تبلیغات
The Candles - dark knight ||12


سلام دوباره . برای تاخیرم معذرت میخوام . شرمندهههه
اینم قسمت دوازدهم . من به شخصه این قسمت رو دوست دارم .
.

http://s5.picofile.com/file/8134311026/PicsArt_1406142863390.jpg

Dark Knight

Season 1 : gray

12


خم شد و وسایل هیومین رو گوشه ی اتاق روی زمین گذاشت . دستش رو فشرد :" حالت خوبه ؟"
-    این مرد مطمئنه ؟
جه جونگ خندید و موهای هیومین رو به هم ریخت :" بله ! بیشتر از همه ی آدم های اطرافت ! این مرد قابل اطمینان ترینه !"
کش و قوسی به بدنش داد :" فعلا مثل این که باهام کار داره ! یکم به ذهنت استراحت بده . فقط چند لحظه تنهات میذارم !"
-    چیزی نمیشه ؟
لبخند مهربونی زد . این دختر به فکرش بود . این رو دوست داشت !
-    نه ... بعد از یه شکار ِ عالی ... الان اونقدر قدرت دارم که میتونم ...
اندازه ای برای قدرتش پیدا نکرد ! هیومین خندید و ضربه ای به بازوش زد :" منتظرتونن !"
....
در عرض چند ثانیه جه جونگ روبروی هیون ایستاده بود و به شومینه تکیه زده بود :" راجع به گندی که زدی ..."
-    بس کن هیونگ ! شاید بهتر باشه تو راجع به گندی که زدی صحبت کنی ! میشه بگی قضیه دقیقا چیه ؟ تو این اوضاع قمر در عقرب ... میخوای تمام نیروت رو بذاری رو نگه داشتنش ؟ خودت خوب میدونی که تا زمانی که نتونه به نفس شیطانیش غلبه کنه مجبوری تو بند نگهش داری !
جه جونگ دستش رو روی بینیش گذاشت :" هشش... میشنوه ..."
-    به درک ! آهسته هم بگم میشنوه ! مثل این که فراموش کردی ؟
جه دستش رو بین موهاش کشید :" اون یه منتخبه ! یه «کاچا – تیوو »... "
-    یه چی ؟ اوه خدای من ... جه جونگ هیونگ ! تو چه غلطی کردی ؟
-    کاری که باید انجام میدادم هیون جونگ ! من باید تبدیلش میکردم ... احتمالا اون آخرینشونه ! اون کسیه که میتونه ب ما تو رسیدن ب هدفمون کمک کنه ...
هیون نمیتونست باور کنه . مسلما این همه اش نبود . جه داشت چیزی رو پنهان میکرد .
-    چی تو فکرت میگذره ؟ هیونگ ؟
جه جونگ نگاهش رو دزدید :" بهتره درباره ی خرابکاری ِ تو حرف بزنیم !"
پوفی کشید . تا وقتی خودش نمیخواست حرفی بزنه بهتر بود ازش چیزی نمیپرسید :" کیم هیونگ جون ... خب درباره ی من تقریبا در این حد میدونه که ... یه خون آشامم ... و قصدم محافظت از اونه ... و در ضمن ما ... دوستیم !"
-    دوست ؟
با فریاد جه جونگ گوش هاش رو گرفت ! انگار جاهاشون عوض شده بود و حالا هیون جونگ بود که داشت مواخذه میشد !
-    تو خیلی احمقی ! به نظرت این اجازه رو داشتی که با یه فرد عادی دوست بشی ؟ اون هم تو این دوران ؟ تو که اوضاعو میدونی ؟ بهت گفتم از دور مراقبش باش ! گفتم حواست بهش باشه  ! گفتم چشم ازش ...
-     اون یه تصادف داشته ... بیست سال پیش ...
با حرفی که هیون زد تقریبا با دهن باز بهش خیره موند . چهره اش توی هم رفت . نه ... این نمیتونست درست باشه ...
-    بعدا راجع بهش حرف میزنیم !
قبل از این که هیون جونگ بتونه چیزی بگه  ، جه جونگ غیبش زده بود !
صدای قدم های هراسونی رو از راه پله ها شنید . نگاهش به هیومین افتاد :" اون کجا رفت ؟"
هیون شونه ای بالا انداخت . طولی نکشید که هیومین هم از مقابل چشم هاش ناپدید شد ! خب ... از نظر هیون جونگ اون دو تا واقعا زوج جالبی میشدن !
نفس عمیقی کشید . ذهنش درگیر شده بود . اگه جه جونگ چیزی میگفت یعنی کاملا حقیقت داشت . پس پارک هیومین احتمالا آخرین از نسل خودش بود . و این میتونست برای کمیته به شدت مهم باشه ...
***
دستش رو رو شونه ی جه جونگ کوبید . جه به سمتش برگشت :" اوه ... متاسفم هیومین ..."
-    اگه دنبالت نیومده بودم هر دو تامون رو به کشتن میدادی !
جه سرش رو بین دستاش گرفت . هیومین نفس عمیقی کشید :" من چی ام آقای کیم ؟ کاچا – تی وو ؟ یعنی چی ؟ این ... به خالکوبی ِ من مربوط میشه ؟"
توی محوطه ی سرسبزی بودن . نیمکتی کنارشون بود . جه جونگ روش نشست و کف دستش رو کنارش کوبید :" بشین !"
با نشستن هیومین ، دست هاش رو تو هم قفل کرد و به ماشین هایی که از خیابون میگذشتن خیره شد .
-    یه سری از آدم ها هستن که با خون آشام ها میجنگن ... ریشه اشون از پونصد سال پیش شروع شد . به سرعت بین کسانی که از وجود خون آشام ها با خبر بودن اپیدمی شد و خاندان های زیادی راه افتادن دنبال کشتن خون آشام ها ! کاچا تیوو یه مخلوط از دو کلمه ی ایتالیاییه ...cacciatore  به معنی ِ شکارچی ، و cattivo  به معنی ِ شیطان !
هیومین دنباله ی لباسش رو توی دستش فشرد :" شکارچی ِ شیطان ؟"
-    بله ! ولی همشون همونطور نموندن ... خیلی هاشون از بین رفتن ... طی جنگ های عظیمی که تو جامعه ی ما شروع شد ...
-    جنگ ؟
جه جونگ نفس عمیقی کشید :"پونصد سال پیش اولین جنگ بین دو گروه خون آشام شروع شد ... کاچا- تیوو های زیادی تو اون جنگ کشته شدن . کسانی که قربانی ِ خشم خون آشام های شیطان شدن ! و خب ... خیلی هاشون از بین رفتن و از اون به بعد تعداد کمی از خانواده های کاچا – تیوو تو کل جهان باقی موند . "
نگاهی به هیومین انداخت :" برای امشب بسه ! قصه تموم شد ! اگه میخوای ادامه اش رو بشنوی باید یه کاری برام انجام بدی ! یادت رفته که برده ی منی ؟! "
با این که از کار جه جونگ حرصش گرفته بود باز هم مجبور بود تحمل کنه . چند تا نفس عمیق کشید :" باید چیکار کنم ؟"
-    ساده است ! باید برام آواز بخونی !
ناباورانه به لبخند عجیب روی لب های جه جونگ خیره شد . این مرد دیوونه شده بود ؟ چی میگفت تو این وضعیت ؟ ولی چاره ای نداشت ! پوفی کشید و زیر لب آواز آرومی رو شروع کرد .
Couldn’t save you from the start     
نمیتونم از اول نگه ات دارم
Love you so it hurts my soul
عشقت به روحم صدمه میزنه
Can you forgive me for trying again
میتونی برای دوباره سعی کردنم منو ببخشی ؟
Your silence makes me hold my breath
سکوتت نفس رو تو سینم حبس میکنه
Time has passed you by
زمان تو رو از من گرفت
Oh , for so long I’ve tried to shield you from the world
اوه ... برای مدت طولانی من سعی میکردم  ازت در برابر همه ی دنیا محافظت کنم
Oh , you couldn’t face the freedom on your own
اوه ... تو نمیتونی آزادی خودت رو بپوشونی ..
Here I am left in silence
من این جام ... تو سکوت ..
You gave up the fight
تو از مبارزه دست برداشتی ..
You left me behind
تو پشت منو خالی کردی ..
All that’s done ‘s forgiven
همه ی اون ها رو بخشیدم ...
You’ll always be mine
تو همیشه برای من خواهی بود ...
I know deep inside all that’s done ‘s forgiven
من میدونم در درونت همه ی اونها رو بخشیدی ...
I watched the clouds drifting away
من ابر ها ی بی هدف رو تماشا کردم
Still the sun can’t warm my face …
خورشید هنوز نمیتونه چهره ی منو گرم کنه ...
سر جه جونگ که روی شونه اش قرار گرفت زمزمه اش رو قطع کرد و به اون زل زد . معنی کار هاش رو نمیفهمید . کیم جه جونگی که چند روز پیش برای اولین بار دیده بود با این مرد خیلی متفاوت بود ... آروم پرسید :" حالت خوبه ؟"
جه جونگ تو همون حالت سرش رو تکون داد :" بعد از هزار سال و اندی ... اولین شبه که حالم واقعا خوبه ... ممنون هیومین ... "
***
هیونگ جون دست هاش رو تو جیبش فرو برد و چند تا نفس عمیق کشید . بالاخره تصمیمش رو گرفت . خواست برگرده و بره ولی در عمارت باز شد و هیون جونگ با چهره ای در هم پشت در ظاهر شد :" دو ساعت وایسادی دل دل میکنی پشت در که چی ؟ بیا تو پسر !"
در رو باز گذاشت و خودش داخل رفت .
دست هاشو تو جیبش فشرد و با نفس عمیق دیگه ای کشید . بوی تندی که تو بینیش پیچید باعث شد چند تا سرفه ی کوتاه کنه .
صدای هیون رو شنید :" قبل از این که با بوی سیر خفه بشی بیا تو !"
دلش رو به دریا زد و وارد خونه شد . بلافاصله در پشت سرش بسته شد و هیونگ جون از ترس عقب پرید .
هیون با نیشخند پشت سرش ایستاده بود . پوفی کشید :" منو نترسون !"
خندید :" باشه ! ببخشید !"
نگاهی به اطرافش انداخت . در و دیوار واقعا عجیب غریب بودن . صلیب های بزرگ و کوچیک از جنس های مختلف ! بزرگ ترینشون به نظر نقره میومد که بالای شومینه ، زیر تابلوی اسب های سیاه چسبونده شده بود .
غیر از اون جای به جای اتاق پر از وسایل نقره بودن ! یه سرویس ظرف و ظروف نقره روی میزی کنار شومینه قرار داشتن و قاب عکس هایی با قاب مخلوط چوب و نقره هم به دیوار ها آویزون بودن . عکس ها قدیمی بودن . ولی چیز جالب این بود که چهره ی هیون توی همشون شاداب و جوون بود !
-    تو توهمی چیزی داری؟
هیون که حالا تو آشپزخونه ی کوچیک پشت سالن عمارتش در حال سر هم کردن یه غذای انسانی بود ، به سالن اومد :" چطور ؟ متوهم به نظر میام ؟"
هیونگ به اطرافش اشاره کرد :" میخوای یه دسته سیر هم بنداز دور گردنت !"
پوزخندی زد :" مسخره ام نکن ... وقتی از ماهیت خودت وحشت داشته باشی ... هر کاری میکنی تا به خودت ثابت کنی هیولا نیستی ..."
هیونگ به سمتش رفت و روبروش ایستاد . نمیدونست این جرئت رو از کجا آورده !
-    و نیستی ؟ هیولا ؟
هیون فورا غیبش زد و لحظه ای بعد هیونگ صئداش رو از آشپزخونه شنید :" نمیدونم ... فقط میدونم هیچ وقت انسانی رو نکشتم ... "
لحظه ای بعد با یه فنجون قهوه جلوش ظاهر شد :" تا هیولا بودن رو تو چی تعبیر کنی !"


من ترجمه ام خوب نیست همچینک ! به بزرگی خودتون اشتباهاتو ببخشید :)
 و البته بهم گوشزد کنید که دیگه اشتباه نکنم




طبقه بندی: Dark Knight،

تاریخ : جمعه 14 آذر 1393 | 08:30 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی