تبلیغات
The Candles - D'amour ou d'amitié-épisode 23


سلاااااام به همه ی دوستای عزیززززم...
این قسمتم از اون قسمتاییه که واقعا نمیدونم آخرش چه عکس العملی نشون میدید...
فقط یه چیزی اینکه این قسمت به این خاطر که باید تو تیکه ی مورد نظر تموم می شد کوتاهه...
تشریف ببرید ادامه












روزهای بدون سوومی خیلی سخت می گذشتند...شاید این اواخر به خاطر ازدواج سوومی  و همینطور مشغول بودن خودم نتوانسته بودم او را زیاد ببینم اما حداقل تلفنی با هم در ارتباط بودیم و هر از گاهی همدیگر را می دیدم اما حالا...
از همه سخت تر برایم روزی بود که سر خاک سوومی رفتیم.پدر و مادر تصمیم داشتند قبل از رفتنشان سر خاک سوومی بروند،از هیون جونگ خواستم تا با آن ها برویم اما هر سه شان از من قول گرفتند تا ناراحتیم را کنترل کنم و به خاطر سرم خیلی به خودم فشار نیاورم.سر خاک سوومی که  رسیدیم حس عجیبی به من دست داده بود.باور نمی کردم که از آن به بعد برای دیدن سوومی باید به آنجا بروم.مادر دستش را دورم انداخته بود و من را همراهی می کرد.هر چه جلوتر می رفتیم قدم هایم آهسته تر می شد.با ناباوری قدم بر میداشتم...من که میدانستم سوومی برای همیشه رفته است اما چرا آن حس و حال بهم دست داده بود؟وقتی به جایی که او را خاک کرده بودند رسیدیم آرام زانو زدم و به قبرش خیره شدم...مدت زیادی نگذشت که شروع به گریه کردم...پدر و مادر و هیون جونگ هم همراه گریه های من اشک می ریختند.تصور اینکه دیگر هیچ وقت نمیتوانستم سوومی را ببینم قلبم را به درد می آورد...از دست دادن صمیمی ترین دوست چه قدر دردناک بود...

                                                    ********************

روزی که پدر و مادر می خواستند بروند از اینکه دیگر مجبور به فیلم بازی کردن نبودم خوشحال و از اینکه تنها می شدم ناراحت بودم.طبق معمول همیشه سفارشات لازم را کردند و همراه هیون جونگ به فرودگاه رفتند.
رفتار هیون جونگ از روزی که از بیمارستان به خانه آمده بودم سرسنگین بود و تمامش به خاطر خودم بود که زیادی نسنجیده حرف زده بودم.شب ها تا وقتی که بیدار بودم به اتاق نمی آمد و صبح وقتی بیدار می شدم می دیدم که زودتر بیدار شده و از اتاق بیرون رفته است.امیدوار بودم بعد از رفتن پدر و مادر رفتارش کمی بهتر شود.
وقتی از روی تخت دراز کشیدن خسته می شدم عصایم را بر می داشتم و از اتاق بیرون می آمدم و روی یکی از کاناپه ها دراز می کشیدم.آن روز هم بعد از رفتن پدر و مادر روی کاناپه دراز کشیده بودم و یکی از کتاب های گابریل گارسیا مارکز رو می خواندم.به صفحه ی پنجاه و دو که رسیدم هیون جونگ وارد خانه شد.سوییچ ماشین را روی میز گذاشت و نزدیکم نشست.پرسیدم:
-مامان و بابا به موقع رسیدن به پروازشون؟
-آره...
-دستت درد نکنه که رسوندیشون...
در جوابم چیزی نگفت و من مشغول خواندن ادامه ی کتابم شدم.چند دقیقه بعد گفت:
-از کیوجونگ خواستم تا دو ساعت دیگه بیاد اینجا...
با تعجب گفتم:
-چرا؟!
-بیاد اینجا که بهش حقیقتو بگیم...
کتابم را بستم و گفتم:
-همینطوری واسه خودت برنامه ریختی؟حداقل قبلش به من می گفتی!
خیلی خونسرد جواب داد:
-تو شخصیتت یه جوریه که باید تو عمل انجام شده قرار بگیری...اگه به خودت باشه خیلی طول میکشه تا یه کاریو انجام بدی.
لب هایم را برچیدم و گفتم:
-ممنون از شخصیت شناسی دقیقت!
-خواهش میکنم!
از مدل حرف زدنش حرصم می گرفت اما به روی خودم نیاوردم و فقط با طعنه گفتم:
-خب...دیگه چه برنامه هایی ریختی؟!
انگار که لحن طعنه آمیز سوالم را متوجه نشده باشد کاملا عادی گفت:
-اولین برنامه اینه که به کیوجونگ همه چیز رو بگیم و تکلیفتون مشخص بشه...تا بعدش ببینیم چی کار کنیم...
-راستی...تکلیف اموال شرکت چی میشه؟
-هنوز اون اموال به اسم سوومیه...فعلا خودم به کارای شرکت رسیدگی می کنم..اما فکرای دیگه ای دارم که هنوز قطعی نیستن...
دیگر صحبتی بینمان پیش نیامد تا زمانیکه نزدیک آمدن کیوجونگ شد.لباس های راحتیم را عوض کرده بودم و منتظر بودم.اگر چند هفته قبل آن اتفاق می افتاد از استرس نمی دانستم چه کار کنم اما حالا بسیار عادی بودم.هیون جونگ در آشپزخانه مشغول آماده کردن وسایل پذیرایی بود.از همان جا پرسید:
-استرس نداری؟
-نه...
-واقعا؟
-آره!خودمم تعجب کردم...اما خیلی آرامش دارم...
-هممم...فکر میکنم به خاطر اینکه ناراحتی اینجوری شدی..
-آره...انقدر اندوهم زیاده که انرژی واسه استرس برام نمونده..

قبل از اینکه صحبت دیگری پیش بیاید زنگ در به صدا در آمد و هیون جونگ در را باز کرد.


                                      ********************

به همراه هیون جونگ و کیوجونگ نشسته بودیم و آن دو در مورد مسائل مختلف با هم صحبت می کردند.منتظر بودم تا ببینم هیون جونگ چه موقع به موضوع مورد نظر اشاره می کند.بالاخره وقفه ای بین صحبت هایشان افتاد و کیوجونگ خودش پرسید:
-خب هیون...وقتی زنگ زدی گفتی باهام کار داری...کارتو بگو...
هیون جونگ با نگاهش من را از نظر گذراند و بعد گفت:
-آره...کارت دارم...یعنی کارت داریم...
کیوجونگ که خیلی رلکس به پشتی صندلی تکیه داده بود گفت:
-میشنوم...
هیون نفس عمیقی کشید و شروع به صحبت کرد:
-کیوجونگ ازدواج من و نایونگ از روی عشق نبود...نایونگ به خاطر سوومی این من ازدواج کرد...
کیو که کاملا مشخص بود متعجب شده است با سردرگمی پرسید:
-چی داری میگی؟

-ببین من مدت ها بود که تصمیم داشتم اعتماد پدرم رو جلب کنم تا همه ی دارایی هاشو به اسمم کنه و بعد من همه چی رو به اسم سوومی کنم...چون همونطور که خودت میدونی بیشتر از نصف ثروت پدرم متعلق به پدر سوومی بوده.منتها پدر برای من شرط ازدواج گذاشت و گفت باید هر چه سریعتر ازدواج کنم تا اموال رو به نامم کنه...منم فردی قابل اعتمادتر از نایونگ پیدا نکردم و این شد که همه ی این اتفاقات افتاد.از نایونگ خواسته بودم تا وقتی همه چیز درست بشه به کسی چیزی نگه...روز تصادف هم قرار بود سوومی رو تو کافه بارانی ببینیم و همه ی اسناد رو بهش بدیم که اونجوری شد...
مدتی طول کشید تا کیوجونگ به حرف بیاید.مشخص بود که از شنیدن تمام آن حرف ها شوکه شده است.به او نگاه می کردم و منتظر بودم تا ببینم چه عکس العملی نشان می دهد.بالاخره بعد از مکثی طولانی گفت:
-خب الان تکلیف ازدواجتون چی میشه؟میخواید از هم جدا بشید؟
هیون جونگ گفت:
-هنوز به خانواده ی نایونگ حقیقت رو نگفتیم اما در اولین فرصتی که پیش بیاد اینکار رو می کنیم و جدا میشیم.

نمی دانم منظور هیون جونگ چه بود اما بعد از گفتن آن جمله از جایش بلند شد و رو به من گفت:
-یادم اومد که یه کار خیلی مهم دارم...میرم و چند ساعت دیگه برمیگردم.
یعنی می خواست من را با کیوجونگ تنها بگذارد؟ خطاب به کیوجونگ گفت:
-خوشحالم که بالاخره تونستم حقیقتو بهت بگم کیوجونگ...من برم به کارم برسم...لطفا پیش نایونگ باش...

بدون اینکه منتظر عکس العملی از سمت من بماند خداحافظی کرد و رفت.در دل حسابی سرزنشش می کردم.باز هم من را در عمل انجام شده قرار داده بود.وقتی تنها شدیم کیوجونگ سکوت کرد و چیزی نگفت...من هم سکوت کرده بودم.

با خودم گفتم:"بالاخره موقعی که این همه منتظرش بودی رسید...به کیو بگو که دوستش داری...ممکنه دیگه موقعیت به این خوبی پیش نیاد...بهش بگو"
اما چرا انقدر گفتن چنین چیزی سخت بود؟! در تمام مدتی که به ظاهر سکوت کرده بودم در ذهنم درگیر بودم و عزمم را جزم می کردم تا احساسم را به کیوجونگ بگویم.سرانجام نمیدانم چه شد که دل را به دریا زدم و شروع به صحبت کردم:

-اون روز که به دوست داشتن من اعتراف کردی خیلی برام سخت بود...چون منم مدتی میشد که فهمیده بودم بهت علاقه دارم...به هیون جونگ قول داده بودم تا به هیچ کس چیزی نگم حتی به تو...خیلی منتظر بودم تا بالاخره یه همچین روزی برسه و بتونم احساسمو بهت بگم.

سکوت کرد و چیزی نگفت.پرسیدم:
-من احساسمو بهت گفتم...نمیخوای در این باره چیزی بگی؟
سرش را پایین انداخت و بالاخره بعد از اینکه حسابی کلافه شده بودم به حرف آمد:

-نایونگا...من اگه بخوامم نمیتونم با تو ازدواج کنم...
منظورش چه بود؟چرا همان حرف خودم که وقتی بهم ابراز علاقه کرد را داشت به من پس می داد.با تعجب گفتم:
-چرا؟
-به خاطر پدرت...
من که اصلا توقع شنیدن چنین چیزی را نداشتم ابروهایم را بالا بردم و گفتم:
-به خاطر پدرم؟!!!
-آره...پدرت کسی بود که باعث مرگ مادر من شد!
-چی داری میگی کیوجونگ!
-بیشتر از این نمیتونم بهت توضیحی بدم...چون عصبانی میشم...فقط اینو بدون که من و تو هیچ
وقت نمیتونیم با هم ازدواج کنیم...هیچ وقت!

سپس بلند شد و خانه بیرون رفت و من را با بهت و حیرت و هزاران سوال تنها گذاشت...

_________________________________________________________

این منم الان




طبقه بندی: D'amour ou D'amitié،

تاریخ : سه شنبه 8 مهر 1393 | 01:32 ب.ظ | نویسنده : Roya | نظراااااااااااااااااااااااااااات...

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی