تبلیغات
The Candles - Bodyguard EP67



سلام و سلام و سلام ، به زیادی حروف سلام چهارتاست نه؟!اگه فهمیدین چی میگم به خودمم بگینخوبید دوستان احترام جووووووووووونی؟؟؟این قسمت خیلی زیباستبخاطر سجاد میگمامن عاشق اینم از اول بگم مال خودمهولی حاضرم سهیم شمبفرمایید ادامه که داستان سارا و جونگ مین داره به جاهای غم انگیزش میرسه و ....
فلش بک/ چند سال بعد :  
سارا آهی کشید و گفت : اشکال نداره....میدونم که میبرنت....
اشک هاش رو پاک کرد و جونگ مین همسرش رو توی آغوشش گرفت و گفت : نمیتونن....اصلا وقتی ازاد بشم میرم لوش میدم....اینطوری از حرفت برمیگردی؟!
سارا لبخندی زد و گفت : اگه لوش بدی من تو خطر میفتم نه تو!....
جونگ مین به او خیره شد و سارا به سمت او برگشت و ادامه داد : تازه میدونه من و تو صیغه نیستیم و زن و شوهریم!
جونگ مین متعجب دستش رو جلوی دهنش گرفت و سارا گفت : حالا...میگی چیکار کنم؟"
جونگ مین ناگهان چشم هاش رو باز کرد ، نگاهی به اتاق کرد و عرقی که روی پیشونیش بود رو با دستش پاک کرد زیر لب گفت : خوابشو دیدم...
و کم کم لبخند کمرنگی روی لب هاش جای گرفت . 



زمان حال :
جونگ مین متعجب دستش رو جلوی دهنش گرفت و سارا گفت : حالا...میگی چیکار کنم؟
سرش رو پایین انداخت و گفت : ینی چی؟!نقشه ای داری یا با خودت خیال میکنی من میذارم و میرم؟!
سارا لبخندی زد و گفت : اگه نقشه ای نداشتم اونوقت مطمئن بودم تو نمیری...
جونگ مین به چشمان او خیره شد و سارا ادامه داد : باید بری سجادو از دست پهلوانی نجات بدی...مطمئنا علی دست تنهاست ... تا ماهان و دیانا هم برسن دیر میشه...برو نجاتش بده و برگردونش ایران...ناظری هم باهاش برمیگرده و پهلوانی دست از سرمون برمیداره...
جونگ مین : مطمئنی؟!
دست سارا روگرفت و گفت : اگه برنداشت چی؟از کجا مطمئنی؟!
سارا : منظورت چیه؟!مثلا منو بکشه؟؟!اگه میخواست بکشه تا حالا میکرد بعدم دیگه تا اینجا نمیاد جلو..نمیتونه تا اخر عمرم زندانیم کنه...اگه میخوای نجاتمون بدی تنها راه همینه!
جونگ مین سرش رو پایین انداخت و گفت : میدونی ینی چی؟ینی تو رو تنها بذارم...با این ادما...
سارا : میخوای دست از پا خطا نکنی؟معلوم نیست اگه اینطوری طول بکشه پهلوانی با ما چیکار کنه...باید هرچه زودتر خودمونو از شرش خلاص کنیم!
جونگ مین آب دهنش رو قورت داد و با بغض گفت : ولی تو رو...با اینا...نمیتونم!
سارا دست به صورت همسرش کشید و گفت : میتونی...فکر نکنم زیاد طول بکشه..هرچه سریعتر انجام بدی منم سریعتر میام بیرون...
جونگ مین به او خیره شد و خیلی آروم گفت : نمیدونم...
سارا : بلند تر...
جونگ مین لبخندی زد و سارا گفت : جدی میگما!
جونگ مین به او خیره شد و گفت : چیه؟!نمیتونم....
سارا : اااا؟؟؟بلندتر!!!!!
جونگ مین لبخندی زد و گفت :  باشه...همین کارو میکنم!
و ادامه داد : حالا...نمیدونم میتونم به حرفت گوش کنم یا نه....ولی...دست از پا خطا نکن که اذیتت نکنن...
سارا اشک توی چشم هاش جمع شد و گفت : نه...اذیتم نمیکنن...
جونگ مین به چشمانش خیره شد و همسرش رو محکم در آغوشش گرفت و گفت : اخه چطوری بذارمت برم؟؟؟
سارا سری تکون داد وگفت : فقط به هیچی فکر نکن و کارتو درست انجام بده...اینجوری موفق میشیم!
جونگ مین سرش رو به شونه سارا تکیه داد و گفت : انتظار همچین چیزیو نداشته باش...چطور میتونم به هیچی فکر نکنم....فکر کنم وقتی پامو از اینجا بذارم بیرون دیوونه بشم!
سارا اشک هاش رو پاک کرد و لپ جونگ مین رو کشید و گفت : نه...تو این کارو میکنی و مانجات پیدا میکنیم...بعدم برمیگردیم به مامان بابامون راستشو میگیم!اونوقت باید یه طوری هم با اونا کنار بیایم!
جونگ مین: واقعا سخته بذارمت و برم..فکر کنم ...فک کنم نتونم سارا...
و چشم هاش رو بست ، سارا دستش رو روی صورت او گذاشت و قطره اشکی از گوشه چشمش روی دست های سارا ریخت . 



انگشت هاش رو به میز میزد و متفکر بود ، تنها راهی که به ذهنش میرسید به دنبال سجاد رفتن بود . موبایلش رو برداشت و گفت : سلام...
نیما متعجب گفت : علی ای؟!
علی : آره...میخواستم باهات صحبت کنم...
نیما : نقشه ای داری؟
علی : اگه ببینمت بهت میگم...
نیما : باشه...



 سجاد به سمت آشپزخانه رفت و گفت : آب میخواستم...
مرد به سمت بطری آب که روی اوپن بود رفت و لیوانی آب برای او ریخت ، سجاد پوزخندی زد و گفت : حتی آبم نمیتونیم بخوریم....
به سمت مبل راحتی رفت و تلویزیون رو روشن کرد ، اخبار داشت فن میتینگ جونگ مین که در ایران بود رو پخش میکرد ، اخم هاش رو جمع کرد و گفت : میتونی دمپاییمو بیاری؟!اتاقمه...
- درسته برات لیوان آب میارم ولی خدمتکارت نیستم!
سجاد لبخند خنده داری زد و بلند شد و به سمت اتاقش رفت ، دمپایی اش رو برداشت و وقتی دید حواس اون مرد ها به حرف زدن با همدیگه ست موبایلش که پشت پشتی اتاق مخفی کرده بود برداشت و پیامی به دوستش زد . 



نیما : الو؟!
- همین الان یه پیام از سجاد گرفتم...
نیما : هاااان؟؟؟!!سجاد؟چطوری؟!
- من هی بهش زنگ میزدم و پیام میزدم اما فهمیدم روی سایلنت گذاشته بوده تا کسی متوجه نشه..من چقدر خنگم!!
نیما : حالا چی گفته؟!
- گفته به نیما بگو اگه آقای لی افرادشو برداره پهلوانی راضی میشه...
نیما : میدونیم..لی هم بهمون گفته..خبر دست اول نداره؟!ناسلامتی گروگانه..



سارا : بهتر نیست برم؟
جونگ مین دستش رو گرفت و گفت : اونا که هنوز نگفتن بیای بیرون...پیشم بمون...نمیخوام برم....
سارا به او چشم دوخت و همینطور که به چشمان او نگاه میکرد پرسید : از کی راهمون اینطوری سخت شد؟!
جونگ مین که نمیتونست نگاهش رو از چشمان سارا برداره جوابی نداد . سارا سرش رو پایین انداخت و گفت : من....من واقعا تو رو دوست دارم...ولی نمیدونم کجاش ایراد داره!
جمله آخر رو با بغض گفت و دیگر نتونست حرفی بزنه ، جونگ مین به او خیره شد و با اشک حلقه شده توی چشمانش صورت سارا رو گرفت و گفت : منم تو رو دوست دارم..خیلی زیاد...اما...اینکه...این راه....
اشک های هرجفتشان روی زمین ریخت و جونگ مین سرش رو به سر سارا تکیه داد و تنها چشم هاش رو بست ، سارا دست جونگ مین رو توی دستش گرفت که در رو باز کردند و مرد به سارا گفت : باید بری....
سارا به آنها نگاه کرد و به جونگ مین سری به معنای تایید تکون داد ، اما جونگ مین با نگاه بی حسش به او خیره بود ، بلند شد و دستش تا اخرین لحظه در دست های جونگ مین بود ، در اخر جونگ مین تنها به قدم هایی نگاه میکرد که از او دور میشدند ...
طاقت نیورد و دست همسرش رو محکم گرفت و گفت : میترسم.... نمیتونم به حرفت گوش کنم سارا.....
اون دو مرد دست های جونگ مین رو به زور از دست های سارا کشیدند و سارا رو با خود میبردند ، اشک صورت سارا رو خیس کرده بود و جونگ مین مدام اسمش رو به زبون می اورد تا اینکه در رو بستند .
سرش رو گرفت ، داغ شده بود و صورتش به سرخی میزد ، تا اینکه نتونست روی پا بایسته و دستش رو به دیوار گرفت و نشست ، سرش رو به دیوار تکیه داد و زیرلب سارا رو صدا زد .



نیما : چه نقشه ای داری؟!
علی : با اینکه خوشم نمیاد ریخت شماها رو ببینم ولی مجبورم..بگو با سجاد در ارتباطی؟!
نیما : برای چی باید بهت بگم؟!
علی : فکر کردی میرم به پهلوانی لوت میدم؟!
نیما نگاهی به در وبرش کرد وگفت : البته که نه...
نشست و علی هم کنارش نشست و گفت : نظرت چیه بریم سجادو از دست لی نجات بدیم؟!اهرم فشار لی جونگ مین و ساران...اما اگه ما به صورت ناشناس بریم و پهلوانی نفهمه و سجادو بفرستیم ایران...ناظری هم میره و پهلوانی هم چاره ای جز ازاد کردن خواهرم و جونگ مین نداره...متوجه میشی چی میگم؟!نمیتونه که اونا رو تا ابد نگه داره!
نیما به او خیره بود و سپس گفت : نقشه خوبیه ولی به پول نیاز داریم...
علی : پ..پول؟
نیما  :آره...ادمای پهلوانی خیلی زیادن..مطمئنا توی یه خونه مجلل سارا و جونگ مینو نگه داشته!با چند تا محاف.ظ...
علی : خب...چیکار کنیم...؟ناظری پول نداره؟!
نیما : چرا ولی نمیدونم میتونیم شکستشون بدیم یانه..داریم به حریم خصوصی پهلوانی وارد میشیم..باید حواسمونو جمع کنیم....
علی به او نگاهی کرد و گفت : چه با تجربه حرف میزنی...
نیما لبخندی زد و گفت : چیه؟!
علی : هیچی...ازت بدم میاد...
کتش رو برداشت و باعث خنده نیما شد و گفت : منم از تو بدم میاد..
علی : حق داری...
بلند شد و باز نیما خندید و گفت : شنیدم زنت داره میاد کره...
علی به او نگاهی کرد و گفت : میان کمکمون...درضمن هنوز زنم نیست...
نیما : کی دوباره همدیگه رو ببینیم؟!
علی : وقتی تونستی پولی جور کنی به من زنگ بزن..فقط سریع باش پهلوانی توی این ده ساعت که دیانا و ماهان میرسن خیلی کارا میتونه بکنه!
نیما سری تکون داد و گفت : چه خوبه که هممون یه هدف داریم!
علی بی توجه به او سوار ماشین شد و رفت ، نیما به او خیره شد و موبایلش رو دراورد و گفت : سلام...ببین میتونی به سجاد مسیج بدی بفهمیم پولی چیزی توی حسابش داره؟!مطمئنا ناظری بهش خیلی داده...منم میرم سهاماشو چک کنم...
- چرا؟چی شده؟!
نیما : پول زیادی نیاز دارم..ادم میخوام ...
- باشه...الان بهش پیام میدم...



سجاد از جاش بلند شد و گفت : بابا؟!شما اینجا چیکار میکنی؟!
ناظری داخل شد و گفت : بالاخره این مرتیکه گذاشت ببینمت..
پدرش رو در آغوش گرفت و گفت : خوبی؟!
ناظری : تو خوبی؟!
سجاد : آره..بدک نیستم..
- ده دقیقه...
از اونجا رفت و ناظری با سجاد کنار هم نشستند و سجاد گفت : دوستم داره یه کارایی میکنه نگران نباشین...
ناظری دست پسرش رو گرفت و گفت : آره..نیما هم وارد عمل شده..میگه .....
حرفش رو خورد و گفت : بهتره اینجا این حرفا رو نزنیم ، معلوم نیست چی پشت این دیواراست...
و هزدو لبخندی زدند ، پهلوانی که داشت تصویر اونها رو میدید رو به همکارش گفت : ببین نیما داره روی چی کار میکنه!اینم ببین که سجاد از کجا فهمیده دوستش داره چیکار میکنه...
به صندلی اش تکیه داد و گفت : ناظری هم خوب بلده من چیکار میکنم!
ناظری دستش رو گرفت و گفت : سارا و جونگ مینم مثل تو گیر این پهلوانی افتادن...
سجاد متعجب گفت : سارا؟!سارا برای چی؟!
ناظری : نمیدونم...انگار قربانی این ماجرا اونه...
سجاد با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و گفت : طفلک اون..حتی شماهم.....
و به پدرش نگاهی با ناراحتی کرد و سرش رو پایین انداخت.
ناظری : نیومدم اینجا دعوا کنیم..
سجاد : هردفع که حرفشو میزنین عصبانی میشم...یادم نمیره چطور باهاش حرف زدین وقتی رفتین خونش....
ناظری لبخندی کمرنگ زد و گفت : اها..آره..
سجاد به پدرش نیم نگاهی کرد و گفت : حالا..چون برای سارا اتفاقی نیفتاده بود بهتون سخت نمیگیرم!
ناظری پوزخندی زد و گفت : این حرفا رو ولش کن بچه...چطور میگذره بهت؟!
سجاد نگاهی به پدرش کرد و گفت : خوبه اتفاقا..حتی نمیخواد بلند شم لیوان آبو خودم بریزم بخورم...
ناظری : انقدر بهت سخت میگیرن؟
سجاد : میگن با لیوان میتونم یه کارایی بکنم..اگه اینطوریه باید کنترل تلویزیونم بگیرن!
ناظری از حرف های او خندش گرفت و گفت : خوشحالم که انقدر خوب داری کنار میای...
سجاد لبخندی زد و گفت : غیر از این باید چیکار کنم!
ناظری : آره ...ولی اشکالی نداره کتکشونم بزنی..درهرصورت کاری باهات نمیزتونن بکنن...یه تار مو از سرت کم شه دودمان پهلوانی رو میدم هوا!
سجاد سرش رو روی شونه پدرش گذاشت و گفت : از کی همه چی انقدر سخت شد بابا؟!
ناظری : فک کنم..از وقتی که من شروع کردم به این کارا...
و دست سجاد رو گرفت . 



هرچی خواستید به ناظری و پهلوانی و لی بگید این سه تا آتیش سوزوندن خکخکخکولی من سر این زوج داستان غمزده شدماوج داستان چند قسمت دیگست دوستان..
ببینید یه توضیح جامع میدم قاطی نکنید چون وقتی من که نویسنده داستانم قاطی میکنم دیگه.......خب سجاد پسر ناظریه و علی و ماهان و دیانا و نیما میخوان اونو از چنگ پهلوانی بکشن بیرون و از طرفی پهلوانی اهرم فشاری برای آقای لی گذاشته و میخواد که اونا رو نگه داره تا ناظری برگرده ایران..سارا میگه جونگ مین میتونه توی این کار با علی و بقیه سهیم بشه و قسمت بعد مشخص میشه که چیه و چه کمک بزرگی میکنه...درضمن سجاد هم طرف دیگه مثلث جونگ مینه همونطور که پیداست و چی دیگه بگممممممم.....اها ....درسته توی قسمتای بعد مشخص میشه ولی از الان میگم که معمایی براتون پیش نیاد ، اینکه سجاد از کارای پدرش درمورد سارا و جونگ مین هیچ خبری نداره و بخاطر همین اینطوریه...میتونین این حرفمو یه راهنمایی تصور کنین خخخخخخخخخ ....
حالا من جدیدا یه روالی پیش گرفتم کککککک ..... اخر داستان از شما سوالایی میکنم تا تحلیلاتتونو درمورد داستان بدونم  خیلی کار خوبیه دوست داشتید جوابمو بدین....

-به نظرتون جونگ مین حرف سارا رو قبول میکنه؟!
-و اگه قبول کرد چطور تموم میشه؟!موفق میشن؟
-اگه قبول نکرد چطور تموم میشه؟!موفقیتی دارن؟!

شبتون بخیــــــــــــــــــــــــــر!



تاریخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : _ReNéE_ | کی اول میشه؟^.^

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی