تبلیغات
The Candles - Dark Knight ||| 11





http://s5.picofile.com/file/8134311026/PicsArt_1406142863390.jpg



Dark Knight

Season 1 : gray

11






دیگه وقتش بود . چیزی تا بیدار شدن هیومین نمونده بود . چند ساعتی میشد که کنار تخت نشسته بود و زل زده بود به چشم هاش . چندمین بار بود که این طوری منتظر میموند ؟ دومین ؟ آره ! ولی این بار خیلی فرق میکرد ... این بار دونه دونه تپش های قلب این دختر براش اهمیت داشتن ...
دستش رو جلو برد و دست سرد و بی حس هیومین رو بین دست هاش گرفت . آروم صداش زد :" پارک هیومین ... وقتشه ... نمیخوای بیدار شی ...؟"
ترس بدی خیلی ناگهانی وجودش رو فرا گرفت . اگه بیدار نمیشد چی ؟
ترسش چند لحظه بیشتر دووم نیاورد . چشم های هیومین یک دفعه باز شدن ... درد بدی تو بدن جه جونگ پیچید .
هیومین یکدفعه سر جاش نشست . سفیدی مرده وار بدنش کمی از بین رفت و رنگ بدنش طبیعی تر شد . گونه هاش رنگ گرفتن . دست ججونگ رو بین دستاش محکم میفشرد . نفسش رو به زور آزاد کرد :" جهنم ..."
-    آره هیومین ... اونجا یه جهنم واقعیه ...
به سمتش برگشت :" تو ... فرق داری ... بیشتر از قبل ... "
-    بیشتر چی ؟ نگاه تو عوض شده هیومین ... برای یه تازه متولد شده ... این طبیعیه ...
غم توی نگاهش ... برای هیومین قابل درک نبود . خودش رو جلو کشید و به دستش چنگ زد :" تو چت شده ؟"
-    باید بریم ...
دستش رو محکم کشید و ججونگ رو روی تخت کوبوند . از قدرت خودش وحشت کرد ! ناله ی زیر لبی ججونگ رو نادیده گرفت و روش خم شد و یقه اش رو بین دستاش گرفت :" من ... کی ام ؟"
ججونگ پوزخندی زد :" یه هیولا ... مثل من !"
جیغ کشید :" نه ... تو هیولا نیستی ... من هیولا نیستم ... لعنت به همتون ..."
آنچنان هولش داد که محکم به تاج تخت برخورد کرد . هیومین از جاش بلند شد و بی توجه به جه جونگ که به خاطر ضعف و درد هاش نمیتونست راحت حرکت کنه ، خواست از پنجره بیرون بپره ... بوی خون می اومد ... اون بیرون ...
تشنگیش داشت امونش رو میبرید ...
به هر زحمتی که بود به سمتش دوید و سرش رو میون آغوشش گرفت :" به خودت بیا هیومین ... منو ببین ؟ تو ... نباید از اونا باشی ... از اونهایی که پدر و مادرت رو کشتن ... هیومین ... خواهش میکنم ..."
تقلا هاش کمتر شده بودن ... بوی خون آشنایی تو بینیش میپیچید ... بینیش رو به شاهرگ گردن جه جونگ چسبوند :" تشنمه ..."
یقه اش رو پایین کشید :" پس از خون من بخور ... تو ... نباید هیولا بشی هیومین ... نباید شیطان باشی ..."
دندون های هیومین که توی شاهرگش فرو رفتن ، چشم هاش رو بست و به لباس هیومین چنگ زد . اولین بار بود ؟ آره ... اولین بار بود که یه خون آشام از خونش تغذیه میکرد ... این زن ... حس عجیبی بهش میداد ... حسی که تو تک تک رگ هاش جریان پیدا میکرد ...
به دیوار تکیه داده بود و هیومین رو میان بازوهاش نگه داشته بود . کم کم زانو هاش تاب نیاوردن و تا شدن . وقتی روی زمین نشست ، هیومین ازش جدا شد .
انگار تازه فهمیده بود چیکار کرده ... دستش رو روی دهنش کشید و با خونی شدن دستاش ، تگاه ناباورش رو به گردن ججونگ دوخت . به زخمی که انگار قصد نداشت خوب بشه ...
جه جونگ گوشه ی دیوار توی خودش جمع شده بود . آره ... همین بود . دردی که دوباره داشت تجربه اش میکرد . درد وحشتناکی که به خاطر هیومین میکشید . این درد و بندی که تو وجودش بود ...
دستش رو به سمت هیومین دراز کرد :" ازم ... دور نشو ..."
ضعیف شده بود . تشنه بود ، هیومین از خونش تغذیه کرده بود و حالا با وجود درد تو بدنش ، حتی نای بلند شدن رو هم نداشت .
به سمتش رفت . دو زانو جلوش نشست و چشم های خیسش رو به مرد مچاله شده ی روبروش داد . اون چیکار کرده بود ؟ چه بلایی داشت سر جه جونگ میومد ؟
دستش رو دو طرف صورتش گذاشت:" تو چته ؟ تو ... چرا انقدر ..."
-    فقط ... ازم دور نشو ...
***
چشم هاش رو باز کرد . اتاق تاریک بود . حس کرد کسی کنارشه . سرش رو که چرخوند هیومین رو دید که کنارش روی تخت نشسته و انگار نا آرومه ...
صداش زد . هیومین سرش رو برگردوند :" اوه ... خدای من ... آقای کیم ! من نمیدونم چی شد ! شما ... حالتون خوبه ؟ "
باورش نمیشد بی هوش شده باشه ! بعد از هزار و اندی سال ! مایه ی ننگ جامعه ی خون آشام ها بود !
-    چقدر ...
حرفش رو قطع کرد :" یه روز کامل ... من نمیدونستم باید چیکار کنم ... هیچ کار نتونستم بکنم ... خدای من ... حس کردم داری میمیری ... ولی خون آشام ها نمیمیرن ... مگه نه ؟"
سعی کرد آرومش کنه :" من و تو ... حالا حالا ها نمیمیریم ! در ضمن اگه من بمیرم تو هم میمیری ...و ... برعکس !"
نیشخندی زد و روی تخت نیم خیز شد :" این طبیعت توئه ... وقتی تشنه میشی از خط در میری ! من هم تا مدت ها همینجوری بودم !"
هیومین با شک نگاهش کرد :" یه چیزی هست که ... تو به من نمیگی ..."
دستش رو دراز کرد و دست هیومین رو تو دستش گرفت . حس کرد قلبش آروم شده و کمی از درد هاش کاسته شده . آروم پرسید :" تو دردی حس نمیکنی ؟"
هیومین چشم هاش رو بست :" چرا ... از وقتی بیدار شدم ... حس عجیبی دارم ... درد عجیبی تو وجودمه ... ولی در مقایسه با دردی که تو اون جهنم کشیدم هیچه ..."
سرش رو تکون داد :" ده برابر اون درد رو اربابت میکشه هیومین ..."
-    ارباب ... یعنی ... تو ؟
-    بله ! ... قبل از این که تبدیلت کنم بهت گفته بودم که تو همیشه برده ی من میمونی ! این یه شوخی نبود ... خون من الان تو رگ های تو جاریه ...کشش وحشتناک خونم باعث میشه لحظه ای دور شدنت از من درد فجیعی رو برای من به بار بیاره ... دردی که یک دهمش رو تو هم حس خواهی کرد ...
هیومین به این جا فکر نکرده بود . برای یه لحظه از ادامه ی زندگیش به عنوان یه خون آشام منصرف شد ...
-    یعنی ... باید همیشه کنارت بمونم ؟
نباید میگفت ... جه جونگ باید این راز رو تا ابد توی دلش نگه میداشت ... ولی این کار رو نکرد ... شاید تحت تاثیر همون نیروی تازه وارد ِ عشق به قلبش بود ...
-    نه ... میتونی بری ... و ... آزاد بشی ...
چیزی که تو چشم هاش بود ، غم  بود ؟ التماس بود ؟ چی بود که باعث شد هیومین چشمش رو روی همه چیز ببنده ؟ تصمیم آخرش رو بگیره و سرنوشتش رو کاملا به دست جه جونگ بسپاره ؟
-    نمیخوام ... ازت دور بشم ... تو ... الان تنها کسی هستی که من دارم ... آقای کیم !
نتونست لبخندش رو پنهان کنه . حس کرد نیروی عجیبی تو رگ هاش پیش میره ... از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت و به چهارچوبش تکیه داد .
-    باید از این جا بریم . ... وسایلت رو آماده کردم ... ولی قبلش ...
برگشت و به هیومین خیره شد . نیشخندی زد :" باید بریم شکار !"
***
هیون جونگ با اعصابی درب و داغون تو خونه قدم رو میرفت . دستش به کیم جه جونگ میرسید زنده اش نمیذاشت ! همیشه همین طور بود . یک دفعه ای غیبش میزد و بعد تا مدت ها پیداش نمیشد !
تلفن رو برداشت تا بهش زنگ بزنه . اما در باز شد و روش رو که برگردوند ، جه جونگ رو دید . حسی بهش میگفت تنها نیست !
و نبود ! از در که تو اومد ، دختر عجیبی هم پشت سرش داخل خونه شد . جه در رو پشت سرشون بست و چند قدم به سمت هیون که حالا با تعجب دختر رو با سر و وضع عجیبش برانداز میکرد رفت .
گلوش رو صاف کرد :" این خانم از این به بعد دستیار منه ! این آقا هم ... یه زمانی ..."
هیون حدس میزد که این زن دقیقا کیه ! پس حرف جه جونگ رو قطع کرد :" من یه زمانی برده اش بودم !"
جه لبخندی زد . هیون چشم هاش رو گرد کرد :" لعنت به تو ! چطور یه عضو ویژه ی V.C.C میتونه انقدر احمق باشه که راز به اون بزرگی رو لو بده ؟"
جه پوفی کشید و خودش رو روی مبلی پرت کرد :" بس کن هیون جونگ ! این خانم جوان با دونستن اون رازی که ازش حرف میزنی حاضر شده باز هم کنارم بمونه ! این کافی نیست ؟"
هیون بی حوصله سری تکون داد :" یه اتاق براتون آماده کنم ؟... خانم ِ ..."
خم شد و تعظیمی کرد :" پارک هیومین هستم آقا !"
-    کیم هیون جونگ !
لباس های هیومین یه دست کت و شلوار خاکستری رنگ بود . جه جونگ حدس میزد پشت این نگاه های متعجب هیون چیه ! یه چیزی تو مایه های "تو که انقدر بی سلیقه نبودی ..." یا یه همچین چیزایی !
همونطور که با قدم های با وقار انسانیش به طبقه ی بالا میرفت سوالش رو تکرار کرد :" اتاق آماده کنم ؟"
به جای هیومین ، جه جونگ جواب داد :" اون با من میاد ... ما خیلی اینجا نمیمونیم ... پس اتاق من برای هر دومون کافیه !"
هیومین اخم هاش رو تو هم کشید ولی حرفی نزد . هیون سری تکون داد و برگشت و خودش رو روی صندلی همیشگیش روی شومینه پرت کرد :" اتاقتون رو که به خانم پارک نشون دادی بیا پایین جه جونگ هیونگ ! باید با هم صحبت کنیم !"


------------------------------------------------------------------------
اینم هیومین با همون لباسا

http://www.uplooder.net/img/image/24/6088e0e2f7bb7162d1528764e80478ef/36245894383782662199.jpg



طبقه بندی: Dark Knight،

تاریخ : یکشنبه 20 مهر 1393 | 08:58 ق.ظ | نویسنده : Mitra | نظـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی