تبلیغات
The Candles - Dark Knight ||| 10


سلام بچه ها
ببخشید نبودم . واقعا شرمنده .
الان دیگه ایشالا برگشتم ک ادامه بدم اگه خدا بخواد .
بفرمایید ادامه
این قسمت یه سری حقیقت هم مشخص میشن .
قسمت های قبل تا اونجایی فهمیدیم که هیونگ فهمید هیون خون آشامه و همین طور جه جونگ ، هیومین رو تبدیل کرد . حالا ادامه اش !
.

Dark Knight

Season 1 : gray

10


صدای تلفنش که توی اتاق پیچید به خودش اومد . نگاهش رو به میز تحریر کوچیک هیومین داد که تلفنش رو روی اون گذاشته بود . اسم "هیون جونگ " روی صفحه ی تلفن روشن و خاموش میشد . دست هاش رو توی صورتش کشید و به سمت میز رفت . با برداشتن تلفن صدای فریاد هیون توی گوشش پیچید :" تو کدوم گوری هستی ؟"

اخم هاش رو تو هم کشید . مگه چقدر گذشته بود ؟ نمیدونست چند وقته که اونجاست !

-         چند روز نبودم ؟

-         سه روز ! سه روز تمامه که نبودی ! هی خواستم زنگ نزنم ولی نمیشد . جه جونگ هیونگ !

نگران شد ! این لحن ملتمس هیون جونگ رو خوب میشناخت . هر وقت یه گندی میزد این جوری صداش میزد !

-         چیکار کردی کیم هیون جونگ ؟

-         اون پسر فهمیده ... که من کی هستم !

چشم هاش رو روی هم فشرد . کیم هیون جونگ رسما گند زده بود . سعی کرد دردی که تو تنش میپیچه رو نادیده بگیره :" ببین ... خودت باید جمعش کنی ! به اون پسر اطمینان بده که براش خطری نداری ... من به زودی بر میگردم ... با ... یه عضو جدید برای خانواده امون !"

اجازه نداد هیون حرفی بزنه . تلفنش رو قطع کرد و با خاموش کردنش ، اون رو روی میز انداخت .

سه روز بود که اونجا بود . سه روزی که خودشم نفهمید چطور گذشته . دیگه باید هیومین بیدار میشد . شاید چند ساعت دیگه ...

بهتر بود لباس ها و وسایلش رو براش جمع میکرد . چون فرصت آنچنانی نداشتن برای اینکه وقتشون رو تلف کنن .

***

با فریاد از خواب پرید . تمام تنش خیس عرق بود . لیوان آب روی میز پاتختی رو برداشت و سر کشید . چشم هاش که به تاریکی عادت کرد تونست هیکل مردی رو تو اتاقش ببینه .

از ترس تو خودش جمع شد . مرد که جلو تر اومد و نور مهتاب رو صورتش افتاد شناختش !

-         داد و فریاد میکردی ... تو خواب !

چشم هاش رو روی هم فشرد تا صداش رو کنترل کنه . نمیخواست پدر و مادرش بیدار بشن .

-         به تو ربطی نداره ... چرا این جایی کیم هیون جونگ ؟

هیون روی صندلی نشست :" چند وقته کابوس میبینی ؟"

میدونست که هیون قصد نداره بره . فهمیده بود که هیون باهاش کاری نداره . چون خیلی وقت داشت تا کارشو بسازه ولی این کار رو نکرده بود . آروم گفت :" بیست سال !"

اخم هاش رو تو هم کشید :" بیست سال پیش ... چه اتفاقی برات افتاده ؟"

پتوش رو کنار زد و لنگ لنگون با پای سالمش ، رفت پشت پنجره . همون طور که به منظره ی تاریک بیرون خیره شده بود گفت :" چرا انقدر تو زندگیم سرک میکشی ؟"

هیون پشت سرش رفت . اون قول داده بود از این پسر محافظت کنه . آزوم گفت :" چون وظیفه ام اینه که نذارم صدمه ای ببینی ... چه روحی و چه جسمی ..."

پوزخند واضح هیونگ جون رو دید ولی سکوت کرد . هیونگ به سمتش برگشت و تو چشم هاش خیره شد :" من تصادف کردم ! این پا رو میبینی ؟"

کف دستش رو روی رون پای قطع شده اش کوبوند :" بیست سال پیش ... یه تصادف وحشتناک تموم زندگی منو به باد داد . خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرش رو بکنی !ماشین چپه شد . "

-         راحت نیست ... حتی برای من ...

به سمتش برگشت :" میخوای بگی درکم میکنی ؟"

هیون نگاهش رو از جون دزدید . روی صندلی لم داد و به دست هاش زل زد :" من هم یه همچین اوضاعی داشتم . منتها یه حادثه روی قطار بود !"

دوست نداشت درد کسی رو بشنوه . درد های خودش به اندازه ی کافی روی قلبش سنگینی میکردن !

-         من ... باعث اون اتفاق بودم ... اون اشتباه ِ بچگانه ... اون احمقانه ی مسخره ...

هیون همونطور که با انگشت هاش بازی میکرد گفت :" احساس گناه میکنی ؟"

-         نمیدونم ! احساس گناه ... به اضافه ی خیلی حس های گند دیگه ای که ... درب و داغونم میکنن !

-         با وجود پدر و مادرت ... فکر میکنم باید بعد از بیست سال به زندگی برگردی ... اونها انگار حالشون خیلی بهتر از توئه !

هیونگ پوزخندی زد :" آره ! اونها حالشون خوبه ... چون به خاطر اشتباه بچگانه ی من الان اون دنیان !"

نگاه سنگینی به هیون انداخت :" زن و مردی که تو ازشون حرف میزنی در واقع عمو و زن عموی من هستن !"

شوک بزرگی بود برای هیون جونگ ... انتظار هر چیزی رو داشت جز این ...

اشک های هیونگ روی گونه هاش پایین غلطیدن . چیزی که به ناباوری ِ هیون اضافه کرد . این مرد سرد چطور میتونست اینقدر راحت گریه کنه ؟

-         من کشتمشون ! من ... با همین دست های لعنتیم ... باید میمردم ... میفهمی ؟ من باید می مردم ... اصلا ... اصلا به جای این پای لعنتی ...

روی یه پاش ایستاده بود . تعادلش داشت بهم میخورد . هیون صندلی رو جلو کشید و وقتی جون روش ولو شد ، خودش لبه ی پنجره نشست .

دل هیونگ انگار خیلی پر بود ...

-         به جای این پای لعنتی باید هر دو تا دستام قطع میشدن ... همش تقصیر من بود ... تقصیر این دستای لعنتیم ...

خیلی ناگهانی ، هیون از جا پرید . بغض تو گلوی هیونگ خشک شد و با تعجب پرسید :" چی شده ؟"

اما هیون توی اتاق نبود !

چند ضربه ی محکم به در کوبیده شد :" داری با کدوم خری حرف میزنی احمق ؟ نمیخوای بذاری ما بخوابیم ؟"

-         ببخشید ...

تنها جوابی که تونست به لحن توهین آمیز  عموش بده همین بود . ضربه ی محکم دیگه ای به در خورد و صدای پاهای عموش رو شنید که به سمت اتاقش میرفت . سرش رو بین دستاش فشرد . چشم هاش رو که باز کرد هیون جونگ دوباره جلوش بود :" انگار حق با توئه ! اونها هم خیلی از وجودت راضی نیستن !"

نیشخندی رو لب هاش نشست :" ببین آقای خون آشام ! من به اندازه ی کافی واسه خودم درد و مرض دارم ! میشه بری و دست از سرم برداری ؟"

دستش رو روی پیشونیش کشید و تک خنده ای کرد :" مجبورم برم ؟ انگار بیدار که بمونی زندگیت راحت تره ! "

پوفی کشید . توی دلش به صفات بد کیم هیون جونگ "کنه" بودن رو هم اضافه کرد !ولی وجود این موجود عجیب و غریب براش یه نعمت بود . اگه اون نبود موقع پریدن از خواب و بعد از اون ، لحظات به مراتب سخت تری رو میگذروند . آروم گفت :" بذار سوالمو جور دیگه ای مطرح کنم آقای خون آشام !"

به جلو خم شد و تو چشم های هیون خیره موند .

-         دقیقا ، من باید برای تو چیکار کنم ؟

هیون از جاش بلند شد و شروع کرد قدم رو رفتن دور اتاق . حقیقت این بود که خودش هم نمیدونست دقیقا واسه چی دور و بر هیونگ می پلکه ! اگه دستش به کیم جه جونگ میرسید یه تار مو رو سرش باقی نمیذاشت ! ناچار بود جوابی به هیونگ بده !

نفس عمیقی کشید :" فقط بذار دور و برت بمونم ! "

اگه فقط همین بود برای هیونگ مشکلی نداشت . خودشم از حرفی که میخواست بزنه مطمئن نبود . آروم و با تردید گفت :" فکر کنم اولین دوست من بعد از بیست سال ... یه خون آشام باشه !"

هیون خندید :" بعد از صد و پنجاه سال ... تو دومی هستی ... دومین دوست من !"

-         اولی کیه ؟

پیشونیش رو مالش داد :" هوم ... خب اون یکم عجیبه ! اون کسیه که منو تبدیل کرده ! "

سری تکون داد . علاقه ای به بیشتر شنیدن نداشت . تا همینجا کافی بود :" نمیخوای بری دوست تقریبا عزیز ؟ من باید صبح برم دانشگاه !"

هیون نیشخندی زد :" صبح میرسونمت ! اون فورد غراضه ات بدرد نمیخوره !"

دستش رو چند بار تو هوا تکون داد . دیگه خوشش نمیومد بیشتر از این ها با هیون صمیمی بشه ! هیون خندید و همونطور که از پنجره بیرون میرفت گفت :" خداحافظ دوست گند اخلاق من !"

 




طبقه بندی: Dark Knight،

تاریخ : یکشنبه 13 مهر 1393 | 09:48 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی