تبلیغات
The Candles - D'amour ou d'amitié-épisode 24


سلام عزیزان...
ببخشید که پنج شنبه داستان نذاشتم...
در شرایطیم که سرم واقعن واقعا شلوغه و دارم تمام تلاشمو می کنم تا
داستانمو مرتب و منظم و با کیفیت به آخر برسونم...
همینطور که از پوستر پیذاست این قسمت نایونگ و کیوجونگ خدمتتون هستن...
بفرمایید بخونید...
دوستتون دارم...










در بهت و ناراحتی روی کاناپه نشسته بودم.تا جایی که می دانستم پدر آدمی نبود که باعث مرگ کسی شود...پدر بسیار دل رحم بود و همیشه به هر بهانه ای به بقیه کمک می کردبه همین خاطر در ذهنم نمی گنجید که کسی را کشته باشد.می خواستم هر چه سریع تر با او صحبت کنم تا جواب سوال هایم را بگیرم اما باید صبر می کردم تا به آلمان برسند.
وقتی هوا تاریک شد هیون جونگ برگشت.به غیر از سلامی خشک و خالی چیزی نگفت و به اتاق رفت.حتی به من نگاه هم نکرد.البته چون هنوز نمی خواستم چیزی از اتفاق پیش آمده به او بگویم برایم بهتر بود که زیاد با هم صحبت نکنیم.می خواستم اول با پدر صحبت کنم و بعد از اینکه ابهامات ذهنم برطرف شد هیون جونگ را در جریان بگذارم.
                            
هیون جونگ حتی به خاطر درست کردن شام برای من هم بیرون نیامد و با اینکه رفتارش به نظرم عجیب می آمد  توجهی به او نکردم  چرا که فکرم درگیر کیوجونگ بود و بالاخره آن شب  بعد از چند هفته دوباره جدا از هیون جونگ و در اتاق خودم خوابیدم.

     
                                                                 *****************************************

صبح که بیدار شدم حضور هیون را در خانه احساس نکردم.پس اولین کاری که کردم تماس تصویری با پدر بود.
همینکه تماس برقرار شد گفتم:
-سلام پدر...چه خوب که هستین...گفتم شاید بیمارستان باشید...سفرتون راحت بود؟
-آره...خیلی خوب بود...تو چطوری؟همه چی روبه راهه؟
-اگه منظورتون به وضعیت جسمیمه بله...خوبم...
به خاطر آشوبی که در دلم به پا بود صبر کردن بیشتر را جایز ندانستم و از پدر درباره ی کیوجونگ پرسیدم...
پدر کمی متعجب شد و پرسید:
-چرا داری همچین چیزیو میپرسی؟
-میخوام همه چی رو در مورد مرگ مادرش بدونم...لطفا برام تعریف کنید...

پدر با چهره ای در هم رفته و طوری که کاملا معلوم بود حرف زدن در آن باره برایش سخت است شروع به صحبت کرد:
-شب تولد تو...چند ساعت قبل از اینکه به دنیا بیای...توی راهروی بیمارستان می رفتم که متوجه شدم مردی که یه پسر کوچیک هم همراهش بود داره به یکی از پرستارها التماس میکنه.توجهم به سمتشون جلب شد و جلوتر رفتم تا ببینم موضوع از چه قراره.پرستار با دیدن من گفت که همسر اون مرد بارداره و درد زایمان اومده سراغش و نمیتونه زایمان طبیعی داشته باشه...مرد اجازه نداد پرستار حرفشو تموم کنه ودر حالیکه جلوی من زانو می زد با التماس گفت:

-دکتر،خواهش می کنم به همسرم کمک کنید...بچه مون داره به دنیا میاد ولی چون توانایی پرداخت هزینه ی بیمارستان رو ندارم هیچ کس همسرمو عمل نمیکنه...

از پرستار پرسیدم که وضعیت مادر بچه چطوره و وقتی پرستار گفت که در وضعیت اورژانسی به سر میبره سریعا به سمت بخش اورژانس راه افتادم،مرد هم دنبالم آمد.همسر مرد در وضعیت بدی به سر می برد و باید هر چه زودتر کمکش می کردم.داشتم برای به دنیا آوردن بچه آماده می شدم که یکی از پرستارها سراسیمه اومد پیشم و گفت که مادرت درد زایمانش گرفته و آمبولانس آوردتش بیمارستان.همینکه اسم مادرت رو از زبان پرستار شنیدم بی درنگ خودم رو رسوندم بالا سرش.مادرت اصلا حال خوبی نداشت  و درد می کشید. با دیدن من در حالیکه اشک هایش سرازیر می شدند و گفت:

-بچه...بچه مو ن داره میاد.بچه مون رو به دنیا بیار...
بعد از گفتن این حرف از درد زیاد بیهوش شد.دست پاچه شده بودم و مدتی طول کشید تا بفهمم باید چی کار کنم.مادرت رو به اتاق عمل بردند و خودم تو رو به دنیا آوردم.
هیچ وقت اون لحظه از یادم نمیره.خیلی احساس عجیبی داشتم از اینکه خودم بچه ی خودم رو به دنیا آوردم.همینطور خیلی خوشحال بودم.چون هم مادرت و هم تو هردو سالم بودین.
اون شب با تمام شادیها و هیجاناتش گذشت و من قضیه ی اون مرد و همسرش رو فراموش کردم.روز بعد از به دنیا اومدن تو یه دفعه ای یاد شب قبل افتادم.با آشفتگی جویای اونا شدم.یکی از پرستارها در کما ل ناباوری گفت وقتی من برای به دنیا آوردن تو به اتاق عمل رفتم،بچه ی اون زن به دنیا اومده ومادر بچه به خاطر وضعیت وخیمی که داشته از دنیا رفته.
شنیدن اون خبر خیلی ناراحتم کرد و وقتی پرستار گفت که پدر بچه بعد از مرگ همسرش همه ش میگفته من اون دکتر رو نمیبخشم،ناراحتیم چند برابر شد.خواستم پیش اون مرد بروم که گفتند صبح زود از اونجا رفته.
بعد از اون خیلی تلاش کردم تا اون مرد رو پیدا کنم و براش همه چیو توضیح بدم اما موفق نشدم.همیشه عذاب وجدان داشتم.حالا بعد از چند سال پسر اون مرد رو دیدم.کیوجونگ همون پسر بچه ایه که همراه اون مرد بود...

میان صحبت های پدر گفتم:
-ولی شما چون میخواستین منو مادر سالم بمونیم اون کارو کردین...تقصیر شما نبوده...

پدر سرش را پایین انداخت و بعد از اینکه از سر افسوس نفس عمیقی کشید گفت:
-آره...شرایط سختی پیش اومد...اما بعدا که همه چی تموم شد و تو به دنیا اومدی به این فکر کردم که میتونستم از یکی از همکارام بخوام تا تو رو به دنیا بیاره...بالاخره با اعتبار و دوستایی که من و مادرت تو اون بیمارستان داشتیم مشکلی در این باره پیش نمیومد...اما اینکار رو نکردم...

ناراحتیم را فرو خوردم و گفتم:
-کیوجونگ کی با شما در این باره صحبت کرد؟
-اون روز وقتی مراسم عروسی تو تموم شد و به خونه اومدیم کیوجونگ جلوی در ایستاده بود.فکر می کنم منو توی کلیسا دیده بوده.
-باهاتون بد برخورد کرد؟
-فقط از اتفاقاتی که بعد از مرگ مادرش پیش اومد گفت...
-یعنی الان بخشیدتتون؟
پدر با غمگینی گفت:
-میشه بیشتر از این در این باره صحبت نکنیم؟منم دیگه باید برم بیمارستان.

-فقط  بهم بگید که چرا زودتر به من در این باره نگفتین؟
-کیوجونگ از من و مادرت خواست تا بهت چیزی نگیم...اون موقع تو و هیون جونگ ماه عسل بودین...کیوجونگ معتقد بود که فکرت مشغول میشه و غصه می خوری.ولی بالاخره خودت فهمیدی...
-اوهوممم...
-من اشتباه غیر قابل جبرانی مرتکب شدم...به همین خاطرم هست که شبای بارونی حس خوبی بهم نمیده...
با آنکه احساس می کردم بعد از شنیدن آن حرف ها کاملا بهم ریخته بودم جلوی پدر چیزی از ناراحتیم بروز ندادم و با لبخندی ظاهری از او خداحافظی کردم.

                                                        
پس حقیقت همه ی چیزی بود که از پدر شنیده بودم.اما هنوز هم معتقد بودم که پدر صد در صد مقصر نبوده است.برای لحظه ای فکری به ذهنم رسید.باید با کیوجونگ صحبت می کردم.با پای گچ گرفته ام سلانه سلانه به طرف کاناپه رفتم و موبایلم را برداشتم...بعد از شنیدن صدای کیوجونگ گفتم:
-با پدرم صحبت کردم...باید ببینمت...
-پشت تلفن بگو...می شنوم...
-نه... باید حضوری باشه.
-باشه...الان میام اونجا...

قبل از اینکه قطع کند گفتم:
-صبر کن کیوجونگ...اگه یه کاری ازت بخوام برام انجام می دی؟
-چه کاری؟
-خیلی وقته از خونه بیرون نرفتم...میشه با هم بریم بیرون و صحبت کنیم؟
-مگه نباید استراحت کنی؟
-فکر میکم دیگه اونقدری خوب شده باشم که بتونم توی ماشین بشینم یا یه جایی مثل پارک برم...
-اگه هیون جونگ مشکلی با بیرون رفتنت نداره میام دنبالت...اگه نه که تو همون خونه صحبتتو بهم بگو...
-نمیشه به حرف خودم اعتماد کنی و به هیون جونگ کاری نداشته باشی؟
بعد از کمی مکث با تردید گفت:
-باشه...آماده شو میام دنبالت...
از اینکه می خواستم بعد از چند هفته روی تخت دراز کشیدن و در خانه ماندن بیرون بروم آن هم با کیوجونگ خوشحال بودم.اگرچه نمیدانستم صحبت با او فایده ای دارد یا نه.
وقتی کیوجونگ اس ام اس زد و گفت که پایین در منتظر است قبل از بیرون رفتن درباره ی اینکه به هیون جونگ زنگ بزنم کمی تردید کردم اما دست آخر به این نتیجه رسیدم که چیزی نداند بهتر است چرا که حتما مخالفت می کرد.

وقتی از آسانسور بیرون آمدم و با کمک عصای زیر بغلی ام خودم را دم در رساندم کیوجونگ از ماشین پیاده شد تا کمکم کند.


                                                                   
                                                                     ****************************************


اواخر تابستان بود و وزش اولین بادهای پاییزی را می شد احساس کرد.روی صندلی فلزی پارک کنار کیوجونگ نشسته بودم و عصایم را به کنار صندلی تکیه داده بودم.به نیم رخ کیوجونگ که به هیچ عنوان خوشحال نبود نگاه کردم و گفتم:
-پدر همه چی رو برام تعریف کرد...
-خب؟
-به نظر من پدر صد در صد مقصر نیست و شرایط اونجوری پیش اومده...
-واقعا این طور فکر میکنی؟
-اگه خودت توی شرایط اون بودی چی کار میکردی؟
-من تمام تلاشمو می کردم تا به اون زن بیچاره کمک کنم...
-الان داری اینجوری میگی اما مطمئنم اگه تو هم تو اون شرایط قرار میگرفتی همون کار رو می کردی...
کیوجونگ بدون اینکه سرش را به طرفم برگرداند گفت:
-حالا از گفتن این حرفا میخوای به چه نتیجه ای برسی؟
همان طور که جمله ام را در ذهنم سبک سنگین می کردم گفتم:
-یعنی اصلا این امکان وجود نداره که پدرمو ببخشی و یه کم بهش حق بدی؟
-اگه میتونستم حتما این کارو میکردم...اما نمیتونم...واقعا نمیتونم...

احساس می کردم نباید بیشتر سوال بپرسم اما آن مساله ای نبود که به راحتی از کنارش بگذرم،پس پرسیدم:
-چرا نمیتونی؟میشه دلایلتو بگی؟
کیوجونگ سریع سرش را به طرفم برگرداند.با لحنی ناراحت و با صدایی گرفته گفت:
-باشه...بهت میگم...گفتنش خیل عذابم میده ولی حالا که انقدر اصرار میکنی میگم...من تو خانواده ی ثروتمندی به دنیا اومدم اما هنوز دو سالمم نشده بوده که پدرم ورشکست میشه و همه چیزشو از دست میده...همه چیز!
هفت سالم که بود مادرم خواهرمو باردار شد...انقدر وضعمون بد بود که هزینه ی دکتر و بیمارستان نداشتیم.اما مادرم همیشه می گفت که مطمئنه وقتش که برسه برامون کمک میرسه و خواهرم به خوبی به دنیا بیاد و میتونیم کنار هم یه خانواده ی شاد داشته باشیم.اون شبی که مادر دردش گرفت رو خوب یادمه...بارون می اومد و پدرم دست پاچه شده بود.با هر سختی ای که بود مادرمو رسوندیم بیمارستان اما دریغ از یک نفر که حاضر بشه بچه رو به دنیا بیاره...شب بود و چند تا دکتر بیشتر تو بیمارستان نبود...از اونا هم هیچ کدوم زیربار نمی رفتند چون ما حتی یه پاپاسی هم واسه خرج عمل نداشتیم.تا اینکه پدرت ما رو دید و قبول کرد که مادرمو عمل کنه.
وقتی فهمیدم بالاخره یک نفر پیدا شده که بچه رو به دنیا بیاره با خودم گفتم این همون کمکیه که مادر همیشه می گفت...اما چند دقیقه بیشتر طول نکشید که پدرت رفت و برنگشت.مادرم دردش شدیدتر شد و به کمک چند تا از پرستارا بچه رو به دنیا اومد اما انقدر بهش فشار اومده بود که خودش زنده نموند.اون شب تاصبح بالای سر مادرم که یه ملحفه ی سفید روش کشیده بودن اشک ریختم...
چند سال بعد از مرگ مادر،پدر با وجود تمام سختی ها تونست دوباره تا حدودی ثروتمند بشه اما بعد از یه مدت از غصه ی زیاد سرطان گرفت و وقتی که چهارده سالم بود برای همیشه رفت.خواهرمم به خاطر شرایط به دنیا اومدنش از همون اول مریض بود و هر چی سنش بیشتر میشه مریضیشم حادتر میشه....
من همیشه چهره ی پدرتو به عنوان پزشکی که می تونست به ما کمک کنه و این کار رو نکرد توی ذهنم نگه داشتم و هیچ وقت نبخشیدمش.فکر نمی کردم یه روزی دوباره ببینمش اونم به این صورت...حتی یه درصد هم فکر نمی کردم  یه روز عاشق دختر همون پزشک بشم...

صحبت های دردناک کیوجونگ تمام شد...صحبت هایی که تماما برایم به مانند یک فیلم یا یک رمان بودند...آن قدر کتاب های مختلف خوانده بودم که هر قسمت از زندگیم شبیه یکی از آن ها شده بود.

-حالا فهمیدی چرا من و تو هیچ وقت نمیتونیم با هم ازدواج کنیم؟
چه راحت آن جمله را بر زبان می آورد.در جوابش چیزی نگفتم و با ناراحتی به سنگفرش پارک خیره شدم و هر لحظه ممکن بود تا اشک هایم جاری شوند.از جایش بلند شد و با همان صدای گرفته گفت:
-بهتره دیگه بریم...
از این کارش حرصم گرفت.چطور می توانست در برابر چنین اتفاق درد آوری آن قدر سرد برخورد کند...یا بغض گفتم:
-ببینم تو اصلا برات مهمه که ما هیچ وقت نمیتونیم با هم باشیم؟
-منظورت چیه؟مگه ناراحتیمو نمیبینی؟
-ناراحتی؟تو فقط به خاطر یادآوری خاطرات گذشته ت ناراحت شدی.اگه به خاطر خودمون ناراحت بودی انقدر راحت جمله ی "ما هیچ وقت نمیتونیم با هم ازدواج کنیم" رو نمی گفتی و انقدر بی تفاوت نمی گفتی که بریم خونه...

بعد ازاتمام جمله ام اشک هایم به سرعت شروع به آمدن کردند.کیو جونگ که به قصد رفتن کمی جلوتر ایستاده بود با قدم های بلند نزدیکم آمد...من را از روی صندلی بلند کرد و با حرکاتی عصبی وادارم کرد تا بایستم.در حالیکه از کارش سر درنمی آوردم روبه رویش روی یک پا ایستادم و برای اینکه نیفتم دستم را به بازویش گرفتم...اما سرم پایین بود و همچنان اشک می ریختم...
دستش را زیر چانه ام گذاشت و صورتم را بالا گرفت و در حالیکه با کلافگی به چشم هایم خیره شده بود گفت:
-چرا فکر میکنی برای من راحته؟ فکر میکنی من بدم میاد که بغلت کنم؟
و یک دفعه من را در آغوش کشید.در شوک این حرکت ناگهانی به سر می بردم که من را از آغوشش بیرون آورد و دوباره گفت:
-یا فکر میکنی من بدم میاد هر روز ب.ب.و.س.م.ت؟
و ایم بار  در کمال ناباوری ل.ب هایش را روی ل.ب هایم گذاشت.با آنکه تقریبا عصبی آن کار را انجام داد اما احساس کردم بعد از چند ثانیه آرام شد و با نرمی به ب.و.س.ی.د.ن  ل.ب هایم ادامه داد.
برای چند لحظه شوکه شده بودم اما بعد من هم آرام شدم و به ب.و.س.ه هایش پاسخ دادم.
وقتی از هم جدا شدیم دستانش را دو طرف صورتم قرار داد و این بار با صدایی آهسته گفت:
-اون روز که هیون جونگ توی کلیسا ب.و.س.ی.د.ت نمیدونی چه حالی شدم...با تمام وجودم دلم میخواست جای اون بودم.
الانم واقعا بودن من و تو کنار هم شدنی نیست...هرکاری میکنم نمیتونم با خودم کنار بیام.
با نگاهی بسیار غمگین دست هایش را از دو طرف صورتم برداشت.عصایم را بهم داد و گفت:
-دیگه بهتره واقعا بریم.نباید این اتفاق بینمون می افتاد...اما یک دفعه...
میان صحبتش با صدایی که از ته چاه در می آمد پرسیدم:
-مطمئنی هیچوقت در این باره نمیتونی با خودت کنار بیای؟
با لحن قاطعی که حاضر بودم همه چیزم را بدهم اما هیچوقت آن را نشنوم گفت:
-مطمئنم... 
کلمه ی"مطمئنم" در سرم پیچید و سرم شروع کرد به گیج رفتن.کیوجونگ که متوجه حال من شده بود با نگرانی پرسید:
-حالت خوبه نایونگ؟
قبل از اینکه جوابی بدهم  سرگیجه ام بیشتر شد و چشمانم سیاهی رفتند...


______________________________________________________________________









طبقه بندی: D'amour ou D'amitié،

تاریخ : سه شنبه 15 مهر 1393 | 01:20 ق.ظ | نویسنده : Roya | نظراااااااااای قشنگ قشنگ...

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی