تبلیغات
The Candles - D'amour ou d'amitié-épisode 25


به به...سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام....
همگی خوب و خوش و سلامتین؟
هنوز پنج شنبه نشده و من اومدم...
اول از همه مرسی به خاطر نظرات قسمت قبل...بسی ذوق زده شدم...
دوم این که براتون این قسمتو آوردم و اگه بدونید با چه وضعیتی آوردم نمیدونم بهم چی میگید
الان بهتون میگم شرایطمو...
دوستای گلم اگه خدا بخواد فردا عروسی منه.... این مدت که داستانو با یه کم تاخیر میذاشتم به این خاطر بود که مشغول کارای عروسی بودم...
امروزم که یه روز مونده به عروسیم از صبح داشتم این قسمت و قسمت بعدیو می نوشتم...تصور کنید...روز قبل از عروسی و  رویا مشغول داستان نوشتن!و عکس العمل خانواده!
اما شماها انقدر برام عزیز هستین که توی هر شرایطی براتون داستانو بیارم
فقط بچه ها من این قسمتو که بذارم نمیدونم قسمت بعدی کی میشه...سعی میکنم خیلی دیر نشه...همه چی بستگی به کارا داره...
هرچی زودتر با قسمت بعد میام...اما اگه یه کم طول کشید منتظرم باشید....میخواستم قسمت بعدیو ارسال به آینده کنم که نرسیدم تایپش کنم...
خلاصه که همگی برای خودم و شروع زندگی جدیدم دعا کنید...
خیلی خیلی دوستتون دارم...
فعلا خدانگهدارتون...
پ.ن:نظرای این قسمتم حتما جواب میدم اما شاید با یه کم تاخیر...شایدم نه...ببینم چی میشه...













چند دقیقه ای می شد که چشمانم را باز کرده بودم و با همان لباس های بیرون روی تخت اتاقم دراز کشیده بودم...ماسک اکسیژنی که هیون جونگ بعد از مرخص شدنم برای مواقع ضروری خریده بود جلوی دهانم بود.اول همه جا سکوت بود اما بعد از چند لحظه از پذیرایی صدای صحبت کردن شنیدم.ماسک را برداشتم و آهسته از روی تخت بلند شدم.هنوز کمی سرگیجه داشتم...آمدم از در بیرون بروم که با شنیدن جمله ی هیون جونگ سرجایم میخکوب شدم.

-فقط به خاطر کاری که پدرش در گذشته کرده نمیتونی باهاش باشی؟؟؟
-اگه ما ازدواج کنیم...من حداقل سالی دوبار یا بیشتر با پدرش روبه رو میشم...میدونی هر دفعه باید چه عذابی رو تحمل کنم؟
-یعنی حاضر نیستی به خاطر نایونگ چنین شرایطی رو تحمل کنی؟
-مساله خیلی پیچیده تر از این حرفاست...
-نه اتفاقا...خیلیم ساده ست...جنابعالی پیچیده ش میکنی!

-ببین هیون جونگ...من هر چقدرم عاشق نایونگ باشم نمیتونم قبول کنم که به قیمت یک عمر عذاب کشیدن کنارش باشم.اینجوری خودشم اذیت میشه...شاید اولش براش مهم نباشه اما فکرشو بکن...هر دفعه که بخواد حرفی از پدر و مادرش بزنه یا باهاشون صحبت کنه و یا حتی اگه بخواد ببینتشون من رفتارم تغییر میکنه و میرم تو فکر و یاد تمام خاطرات عذاب آورم  می افتم...اونوقت به نظرت نایونگ چه حالی میشه؟

-همه ی حرفات درست...اما بازم من فکر میکنم اگه عشقت نسبت به نایونگ واقعا زیاد بود یه جوری کنار می اومدی!

-هیون جونگ!نمی خواستم این حرفو پیش بکشم،اما با این جمله ی آخرت وادارم کردی بگم...تو که انقدر دم از عشق میزنی پس چرا خودت کنار کشیدی و به نایونگ اعتراف نمیکنی؟هان؟

مدتی سکوت برقرار شد و دوباره کیوجونگ گقت:
-کاملا واضحه که تو به نایونگ علاقه داری و این علاقه خیلی زیاده...
-چرا همچین فکری میکنی؟تمام کارای من تظاهره...همه شم به خاطر ازدواج قراردادیمونه...
-الان که دیگه همه چی تموم شده پس چرا تظاهرت رو تموم نمیکنی؟الان که دیگه سوومی نیست و خیلی راحت می تونید کنار هم نباشید،اما چرا بارم انقدر به نایونگ اهمیت میدی؟!
-هنوز این به ظاهر ازدواجمون تموم نشده...
-در هر صورت رفتار تو اگر به حساب دوستیم باشه فراتر از یه دوست عادیه! پس حتی اگه عشق و علاقه تو نسبت به نایونگ رو انکار کنی من یکی که باور نمیکنم،چون شرایط منم مثل توئه...

یک دفعه لحن هیون جونگ تند شد و با صدای بلندتری گفت:
-شرایط من و خودتو با هم یکی نکن! من اگه تو شرایط تو بودم هیچ وقت اینجوری رفتار نمی کردم!من حاضر بودم به هر قیمتی کنار کسی که دوسش دارم باشم...اما تو با اون منطق مسخره ت همه چیو خراب میکنی!یه ذره هم به فکر نایونگ نیستی...
صدای پوزخند تلخ کیوجونگ را شنیدم که بعد از آن گفت:
-به خاطر همینه که می گم تو عاشق نایونگی!وگرنه هیچ وقت اینجوری به فکرش نمی بودی.خوبه...خیلی خوبه...حداقل خیالم راحته که نایونگ کنار کسیه که واقعا عاشقشه...

هیون جونگ انگار که حرف کیوجونگ را نشنیده باشد گفت:
-من میرم به نایونگ سر بزنم ببینم حالش چطوره...دیگه باید بیدار بشه...
بعد از شنیدن این جمله سریع به رختخواب برگشتم و ماسکم را گذاشتم و چشمانم را بستم...به خاطر صحبت هایی که شنیده بودم حیرت زده بودم.یعنی کیوجونگ راست می گفت و هیون جونگ واقعا عاشق من بود؟نه..من که فکر نمی کردم اینطور باشد..به نظر من هیون جونگ کاملا تحت تاثیر آن ازدواج کذایی با من آن طور رفتار می کرد...
با چشم
ان بسته به حرف هایشان فکر می کردم که حضور هیون جونگ را در اتاق احساس کردم....آمد و کنار تختم نشست..اما باز هم چشم هایم را باز نکردم.چند لحظه بعد صدای کیوجونگ را از آستانه ی در شنیدم که می گفت:
-هنوز بیدار نشده،نه؟
-نه...
-پس من دیگه می رم...امروز باید با دکتر خواهر م صحبت کنم...از حال نایونگ بهم خبر بده...
-باشه...
همین که کیوجونگ رفت و صدای بسته شدن در ورودی آمد هیون جونگ گفت:
-از کی بیداری؟

 چه طور متوجه شده بود من بیدارم و همینطوری چشمهایم را بسته ام؟تعجب کردم اما به روی خودم نیاوردم و به آرامی چشم هایم را باز کردم و نگاهش کردم.سکوت کزدم تا اینکه خودش گفت:
-طبق گفته ی دکتر باید یک ربع پیش به هوش اومده باشی...
پرسیدم:
-منو بردین بیمارستان؟
-نه...اون روز که می خواستی مرخص بشی دکترت گفت که نباید تحت فشار عصبی شدید قرار بگیری و تا یه مدت اصلا نباید از خونه بیرون بری...اگه همچین شرایطی پیش بیاد ممکنه بیهوش بشی.کیوجونگ از پارک بهم زنگ زد،منم سریع با دکترت تماس گرفتم.دکتر گفت ببریمت خونه و تو یه اتاق ساکت دراز بکشی و ماسک اکسیژنتو وصل کنیم.بعد از حدود چهل و پنج دیقه به هوش میای...اگر بیدار نمی شدی باید می بردیمت بیمارستان...
تو واقعا چه فکری کردی که از کیوجونگ خواستی ببرتت بیرون؟همینطوری واسه خودا سر خود تصمیم می گیری؟به فکر سلامتیت نیستی؟ چرا منو در جریان نذاشتی؟

از لحنش ناراحت شدم و گفتم:
-برای چی باید همه جیو به تو بگم؟!
-چون در حال حاضر مسئولیتت با منه!
-به نظرت دیگه زیادی قضیه رو جدی نگرفتی؟!من هر کاری که دلم بخواد میکنم و یه آدم کاملا مستقلم...لازم نیست همه چیزو به همه توضیح بدم...
-باشه...اصلا هرکاری دوست داری بکن!دیگه برای من مهم نیست...
و از اتاق بیرون رفت....
از حرفی که زدم پشیمان شدم...خیلی زیاد!نباید آن قدر تند با هیون جونگ رفتار می کردم...اما یعنی هیون جونگ واقعا چون مسئولیت من با او بود آن طور رفتار می کرد یا نگرانم شده بود؟دوباره یاد حرف های کیوجونگ افتادم...یعنی هیون جونگ واقعا عاشق من بود؟و اما خود کیوجونگ...هنوز باور نمی کردم که حاضر به پذیرفتن عشق من نیست!


                                            **************************

اتفاقی که بعد از همه ی اتفاقات دیگر برایم افتاد روز بعد بود.هیون جونگ همچنان سرسنگین رفتار می کرد و نمی دانستم چه کار کنم.اصلا در شرایطی نبودم که بتوانم از او دلجویی کنم.
مدانشگاه شروع شده بود اما به خاطر شرایطی که برایم پیش آمده بود یک ترم مرخصی گرفته بودم.احساس می کردم با اتفاقات پیش آمده دیگر حس و حال درس خواندن ندارم.
متنند تمام روزهای تکراری دیگر در خانه حبس بودم و روی تختم مشغول کتاب خواندن بودم.موقع ناهار هیون جونگ سینی به دست وارد اتاق شد...در سکوت سینی را روی پاتختی کنارم گذاشت و آمد بیرون برود که گفتم:
-حتما فهمیدی دیروز چه اتفاقایی افتاد دیگه؟
برگشت و نگاهم کرد.
-آره...کیوجونگ برام تعریف کرد...
سعی کردم طوری صحبت کنم که مشخص نشود دیروز صحبت هایشان را شنیده ام.
-خب،نمیخوای در این باره چیزی بگی؟
هیون جونگ همانطور که ایستاده بود با چهره ای خونسرد گفت:
-نه...حرفی ندارم...فقط یه سوالی برام پیش اومده...
-چه سوالی؟
-چرا وقتی با پدرت صحبت کردی همه چیز رو بهش نگفتی؟
-خب...نمی خواستم با فهمیدن علاقه ی من به کیوجونگ عذاب وجدانش بیشتر از اینی که هست بشه...
-اما شاید می تونست کمکت کنه...اینطور نیست؟
-کمک کردن به قیمت اذیت شدن خودش؟
شانه هایش را بالا انداخت و از اتاق بیرون رفت...

                                                *********************

غذایم را خوردم و بلند شدم سینی را به آشپزخانه ببرم که صدای زنگ در بلند شد.هیون جونگ آیفون را جواب داد و بعد رو به من گفت:
کیوجونگه!
با تعجب گفتم:
-کیوجونگ؟!

در مدتی که به کمک عصایم به آشپزخانه رفتم و برگشتم کیوجونگ آمده بود و در پذیرایی نشسته بود.سلامی کردم و آمدم به اتاقم بروم که کیوجونگ گفت:
-صبر کن نایونگ!این برای توئه...
و به دسته گل رنگارنگی که روی میز بود اشاره کرد...

هر چه سعی کردم بی تفاوت باشم نتوانستم و همراه با لبخند تشکر کردم و به جای رفتن به اتاقم روی مبل روبه رویش نشتم.هیون جونگ هم آن طرف تر در سکوت نشسته بود.بعد از اینکه نشستم از کیوجونگ پرسید:
-راستی،دیروز با دکتر خواهرت صحبت کردی؟
-آره...
-خب چی گفت؟
کیوجونگ با ناراحتی گفت:
-دکتر گفت باید برای ادامه ی درمانش بریم انگلستان...
هیون جونگ با تعجب پرسید:
-انگلستان؟

توقع شنیدن چنین چیزی را نداشتم.کیوجونگ سرش را پایین انداخت و گفت:
-آره...توی دنیا فقط چندتا دکتر هستن که میتونن این بیماری رو درمان کنن و همه شون تو انگلستانن....
پرسیدم:
-چه مدت اونجا می مونید؟
کیوجونگ در چشمانم نگاه کرد و گفت:
-معلوم نیست...

جمله ی آخرش را آنقدر معمولی گفت که نمی دانستم چه عکس العملی نشان بدهم...در یک لحظه آنچنان اندوهی به سراغم آمد که سرگیجه گرفتم...ناخودآگاه دستم را به طرف شقیقه ام بردم.هیون جونگ خیلی ناگهانی بلند شد.به طرفم آمد و گفت:
-حالت خوبه؟بهتره بری اتاقت...

با گفتن این جمله نگاه سرزنش باری به کیوجونگ انداخت.حالا که کیوجونگ آنگونه رفتار می کرد دوست نداشتم جلویش احساس ضعف نشان بدهم.با تمام توان باقی مانده خودم را کنترل کردم و خطاب به هیون جونگ گفتم:
-حالم خوبه... من میرم براتون نوشیدنی بیارم...
-آخه...با این پات...
بلند شدم و عصایم را زیر بغلم زدم و قاطعانه گفتم:
-من میرم تو آشپزخونه هیون جونگ!

با بیشترین سرعتی که می توانستم به سمت آشپزخانه رفتم.حال خوبی نداشتم.اما خودم را سرگرم درست کردن شربت ها کردم.
وقتی به پذیرایی برگشتم صحبتشان را قطع کردند...شربت ها را روی میز گذاشتم و گفتم که به اتاقم می روم...
از آن ها که فاصله گرفتم کنجکاویم بر انگیخته شد و دور از دیدرسشان ایستادم تا به صحبت هایشان گوش دهم.

کیوجونگ گفت:
-خب...بگو حرفتو...
هیون جونگ با لحنی بسیار جدی تر از همیشه گفت:
-کیوجونگ ! میدونی با این کاری که داری می کنی تمام فرصت ها رو از خودت میگیری؟
-منظورت چیه؟
-من تا الان تمام تلاشمو کردم تا تو و نایونگ از احساستون نسبت به همدیگه باخبر بشین و به نتیجه ی خوبی برسید...اما الان نمیتونم تضمین کنم وقتی برگردی نایونگ مال تو باشه...
بعد از سکوتی تقریبا طولانی که نفس من هم در سینه حبس شده بود کیوجونگ گفت:
-پس بالاخره تصمیم گرفتی که بهش اعتراف کنی؟
هیون جونگ سکوت کرد و چیزی نگفت...

دیگر نیازی به شنیدن بیشتر نداشتم.آرام و بی سر و صدا به اتاقم رفتم و روی تخت نشستم...هیون جونگ می خواست به من اعتراف کند؟ نمی فهمیدم...چرا باید هیون جونگ عاشق من می شد؟
آن قدر ذهنم از همه چیز خسته بود که انرژی فکرکردن به هیچ چیز را نداشتم...هیچ چیز!

___________________________________________________________________________________________________-
منتظر نظرای خوبتون هستما...
زودی بر میگردم...بوووووووووووووووووووووووووس



طبقه بندی: D'amour ou D'amitié،

تاریخ : چهارشنبه 16 مهر 1393 | 10:41 ب.ظ | نویسنده : Roya | نظراااااااای دوست جونیااااااااام :-*

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی