواسم نبود تو هم اینجایی...الانم بهتره بری دوش بگیری که قراره  تو این سفر حسابی خوش بگذرونیم...
وقتی وسایلم را از داخل چمدان برداشتم و به طرف حمام می رفتم در دل با خود گفتم:"یعنی واقعا قراره بهم خوش بگذره؟"


                                          ***********************

در سفر چند روزه مان به پاریس از جاهای بسیار زیادی دیدن کردیم...از برج ایفل و موزه ی لوور و خیابان شانزلیزه گرفته تا کلیسای نتردام و تاق پیروزی و پارک لوکزامبورگ...
در آن چند روز چیزهای زیادی در رابطه با اخلاق هیون جونگ دستم آمد.هیون جونگ همیشه هم خونسرد نبود،گاهی اوقات در رابطه با چیزهایی که به نظرش جالب می آمدند با شور و حرارت نظر می داد و صحبت می کرد و حتی به این نتیجه رسیدم که برخلاف چیزی که در ظاهر نشان می دهد موقع هایی پیش می آید که مظلوم می شود و مهربان...

عصر روز آخری که در پاریس بودیم برای خرید به شانزلیزه رفتیم و از بهترین مغازه های آنجا برای همه به غیر از خودم خرید کردم...هیچ چیز آن طور که باید نظرم را جلب نمی کرد و شاید به خاطر حالت روحی ای بودکه در آن زمان داشتم.برای کیوجونگ هم از یکی از برندهای معروف یک دست لباس بسیار شیک خریدم تا در اولین فرصت مناسب به او بدهم...هدیه ام ترکیبی از سورمه ای و سفید و قرمز بود...

هنگامیکه با دست های پر از خرید به هتل بر میگشتیم هیون جونگ گفت:
-نظرت چیه وقتی هوا تاریک شد پایین برج ایفل همدیگه رو ببینیم؟تو این چند روز فرصت نشده شب به اونجا بریم...شنیدم تو شب یه جلوه ی دیگه ای داره...
-هممم...بریم...اما چرا با هم دیگه نمیریم؟
-من یادم رفته برای پدرم خرید کنم...باید دوباره برم خیابون شانزلیزه...چون فقط اونجا میتونم چیزی که خوشش بیاد رو پیدا کنم...اون به گرون بودن کادو خیلی اهمیت میده.
سرم را به نشانه ی موافقت تکان دادم و سوار آسانسور شدم...هیون جونگ پلاستیک هایی که دستش بود را کنارم گذاشت و رفت...


                                     **************************

ساعت هشت شب با تاکسی هتل خودم را به برج ایفل رساندم.با دیدن صحنه ی روبه رویم به زیباتر بودن این برج در شب ایمان آوردم...
دختر و پسرهایی که عاشقانه به هم نگاه می کردند و دست در دست هم می رفتند را نگاه کردم.
آهی از سر افسوس کشیدم و فکرم را به سمت دیگری معطوف کردم...
سرم پایین بود و به پاشنه های کفش قرمز رنگی که پوشیده بودم نگاه می کردم که صدای هیون جونگ را شنیدم.
-من اوووومدم...
سرم را بلند کردم...با چهره ای با نشاط به طرفم می آمد.وقتی نزدیکم رسید از داخل ساک کادوی کوچکی که دستش بود یک شاخه گل رز صورتی پررنگ در آورد و جلویم گرفت.
-بیا...اینو برای تو خریدم...
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
-برای چی؟
شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
-همینجوری گفتم برات گل بخرم...
ابروهایم را بالا بردم و با چهره ای متفکر شاخه ی گل رز را از او گرفتم،سپس در حالیکه به لباس هایم نگاه می کردم به شوخی گفتم:
-اگه گل قرمز میخریدی بیشتر به لباسام می اومد...
سرتاپایم را برانداز کرد و گفت:
-نمیدونستم میخوای قرمز و مشکی بپوشی...اون موقع که دم آسانسور از هم جدا شدیم صورتی وسفید تنت بود...
با تعجب بسیار گفتم:
-یعنی تو واقعا به رنگ لباس من توجه کرده بودی و به همین خاطر گل این رنگی خریدی؟
اما من به شوخی اون حرفو زدم...
انگار دوست نداشت آن بحث را ادامه دهد...سرش را برگرداند و برج را نگاه کرد.بعد از مدتی سکوت گفت:
-بیا بریم سوار آسانسور بشیم...
-یعنی بریم اون بالا؟
-آره..بریم ببینیم اونجا تو شب چجوریه...

به بالای برج که رسیدیم آنقدر منظره ی پیش رویمان شگفت انگیز بود که در سکوت محو زیبایی آن شده بودم.خوشحال بودم...چرا که آنجا شهر قهرمان های داستان هایی بود که تا آن موقع خوانده بودم و مطمئنا اگر بار دیگر کتاب دزیره و یا ماری آنتوانت را می خواندم بسیار بهتر از قبل آن ها را درک می کردم.
هیون جونگ با ضربه ی آرامی که به بازویم زد من را به خود آورد.
-یه لحظه منو نگاه کن...
نگاهش کردم...ساک کادویی ای که دستش بود را سمتم گرفت.پرسیدم:
-این باید هدیه ی پدرت باشه...
-این برای توئه...
-برای من؟
-ببینش...
با نگاه کردن به نوشته ی روی ساک فهمیدم که متعلق به یکی از گرانترین عطرفروشی های پاریس است.محتوی داخل ساک را بیرون آوردم و با یک شیشه عطر زنانه مواجه شدم.در عطر را برداشتم و آن را بوییدم.استشمام آن عطر احساس خوبی را درونم به وجود آورد...پس هیون جونگ به خاطر اینکه آن عطر را برای من بخرد دوباره به شانزلیزه برگشته بود نه به خاطر پدرش...
همراه لبخند غلیظی که بر لب داشتم گفتم:
-این عطر فوق العاده ست...بوش برام جدیده و عاشقشم...از کجا سلیقه ی منو میدونستی؟
لبخند رضایتمندی زد و گفت:
-از عطرهایی که همیشه میزنی!
یکی از ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:
-همیشه انقدر خوب به عطرهایی که دخترا میزنن دقت میکنی؟
با یکی از همان لحن های معنادارش گفت:
-نه لزوما!
شیشه را از دستم گرفت و در آن را برداشت،سپس کمی از عطر را پشت لاله ی گوشم گذاشت و در حالیکه درش را می بست گفت:
-دوست دارم این بو همیشه تو رو یاد سفرمون بندازه...

چیزی نگفتم.بعد از عروسی سوومی و یونگ سنگ این اولین بار بود که دوباره رفتار هیون جونگ به نظرم متفاوت می آمد و صحبت های متفاوت از او می شنیدم.با سوء ظن پرسیدم:
-اما هیون جونگا! واقعا دلیلت از خریدن این کادو برای من چی بود؟

با دستش موهای روی پیشانی اش را بالا زد و گفت:
-میشه امشبو خراب نکنی؟این یه هدیه ی دوستانه بود...به عنوان یه هدیه از طرف یه دوست بهش نگاه کن...بیا از منظره ی اینجا لذت ببریم.


                                        ******************************

کنار هیون جونگ در هواپیما نشسته بودم و یکی از کتاب های مورد علاقه ام را می خواندم،او هم با چشمهای بسته سرش را به صندلی تکیه داده بود و موزیک گوش می کرد.
کتابم را بستم واز پنجره ی هواپیما بیرون را نگاه کردم.لا به لای ابرها بودیم...خواستم به روزهای آینده فکر کنم که دیدم بی فایده است و نمیدانم چه پیش می آید،پس به چند روزی که گذشت فکر کردم.حداقل چند روز اول شروع زندگی مشترک ظاهری من و هیون جونگ به خوبی سپری شده بود.برگشتم و نگاهش کردم...با ریتم آهنگی که گوش می کرد سرش را تکان می داد.
به آرامی ساعدش را تکان دادم.چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد.با اشاره به او فهماندم که می خواهم چیزی بگویم.موزیک را قطع کرد و با نگاهش منتظر ماند.با صدایی آهسته طوری که برای بقیه ی مسافرها مزاحمت ایجاد نکنم گفتم:
-می خواستم بگم این مسافرت خیلی خوب بود...
با تعجب کمی گفت:
-جدی می گی؟فکر میکردم به زور تحملش کردی...
-نه اتفاقا...شاید اولش دوست نداشتم و باید بهم حق بدی،اما در کل بهم خوش گذشت...
لبخندی زد و گفت:
-خوشحالم که بهت خوش گذشته...
من هم لبخند زدم.
           
                                    ************************

خانه ی مشترکمان با هیون جونگ همان خانه ی من بود با این تفاوت که دکوراسیون اتاقی که قبل تر به سوومی تعلق داشت را تغییر داده بودیم و شبیه اتاقی شده بود که متعلق به دو نفری است که تازه زندگیشان شروع کرده اند...با اینکه کنار هیون جونگ نمی خوابیدم اما به خاطر بقیه که گه گاه به خانه مان می آمدند آن تغییر دکوراسیون لازم بود.
                             
در اتاق مشغول بیرون آوردن سوغاتی های خریداری شده از چمدان بودم.به سوغاتی کیوجونگ که رسیدم آن را با دقت برداشتم و روی تخت گذاشتم.هیون جونگ که زودتر چمدانش را خالی کرده بود به من که با دقت کادوی کیوجونگ را نگاه می کردم گفت:
-مطمئنم کیوجونگ از این لباسا خوشش میاد...
با ناامیدی گفتم:
-اگه فرصتی پیش بیاد تا بتونم اینارو بهش بدم!
با لحنی خنثی گفت:
-یه ذره دیگه که بگذره پدر تا حدودی تکلیف همه چیو مشخص میکنه...


                                   **************************

آن روزها که زندگی به نظرم کمی عجیب می آمد گذشتند.در آن مدت خبری از کیوجونگ نشد و همین طور از هیونگ جون...سوغاتی هیونگ را به جونگ مین دادم تا به دستش برساند چرا که جونگ مین چند باری به تنهایی به ما سر زد.سوومی و یونگ سنگ هم سرشان بسیار شلوغ بود اما خب بیشتر از همه آن ها را دیدیم...حتی برای بچه ی سوومی هم که در راه  بود سوغاتی خریده بودم.

قسمت سخت ماجرا این بود که باید جلوی آن ها مثل زن و شوهرها رفتار می کردیم.البته هیون جونگ به خوبی از پس این کار بر می آمد تا جایی که یک بار که از خانه ی یونگ سنگ و سوومی برمی گشتیم به او گفتم:
-تو مطمئنی قبلا چند بار ازدواج نکردی؟!!!


                                ***************************

سرانجام اتفاقی که آن همه منتظرش بودم رسید.قرار بود فردا وکیل پدر هیون به شرکت برود و تمام اموال به او انتقال داده شود.پشت میز آشپزخانه نشسته بودیم و در این باره صحبت می کردیم.
هیون جونگ گفت:
-باید فردا طبق برنامه پیش بریم...
-چه برنامه ای؟
   -فردا همینکه کارا توی شرکت انجام شد به سوومی همه چیز رو میگیم...
کمی فکر کردم و گفتم:
-انقدر سریع؟
-آره دیگه..دوست دارم در اولین فرصت ممکن این کار رو انجام بدیم...
-همممم...باشه...اما...
-اما چی؟...مگه تو دلت نمیخواد زودتر از این شرایط راحت بشی؟
-الان اون مهم نیست...پدرت اگه از این قضیه بویی ببره چی میشه؟برات دردسر درست نمیشه؟
-وقتی من اون کاری رو که باید،انجام بدم دیگه عکس العمل پدرم برام مهم نیست...
                       
-مطمئنی برات مهم نیست؟نمیخوای یه کم بیشتر صبر کنی و انقدر سریع عمل نکنی؟

قاطعانه جواب داد:
-نه نایونگ...همین الانم به نظرم دیر شده و همه ش به خاطرهمین شرطی بود که پدرم گذاشت.
سپس چشمهایش را تنگ کرد و گفت:
ببینم،احیانا تو نگران منی؟
خودم را به آن راه زدم و گفتم:
-نه،نه...چرا نگران باشم؟...همینطوری گفتم...
از آنجاییکه حرفش حقیقت داشت چشمانم را از او گرفتم تا مبادا دستم رو شود.درست بود.من نگران هیون جونگ بودم.هر چه باشد یک ماه و نیم از همخونه شدنمان میگذشت  و نمی توانست برایم یک دوست عادی باشد.نمی گویم به او احساس خاصی پیدا کرده بودم...نه...من همچنان کیوجونگ را دوست داشتم و به او فکر می کردم.اما هیون جونگ هم دیگر برایم یک آدم عادی و معمولی نبود.

-پس نایونگ...فردا به سوومی میگی بیاد کافه بارانی...منم بعد از تموم شدن کارم توی شرکت، با وکیلی که از قبل هماهنگ کردم همه چیز رو به اسم سوومی میکنم و بعد میام اونجا...
باز هم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
-باشه...امیدوارم همه چی خوب پیش بره...
هیون جونگ کمی مکث کرد و بعد انگار که چیزی را در ذهنش سبک سنگین می کرد گفت:
-و راجع به خودمون...نمیتونیم همین فردا به ازدواجمون خاتمه بدیم...باید در این مورد یه کم با احتیاط تر رفتار کنیم...مخصوصا به خاطر خانواده ی تو...
-آره...خودم میدونم...
-بعد هم اگه تو به این سرعت از من جدا بشی ممکنه از جانب پدرم برات مزاحمت ایجاد بشه...
-اوهوم...
-اما مطمئن باش به زودی به این ماجرا هم رسیدگی می کنم و میتونی مثل قبل زندگی کنی...
-باشه...مشکلی نیست...

                                    ***************************

صبح روز بعد با سوومی تماس گرفتم و از او خواستم تا برای ساعت چها ر بعد از ظهر به کافه بارانی بیاید.البته چون حسابی سرش در آموزشگاه شلوغ بود راضی کردنش کمی طول کشید...مخصوصا که هیچ چیز از دلیل اصلی این دیدار به او نگفتم،اما بالاخره قبول کرد...

                                     **************************

هیون جونگ که برای رفتن به شرکت آماده می شد احساس کردم آثار استرس را در چهره اش می بینم.مشغول مرتب کردن یقه ی پیراهنش بود که نزدیکش رفتم و پرسیدم:
-استرس داری؟
-نه...اما ته دلم یه احساس خاص دارم...
-چه احساسی؟
-نمیدونم...
راستش خودم هم احساس عجیبی داشتم اما برای اینکه به او روحیه بدهم گفتم:
-چیزی نیست...هیون جونگا...قوی باش و به هدفمون فکر کن...
بعد از شنیدن جمله ی من لبخندی زد و از در خانه بیرون رفت.


                                 **************************

وقتی دم در کافه بارانی رسیدم چند ثانیه بعد سوومی هم رسید.با دیدن من گفت:
-ااا...چه با هم رسیدیم...
لبخندی زدم و گفتم:
-آره...خوبی؟خسته نباشی...
-مرسی...خسته که چی بگم...تعداد شاگردا خیلی زیاده و من و یونگ سنگ و دو تا استاد دیگه از پسشون بر نمیایم...
-خب چرا استاد اضافه نمی کنید؟
سوومی آهی کشید و گفت:
-از پس حقوق همین دوتا هم با کلی دردسر بر میایم...حالا بازم استاد بگیریم؟
لبخندی زدم و گفتم:
-عیبی نداره...به زودی مشکلتون حل میشه...
-منظورت چیه؟
متوجه شدم که سوتی داده ام...برای اینکه بحث را عوض کنم دستی به شکم سوومی که خیلی کم برجسته شده بود زدم و گفتم:
-نینیمون چطوره؟
خوشبختانه ادامه ی صحبت قبلی را نگرفت و گفت:
-خوبه...یواش یواش داره یه کارایی میکنه که مامانش نتونه بره سر کار...
-واقعا؟پس بهتره بیشتر استراحت کنی...
-آخه دلم نمیاد یونگ سنگو با اون همه کار تنها بذارم...
-اشکالی نداره که...الان برای یونگ سنگ سلامتی تو و بچه مهمترین چیزه...
-چی بگم...ااا...اونی که اون طرف خیابونه هیون جونگ نیست؟
آن طرف خیابان را نگاه کردم و هیون جونگ را دیدم که با چهره ای بسیار خوشحال منتظر است تا از خیابان رد شود. در دستش پاکت بزرگی بود،حتما همان پاکتی بود که تمام سند های به نام سوومی در آن قرار داشت...از دور به او لبخندی زدم و برایش دست تکان دادم...
سوومی جلوتر رفت و در حاشیه ی خیابان ایستاد و بعد گفت:
-دارم درست میبینم که هیون جونگ به پهنای صورتش میخنده؟چی شده که امروز انقدر خوشحاله؟
با حالت مرموزی گفتم:
-حالا خودت میفهمی...
به چهره ی معترض سوومی خندیدم و به طرف در کافه بارانی برگشتم که گفت:
-یااااا!خ...
هنوز سوومی جمله اش را نگفته بود که ناگهان صدای فریاد هیون  و به دنبال آن صدای ترمز یک ماشین و جیغ وحشت زده ی سوومی را شنیدم...آمدم سرم را برگردانم  که با ضربه ی محکمی که به پایم وارد شد به در شیشه ای کافه بارانی خوردم.در یک لحظه چشمانم سیاهی رفتند و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.


___________________________________________________________
چی شدددددد؟
الان چه احساسی دارید؟




طبقه بندی: D'amour ou D'amitié،

تاریخ : سه شنبه 1 مهر 1393 | 09:54 ق.ظ | نویسنده : Roya | احساااااااااااااااس شمااااااااااا...

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی