تبلیغات
The Candles - Psycho Killers





این پستو بالا کشیدم چون فکر کنم خیلیا این داستانو نخوندن. بچه ها لطفا بخونیدو نظرتونو بگید چون به داستانای جدیدی که میخوام بنویسم خیلی کمک میکنه.



 دوباره سلام
من اومدم با پست صدم و داستان کوتاه

" قاتلان روانی"

خب باید بگم ژانرش ترسناکه. پس خودتون آماده هر اتفاقی بکنین.
اگر هم بد شده شرمنده. دفعه اولیه که داستان ترسناک مینویسم. ایده اشو میترا و پگاه انداختن تو سرم وگرنه من و چه به ژانر ترسناک ولی خوشم اومد اگه شماهام دوست داشته باشین بازم مینویسم.

شخصیتای این داستان علاوه بر دابل اس گروه توهوشینکی هم هست که من کم کم داره ارادتم بهشون زیاد میشه.

داستان از زبون سه نفره. سبزا هیونگ جونه. قرمزا جونسو و سیاها سوم شخصه.

شما رو به خدا و لیوان آب قند میسپارم.



http://www.uplooder.net/img/image/40/7f3038bccf80274729597fe20383edfc/psycho_killers2.jpg




چند وقتی بود خیلی خوشحال بودم بالاخره به عنوان یه گروه با یه کمپانی قرارداد بسته بودیم. قرار بود تا یه ماه دیگه آلبوممون رو بیرون بدیم. بهتر از این نمیشد. توی دهمین سالگرد تشکیل گروهمون دوباره روی صحنه میریم. وقتی بهش فکر میکنم درست مثل روز اول استرس میگیرم. دوباره هر پنج تامون با هم رو استیج میرفتیم. طرفدارامون با شنیدن خبر برگشتنمون خیلی خوشحال شده بودن. موضوع برگشتمون سر تیتر همه خبرهای سرگمی شده بود. کامنتای بی نهایتی که دریافت میکردیم. نامه ها و هدیه های زیادی که روزانه به کمپانی می اومد. حمایتای زیادی که میشد. همه چیز عالی بود به جز ......
یکی دو روز بودی که من پیامای مشکوکی دریافت میکردم. پیامایی که میگفت
" ما نمیتونیم برگردیم "
"ما رو قبل از برگشتن نابود میکنن"
" دابل اس هیچ وقت بر نمیگرده"
" اگه بخواین آلبوم بدین تک تکتون رو میکشیم "
دیگه پیاما داشت اعصابم رو بهم میریخت. پیاما رو به بقیه پسرا نشون دادم. اونا هم مطمئن بودن که کار آنتی فناست. تصمیم گرفتم فعلا بی خیال باشم بهش اهمیت ندم و روی آلبوم تمرکز کنم.
یه هفته ای بود این پیاما میومد. با بچه ها توی سالن تمرین بودیم. ساعت سه نصفه شب بود و ما داشتیم روی رقصمون تمرین میکردیم. بالاخره مربی رقص استراحت داد. همگی روی زمین ولو شدیم. کیو جونگ شیشه ی آبو دستم داد.
جونگ : اینکه دوباره کنار همیم فوق العاده است
هیون : حس خوبیه که داریم دوباره گروهی کار میکنیم
هیونگ : من مثل روز اولین اجرامون استرس دارم
کیو : منم
یونگ : شما دوتا بس کن.....
هنوز حرف یونگ سنگ هیونگ تموم نشده بود که تمام برقای تو سالن رفت. هین بزرگی کشیدم. عملا جایی رو نمیدیدم. دستم رو روی زمین کشیدم تا گوشیم رو پیدا کنم. ولی اولین نفر هیون جونگ هیونگ بود که نور صفحه گوشیش رو روی همه چرخوند.
هیون : یهو چی شد؟
کیو : نمیدونم....
جونگ : بیرون برق هست مثل اینکه اینجا فقط برق نیست
یونگ : یکی بره به فیوز و جعبه تقسیم نگاهی بندازه
هیون : فیوز و جعبه تقسیم تو رختکنه ..... هیونگ جون تو نزدیکتری برو ببین چه خبره...
از تاریکی خوشم نمی اومد پس ترجیح دادم بدون اینکه بحثی کنم برم. گوشیمو برداشتمو چراغ قوه اش رو روشن کردم. بلند شدم و طرف رختکن رفتم. ته سالن بود و از همه جا تاریکتر. دلم میخواست هرچه زودتر اون کلیدا رو پیدا کنم تا از این تاریکی خلاص شم. نور رو اطراف میچرخوندم تا بلکه پیداش کنم ولی نبود. عصبی شده بودم. هر چی میگشتم پیداش نمیکرد. یه استرس بدی به جونم افتاده بود. پیامای اون مزاحم توی ذهنم رژه میرفت. دیگه کلافه شده بودم.
از جلوی آینه قدی که گذشتم احساس کردم چیزی تو آینه دیدم. این دیگه آخرش بود. همینو کم داشتم.همین مونده بود که خیالاتی بشم. میخواستم اهمیت ندم و برم ولی نمیتونستم یه حسی میگفت برگردم دوباره تو آینه نگاه کنم. فایده ای نداشت نمیتونستم با این حس بجنگم و بی خیال بشم. به سمت آینه برگشتم و توشو نگاه کردم ولی چیزی نبود. هیچی.... عالی بود ... بهتر از این نمیشد .... باید هرچه زودتر اون کلیدای لعنتی رو پیدا میکردم.
هیونگ : پس این کلیدا کدوم گورین .....
-: بهتره الکی دنبالشون نگردی ....
این دیگه چی بود. دستام شل شده بود. سرمو به طرف صدا برگردوندم. بدون اینکه نور رو هم تو صورتش بندازم، صورت سفید و موهای قرمزش پیدا بود. درست مثل یه روح. حالا چی کار میکردم. یعنی خیالاتی شده بودم. به دیوار تکیه داده بود. یه شی براق بلندی رو توی دستش حرکت میداد و باهاش بازی میکرد. بالاخره به هر سختیی که بود به حرف اومدم.
هیونگ : تو ... ت ت ... تو کی ... هستی؟
-: بهت هشدار داده بودم. گفتم باید دور برگشتن رو خط بکشی.....
هیونگ : ت ت .. تو .... تو ...
-: همونی که بهت پیام میده. آره خودشم .......
پس اونا شوخی نبود. خیلی خیلی جدی بود. آدمی هم که این تهدیدا رو کرده بود به نظر آدمی نمی اومد که شوخی کنه و از حرفش کوتاه بیاد.
تکیه اشو از دیوار گرفت و من یه قدم عقب رفتم. با یه نیشخند به سمت قدم برمیداشت و من عقب عقب میرفتم.
-: این آخرین هشدار پسرجون. دفعه دیگه جور دیگه ای بهت هشدار میدم
اینقدر ترسیده بودم که هیچ صدایی از گلوم خارج نمیشد. چهره اش به حدی جدی و ترسناک بود که مطمئن بودم از اینکه کسی رو بکشه نمیترسه بلکه این شغلشه.
هیون : هیونگ جون داری چی کار میکنی؟ داری با ادیسون مشورت میکنی؟
با شنیدن صدای هیون جونگ که از نزدیک می اومد خوشحال شدم. به سمت در برگشتم. نور موبایلشو دیدم. خواستم فریاد بزنم که برقا روشن شد. با اینکه نور یه لحظه چشممو زد ولی سریع برگشتم به سمت اون پسر مو قرمز ولی اثری ازش نبود. به سمت جای اولیه اش رفتم، تمام اتاقکای تعویض لباس رو گشتم ولی نبود. مثل یه روح ظاهر شده بود و حالا غیب شده بود. همینجور شوک زده وسط رختکن ایستاده بودم.
هیون : چرا اونجا خشکت زده؟
به سمت هیون جونگ که دم در رختکن ایستاده بود برگشتم. هم زیاد ترسیده بودم هم مدرکی نداشتم که حرفامو باور کنن پس تصمیم گرفتم سکوت کنم.
هیونگ : هیچی
هیون : بیا بریم. خسته شدیم. تمرین رو تعطیل میکنیم میریم خونه.
نفس راحتی کشیدم. بالاخره میریم خونه. میخوابمو به آرامش میرسیدم.
تو ماشین سعی کردم هر جور شده حداقل به یکی از بچه ها بگم ولی نشد. مشکل اینجا بود که من از همه ترسوتر بودم و همه فکر میکردن که من موضوع رو بزرگ کردم و تو تاریکی توهم زدم.  به خونه که رسیدیم سریع رفتم یه دوش گرفتم تا بخوابم و به مغزم استراحت بدم. مثل همیشه اتاق من و یونگ سنگ هیونگ یکی بود. یونگ سنگ هیونگ خوابیده بود و با گوشیش بازی میکرد. سرجام خوابیدم.
هیونگ : شب بخیر
یونگ : اوه نی نی کوچولو زود خوابش گرفته
هیونگ : خیلی خسته ام
یونگ : شب بخیر
پتو رو روی خودم کشیدم و چشمامو بستم. ولی به محض تاریک شدن دیدم باز اون چهره سفید و موهای سرخ شبیه ارواحش رو دیدم. به سرعت چشمامو باز کردم. مثه اینکه قرار بود نخوابم و تو خوابم این پسر بشه کابوسم. به پهلو چرخیدم تا یونگ سنگ هیونگ متوجه چیزی نشه. به دیوار رو برو خیره شدم. بالاخره خستگی بهم غلبه کرد. چشمام سنگین شد و قبل از اینکه بفهمم خوابم برد. اینقدر خسته بودم که حتی فرصت کابوس دیدن یا حتی خواب دیدن رو نداشتم. خدا رو شکر کردم که به خاطر خستگی راحت خوابیدم.
دو سه روزی از اون ماجرا میگذشت و من دیگه اون پسر مو قرمز رو ندیدم حتی توی خواب. حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم که الکی ترسیدم اون که نمیتونه به همین راحتی پنج تا خواننده رو بکشه. حتما خودش هم تا الان این موضوع رو فهمیده که چقد احمقه. درسته اون روز خیلی جدی به نظر میومد ولی حالا که فکر میکنم میبینم به خاطر تاریکی بود که من ترسیده بودم و گرنه خیلی هم ترسناک نبود.
دیشب هیون جونگ بهم گفته بود که امروز آزادیم. هرکی برای خودش برنامه ای ریخته بود. صبح که بلند شدم هیچ کس خونه نبود ولی خب از اونجایی که کیو جونگ میدونست من عمرا بتونم برای خودم صبحونه درست کنم برای منم صبحونه نگه داشته بود. غذامو که خوردم نگاهی به ظرفشویی کردم. فقط کیوجونگ و جونگمین خونه غذا خورده بودن پس ظرف زیادی نبود. منم که بی کار بودم.
ظرفا رو شستم و به نشیمن رفتم. خودمو روی مبل ولو کردم مشغول جابه جا کردن کانالا شدم. برام یه پیام اومد. گوشی برداشتم و پیام رو خوندم
" بهت هشدار داده بودم"
بازم تهدید دیگه خسته شده بودم باید به منیجرمون میگفتم و از شر این مزاحم خلاص میشدم. خواستم گوشی رو روی مبل پرت کنم که بازم برام پیام اومد. اینبار یه تصویر بود. بعد از لود شدن تصویر خشکم زد. ترس تمام وجودمو گرفته بود.
هیون جونگ و یونگ سنگ هیونگ، کیو جونگ و جونگمین دست و پا بسته به صندلی و یه چسب زرگ به دهاناشون. هنوز شوک این پیام تموم نشده بود که پیام بعدی رسید و این بار یه فیلم از همون شماره. جرات باز کردنشو نداشتم. انگار هرچی امید این چند روز به خودم داده بودم هیچی شده بود. بالاخره باید اون فیلم رو میدیدم.
تصویر 5 تا شی روی میز معلوم بود. بعد از چند ثانیه بازم اون صدای آشنا رو شنیدم.

" ساطور .... مغار ... کاردک ..... میخ ..... قاشق ...... دوست داری با کدوما بمیری؟"
و بعد صدای قهقه ی جنون آمیزش که اینبار نشون میداد تنها نبود. حسابی ترسیده بودم. این دیگه آخرش بود. اون واقعا تصمیم داشت منو بکشه یا شاید ما رو.
یکدفعه ای تصویر حرکت کرد و دوباره من اون صورت سفید و موهای قرمز رو دیدم.
" منتظر هدیه ام باش "
کلیپ تموم شده بود اما من همچنان به صفحه گوشیم خیره بودم. هدیه ... مسلما هدیه خوش آیندی نبود. اصلا دوست نداشتم به اون هدیه کذایی فکر کنم. پسرا چی میشدن. اگه بلایی سر اونا می اومد چی؟ داشتم دیوونه میشدم. نمیدونستم چی کار کنم. خیلی ترسیده بودم. ترس حتی قدرت تکلم رو ازم گرفته بود.
شاید یه ساعتی میشد که همونجور روی مبل خشکم زده بود. تلوزیون برای خودش روشن بود. من تو عالم دیگه ای بودم. مدام صدای قهقه های اون عوضی توی سرم میپیچید. با صدای زنگ در از جا پریدم.
پیک یه جعبه برام آورده بود. بی هیچ نام ونشونی. مطمئن بودم این همون هدیه است. جعبه رو روی میز گذاشتم. تلوزیون رو خاموش کردم و به جعبه خیره شدن. خودم رو برای دیدن هر چیزی آماده میکردم. در جعبه رو گرفتم. چشمامو بستم و به شدت روی هم فشار میداد. با دستای لرزونم به سختی در جعبه رو باز کردم. حالا چی کار میکردم. باید داخلش رو نگاه میکردم. آروم چشمامو باز کردم. از این فاصله چیزی پیدا نبود. آروم آروم به جعبه نزدیک شدم. با دیدن داخل جعبه خشکم زد. این واقعی نبود حتما داشتن باهام شوخی میکردن. این چهارتا انگشت بریده شده حتما یه شوخی بود. بازم پسرا داشتن اذیتم میکردم ولی من خوب اون چهارتا انگشت میشناختم. انگشت بلند و کشیده کیوجونگ، انگشت تپلی یونگ سنگ، انگشت هیون جونگ و انگشت جونگمین. من خوب این دستا رو میشناختم. هیچ انگشت دیگه ای مثل اینا نبود. اما .... این امکان نداشت. مثل بید میلرزیدم. این دیگه چه بلایی بود که سرمون اومد. حتی نمیتونستم فکر کنم. باید به کی خبر میدادم. گوشیم زنگ خورد. امیدوار بودم یکی باشه که بتونم بهش بگم ولی همون شماره ناشناس بود. حالا دیگه حتی جرات برداشتن گوشی رو نداشتم. یه لحظه ترسیدم اگه گوشی رو برندارم یه بلای دیگه سرمون نازل شه. سریع تلفن رو جواب دادم. ولی سکوت کرده بودم.
-: هدیه امون به دستت رسید ....... پس رسیده. بهت گفته بودم جلوی این اتفاق رو بگیری ولی تو گوش نکردی حالا هم نتیجه اشو میبینی. اگه تا نیم ساعت دیگه خودت رو به آدرسی که برات میفرستم رسوندی که هیچ اگه نه که منتظر هدیه بعدی باش .....
هیونگ : تو... تو ...
-: بهتر زحمت نکشی. فقط خودتو زود برسون. زرنگ بازی هم در نیار......
صدای بوق ممتد نشون میداد که که دیگه کسی پشت خط نیست ولی من هنوز گوشی رو دم گوشم نگه داشته بودم.باور اتفاقی که افتاده بود خیلی سخت بود و اون انگشتای غرق به خون برادرام چیز دیگه ای میگفت. با صدای پیام گوشیم، اونو اتوماتیک وار از گوشم فاصله دادم و به متن پیام نگاهی انداختم. آدرس یه انبار بیرون شهر بود. پس نقشه حساب شده کشیده بودن و باید بگم من عملا تسلیم بودم حتی اگه یه درصد هم احتمال زنده موندنمون وجود داشت من حتی بهش فکر نمیکردم و یه ذره هم بهش ایمان نداشتم. مطمئن بودم ته این ماجرا فقط مرگه. حتی با گذشتن این کلمه از توی ذهنمم لرز به بدنم میفته. صدای اون پسر دوباره تو گوشم پیچید
" اگه تا نیم ساعت دیگه خودتو رسوندی که هیچی ..."
فرصت فکر به هیچ چیز رو نداشتم. البته اصلا نمیتونستم به چیزی فکر کنم. شلوارمو عوض کردمو کتمو از روی جالباسی چنگ زدم. سوار ماشینم شدم و به راه افتادم.
همون طور که حدس میزدم یه انبار قدیمی و خرابه بود. به محض اینکه واردش شدم دیگه از نور خورشید خبری نبود. انگار این دیوونه مو قرمز بینهایت از تاریکی خوشش میومد. به یه سالن رسیدم و اونجا بود که بقیه پسرا رو آویزون از سقف دیدم.
هیونگ : بچه هااااااااا
هیون جونگ که به نظر میومد حالش از بقیه بهتره سرش رو بلند و کردو همراه ناله اسممو صدا کرد. قبل از اینکه بتونم حرف دیگه ای بزنم، صدای قهقهه های ترسناک آشنایی رو شنیدم. بالاخره جلوم ظاهر شد ولی تنها نبود. چهار نفر دیگه هم همراهش بودن. بازم اون شی براق که حالا میدونستم اسمش مغاره رو تو دستش تکون میداد. همشون همین طور بودن. هر کدوم شی رو تو دست داشت و باهاش بازی میکرد. ساطور .... کاردک .... مغار ..... میخ ..... قاشق ...... وسیله هایی که یه مرگ دردناک رو به همراه داشتن. یه چیزایی درباره اشون شنیده بودم.
-: خب بچه ها مهمون ویژه امون رسید .........
-: شیا نمیخوای انگشت این یکی رو هم قطع کنیم با بقیه برابر باشه
شیا : نه یونو .... برای این یکی چیزای بهتری در نظر دارم.
پس اسمش شیا بود. اونی هم که میخ دستش بود یونو بود. چیزای بهتر .... معلوم نبود چی در انتظارمه. حتی نمیتونستم شجاع بازی در بیارم یه چیزی بگم.
بقیه پسرا رو پایین آوردن و هر کدوم ناله میکردن. اون عوضیا........ خواستم برم سمت برادرام که بازم اون مو قرمز جلوم ظاهر شد.
شیا: بچه ها بیایید به این کوچولو و داداشاش نشون بدیم اگه به حرف ما گوش ندن چی میشه. مکس .....
اووووووووه خدای من. این دیگه چه بازیی بود. مکس همونی بود که ساطور دستش بود. اصلا دوست نداشتم بدونم چیکار میخواد بکنه. اون مو قرمز عوضی چیزی رو تو گوشم بهم گفت که خون توی رگامو منجمد کرد.
شیا : مکس تو کار با ساطور حرفه ایه. اون هدیه از طرف مکس بود ..........
پس اون مکس عوضی با ساطور انگشتا رو قطع کرده بود. دیدمش که به سمت جونگمین رفت. نه جونگمین نه .............
هیونگ : عوضیییییییییی ......... به جونگمین کاری نداشته باش ...........
همونجور که تقلا میکردم خودمو از دست اون مو قرمز راحت کنم، ازش خواستم که به جونگمین کاری نداشته باشه. جونگمین برام خیلی با ارزش بود. مثل یه برادر دوقلو .........
هیونگ : خواهش میکنم باهاش کاری نداشته باشین ........
صدای قهقهه های ترسناکشو اینبار از نزدیک گوشم شنیدم.
شیا : این چیزیه که خودت خواستی ..........
دیدمش که جلوی جونگمین ایستاد. پشتش به من بود و من نمیتونستم صورت جونگمین رو ببینم. حالا بقیه پسرام مثل من داد فریاد میکرد. با بلند شدن ساطور اون عوضی نفسم تو سینه ام حبس شد و با فرود اومدنش تو بدن جونگمین قلبم ایستاد. با صدای فریاد جونگمین همه امون ساکت شدیم. چشمام اشتباه نمیدید اونی که رو زمین افتاد دست راست جونگمین بود. پسرا هم مثل من خشکشون زده بود. دیگه صدای جونگمین رو نمیشنیدم و این یعنی ..........
نه جونگمین نه ..... اون .....ساطورشو دوباره بلند کرد و رو بدن جونگمین فرود آورد. اون عوضی داشت برادرمو سلاخی میکرد. دستشو از یقه لباس جونگمین ول کرد و رو پنجه پاش چرخید. جناز جونگمین رو که روی زمین افتاد دیدم. محتویات سرش به خاطر شکاف ناجور سرش بیرون ریخت. اون صورت دو نیم شده دیگه هیچ شباهتی به جونگمین نداشت. اون مکس عوضی دستمالی از توی جیب شلوارش بیرون کشید. اول خونای روی صورتشو بعد هم ساطورش رو تمیز کرد. به سمت ما اومد.
مکس : من میرم لباسمو عوض کنم شما خوش باشید .......
خوش باشیم. قاتل روانی..... میخواستم بازم هرچی دلم میخواد بگم که صدای فریاد کیو منو متوجه خودش کرد.
شیا : هی میکی اینقد عجول نباش ...
میکی : بالاخره که سرنوشتشون به یه جا ختم میشه ......
پس اسم اونی اون کاردک وحشتناک دستش بود میکی بود. همون عوضیی که کیو جونگ رو زمین انداخته بود حالا روی قفسه سینه اش نشسته بود.
هیونگ : عوضیییییییییی ...... ولش کن .... شماها از جون ما چی میخواین؟
بقیه هم همراه من داد فریاد راه انداختن. اما اونا بی تو جه به فریادای ما فقط میخندیدن. باصدای فریاد از درد کیوجونگ متعجب به اون که داشت با لبه تیز کاردک روی صورت کیوجونگ میکشید نگاه کردم. نه دوباره نه. نمیخواستم دوباره یکی از برادرامو جلوی چشمم تیکه تیکه کنن. چشمامو محکم روی هم فشار میدادم ولی صدای فریادای کیوجونگ و التماسای بقیه بهم میگفت که چیز خوشایندی در حال وقوع نیست. کم کم دیگه صدای کیوجونگ رو نشنیدم. از صدای بقیه پسرام فقط هق هقاشونو میشنیدم. همه اینا بهم میگفت که یکی دیگه از برادرامو از دست دادم. کسی که مهربونترین آدم برام بود. چشمامو بازکردم شاید برای آخرین بتونم ببینمش ولی ای کاش این کارو نمیکردم چون اون عوضی همونطور که پوست کنده شده سر کیو جونگ رو به دست داشت به سمتم اومد.
میکی : شیا این پوستو میبرم بذارم جز کلکسیونم. لباسامو عوض میکنم میام.
عوضی. کلکسیون... قاتل روانی .......
اینبار صدای هیون جونگ هیونگ رو شنیدم.
هیون : بس کنید. تمومش کنید. اگه میخواید بکشیمون همه امونو با تیر خلاص کن. دیگه نمیتونم ببینم برادرامو اینجوری جلوی چشمم تیکه تیکه میکنین.
یونگ سنگ هیونگ حرفی نمیزد. بی صدا اشک میریخت و به جنازه کیوجونگ و جونگ مین خیره بود. منم حرفی نداشتم. سرمو پایین انداختم و گریه کردم. همه اینا تقصیر من بود. باید همون موقعی که این قاتل مو قرمزو تو رختکن دیده بودم به بچه ها هشدار میدادم.
شیا : باشه. میخوای دیگه مرگ دوستاتو نبینی ...... من کمکت میکنم ..... یونو کمک هیون جونگ شی کن که دیگه مرگ برادراشو نبینه ...........
باز میخواست چی کار کنه میدونستم اون ازمون نمیگذره پس حتما بازم نقشه ای داشت. اون مرتیکه که اسمش یونو بود رو دیدم که به سمت هیون جونگ هیونگ رفت. با یه دست یقه لباس هیون جونگ رو گرفت و اونو از زمین بلند کرد. داشت به طرف یکی از ستونای اون سوله میرفت و مدام اون میخ بلند و بزرگو تو دستش حرکت میداد. ترس و لرز به جونم افتاد.
هیونگ : خواهش میکنم تمومش کن. منو بکش اما به اونا کاری نداشته باش. اون برادر بزرگمه بهش کاری نداشته باش. خواهش میکنم.
اما اون قاتل مو قرمز این چیزا حالیش نبود.
شیا : صبر کن نوبت تو هم میشه .
با صدای فریاد هیون جونگ خشک شدم. نمیخواستم برگردم و با وحشتناک ترین صحنه زندگیم روبرو بشم ولی وقتی صدای فریاد بعدی هیون جونگ بلند شد. ناخودآگاه برگشتمو بهش نگاه کردم. یه میخ توی چشمش بودو یکی هم کف دستشو به ستون وصل کرد بود. میخ بعدی رو از زیر کتش کشید وبی رحمانه به قلب هیون جونگ زد. درد بدی رو توی قلبم حس میکردم. انگار اون میخ به قلب خودمم فرو رفته بود. اون یونو قاتل از هیون جونگ فاصله گرفت. هیون جونگ مدام ناله میکرد و به خودش میپیچید ولی به خاطر میخی که دستشو به ستون وصل کرده بود حتی نمیتونست روی زمین بیفته. بالاخره صداش قطع شد و از حرکت ایستاد. صحنه بد و منزجر کننده ای بود. دیگه نمیتونستم نگاه کنم. پلکامو محکم روی هم فشار دادمو سرمو تو یقه ام پنهان کردم.
شیا : هیرو ... کار این یکی رو هم تموم کن. مثل اینکه لال مونی گرفته ........
هیرو: اومممم ... یه چشم دیگه به کلکسیون چشمایی که از کاسه در آوردم اضافه میشه ..........
یونو : کی فکرشو میکنه تو با این قاشقت چجوری آدم میکشی ............
صدای خنده اشونو شنیدم و بعدش صدای فریاد و ناله های یونگ سنگ هیونگ. نه سرمو بلند کردم نه چشمامو باز کردم. تا همینجا سکته نکرده بودم خیلی بود. هر لحظه منتظر بودم قلبم از کار بایسته. دقت که کردم دیدم هیچ صدایی نمیاد اون سوله هولناک تو سکوت فرو رفته فقط صدای نفسای اون موقرمز که منو از پشت گرفته بود و دم گوشم نفس میکشید میشنیدم. بالاخره به حرف اومد.
شیا : خب حالا بهتره با مغار وسیله دوست داشتنیه من آشنا بشی ...........
پس بالاخره وقتش بود. دیگه اصلا دوست نداشتم ببینم چه بلایی سرم میاره. هنوز از پشت با یه دست منو گرفته بود. صدای پاره شدن لباسم و بعد از اون سرمای هوا رو حس کردم. اما خیل طول نکشید که سوزشی رو روی پوستم و بعد درد وحشتناکی توی قفسه سینه ام حس کردم. انگار کسی اون رو از هم شکافت.
دیگه صدایی نشنیدم. یه نور سفید خیره کننده بهم نزدیک میشد و این به معنی این بود که .............


******

دیگه بهتر از این نمیشد. برگشته بودیم به روزای گذشته. بازم هر پنج تامون دور هم جمع شده بودیم. با اینکه بازم بچه ها اذیتم میکردن ولی خیلی دوسشون داشتم.خیلی خوشحال بودم که بازم هر پنج تا مون با هم آهنگ میخونیم و روی استیج میریم.
توی ون نشسته بودیم و بازم سر اینکه اسم منو موقع  فایتینگ گفتن جا مینداختن بحثمون شد. همیشه همین طور اونا هیچ وقت نمیتونستم بعد از اسم من بگن فایتینگ. دیگه به این شوخی عادت کرده بود.
جونسو : خب یه بارم که شده اسم منو اول بگید. اصلا چانگمین از همه کوچیکتره اسم اونو آخر بگید
چانگمین : زیاد حرف میزنی ....
یونهو : جونسو تو هنوز عادت نکردی. ما نمیتونیم این کارو بکنیم .
یوچان : هیچ وقت ....
ججونگ : حالا بیاید یه بار امتحان کنیم شاید شد...
جونسو : راست میگه
ججونگ : توهوشینکی
پسرا : فایتینگ
ججونگ : یونو یونهو
پسرا : فایتینگ
ججونگ : میکی یوچان
پسرا : فایتینگ
ججونگ : چئودو چانگمین
پسرا : فایتینگ
ججونگ : ینونگ ججونگ
پسرا : فایتینگ
ججونگ : شیا جونسو
جونسو : فایتینگ
بله میدونستم. اونا عوض بشو نبودن.
راننده : رسیدیم...
دیگه بحثی نکردمو همراه بقیه با خنده پیاده شدم. به سالنی که قرار بود فن میتینگ بازگشتمون برگزار بشه اومده بودیم. قرار بود دو سه تا از آهنگای قدیمی مون رو بخونیم و بعدش صحبت کنیم. به خاطر همین اومده بودیم تمرین. سالن خیلی بزرگی بود. بعد از اینکه میکروفون هامونو وصل کردیم رو صحنه رفتیم. تا آهنگ پخش بشه و ما سرجاهامون ثابت بایستیم، نگاهمو توی سالن چرخوندمو سعی کردم طرفدارامونو تصور کنم. همونطور که نگاهمو چرخوندم چیزی رو بین صندلیا دیدم. دقت کردم ولی چیزی نبود. احساس کردم خیالاتی شدم. آهنگ شروع شد و مشغول رقص شدیم. قبل از اینکه شروع به خوندن تیکه خودم بکنم دوباره وسط صندلیا چیزی دیدم ولی اینبار واضح تر. دوتا چشم کاملا سفید مثل چشمای یه روح. نا خودآگاه خشکم زد. چون آهنگ رد شده بود و من خشکم زده بود آهنگ رو نگه داشتن.
یونهو : جونسو چرا خشکت زد؟
ججونگ: شعر یادت رفته ؟
چانگمین : جونسوووووووووووو ..........
پلکامو روی هم گذاشتمو باز کردم. اثری ازش نبود. حتما خیالاتی شده بودم.
جونسو : ببخشید بچه ها یه لحظه حواسم پرت شد ....
یونهو : حواستو جمع کن جونسو ...
یوچان : تا نصفه شب اینجا نگه مون نداری
جونسو : باشه بابا ....
آهنگ از یه ذره قبلتر پخش شد. نوبت من رسید و من قسمت و خوندم و کنار رفتم. چرخی زدم همین که دوباره به روبرو خیره شدم، چند ردیف جلوتر از جای قبلی کاملا دیدمش. یه پسر با موهای مشکی و چشمای سفید. صداش که مثل باد تو گوشم پیچید رو حس کردم.
-: جونسوااااااا ..........
انگار فقط من اون صدا رو شنیدم و فقط من اونو میدیدم. باز هم بدون اینکه حتی لب بزنه اسممو صدا کرد.
-: جونسوآآآآآآآآآآآآآآآ .........
ایندفعه قبل از اینکه من خشکم بزنه، یوچان روی زمین افتاد. آهنگ متوقف شد و اون پسر مثل دودی ناپدید شد. نفس راحتی کشیدم. دیدن اون موجود واقعا ترسناک بود. موجود که نه روح. مطمئنم اون یه روح بود.بطری آبو برداشتم و یه نفس نصفش رو سر کشیدم.
ججونگ : هنوز هیچی نشده اینقد خسته شدی؟
جونسو : نه احساس تشنگی میکنم. انگار گلوم خشکه.
ججونگ : مواظب صدات باش ...
جونسو : حواسم هست.
بعد از چند دقیقه دوباره شروع به تمرین کردیم. دیگه اون روحو ندیدم. شاید خیالاتی شده بودم. حتما به خاطر اون فیلم ترسناکی بود که دو شب پیش با پسرا دیده بودم. همون موقع هم خیلی ترسیده بودم. این هم مطمئنا تاثیرات دیدن همون فیلم کذایی بود.
خدا رو شکر تا آخر تمرین خبری نشد. تمرین که تموم شد هر کدوممون یه طرف روی زمین دراز کشیدیم. مسئولای سالن بیرون رفتن. رقصنده ها و منیجرم رفته بودن. عملا کسی به جز ما پنج نفر تو سالن نبود. چشمامو بسته بودم تا نفسم سرجاش بیاد که باد سردی وزید. دوباره اون صدا رو شنیدم.
-: جونسو آآآآآآآآآآآآآآ .....
ججونگ : چرا یهویی اینقد سرد شد.
سریع تو جام نشسته ام.
یونهو : جونسو یهو چت شد؟
-: توهوشینکی ...........
یوچان : این صدای چی بود؟
جونسو : ر.ر..رروح ....
یونهو : روح کجا بود جونسو .....
-: توهو شینکی ....
یوچان : من با جونسو موافقم ...
چانگمین : چچچ ... مطمئنم یکی داره باهامون شوخی میکنه. هوی کی هستی؟ به جای این صداها خودتو نشون بده .........
همه امون روی سن ایستاده بودیم و به اطراف نگاه میکردیم و منتظر بودیم از یه جایی کسی روببینیم. دوباره باد سردی وزید. اصلا از این باد خوشم نمی اومد. اما بالاخره ظاهر شد داشت از جلوی سن به سمتمون میومد ولی این بار تنها نبود. چهارتا دیگه ام باهاش بودن.
جونسو : رر....رر.ر..روح ....
یونهو : اینا واقعا روحن ....
چانگمین : بدویین ...
با فریاد چانگمین همه امون به سمت در خروجی دویدیم ولی در بسته بود. هر چقد تلاش میکردیم باز نمیشد. برگشتم تا ببینم بهمون رسیدن یا نه. بله رسیده بودن.
جونسو : زود باشین اومدن .......
بقیه هم نگاهی به عقب انداختن. یونهو و ججونگ به شدت مشغول بودن. یکیشون سرعتشو بیشتر.
جونسو : داره میاد ..........
درست نزدیکی ما پنهان شد.نفس حبس شدمو بیرون دادم ولی اون چهارتای دیگه داشتن به سمتمون می اومدن. شاید نزدیک ما محو میشدن. داشتم به خودم امیدواری میدادم که چانگمین عقب عقب اومده بود و به من خورد. بعد هم صدای فریاد یونهو.
یونهو : ولم کن .......
به سمت صدا برگشتم. اون روح ناپدید نشده بود. گردن یونهو گرفته بود و مثل یه خون آشام داشت بررسیش میکرد.
ججونگ : ولش کن ...
ججونگ که کمی عقبتر وایستاده بود اینو گفت.
-: اوه فکر نکنم هیون دوستتون رو ول کنه. اون طعمه امشب شه مثل شماها ........
دوباره اون پسر مو سیاه. همراه بقیه لبخندی به لب داشت.
هیون همونی که دستشو دور گردن یونهو گرفته بود. از زمین بلند شد و یونهو رو هم با خودش بالا برد. یونهو تقلا میکرد تا خودش رو آزاد کنه ولی ممکن نبود. اینقدر بالا رفتن که دیگه دیده نمیشدن.
ججونگ : اونو کجا برد؟
-: همونجا که شماها هم میرید...
-: مین بهتره براشون شفاف سازی کنی
مین : جونی وقتی خودشونم میرن چرا دیگه شفاف سازی کنم.
-:  این هیون چرا اینقد لفتش میده
-: مثل اینکه سنگی خیلی گرسنه است
سنگی : من فقط معطل شدن دوست ندارم جونگی
جون : لازم نیست صبر کنیم پسرا .......
اینا دیگه چی میگفتن. اینقدر رمزآلود حرف میزدن که همه گیج شده بودیم. هر چهارتاشون به سمت ما می اومدن و ما راه فرار نداشتیم. هنوز به ما نرسیده بودن که صدای فریاد یونهو رو شنیدم و چند دقیقه بعد بدنش محکم با زمین برخورد کرد. هیچ خونی از بدنش نمی اومد. بدنش مثل گچ سفید شده بود. چشمای وق شده اش بیشتر از هر چیز دیگه ای ترسناک به نظر میومد. صدای خنده هیون بلند شد ولی خودش دیده نمیشد. اون چهارتا هم لبخندی زدن و باز به سمت ما اومدن.
یوچان : از ما چی میخواین؟
ججونگ : چه بلایی سر یونهو آوردین؟
چانگمین : شماها دیگه چه جونورایی هستین؟
جونسو : ما قرار بمیریم؟
اون چهار نفر یقه لباسای ما رو گرفته بود. مین یقه لباس چانگمینو، جونگ واسه یوچانو، سنگ واسه ججونگ و اون مو مشکی که اسمش جون بود یقه لباس منو گرفته بود.
جون : ما قاتل بودیم
جونگ : وقتی ما رو کشتن
سنگ : روحامون دوباره به دنیا برگشت
مین : تا بازم آدم بکشیم
سنگ : ما هیچ وقت نابود نمیشیم
جونگ : ما همیشه هستیم
مین : هااهاهاهاهاهاها ...
جون : به ما میگن قاتلای روانی ...........
به دنبال این حرفشون که باعث شده بود خون تو رگام یخ ببنده از زمین کنده شدیم و بالا رفتیم. اینقد بالا رفتیم که دیگه زمین رو نمیدیدم. اصلا به سقف برخورد نکرده بودیم. دیگه هیچ کس رو جز این پسر موشکی رو نمیدیدم.
جون : آماده ای؟
جونسو : میخوای منو بکشی؟
جون : نه من فقط روحتو میخوام ...خخخ .......
چشمامو که محکم بسته بودم باز کردم. نمیتونستم از اون چشمای کاملا سفید چشم بردارم. انگار طلسم شده بودم. همون موقع بود که احساس کردم واقعا داره روح از بدنم جدا میشه.
جیغی زدم و بعدش هیچ چیز احساس نکردم. نمیدونم کجا بودم و چند وقت تو اون حالت معلق بودن به سر بردم. اما بالاخره احساس کردم پاهام روی زمین قرار داره. مطمئن بودم روی زمین ایستادم. چشمامو باز کردم. به محض باز کردن خودمو جلوی آینه دیدم ولی من تنها نبودم. بقیه پسرا هم بودن و اون پنج تا قاتل.
با صورتای سفید و چشمای تمام سفید و این یعنی .............


******

با خاموش شدن صحنه صدای دست و جیغ طرفدارا بلند شد. چراغای صحنه دوباره روشن شدو مجری روی صحنه اومد.
مجری : سلام به همگی. خوبین؟ ... نترسیدین که؟ .... خب اینم از کلیپ بازگشت گروه توهوشینکی و دابل اس فایو او وان ...
همین طور که مجری صحبت میکرد ده تا صندلی روی سن چیندن.
مجری : خب حالا این دوتا گروه رو تشویق کنین تا روی سن بیان.
با تشویق تماشاچیا ده نفر روی سن اومدن. ده نفری که منتظر همچین روزی بودن و این میتینگ به مناسبت بازگشت دوباره اشون برگزار شده بود.
هر ده نفرشون جلوی سن ایستادن در حالی که میکروفون به دست داشتن تعظیم کوتاهی کردن و با هم گفتن.
" سلام ما قاتلان روانی هستیم "
از وقتی این دو گروه با یه کمپانی قرارداد بسته بودن و تصمیم به بازگشت در قالب گروهاشون گرفته بودن، طرفدارا اسمای زیادی روشون گذاشته بودن.
" قاتلان روانی" اسمی بود که اونها خودشون برای گروه ده نفرشون انتخاب کرده بودن و  با این اسم جدید یه آهنگ به مناسبت برگشتنشون برای طرفدارا خونده بود و اولین آهنگی بود که طرفدارا شنیده بودن. اما طرفدارا منتظر شنیدن چیزای دیگه ای هم بودن.
هیون : 1....... 2 ... 3.....
" سلام ما دابل فایو او وان هستیم "
یونهو : 1...2...3 ....
" سلام ما توهوشینکی هستیم "
اینجا فقط شادی خوشحالی رنگ سبز و قرمز موج میزد.

******
اینم قیافه پسرا که آخر کلیپ نشون میدن و مثلا جونسو تو آینه دید.


http://www.uplooder.net/img/image/56/a49b0d9a1fd630c2acd89597385b3424/psycho_killers3.jpg




طبقه بندی: One Shot،

تاریخ : سه شنبه 21 بهمن 1393 | 01:00 ب.ظ | نویسنده : *maHsa* | شما نظر بذار من فرار میکنم... خواستی لنگه کفشم بنداز

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی