تبلیغات
The Candles - DEMON




سلام دوستان عزیز
22 بهمتون مبارک.

من اومدم با یه داستان تک قسمتی.
این داستان جایزه نرگس جونه که تو مسابقه برنده شده بود.
شخصیتا رو خودش انتخاب کرده و منم یه موضوع و ذهنم بود و دیگه نوشتم.


نرگس جون امیدوارم خوشت بیاد. اگه کم و کاستی داشت دیگه ببخشید.








تو اتاق رئیس نشسته بود. اتاقی که شباهت زیادی با کاری که توش انجام میدادن داشت. بزرگترین اتاق تویه ی سوله بزرگ و قدیمی. یه سوله متروکه که به جز خلافکارا و قاچاقچیا ساکن دیگه ای نداره.
اتاقی که به خاطر گذشت زمان فرسوده و پیر به نظر میرسید. گچ دیوارا خاکستری شده بود و خیلی جاها ریخته بود. سقف اتاق به سیاهی میزد. بوی نم روبه خوبی میشد حس کرد. بوی نمی که با بوی تنباکو قاطی شده بود. لامپ زرد رنگی که از سقف آویزون شده بود اتاقو روشن میکرد. چنتا کارتون مارکدار گوشه ای از اتاق بود. طرف دیگه اتاق سه تا بشکه قدیمی وجود داشت.
برعکس ظاهر رنگ و رو رفته اتاق مبلمانش به روز تر بود. صندلی چرمی بزرگی که پشت میز رئیس بود. قدرت رئیس رو به رخ میکشید. قوطی تنباکو و پیپی که به قوطی تکیه داده بود، نشون میداد که رئیس هم اهل دود و دم بود ولی نه چیزی که به خورد جوونای مردم میداد. تنباکوی عالی و فرد اعلایی که میکشید با اون آشغالایی که معامله میکرد قابله مقایسه نبود.
بر عکس همه چیز اونجا رئیس آدم قدرتمندی به نظر می اومد.اما همه این قدرت فقط به خاطر پولی بود که از معامله های زیادش بدست آورده بود.
جلوی میز بزرگ رئیس دوتا کاناپه رو به روی هم قرار داشت. روی یکی از اونا پسر جوونی نشسته بود. پسر جوون با یه رکابی و شلوار جین سیاه مقابل رئیس نشسته بود. پسری که از عمق چشماش برق شرارت رو میدیدی. همین هم باعث شده بود رئیس اون رو انتخاب کنه. البته نمیشد منکر مهارتای رزمی فوق العاده اش شد.
 داشتن درباره محموله بزرگ و مهمی که هفته آینده قرار بود جابه جا بشه صحبت میکردن.
-: رئیس گفتین یه نفرو فرستادین تا با طرف مقابل صحبت کنه. هنوز خبری ازش نیست؟
رئیس : امروز میاد. بعید نیست سر و کله اش پیدا بشه
صدای در اتاق بلند شد.
رئیس : بیا تو.
مرد قوی هیکلی داخل شد. یکی از اون بادیگاردای گردن کلفت رئیس جانگ.
رئیس جانگ ... رئیس باند بزرگ مواد مخدر..... کسی که پلیس دنبالش بود و هنوز موفق نشده بودن اون رو دستگیر کنن. آدمی که منفعت خودش براش مهمه. حرص و طمعش بی حد و اندازه است. بقیه آدما براش مهم نیستن. برای همچین شخصی گرفتن جون آدما راحته.
بادیگارد : قربان سه یونگ اومده ....
رئیس : بفرستش تو ......
نگاهشو به زیر دستش داد. پسری که خیلی سریع تبدیل به دست راستش شد.
سه ماه پیش بود که این پسر جونش رو نجات داده بود. بارها و بارها از امتحانات سربلند بیرون اومده بود و ثابت کرده بود لیاقت اینجا بودن رو داره.
رئیس : نگفتم ... تا حرفش شد خودش اومد.
نگاه متعجبشو به رئیسش دوخت. رئیس لبخندی زد و به جایی خیره بود. مسیر نگاه رئیسشو دنبال کرد.
کفشای پاشنه بلند مشکی ..... ساق پای خوشفرمی که با ساپورت مشکی پوشونده شده بود....... پیرهن طوسی آستین بلندی که فیت تنش بود و اندام زیباشو به نمایش میذاشت ..... موهای خرماییشو که موج خاصی داشت یه طرف رو شونه هاش ریخته بود ..... صورت بی عیب و نقصی داشت. ل.باش به خاطر اون رژلب قرمز خاص و زیبا شده بود .... اون دختر واقعا چیزی از زیبایی کم نداشت .....
با پوزخندی که دختر بهش زد متوجه شد که خیلی وقته بهش خیره شده.
-: مثه اینکه مهمون دارین رئیس ...
جانگ : نه بیا بشین سه یونگ ....
روی مبلی مقابل ریئس و اون پسر نشست.
جانگ : خب سه یونگ بذار بهت معرفی کنم .... یوچان ... من بهش میگم فرشته نگهبان .....
سه یونگ : پس اون کسیه که جونتون نجات داده ... تعریفشو زیاد شنیدم ....
جانگ : آره اون روز من جونمو مدیون اون بودم. البته تو این مدت خودشو ثابت کرده. درست مثل تو.
لبخندی به رئیس زد.
جانگ : یوچان این هم سه یونگ. کسی که رفته بود با طرفمون تو ژاپن حرف بزنه. چهار ماه که به باند ما اومده. یه جورایی رابط ما بین بقیه بانداست. به خاطر همین زیاد اینجا ندیدیش. مثل تو دلیل محکمی برای پیوستن به اینجا داشت. باند تندرو باید خوب بشناسی.
یوچان : معلومه. اون عوضیا برادرمو کشتن. البته این کارشون بی جواب نموند.
جانگ : درسته تو آخرین نفری که از باندشون باقی موند رو کشتی همونی که میخواست منو از بین ببره. ولی رئیس پارک رئیس باند تندر( Thunder  یا رعد و برق) رو سه یونگ کشت.
سه یونگ : اون عوضی باید تقاص مرگ سوهو رو میداد.
یوچان : سوهو؟ اون دیگه کیه؟
جانگ : یکی از خورده پاهامون که جنسا رو پخش میکرد ....
یوچان : به خاطر یه خورده پا ....
جانگ : دوست پسر سه یونگ بود ....
با شنیدن این حرف خیلی تعجب کرد. سکوت کرد تا بقیه حرف رئیس رو بشنوه
جانگ : خب بهتره بقیه چیزا رو خودتون دوتا از هم دیگه بپرسین.باید تا هفته دیگه حسابی حواستون جمع کنین نباید اتفاقی بیفته. این معماله خیلی مهمه. در ضمن پول خوبی هم توشه. پس حواستونو جمع کنین. باند دِمون باید خودی نشون بده.
باند دِمون ( demon یا اهریمن) .... بزرگترین باند قاچاق مواد تو آسیا ..... باندی که تمام خلافکارا با شنیدن اسمش میلرزیدن..... باندی که نه گیر پلیس افتاده بود نه کسی حریفش میشد..... اهریمنی که زندگی خیلی از جوونا رو ازشون گرفت .... واژه ترحم و گذشت تو قلب هیچ کدوم از افرادش جایی نداشت ...... از فروشنده خورده پای مواد گرفته تا آدم کش حرفه ای .... از هکرای بزرگ گرفته تا ف.ا.ح.ش.ه های جاسوس ..... این باند پر بود از جنایت و خلاف .....
رئیس هردو رو مرخص کرد. هردو از اتاق بیرون اومدن.
-: دختری به خوشگلی تو اینجا ندیده بودم
به سمتش برگشت وبا نگاه خاصی به سمتش قدم برداشت.
سه یونگ : الان داری ازم تعریف میکنی یا بهم نخ میدی؟
یوچان : هرجور دوست داری فکر کن.
لبخندی تحویلش داد.
سه یونگ : من هیچ فکری درباره تو نمیکنم.
روشو برگردوند و به راهش ادامه داد.
سه یونگ : چون تو اصلا به استایل من نمیای
نگاه عصبی شو به مسیر حرکت اون دختر داد. پشت جعبه های راهرو توی یه اتاق رفت. شنیده بود اون اتاق واسه یکی از افراد بانده که رئیس خیلی روش حساب میکنه ولی فکر نمیکرد متعلق به همچین دختری باشه.
دختری که برخلاف ظاهرش به نظر می اومد اخلاق افتضاحی داشته باشه.
اتاق روبرویی متعلق به اون بود. توی اون راهرو فقط همین دوتا اتاق وجود داشت.
 داخل اتاقش شد. اونقدر از دست این دختر عصبانی بود که حتی عقلش هم خوب کار نمیکرد.
دکمه پلی سیستم صوتی رو زد و صداش رو تا اونجا که میتونست بلند کرد.
همه تقریبا به این کارش عادت کرده بودن جز یه نفر.
صدای بلند و گوش خراش آهنگ بدجوری روی مخش بود. دیگه نمیتونست بیشتر از این تحمل کنه. از اتاقش بیرون رفت و در اتاق روبرویی رو باز کرد. صاحب اتاق روی صندلی پشت به در نشسته بود. دستاشو با ریتم تو هوا تکون میداد. حتی متوجه کوبیدن شدن در هم نشد.
به سمت سیستم صوتی رفت و خاموشش کرد.
با قطع شدن صدای آهنگ به سمت سیستم صوتی برگشت تا ببینه مشکل از کجاست.
یوچان : تووووو ... کی بهت اجازه داد که بیای تو اتاق منو ...
سه یونگ : خودم این اجازه رو دادم ....
یوچان : تو دختره پررو ....
از جاش بلند شد. به سمت دختر حمله کرد ولی قبل از اینکه دستش به دختر برسه نقش زمین شد. ازدردی که تو ساق پاش پیچید آهش بلند شد.
یوچان : توووو....
سه یونگ : بهتره حواست به کارت باشه و تا جایی که میتونی از من فاصله بگیری. در ضمن اون صدای آهنگ مزخرفتو بلند نکن. بدجور رو مخه و نمیتونم تمرکز کنم.
قبل از اینکه یوچان از جاش بلند شه و بخواد کاری بکنه از اتاق بیرون رفت.
همینجوری که روی زمین نشسته بود، مشتش رو محکم به زمین کوبید. اینطوری نمیتونست بیخیال این دختر بشه. باید خودی نشون میداد.
دیگه کاملا شب شده بود و هوا تاریک بود. شامشو بی سر و صدا توی اتاقش خورده بود. تمام مدت آمار رفت و آمد صاحب اتاق روبرو داشت. میدونست الان توی اتاقشه. نگاهی به ساعت انداخت. یک نصفه شب بود. از بچه ها شنیده بود که همیشه دیروقت برمیگرده خونه اش. احتمالا الان داشت آماده میشد که برگرده خونه.
لبخند مرموزی زد.
یوچان : ولی امشب برنمیگرده خونه .....
نگاهی به خودش تو آینه نصفه نیمه تمیز روی دیوار انداخت. لبخندی روی لبش نمایان شد. به سمت در اتاقش رفت.
به اندازه کافی مهارت داشت که بدون هیچ صدایی در اتاقش رو باز کنه و داخل بشه.
سرشو داخل یکی از کمدها کرده بود و بین وسایلش دنبال چیزی میگشت. وقتی چیزی رو که میخواست پیدا نکرد، پوفی کشید و به سمت دیگه برگشت.
با دیدن یوچان که به در اتاقش تکیه داده بود و لبخندی به لب داشت، یکم جا خورد. اما این چیز مهمی براش نبود. لبخندی زد و به سمت میزش رفت.
سه یونگ : نه مثل اینکه یه چیزایی بلدی. میخوام برم خونه وگرنه جواب بدون اجازه وارد شدن به اتاقم رو بهت نشون میدادم.
کیفش رو از روی میز برداشت و به سمت در رفت. یوچان هنوز ساکت سرجاش ایستاده بود.
مقابلش ایستاد.
سه یونگ : اگه کاری نداری برو کنار میخوام برم.
از جلوی در کنار رفت. سه یونگ که از این کارهاش سر در نمی آورد نگاهی بهش انداخت. ولی هیچی نگاهش هیچی رو نشون نمیداد.
دستش به سمت دستگیره رفت ولی قبل از فشار دادنش، دستش محکم کشیده شد و پشتش با چیزی برخورد کرد.
چشماشو که از روی درد بهم فشار میدادو باز کرد. همونطور که حدس میزد. بین دیوار کنار در و یوچان گیر کرده بود.
از دستاش نمیتونست استفاده کنه چون تو دستای قوی یوچان اسیر شده بودن. قبل از اینکه بتونه از پاهاش کمک بگیره یوچان با پاهاش مانعش شد.
نگاه عصبیشو به یوچان داد.
سه یونگ : چی میخوای ؟
یو چان : مهم چیزی که میخوام نیست مهم اینه که بهش میرسم یا نه؟
سه یونگ : نه نمیرسی. پس بکش کنار ....
یوچان : از همین یه دندگیت خوشم میاد. به نظرت تو شرایطی هستی که بتونی این حرفو بزنی؟
سه یونگ : من حوصله مسخره بازی و بچه بازیای تو رو ندارم.
یوچان : بچه بازی .... ههه ..... مثل اینکه واقعا تنت میخاره ......
سه یونگ : مثلا میخوای چی کار ....
با چشمای بازش به چشمای بسته یوچان خیره شده بود. هنوز حرفش تموم نشده بود که ل.ب.هاش بین ل.ب.های یوچان اسیر شده بود.
وقتی ازش جدا شد هنوزم با تعجب نگاهش میکرد.
یوچان : دیدی که بلدم ساکتت کنم ...
بالاخره به خودش اومد. نگاه عصبیش جاشو به چشمای خونسردش داد.
سه یونگ : عوضیی ..... مطمئن باش جواب کارتو .....
بازم یوچان با روشش خودش ساکتش کرد. ولی اینبار ساکت نمود.
تقلاهاش بی فایده بودن. بدجوری گیر کرده بود.
یوچان حتی مجال حرف زدن رو هم بهش نمیداد.
با باز شدن در اتاق بالاخره ازش جدا شد. یکی از زیردستاش بود. پسر که اوضاع رو بدجور خراب میدید نگاهشو بین اون دوتا رد و بدل کرد.
یوچان : چرا خفه خون گرفتی ؟ حرف بزن دیگه ......
-: چیزه ... یعنی ... رئیس ...
یوچان : چرا جون میکنی؟ درست حرف بزن تا نکشتمت .....
-: رئیس میخواد شما و سه یونگ شی رو ببینه ....
سه یونگ پشت دستشو روی لبش کشید و از اتاق خارج شد.
یو چان : احمق مزاحم ...
این رو به پسر جوون روبروش گفت و از در خارج شد.
وارد اتاق رئیس شد. سه یونگ جای قبلیش نشسته بود. اونم روبروش جایی که صبح نشسته بود نشست.
جانگ : بچه ها الان بهم خبر دادن که پلیس بوهایی برده.
سه یونگ : یعنی جاسوس داریم ..
جانگ : درسته ....
یوچان : میخواید برنامه رو تغییر بدید؟
جانگ : نه تا جاسوس پیدا نشده نمیشه نقشه رو تغییر داد.
یوچان : پس حالا چی کار میکنید؟
جانگ : برای شما دوتا ماموریت دارم. به بقیه چیزا کاری نداشته باشید.
یوچان : چه ماموریتی ؟
جانگ : تو باید اون جاسوسو پیدا کنی. زنده .... خودم باید حساب اون خائنو برسم.
یوچان : حتما رئیس.
جانگ : سه یونگ ...
سه یونگ : بله رئیس
جانگ : بچه ها نتونستن پلیس مربوط به این پرونده رو پیداکنن. بگردو پیداش کن
سه یونگ : حتما رئیس.
جانگ : میتونید برید. یادتون باشه دست پر برگردید.
-----------------------------------------------
هردو از سوله بییرون زدن.
یوچان : برسونمت.
پوزخندی تحویل یوچان داد. به اندازه کافی از دستش عصبانی بود. پس بیشتر از این باهاش بحث نکرد. به سمت ماشینش رفت.
به محض اینکه پاش به آپارتمان نقلیش رسید به سمت حموم توی اتاقش رفت.
دوش آبگرم حالش رو بهتر کرد و از عصبانیتش کمتر کرد. یه جورایی دیگه حتی به یوچان و کارش هم فکر نمیکرد.وقتی پای کارش وسط می اومد هیچ چیز براش مهم نبود.
لباس راحتی پوشید و پشت میزش نشست. لب تاپشو روشن کرد. با اتصال به سیستم مرکزی سوله خیلی راخت میتونست سایتا رو هک کنه. این کارو همون اوایل ورودش به باند یاد گرفته بود وخیلی جاها بدردش خورده بود.
آفتاب زده و همه جا روشن شده بود. نگاهی به ساعت دیواری انداخت. ساعت 7 صبح بود. به لیست رو بروش نگاه کرده.
هفت تا پلیس که مشکوک بودن و احتمالا یکیشون همون شخصی بود که دنبالش میگشت.
کیم هیون جونگ، لی مین هو، لی جونگ سوک، جانگ وو یونگ، پارک جونگ مین، کیم جه جونگ، لی جون کی
از جاش بلند شد. قهوه جوشش رو روشن کرد. به اتاقش رفت. موهاش هنوز کمی نم داشت.
خشک کردن موهاش که تموم شد، به آشپزخونه رفت و یه لیوان قهوه برای خودش ریخت. قهوه اش رو با بیسکوئیتی که از روی میز ناهارخوری برداشته بود خورد.
لیوان خالی قهوه رو شست و سرجاش گذاشت.
لیست اسمایی که درست کرده بود برداشت و به اتاقش رفت.
نگاهی به ظاهر عادی و ساده خودش تو آینه انداخت. کت چرمش رو از کمد بیرون کشید. لیست رو توی جیب کت گذاشت و از خونه خارج شد.
--------------------------------------------------
پنج روز تمام دنبال پلیسی بود که به این پرونده مربوط میشد. نگاهی به لیستش انداخت.
کیم هیون جونگ، لی مین هو، لی جونگ سوک، جانگ وو یونگ، پارک جونگ مین، کیم جه جونگ، لی جون کی
فقط یه اسم باقی مونده بود که خط نخورده بود
" جانگ وو یونگ "
نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت 12 شب بود و دیر وقت. بهتر بود از فردا صبح دوباره شروع میکرد. نگاه دوباره ای به اداره پلیس انداخت.
ماشینشو روشن کرد اما قبل از اینکه پاشو روی پدال گاز فشار بده اون طرف خیابون چیزی رو دید.
یوچان .... دست راست رئیس با یه مرد دیگه از ماشین بیرون اومد. عکس اون مردو یه بار دیده بود. اون مرد همون جانگ وو یونگ بود. از همین فاصله دور هم میتونست متوجه صمیمیت اون دونفر بشه.
سه یونگ : پارک یوچان .... بازی تموم شد .... بالاخره دستت رو شد.
موبایلشو از روی صندلی کنارش برداشت. با دوربین موبایلش از اون دونفر عکس گرفت.
پوزخندی زد.
سه یونگ : میخوام ببینم رئیس چه مجازاتی برات در نظر میگیره وقتی بفهمه دست راستش جاسوسه.
-----------------------------------------------------
ساعت 9 صبح بود که به سوله رسید. مرکز فرماندهی باند دِمون.
بدون ذره ای تردید. بدون کوچکترین احساس عذاب وجدانی به سمت اتاق رئیس رفت. قبل از اینکه اون بادیگارد گردن کلفت رئیس جانگ، ورودشو اعلام کنه، ازش سوالی پرسید.
سه یونگ : رئیس تنهاست؟
بادیگارد : نه یوچانم پیششه.
سه یونگ : فهمیدم. به رئیس بگو میخوام ببینمش.
با دیگارد سر تکون داد و داخل اتاق شد.
بادیگارد : رئیس سه یونگ اومده ...
جانگ : بگو بیاد تو ...
بادیگارد بیرون اومد و درو برای ورود سه یونگ باز نگه داشت.
سه یونگ داخل شد و جای همیشگیش نشست.
سه یونگ : سلام رئیس
جانگ : به موقع اومدی. یوچانم همین چند دقیقه پیش اومد. خب بگید ببینم چه خبری دارید؟
سه یونگ سکوت کرد. میخواست ببینه یوچان چی قراره به رئیس بگه. به غیر از اون نمیتونست جلو روی خودش به رئیس بگه که جاسوس خودشه.
یوچان که سکوت سه یونگ رو دید شروع به حرف زدن کرد.
یوچان : هنوز دقیق نتونستم جاسوسو پیدا کنم. فعلا به سه نفر مشکو...
جانگ : یعنی چی که هنوز نفهمیدی؟ روز عملیات نزدیکه اون وقت تو هنوز میگی چیزی پیدا نکردی
یوچان : رئیس اونا خیلی تمیز کارشونو انجام میدن...
جانگ : اون سه تا کین؟ فعلا اون سه تا رو زندونی میکنیم تا بعد از عملیات معلوم بشه کدومشون جاسوسه
یوچان : رئیسس ...
جانگ : نه اصلا سه تاشونو بکش .....
یوچان : رئیس اونا از بهترین افرادمونمونن نمیتونیم همینجوری کاری بکنیم. اگه اشتباهی بکشیمشون روز عملیات به مشکل میخوریم. میدونید که به کمک همه اعضای باند نیاز داریم .....
جانگ : پس فقط تا فردا شب وقت داری اون جاسوس عوضی رو پیدا کنی وگرنه خودتو به عنوان جاسوس راهی قبرستون میکنم.
یوچان : فهمیدم رئیس ....
رئیس جانگ نگاهی به سه یونگ که تو سکوت بحثشونو نظاره گر بود، انداخت. خوب این سکوت و طرز نگاهو میشناخت. این طرز نگاهو خودش بهش یاد داده بود. این نگاه یعنی یوچان مزاحم بود.
جانگ : یوچان برو بیرون. بهتره زودتر بری دنبال کاری که باید انجام بدی. میخوام با سه یونگ تنها حرف بزنم.
یوچان : باشه رئیس
از اتاق بیرون اومد. به خاطر اون دوتا گردن کلفت نمیتونست فال گوش وایسته.
بازم اون دختر حالشو گرفته بود.
یوچان : مثل اینکه راه حل قبلیم جواب نداده باید از یه راه دیگه وارد بشم.
--------------------------------
رئیس نگاه منتظرشو به سه یونگ داد.
سه یونگ : من اون پلیسی که میخواستینو پیدا کردم. دیشب دیرو قت بود که اونو همراه جاسوسمون دیدم ولی نشد بیشتر درباره اش تحقیق کنم.
جانگ : میخوای بگی هم اون جاسوس و هم پلیسو پیدا کردی ؟
سه یونگ : بله رئیس
جانگ : این عالیه.
سه یونگ :  معلومه که اون جاسوس با هدف قبلی وارد باند شده. با توجه به مهارتاش شک ندارم اون یه پلیس مخفیه.
جانگ : پس حق با یوچان بود که میگفت اون جاسوس یکی از بهترین افرادمونه.
سه یونگ : درسته اون یکی از بهترین افرادمونه و اگه بخوام دقیق بگم همون دست راستتون یوچانه ...
جانگ : چییییی ؟ تو چی گفتییی؟
سه یونگ : یوچان همون جاسوس یا پلیس مخفیه
رئیس جانگ که رنگ صورتش از عصبانیت به کبودی میزد، محکم دستشو روی میز کوبید
جانگ : مطمئتی؟
سه یونگ گوشی همراهشو از توی جییب سوئیشرتش بیرون کشید. از توی گالری، عکسی رو که دیشب گرفته بود باز کرد. گوشی رو به سمت رئیسش گرفت.
رئیس به عکس داخل گوشی که یوچانو با یه مرد دیگه نشون میداد خیره شد.
سه یونگ : اون یکی بازرس جانگ وویونگ تو دایره مواد مخدره. با توجه به حدسای من یوچان یا شخصی که اونا انتخاب کردن یا یه پلیس مخفی که اطلاعات مربوط بهش دست کاری شده. با چیزی که من دیدم، یوچانو اون پلیس خیلی بهم نزدیک بودن. پس یوچان هم مسلما یه پلیس تو دایره مواد مخدره.
رئیس از خشم دندوناش روی هم سابید و گوشی رو بین انگشتاش فشرد.
جانگ : اون عوضی حرومزاده .....
گوشی رو محکم به سمت دیوار روبروش پرت کرد. گوشی بعد از برخورد با دیوار هزار تیکه شد و روی زمین ریخت.
جانگ : اون پست فطرت چطور تونسته منو گول بزنه ... منو احمق فرض کرده ..... چطور جرات کرده این همه به من نزدیک شه ... زنده اش نمیذارم .... سه یونگ .... حسابشو برس .....
سه یونگ : رئیس.... این عملیات خیلی مهمه بهتر زود تصمیم نگیریم. به نظر من بهتره بدون اینکه یوچان چیزی بفهمه مکان معامله رو عوض کنیم. من خودم حساب یوچانو میرسم و برای هشدار جنازه اشو میفرستم برای بازرس جانگ، دوست عزیزش.
جانگ : حق با توئه. اون پسره عوضی نباید گند بزنه به نقشه هامون. کاری کن بویی نبره. نباید بفهمه که میدونیم اون جاسوسه.
سه یونگ : حتما رئیس.
میخواست از اتاق رئیس بیرون بره که با صداش متوقف شد.
جانگ : میخوام با درد بمیره. باید بفهمه نتیجه جاسوسی تو باند من چیه.
لبخندی از سر پیروزی زد بالاخره میتونست حسابشو با اون پسر تصویه کنه.
سه یونگ : حتما رئیس ...
-----------------------------------------
وقتی به اتاقش برگشت هنوز اون لبخند روی لباش بود. در اتاقو که بست صدای قدمای کسیو شنید.
پسری از توی سایه ی گوشه اتاق بیرون اومد.
با دیدن چهره اش لبخند کجی زد
یوچان : با رئیس راجع به چی حرف میزدین که اینجوری نیشت بازه؟
سه یونگ : فکر نکنم به تو ربطی داشته باشه...
یوچان : ببینم اون پلیسی که رو پرونده باندمون کار میکنه رو پیدا کردی؟
سه یونگ : با اینکه به تو ربطی نداره ولی میگم که فکر نکنی من مثل تو بی عرضه ام. بله پیدا کردم ....
دوباره تو یه حرکت سه یونگ رو بین خودشو دیوار گیر انداخت.
اینبار تلاشی برای خلاص شدن نکرد. چون میدونست به زودی تلافی تمام کاراشو میبینه.
یوچان : مشکلت با من چیه؟
سه یونگ : فکر کنم قبلا بهت گفتم. ازت خوشم نمیاد.
یوچان : فکر کردم اون مشکل دیگه حل شده و ...
پوزخندی تحویل یوچان داد.
یوچان : به هرحال اومده بودم دنبال بقیه اش .....
سه یونگ : میترسم زیادیت بشه ... گرمیت نشه یه وقت ....
لبخندی زد.
یوچان : نه خوشم اومد اعتماد به نفست بالاست
سه یونگ : خودت باعث میشی اینجوری فکر کنم. وقتی اینجوری داری برای دیدن منو ب.و.سی.دن من خودتو هلاک میکنی، چرا همچین حسی نداشته باشم ....
لبخندشو جمع و جور کرد. مثل اینکه زیاده روی کرده بود و اون دختر بد برداشت کرده بود.
یوچان : واقعا برات متاسفم.
سه یونگ : اصلا حوصله چرت و پرتاتو ندارم. بهتره بری پی کارت
با اینکه نقشه کشیده بود یه درسی به این دختر بده ولی تصمیم گرفت یه این دفعه رو کوتاه بیاد.
پوزخندی زد و از سه یونگ فاصله گرفت.
یوچان : بعدا میبینمت
از اتاق سه یونگ بیرون رفت.
لبخندی گوشه لبش جا خوش کرد.
سه یونگ : میخوام ببینم وقتی دارم میکشمت و درد میکشی هم همین طور بلبل زبونی میکنی یا نه
-----------------------------------------------------------------------------------------
روز عملیات فرا رسیده بود. از صبح توی سوله شلوغ پلوغ بود.
روز قبل یکی از قاتلای حرفه ای باند رو که میدونست قانون هم براش حکم مرگو صادر میکنه، به عنوان جاسوس تحویل رئیس داده بود. رئیس هم در کمال خونسردی یه گلوله تو مغزش خالی کرد.
هیچ وقت نفهمید پلیسی که سه یونگ پیدا کرده کیه. نگران وو یونگ بود. از دانشگاه افسری تا به امروز با هم دوست بودن. نمیخواست براش اتفاقی بیفته. شب قبل باهاش صحبت کرده بود و تغییراتی رو که به خاطر اون جاسوس ایجاد شده بود بهش گفته بود.
با اینکه تا دیشب سالم بود ولی میترسید حین عملیات بلایی سر دوستش بیاد.
----------------------------------------------------------------------------------
وارد اتاق رئیسش شد.
جانگ : همه چیز مرتبه؟
سه یونگ : بله رئیس ...
جانگ : یوچان ؟
سه یونگ : بسپرینش به من ...
جانگ : خوبه. راه می افتیم.
همراه رئیس از اتاقش خارج شد.
رئیس جانگ به همراه دوتا بادیگاردش و سه یونگ و یوچان روبروی افراد باند ایستاده بودن.
جانگ : حواستونو جمع کنید. هیچ اشتباهیو نمیبخشم. هر مشکلی پیش بیاد مساوی با مرگ مسئولشه.
-: فهمیدیم قربان
جانگ : راه می افتیم.
همگی از سوله خارج شدنو به سمت ماشیناشون راه افتادن.
سه یونگ و یوچان رئیسو تا ماشین همراهی کردن.
رئیس جانگ قبل از سوار شدن به سمت اون دونفر چرخید.
جانگ : سه یونگ، موبایلتو بهم بده. وقتی رسیدیم بهت پس میدم.
سه یونگ : بله رئیس
گوشیش رو به سمت رئیس گرفت.
جانگ : یوچان همراه سه یونگ بیا
یوچان : بله رئیس
هردو سوار ماشین شدن.
نمیدونست چرا ولی از اینکه رئیس اون دوتا رو با هم فرستاد خیلی خوشحال بود. با دستاش روی پاهاش ضرب گرفته بود.
یوچان : به نظرت چرا رئیس گفت ما دوتا باهم بیایم؟
همونطور که نگاهش به جاده بود پوزخندی زد.
سه یونگ : بهتره با اون ذهن منحرفت برداشت نکنی
یوچان : مگه تو میدونی من چه برداشتی کردم؟
سه یونگ : حدس زدنش سخت نیست
یکم عینک دودیشو پایین کشید و از بالاش به سه یونگ خیره شد.
یوچان : خب به نظرت الان دارم به چی فکر میکنم؟
سه یونگ : به اینکه امشبو چجوری با من بگذرونی
لبخند روی لب یوچان پررنگ تر شد.
نگاهشو از جاده گرفت و مستقیم به چشمای یوچان داد.
سه یونگ : ولی بهتره این فکرو از کله ات بیرون کنی. الان وقت مسخره بازی نیست.
لبخندشو جمع و جور کرد صاف سرجاش نشست. عینکشو به حالت اولیه برگردوندو به بیرون خیره شد.
سه یونگ : گوشیتو بده باید یه چیزی به رئیس بگم
با خوشحالی گوشی رو به سمت سه یونگ گرفت.
سه یونگ بعد از گرفت گوشی یوچان، پنجره رو پایین کشید و گوشی رو بیرون پرت کرد.
یوچان : هیییی چی کار کردی؟
سه یونگ : به خاطر پرروبازیای این چند وقتت بود
یوچان خندید. شاید هر کس دیگه ای بود عصبانی میشد ولی جلوی این دختر نه.
یوچان : اشکال نداره امشب تلافی میکنم ....
سه یونگ : معلوم میشه کی حال اون یکیو میگیره
اینقدر از حرفای این دختر خوشحال بود که متوجه مسیر نشد. حتی نفهمید مسیر با اون چیزی که فکر میکرد متفاوته. تمام فکرش درگیر امشب و چراغ سبزی که سه یونگ بهش نشون داده بود، شده بود.
تازه بعد از توقف ماشین بود که فهمید اینجا رو نمیشناسه.
یوچان : اینجا کجاست؟ چرا اومدیم اینجا؟
سه یونگ : پیاده شو می فهمی ...
با نگاه متعجبش اطرافو بررسی میکرد. از ماشین پیاده شد. چهارتا از گردن کلفتای باند نزدیک ماشینشون شدن. سه یونگ سمتشون رفت.
سه یونگ : اسلحه ، چاقو و هر چیز دیگه ای که پیدا کردین ازش بگیرین و بیارینش .....
به دنبال این حرف از اونا دور شد.
دوتا از اون گردن کلفتا دستای یوچانو گرفتن.
یوچان : اینجا چه خبره؟ چه غلطی دارین میکنین؟؟ سه یونگگگگگگگگگگ ..... سه یونگگگگگگگگ ..... اینجا چه خبره؟ ولم کنین عوضیا؟
بعد از اینکه خوب گشتنش به سمت انبار قدیمی کشیدنش.
بین بازوهای اون دوتا تقلا میکرد ولی خودش هم میدونست با وجود اون چهارتا گنده بک راه فراری نداره.داخل انبار که رفتن، دید همگی مرکز انبارو با اسلحه هاشون از جاهای مختلف نشونه رفتن. تو مرکز انبار از سقف دوتا زنجیر آویزون. رئیس جانگ و سه یونگ هم اونجا بودن.
دستاشو به یکی از اون زنجیرا بستن. پاهاش رو هم با طناب بهم بستن و کنار رفتن.
با کنار رفتن اونا صورت رئیس و سه یونگو روبروش دید.
یوچان : رئیس اینجا چه خبره؟ مگه الان قرار نیست یه معامله بزرگ انجام بدیم؟
رئیس جانگ پوزخند کریهی زد و بهش نزدیک شد.
جانگ : معامله؟ ....
صدای خنده اش بلندتر شد و بعد از چند دقیقه متوقف شد. به طرف یوچان برگشتو با چهره عصبانی به یوچان خیره شد.
جانگ : معامله رو دیروز سه یونگ انجام داد.
یوچان : چیییی؟ پس چرا من از چیزی خبر ندارم؟
جانگ : عوضی .....
با مشتی که رئیس جانگ بهش زد، صورتش برگشت. مزه خون رو تو دهنش حس کرد. رئیس جانگ دستای سنگینی داشت. مطممئن بود با چنتا حرکت کارش تمومه.
جانگ : هنوزم داری نقش بازی میکنی .....
مشت دیگه ای حواله صورتش کرد.
جانگ : میدونی سزای جاسوسی چیه؟
از چیزی که میترسید به سرش اومده بود. پس دستش رو شده بود.
جانگ : مرگ ... اما نه یه مرگ آروم یه مرگ زجر آور .....
این پایان ماجراش بود. هم تو عملیات شکست خورده بود هم امروز دفتر زندگیش بسته میشد.
نگاهشو به سه یونگ داد. شاید احساسی که از روز اول ته دلشو قلقلک داده بود و مجبورش کرده بود تا همه چیو نادیده بگیره و اون دخترو ب.ب.وسه، حالا باید همینجا خاک میکرد.
با اینکه اون دختر یه مجرم بود بازم با اون تیپ سرتا پا مشکی و رژلب قرمزش، برای اون زیباترین دختری بود که دیده بود.
وقتی پوزخند سه یونگ رو دید فهمید چقدر احمق بوده و نفهمیده که دستش برای رئیس رو شده و کسی جز این دختر هم این کارو نکرده.
جانگ : رفیق پلیسشو کی میارن؟
سه یونگ : چند دقیقه دیگه میرسن...
رئیس جانگ قهقهه ای زد.
جانگ : کار تو و دوست پلیستو امروز تموم میکنم. شما دوتا میشید آینه عبرت برای اون پلیسایی که جرات نفوذ به باند منو دارن......
پس علاوه بر خودش وو یونگ رو هم میکشتن.
جانگ : چطوره قبل از اومدن دوستت یکم تو رو اذیت کنیم ..... یه اسلحه بهم بدین .....
یکی از همون گردن کلفتا اسلحه اشو گرفت سمت رئیسش. رئیس جانگ اسلحه رو گرفت و توی دستش چرخوند.
اسلحه رو به سمت پاهای یوچان نشونه رفته بود. دستشو روی ماشه گذاشت. لبخندی گوشه لبش نمایان شد.
چشماشو روی هم بست تا نبینه ولی میدونست قراره چند ثانیه دیگه درد بدی رو تحمل کنه.
هر لحظه منتظر این اتفاق بود.
.
.
.
بنگگگگگگگگگگگگگگ
.
.
.
چه حالی میداد اینجا تموم میشد. نه خدایی خیلی حال میداد
.
.
.
.
.
.
منتظر بود بعد از صدای شلیک گلوله درد احساس کنه ولی فقط روی زمین افتاده بود. بعد از اون هم صدای پیاپی شلیک گلوله.
-: اینجا تو محاصره پلیسه .... خودتونو تسلیم کنین .....
گرد و خاک از هر طرفی بلند شده بود. صدای گلوله و فریاد به گوشش میرسید. آدمایی که روی زمین می افتادن. سه یونگ رو دید که گوشه ای پناه گرفت. خودش رو کشون کشون به گوشه ای رسوند. پاهاشو باز کرد. بعد از اون هم دستاشو. چون هیچ وسیله ای برای دفاع از خودش نداشت، همونجا بی حرکت موند.
نفهمید چقدر گذشت تا همه صدای گلوله ها و فریادا خوابید.
میترسید بیرون بره. چون نمیدونست کی برنده این مبارزه بوده. با شنیدن صدای آشنایی خیالش راحت شد. وو یونگ بود که صداش میکرد.
وو یونگ : یوچااان .... یوچانننن .... بیا بیرون همه چی مرتبه
از گوشه جعبه هایی که پشتشون پناه گرفته بود، نگاهی به انبار انداخت.
مامورای پلیسو دید که در حال بررسی محل بودن. رئیس جانگ وسط انبار غرق به خون خوابیده بود.
یه لحظه ترسید. نکنه سه یونگ هم مرده بود.نگاهش به وو یونگ افتاد که صحیح و سالم کنار جسد رئیس جانگ ایستاده بود و با نگاهش اطرافو جستجو میکرد. کمی که نگاهشو چرخوند سه یونگو کنار وو یونگ دید.
از پشت جعبه ها بیرون اومد و به سمتشون رفت.
وو یونگ با دیدن سالم بودنش لبخندی زد.
رئیس کیم بهشون نزدیک شد و لبخندی زد.
کیم : شما سه نفر .... کارتون عالیه بود .... به خاطر شما سه نفر تونستیم دیروز باند ژاپن و امروز کره رو نابود کنیم.
*********************** فلش بک – 6 ماه قبل ****************************
هر سه نفر توی دفتر رئیس دایره مبارزه مواد مخدر، کیم هیون جونگ ، نشسته بودن.
هیون : خب ماموریت جدیدتون بزرگترین باند قاچاق مواد مخدر، باند دِمون، هستش.
وو یونگ : اون باند خیلی قدرتمنده ...
هیون : هرچقدر هم قدرتمند باشه بالاخره باید نابود بشه. خب این پرونده خیلی حساسه و ماموریت خیلی سختی برای شما سه تاست. شما سه نفر ارتباطتون با اداره قطع میشه. البته فقط یوچان و سه یونگ. بازرس وو ینگ به خاطر آسیب کتفش از عملیات قبلی به عنوان پلیس مسئول پرنده با شماها در ارتباطه. باید حواستون جمع کنید که لو نرید. یوچان و سه یونگ شما قراره تو باند نفوذ کنید. یه سری از مهارتاتون افزایش بدید. در ضمن از این لحظه به بعد باید وانمود کنید زن و شوهر نیستید.
یوچان : چیییی؟ رئیس چطوری همچین چیزیو از ما میخواین؟ این غیر ممکنه ....
هیون : ببین سربازرس پارک میدونم سخته ولی باید درک کنین. شما سه تا از بهترین مامورای منید. نمیتونم کسای دیگه رو بفرستم.
سه یونگ : باشه رئیس.
یوچان : سه یونگگگگ
سه یونگ : فقط واسه یه مدته.......
یوچان : میفهمی چی میگی؟
هیون : یوچان ... میدونم سختته ولی فقط اینجوری میتونین وارد اون باند بشید.
یوچان : اما ...
هیون : به قدرتای سربازرس جانگ ایمان داشته باش. به زنت اعتماد کن.
چاره دیگه ای نداشت. تا حالا به خاطر اون باند لعنتی خیلی از افرادشون جونشونو از دست داده بود. حالا که میتونست کاری بکنه به خاطر خودش نباید مانع میشد.
یوچان : باشه رئیس.
هیون : خب این آخرین دیدار ما تا پایان ماموریتتونه. امیدوارم موفق بشید.
از جاشون بلند شدن. رئیس کیم مقابلشون ایستاد تا باهاشون دست بده.
: بازرس جانگ وو یونگ ..... سربازرس پارک یوچان ..... سربازرس جانگ سه یونگ .....
*********************** پایان فلش بک ****************************
هیون: خسته نباشید. به خاطر موفقیتتون یه هفته مرخصی تشویقی دارین.
وو یونگ : آخیشش
سه یونگ : من که واقعا خسته شدم
یوچان : رئیس همه اش یه هفته؟ خیلی کمه...
هیون : کمه؟؟!!
یوچان : من شیش ماهه زنمو درست حسابی ندیدم. حداقل یه ماه مرخصی بهمون بدید ....
هیون : روتو زیاد نکن یوچان ... یه هفته بسه. بعد یه هفته بیایین سرکار. وای به حالتون بخواین مثل دفعه قبل بپیچونین ....
سه یونگ : بله رئیس ...
لبخندی زد و از اونها دور شد.
یوچان : چی چی بله رئیس؟
سه یونگ : چیه مگه؟
یوچان : اصلا ببینم تو چطور تونستی جون شوهرتو به خطر بندازی؟
سه یونگ : همه چی باید واقعی به نظر میرسید ...
یوچان : عهههه ... بذار بریم خونه زندگی واقعیو نشونت میدم ....
سه یونگ : منو تهدید نکن .... تو هم به اندازه کافی منو این چند روز اذیت کردی
یوچان : حقته ...
وو یونگ : بس کنید دیگه .... تا همدیگه رو بعد از عملیات گیر میارید می افتید به جون هم .... بیایید بریم یه چیزی بخوریم بعد بریم خونه بخوابیم ......
سه یونگ : بریم یوچان؟
یوچان : بریم عزیزم
هر سه به طرف ماشین راه افتادن.
وو یونگ : چچچ ... شما دوتا دیونه اید
سه یونگ و یوچان : درست صحبت کن ....
وو یونگ : اصلا من چرا با شما دوتا احمق دوست شدم؟
هردو به سمت وو یونگ برگشتن.
-: بله ...
وو یونگ : هیچی ... هیی... چییی .... بیاید بریم




اینم رئیس جانگ و رئیس کیم










طبقه بندی: One Shot،

تاریخ : چهارشنبه 22 بهمن 1393 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرتون راجع به داستان چیه؟

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی