تبلیغات
The Candles - D'amour ou d'amitié-épisode 22


سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام...مثل همیشه شرمنده بابت تاخیرم...
شاید بعضی وقتا یه کم تاخیر داشته باشم اما بالاخره میام
میبینم که موفق شدم یه جوری بنویسم که هیچ کس نتونه راجع به بلایی که نازل شد حدس درست بزنه
چقدر اینجوری لذت بخشه
حالا همگی بفرمایید ادامه و ببینید چه چیزی انتظارتونو میکشه...
و همینطور ممنون از کسانی که نظر میذارن و منو خوشحال میکنن
دوستتون دارم














چشمانم را که باز کردم روی تخت بیمارستان بودم.سکوت حاکم بر فضا نشان می داد که نیمه های شب است.سرم را کمی بلند کردم و به اطراف نگاه کردم.در یک اتاق تقریبا بزرگ تنها بودم و سرمی که هنوز چیز زیادی از آن خالی نشده بود به دستم وصل بود.ناگهان همه ی اتفاقات از ذهنم گذشتند...صدای ترمز شدید ماشین،صدای فریاد هیون جونگ که سوومی را صدا می کرد،صدای جیغ سوومی و بعد از آن ضربه ی محکمی که به پایم وارد شده بود.به پای سمت راستم نگاه کردم...آن را گچ گرفته بودند...دستی به سر و صورتم کشیدم...با لمس باندی که دور سرم پیچیده شده بود فهمیدم که سرم هم آسیب دیده است.درد خفیفی در باقی اعضای بدنم احساس می کردم.اما،یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟آن روز که همه چیز بی سر و صدا به نظر می رسید...
یک لحظه در دلم دلشوره ی عجیبی احساس کردم.چرا هیچ کس کنار من نبود؟معمولا وقتی یک نفر در بیمارستان بستری می شد یک همرا هم کنارش می ماند...پس چرا من تنها بودم؟
در همین فکرها بودم که در اتاق باز شد و مادر با یک فنجان قهوه وارد شد.
ابتدا متوجه نشد که نگاهش میکنم،اما همینکه چشمش به من افتاد با خوشحالی به سمتم آمد و گفت:
-بالاخره به هوش اومدی دخترم؟آه..خدایا...باورم نمیشه...آآخ قلبم...نمیدونی این چند روز چی  بهمون گذشت...

سپس به آرامی شروع به اشک ریختن کرد...با تعجب پرسیدم:
-چند روز؟؟؟؟
مادر اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و در حالی که بینیش را بالا می کشید گفت:
-آره...الان سه روزه که بیهوشی...من و پدرت دیروز صبح رسیدیم...وقتی خبر تصادفتون بهمون رسید با اولین پرواز خودمونو به کره رسوندیم...
با گیجی پرسیدم:
-تصادفمون؟

مادر که به نظر می رسید صحبت کردن برایش سخت است،گفت:
-اون روز که شما تو پیاده روی کنار خیابون بودین مثل اینکه یه ماشین از مسیر اصلی خودش منحرف میشه و دقیقا میاد به همون جایی که شماها وایساده بودین...ماشین با تو برخورد میکنه و تو هم به در کافه میخوری.شیشه ی در میشکنه و تو همراه خورده شیشه ها به زمین میافتی،منتها وقتی ماشین بهت میخوره از شدت سرعتش کم شده بوده.
به همین خاطر آسیب جدی ای ندیدی...فقط پات شکسته و یه ضربه ی کمی هم به سرت وارد شده...ما نگران بودیم که یه موقع لطمه ای به حافظه ت وارد نشده باشه...واای چرا من اصلا حواسم نیست!انقدر از به هوش اومدنت خوشحالم که یادم رفت دکترتو صدا کنم...باید بیاد همه چی رو چک کنه...
قبل از اینکه مادر بیرون برود پرسیدم:
-بقیه حالشون چطوره؟هیون جونگ و سوومی؟

مادر که به طرف در می رفت با سوال من از حرکت ایستاد و بعد از مکث طولانی ای برگشت و گفت:
-طفلک هیون جونگ تا دیروز بالای سرت بود...مگه قبول می کرد که جاشو با ما عوض کنه...هرچی بهش گفتیم بره یه کم استراحت کنه اصرار داشت که تا به هوش اومدنت خودش کنارت باشه...بالاخره پدرت موفق شد تا راضیش کنه.حالا هم اگه بفهمه به هوش اومدی حتما سریع میاد اینجا.من میرم دکتر رو صدا کنم.
قبل از اینکه چیزی بگویم مادر از اتاق بیرون رفته بود.


                                          ************************

دکتر و پرستارها وارد اتاق شدند،دکتر بعد از انجام یک سری از معاینات یه یکی از پرستارها چیزی گفت و بیرون رفت.مادر  که دم در اتاق ایستاده بود همراه دکتر که از اتاق خارج می شد،رفت.
چند آمپول در سرمم تزریق کردند.منتظر بودم تا مادر برگردد و سوالات بیشتری که در ذهنم بود را از او بپرسم،اما فکر میکنم به خاطر اثر داروهایی که در سرمم تزریق کرده بودند پلک هایم سنگین شدند و به خواب رفتم.

                                            **********************

وقتی دوباره چشم هایم را باز کردم اولین صحنه ای که دیدم هیون جونگ بود که کنارم روی صندلی نشسته بود و همانطور که سرش را روی دست هایش گذاشته بود به خواب رفته بود.
در چهره اش دقیق شدم.با آن که چشمانش بسته بود آثار خستگی به وضوح در صورتش دیده می شد.مادر به تصادفمون اشاره کرده بود و هیون جونگ صحیح و سالم کنار من بود،پس یعنی منظور مادر تصادف من و سوومی بود؟اما نه...سوومی باردار بود،نباید آن اتفاق می افتاد.دوباره دلشوره گرفتم.ضربه ای آهسته به موهای هیون جونگ زدم...
به آرامی چشم هایش را باز کرد و با دیدن من لبخند زد و گفت:
-بالاخره بیدار شدی؟
-آره...آمپولایی که دیشب تو سرمم تزریق کردن خواب آور بودن...
سرش را از روی تخت بلند و کرد و به حالت نشسته درآمد و گفت:
-به خاطر ضربه ای که به سرت وارد شده باید خیلی استراحت کنی.
بی درنگ پرسیدم:
-هیون جونگا!اون روز چه اتفاقی افتاد؟چی شد که اون ماشین یه دفعه اومد توی پیاده رو؟الان سوومی...

هنوز جمله ام را تمام نکرده بودم که گفت:
-منتظر بودم تا از خیابون رد بشم و بیام پیش شماها...یه دفعه سرو کله ی یه ماشین که با سرعت خیلی زیاد میومد پیدا شد.یه کم جلوتر از جایی که شما وایساده بودین یه اتوبوس وایساده بود...ماشینه برای اینکه با اتوبوس برخورد نکنه زد روی ترمز اما انقدر سرعتش زیاد بود که از مسیر اصلیش منحرف شد و دقیقا به سمتی که شماها وایتاده بودین اومد...

من که کم کم داشتم صحبت های هیون جونگ را درک می کردم با نگرانی پرسیدم:
-پس یعنی ماشین هم به سوومی خورده و هم به من؟الان حال سوومی چطوره؟اتفاقی که برای بچه ش نیفتاد؟
جواب سوالم چیزی جز سکوت هیون جونگ نبود.دلیل سکوتش را نمی فهمیدم،دوباره گفتم:
-هیون جونگ...پرسیدم حال سوومی چطوره؟اونم مثل من آسیب جدی ای بهش وارد نشده،درسته؟

هیون جونگ نگاهش را پایین انداخت و گفت:
-نایونگا!سوومی اونورتر از تو و کنار خیابون ایستاده بود،ماشین اول با اون برخورد کرد.
با اینکه قبل از بیهوش شدم صدای فریاد هیون جونگ که سوومی را صدا کرده بود و به دنبال آن صدای جیغ سوومی را شنیده بودم نمی خواستم آن چه را که می شنیدم باور کنم...گفتم:
-اگه اینجوری باشه که میگی پس...پس حتما آسیبش جدی تر بوده...اما الان کجاست؟برای بچه ش اتفاقی افتاد؟

هیون جونگ دوباره سکوت کرد و این سکوت من را بیش از اندازه نگران کرد...این بار با صدایی بلندتر از قبل گفتم:
-چرا نمی گی چی شده؟دارم از نگرانی می میرم...یا بگو یا الان خودم میرم سر در بیارم...

آمدم سرم را از دستم بیرون بکشم که هیون جونگ مانعم شد و با صدای بغض آلودی که هیچ وقت از او نشنیده بودم گفت:
-سوومی رفت! دکترا همه ی تلاششونو برای نجاتش کردند اما بی فایده بود!

در ان لحظه احساس می کردم هر کدام از کلمات هیون جونگ با پتک آهنینی بر سرم فرود می آیند...آن قدر از شنیدن این خبر شوکه شده بودم که حتی پلک هم نمی زدم و مات و مبهوت به هیون جونگ نگاه می کردم.باورم نمی شد...نه...این حقیقت نداشت...سوومی زنده بود و مثل من در یکی دیگر از اتاق های بیمارستان بستری شده بود...
هیون جونگ ادامه داد:
-اون روز همه چیز به خوبی پیش می رفت...همه ی کارا انجام شده بود...حتی زودتر از چیزی که فکر می کردم به کافه بارانی رسیدم...باورم نمی شد بالاخره لحظه ای رسیده که می تونم همه چی رو به سوومی بدم و خوشحالش کنم اما توی یه لحظه...فقط یه لحظه...

بیش از آن نتوانست ادامه بدهد و چشمانش از اشک خیس شدند.تنها چیزی که باعث می شد در آن لحظه صحبت های هیون جونگ را باور کنم،همان قطرات اشکی بودند که از چشم هایش پایین می آمدند زیرا با شناختی که از او داشتم می دانستم وقتی با بغض و گریه صحبت می کند هیچ دروغی در کار نیست...
آمدم چیزی بگویم که احساس خفگی کردم...احساس می کردم نمیتوانم نفس بکشم...دستم را روی قغسه ی سینه ام گذاشتم و در حالی که سرفه می کردم بریده بریده گفتم:
-نمیدونم چرا...چرا...نف...سم...بالا...نمی...یاد...
هیون جونگ اشک هایش را پاک کرد و سراسیمه من را بلند کرد و به حالت نشسته در آورد..کمی بهتر شدم اما همچنان پشت سر هم سرفه می کردم...هیون جونگ دکمه ی کنار تختم را فشار داد و چند پرستار وارد اتاق شدند.بعد از دیدن وضعیت من سریعا ماکس اکسیژن برایم نصب کردند و گفتند که به خاطر شوک عصبی تنگی نفس گرفته ام...بعد ار آن دکتر بالای سرم آمد ،برایم آمپول تزریق کردند و دوباره به خواب رفتم...

                                                      *************************************
این بار وقتی بیدار شدم هیون جونگ با چشمان منتظر به من خیره شده بود.همینکه دید بیدار شده ام با نگرانی گفت:
-حالت چطوره؟تنگی نفست رفت؟
ماسک اکسیژن را از جلوی دهانم برداشتم و گفتم:
-آره...
-دکتر گفت باید سعی کنی گریه کنی...اگه تو خودت بریزی برای سرت ضرر داره...
-کی از اینجا مرخص میشم؟دوست دارم برم خونه...
-دکتر گفت تا دو سه روزدیگه میتونیم ببریمت خونه اما به شرطی که فقط استراحت کنی...
-یونگ سنگ الان حالش چطوره؟
بعد از کمی مکث گفت:
-حالش تعریفی نداره...خودشو تو خونه حبس کرده و هیچکس رو نمیبینه...اولش به خاطر شوک فقط داد می زد...به زور تونستن آرومش کنن...هرچی باشه اون فقط یه نفر رو از دست نداده...بچه شم تو شکم سوومی بود...

بعد از جمله ی آخر هیون جونگ،بدون اینکه دست خودم باشد اشک هایم بی وقفه شروع به آمدن کردند.فکر کردن به اتفاقی که افتاده بود آن چنان مانند چاقویی تیز و بران در قلبم فرو می رفت که حتی اشک هایم هم نمی توانستند از درد آن بکاهند...آخر چرا؟چرا باید سوومی برای همیشه می رفت و یونگ سنگ،من و بقیه را تنها می گذاشت؟

در لابه لای گریه هایم گفتم:
-هیون جونگا!سوومی خیلی دوست خوبی بود...واقعا دوسش داشتم...خودت که دیدی به خاطرش حاضر بودم حتی از خواسته های خودم هم بگذرم...من فقط می خواستم خوشحالیشو ببینم...اون حتی نتونست بچه شو به دنیا بیاره...حتی نتونست برای یک سال هم پیش باشه...آخه چراااا؟چرااااااااااا؟؟؟

کنترل صدایم از دست خودم خارج شده بود و تقریبا فریاد می زدم.هیون جونگ اشک ریزان من را نگاه می کرد.هنگامی که احساس کرد ممکن است دوباره حالم بد شود از روی صندلی بلند شد و همانطور که سرم را در آغوش می گرفت آرام آرام با دستش بر پشتم می زد.چه قدر خوب بود که هیون جونگ برای تسلی دادن به من آنجا بود.
آن قدر در آغوشش گریه کردم تا دوباره پلک هایم سنگین شدند و به خواب رفتم.


                                        *********************

در مدتی که بیمارستان بودم همه به دیدنم آمدند.حتی کیو جونگ و هیونگ جون هم آمدند و این کارشان برایم خیلی با ارزش بود.هر کس را که برای اولین بار بعد از به هوش آمدنم می دیدم بی اختیار اشک می ریختم.سخت تر از همه دیدار با یونگ سنگ بود...با اینکه بعد از خاک سپاری حاضر به دیدن هیچ کس نشده بود برای دیدن من به بیمارستان آمد.آنقدر لاغر شده بود که در نگاه اول یکه خوردم.چند دقیقه ای در سکوت کنارم نشست و بعد از اینکه همراه گریه های من اشک ریخت از آنجا رفت.این اتفاق برای او صدبار بیشتر از من سخت بود.

روزی که از بیمارستان مرخص می شدم حال جسمانیم بهتر شده بود اما پایم برای یک ماه در گچ می ماند و می بایست در خانه فقط استراحت می کردم.
پدر و مادر تصمیم داشتند تا بهبودی کامل من کنارم بمانند و این بدان معنا بود که من و هیون جونگ باید تا زمانی که آنها پیشمان بودند در یک اتاق مشترک زندگی می کردیم.از آنجاییکه در تمام مدت ازدواج ظاهریمان جدا از هم خوابیده بودیم این اتفاق برایم سخت بود.

پشت ماشین هیون جونگ در حالی که پای گچ گرفته ام روی صندلی دراز بود نشسته بودم و به سمت خانه می رفتیم.چند روز گذشته را آن قدر اشک ریخته بودم که صدایم گرفته بود.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-ببینم الان کسی خبر داره که اون روز تصادف ما چه تصمیمی داشتیم؟
-نه...
-به کسی هم که راجع به ازدواجمون چیزی نگفتی؟
-تو این موقعیت که نمیشه همچین چیزیو گفت...
-راست میگی...اما یه چیزی...
-چی؟
-برای من سخته که با این وضعیت روحی و جسمیم جلوی مامان و بابا تظاهر به زن و شوهر بودن کنیم...
از آینه ی ماشین نگاهم کرد و گفت:
-خب میگی چی کار کنیم؟اونا میگن نمیخوان تنهات بذارن...
کمی فکر کردم و گفتم:
-تو میتونی راضیشون کنی...وقتی تو که همسر منی ازشون بخوای که برن و بهشون اطمینان بدی که به خوبی از من مراقبت میکنی مطمئن باش قبول میکنن...
در جوابم چیزی نگفت و در سکوت به رانندگیش ادامه داد.


                                          *************************

به خانه که رسیدیم پدر و مادر تخت اتاق مشترکمان را برایم آماده کرده بودند.وقتی روی تخت دراز کشیدم از همه خواستم تا تنهایم بگذارند.آنجا اتاق سابق سوومی بود...همان اتاقی که با خوشحالی وسایلش را در آن چیده بود،همان اتاقی که در آن او و یونگ سنگ شب های زیادی را کنار هم  سپری کرده بودند...با آنکه دکوراسیون داخلی اتاق را تغییر داده بودیم حضور خاطرات سوومی را احساس می کردم و در سکوت اشک می ریختم.
چند دقیقه بعد هیون جونگ وارد اتاق شد و با دیدن چهره ی گریان من گفت:
-نایونگا...اگه سختته تو این اتاق باشی میخوای ببریمت اتاق خودت؟اصن میخوای خونه رو عوض کنیم؟
بینیم را بالا کشیدم و گفتم:
-نه...دلم نمیاد خاطرات سوومی رو پاک کنم...سعی میکنم یه جوری کنار بیام...
هیون جونگ روی تخت کنارم دراز کشید و در حالیکه به سقف اتاق نگاه می کرد گفت:
-با پدر و مادرت صحبت کردم...
-خب؟چی گفتن؟
-قبول کردن که برگردن آلمان...اما فعلا یه چند روزی رو هستن و اینو نمیتونیم کاریش کنیم...
با بی حالی گفتم:
-عب نداره...چند روز رو میشه تحمل کرد...
تغییر حالت داد و به پهلو خوابید؛سمت من...سپس با لحنی نه چندان معمولی گفت:
-یعنی توی یه اتاق کنار من بودن انقدر برات غیر قابل تحمله؟
از نگاه و لحن صدایش معذب شدم،نمیدانستم چه جوابی بدهم...دوست نداشتم ناراحت بشود.سرم را پایین انداختم و گفتم:
-برام غیر قابل تحمل نیست...چون الان تو شرایط خوبی نیستم اینجوی گفتم...

از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت...امیدوار بودم از دستم ناراحت نشده باشد.


نیم ساعت بعد مادر با داروهایم وارد اتاق شد...بعد از اینکه داروها را خوردم مادر کنارم نشست و گفت:
-من و پدرت تصمیم داشتیم تا وقتی کاملا خوب بشی پیشت بمونیم، اما امروز هیون جونگ گفت که ازت مراقبت میکنه و ما میتونیم برگردیم آلمان...
-من دوست دارم که شما کنارم باشید...اما اینجوری احساس میکنم که به خاطر من از کاراتون افتادین...پس اگه برید احساس راحتی بیشتری دارم...
مادر دستی به سرم کشید و گفت:
-ما هم میخوایم که تو راحت باشی.ولی باید از اینکه همسری مثل هیون جونگ داری واقعا خوشحال باشی...
من که توقع شنیدن آن حرف را نداشتم گفتم:
-چطور مگه؟
مادر لبخندی زد و گفت:
-خیلی پسر خوبیه...معلومه که تو رو واقعا دوست داره...وقتی میدونم در نبود ما کنارته کاملا خیالم راحته...

همراه با لبخندی کم رنگ و ساختگی به صحبت های مادر گوش دادم و هنگامیکه از اتاق بیرون رفت با خودم گفتم:"ببین هیون جونگ چه قدر با مهارت رفتار کرده که پدر و مادر به این نتایج رسیدن"!

____________________________________________________


وای...چقدر راجع به مرگ سوومی نوشتن سخت بود...کلی غمگین شدم...
بچه ها منتظر نظراتتون هستم






طبقه بندی: D'amour ou D'amitié،

تاریخ : جمعه 4 مهر 1393 | 11:50 ق.ظ | نویسنده : Roya | الان چه احساسی دارید؟

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی