تبلیغات
The Candles - D'amour ou d'amitié-épisode


سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
میدونم دیر اومدم...
اما بالاخره که باید داستانمو تموم کنم...نه؟
امیدوارم بازم مثل قبل همه ی کسانی که دنبال میکردن داستانو بخونن و نظر بذارن
 کلا سه چهار قسمت تا آخرش مونده...شایدم یه کم بیشتر و کمتر بشه...
تمام سعیمو میکنم که دیگه تا آخر فروردین ماه کاملا تموم بشه...

فعلا یه آنچه گذشت میذارم  واسه کسایی که داستانو یادشون رفته...
و فردا قسمت بعدیو میذارم...















هنگامیکه برای اولین بار به آنجا رفتم تقریبا کم سن و سال بودم و یک سال بود که  دبیرستان را تمام کرده بودم.
 کافه ا ی دنج و کوچک در دل سئول  که بیشتر شبیه به یک کلبه ی چوبی کوچک بود و روی تابلوی کوچکی بالای در ورودی نوشته شده بود"کافه بارانی".
شاید در برابر سال های سپری شده ی زندگیم خاطرات خیلی کمی از آنجا داشته باشم اما همیشه احساس میکنم تمام تغییراتی که در زندگیم به وجود آمدند از اولین ورودم به آن کافه شروع شد.
پدر و مادر هر دو پزشک بودند.پدر جراح زنان و زایمان و مادر پزشک عمومی.آن دو تمام دوران جوانی شان را درس خوانده بودند،بعد از اینکه در دانشگاه با هم آشنا شده بودند، در سنی نه چندان پایین ازدواج کرده و چند سال بعد من به دنیا آمده بودم.در یک شب بارانی که پدر سر شیفت بوده،درد زایمان به سراغ مادر می آید و خلاصه ی ماجرا این می شود که پدرم من را به دنیا می آورد. اما پدرهیچ وقت از یادآوری این خاطره خوشحال نمی شد.همه ی چیزی که همیشه میدانستم این بود که همزمان با اینکه من به دنیا آمده بودم در همان بیمارستان یک نفر دیگر از دنیا رفته بود و چون پدر یک جورایی خودش را مقصر این ماجرا میدانست حتی از شب های بارانی هم خوشش نمی آمد. 
با سوومی، اولین دوست صمیمی زندگی ام  آشنا شدم.او دقیقا همسن من بود و با کار کردن در آن کافه ی کوچک اما زیبا زندگی خود را میگذراند.
دیگر به جای رفتن به مکان های مختلف، "کافه بارانی" پاتوق من شد.
 با شنیدن صدا برگشتم و پشت سرم را را نگاه کردم.کمی آن طرف تر دو پسر جوان چتر به دست،پشت ایستگاه اتوبوس ایستاده بودند و یکی از آنها صدایم می کرد.
به سمتشان رفتم
سوو می حوله به دست از راه رسید و گفت:

-نایونگا،بیا موهاتو...

با دیدن پسرها حرفش نا تمام ماند و از شدت تعجب ابروهایش را بالا برد.نگاهی به پسرها کردم و دیدم آنها با تعجبی بیشتر به سوومی نگاه میکنند.
-کیو جونگ؟جونگ مین؟
سوو می چشم هایش را بست.در حالیکه قطره ای اشک از گوشه ی چشمش پایین می آمد گفت:

-حدودا چهار سال پیش بود،وقتی برای اولین بار دیدمش...
استاد بهم گفت که دیگه میتونم برم سراغ آواز.اولین روزی که میخواستم به آموزشگاه برم عجله داشتم تا به موقع سر کلاس برسم.همینطور که داشتم تند تند می رفتم،محکم به یه نفر خوردم و نزدیک بود زمین بخورم که اون شخص دستمو گرفت و نذاشت بیافتم.سرمو که بلند کردم،دیدم کسی که بهش خوردم یه پسر جوونه.یه کم دست پاچه شدم . بعد از عذرخواهی کوتاهی سر کلاس رفتم.اون پسر هم دنبالم اومد و همراه من وارد کلاس شد.اول فکر کردم اونم اومده آواز یاد بگیره اما کمی بعد متوجه شدم که اون،پسره استادمه و همراه پدرش آواز تدریس میکنه و اسمش یونگ سنگه.به غیر از من چهار تا پسر دیگه هم توی کلاس بودند.همین کیوجونگ و جونگ مین که دیدیشون و دو نفر دیگه که اسمشون هیونگ جون و هیون جونگ بود.هر چهارتاییشون از قبل با هم دوست بودنو همینطور دوست یونگ سنگ بودند و اومده بودند تا از دوستشون و پدرش آواز یاد بگیرن.

ک سال بعد پسرا تصمیم گرفتند با هم یه گروه موسیقی تشکیل بدن. من هم  قرار بود تو گروهشون باشم که یه شب بارونی پدر و مادرم هر دو تو یه تصادف کشته شدند
-مرگ پدر و مادر خیلی برام سخت بود.انقدر سخت که تا مدتی با همه به غیراز یونگ سنگ قطع رابطه کردم.پدرم ثروتمند بود و بعد از مرگشون،عموی بزرگم با بی رحمی تمام اجازه نداد ذره ای از ثروت پدر به من برسه و تنها کاری که کرد این بود که اجازه داد من توی خونه ش همراه اونو و زن عموم زندگی کنم.اینم  اضافه کنم که  هیون جونگ که گفتم بین هم کلاسی هام بود تنها پسر همین عمومه که میگم
.. - پدرم و عموم رابطه ی خیلی خوبی با هم نداشتن و من فقط چند بار توی بچگی خانواده ی عمومو دیده بودم.عموم هیون جونگو از همون بچگی فرستاد خارج از کشور.فکرشو بکن،وقتی تو کلاس آواز دیدمش چند جلسه طول کشید تا فهمیدم پسرع
مومه.
………………..
-اون روزی که من و جونگ مین سوومی رو اتفاقی دیدیم،ماجرا رو به هیونگ جون و هیون جونگ هم گفتیم.بعد از کلی فکر کردن  به این نتیجه رسیدیم که بهتره یونگ سنگ و سوومی  همدیگه رو دوباره ببینن و رابطه شونو از سر بگیرن.

با اینکه حالا دیگر میدانستم یونگ سنگ و سوومی رابطه شان به خاطر یک سوء تفاهم مسخره بهم خورده اما باز هم درمورد پیشنهاد پسرها مردد بودم
سوومی حتی اجازه نداد من هم خداحافظی کنم و با عجله از آنجا دور شد.در شوک این تلفن بی موقع رفتن سوومی را نگاه میکردم و در این فکر بودم که به پسرها ماجرا را بگویم که یه کم  جلوترازدرب ورودی سوومی با یک نفر برخورد کرد و نزدیک بود به زمین بیافتد...   
یونگ سنگ که آمده بود از به زمین افتادن سوومی پیشگیری کند بازوی او در دستش بود و هر دودر سکوتی عمیق به یکدیگر خیره شده بودند.دقایقی طول کشید تا متوجه زمان و مکان شدند.هر دو انگار که هول شده باشند به هم سلام کوتاهی دادند و سپس سوومی با حالت دویدن از آنجا دور شد
-حتما تا حالا سوومی یه چیزایی از عموش یا همون پدر هیون جونگ برات گفته.میدونی،هیون تنها پسر اون خانواده ست،از بچگی پدر و مادرش خیلی همه چیزو بهش سخت گرفتن.انقدر که وقتی هیون بزرگ تر میشه در مقابلشون جبهه میگیره و باهاشون سر لج می افته.اونا هم  وقتی هیون 8 سالش بوده میفرستنش خارج از کشور تا ازشون دور باشه.انگار اصلا مهر و عاطفه ی پدر و مادری نسبت به هیون ندارن.در کل رابطه ی خوبی بینشون نیست ولی در حال حاضر هیون پیش پدر و مادرش زندگی میکنه و میخواد کار پدرشو ادامه بده،ما هم موندیم چرا این تصمیمو گرفته.با اینکه کنار اومدن با پدرش و رفتارای پدرش براش سخته باز داره تن به خواسته ی اون میده.
………………..

-و اما مسئله ی مهم...من و یونگ سنگ بالاخره تاریخ عروسیمونو مشخص کردیم....
بعد از شنیدن این جمله همگی ابراز خوشحالی کردیم و یونگ سنگ گفت:
-عروسیمون دقیقا ماه دیگه تو همین تاریخه...
بیرون در ورودی سالن عروسی به همراه بقیه ی ساقدوش ها منتظر عروس وداماد بودیم تا همراهشان وارد سالن شویم.
کمی استرس گرفته بودم...چرا که قرار بود من و هیون جونگ اولین ساقدوش هایی باشیم که وارد سالن میشویم و مطمئنا نگاه همه روی ما بود.جونگ مین و یورا،هیونگ جون و یوبین هم کنارمان ایستاده و منتظر بودند.


هنگامیکه همه کنار عروس و داماد ایستاده بودیم تا کشیش صحبت هایش را شروع کند نگاهم را میان مهمان ها چرخاندم.کیوجونگ در ردیف جلو درست روبه روی جایی که ایستاده بودم نشسته بود.اول حواسش به من نبود اما بعد من را دید و لبخند زد.به خاطر لبخندش معذب شدم و سرم را پایین انداختم.گویا این رفتار من از چشم یوبین دور نمانده بود...چرا که بلافاصله با شور و حرارت برای کیوجونگ دست تکان داد و در آخر بوسه ای برایش فرستاد.به کیو نگاه نکردم تا ببینم عکس العملش چه بوده است و تا آخر صحبت های کشیش و تا موقعی که عروس و داماد همدیگر را بوسیدند به هیچ کس نگاه نکردم.

با اعتراض گفتم:
-هیون جونگ! مشکل من با پدر ومادرم اینه که مدتیه بهشون میگم راجع به ازدواج با من صحبت نکنن اما اونا توجهی نمیکنن...حالا بیام با کمال میل با مامانم در مورد این که کدوم از شماها بهترین صحبت کنم؟

-هیون جونگ؟ مگه من نگفتم در طول امتحانام هیچ کس رو نمیبینم؟
-کار مهمی دارم...لطفا باز کن...
همین که گفت کار مهمی دارم،احساس دلشوره و نگرانی به سراغم آمد.یعنی چه کار داشت که آن موقع روز به آنجا آمده بود!

-چون پدرم برام یه شرط گذاشت...
-یعنی چی که شرط گذاشت؟چه شرطی؟
هیون جونگ بیشتر از قبل به زمین خیره شد و سکوت کرد.من که از سکوتش کلافه شده بودم دوباره پرسیدم:
-پدرت چه شرطی برات گذاشت؟
-بهم گفت که باید هرچه سریع تر ازدواج کنم...
 از حرف هایش سر در نمی آوردم.گیج و آشفته گفتم:
-ازدواج؟چه ربطی به ازدواج کردن تو داره؟
-پدر متوجه شده که من به عروسی سوومی رفتم...اعتراضی بهم نکرد اما حتما پیش خودش احتمال داده که من بخوام چیزی از دارایی ها رو به سوومی بدم...خودش همیشه میگه که من با اون متفاوتم و یه پسر بیخود دل رحمم. الان میخواد منو وادار به ازدواج کنه که جلوی این کار رو بگیره...چون وقتی من ازدواج کنم مسلما نمیتونم همه چیو به راحتی به اسم سوومی کنم.
هیون جونگ بالاخره دست از خیره شدن به زمین برداشت و نگاهش را به من داد.
-نایونگااا...من باید اختیار تام داشته باشم تا بتونم نقشه مو عملی کنم...در غیر اینصورت نمیشه...و پدرم فقط در صورت ازدواج کردن من اختیار تام اموالشو به من میده...

به چهره ی بقیه نگاه کردم.همگی خیلی آرام و ساکت نشسته بودند.با کلافگی گفتم:
-یاااااا! از اون موقع که جونگمین اومد دنبالم همه چیز به نظرم مشکوک بود...یا میگید چی شده یا...
سوومی سرش را پایین انداخت و با من و من گفت:
-عصبانی نشو...خب...راستش...
با حرص گفتم:
-سوومی سریع بگو چی شده!
سوومی که فهمیده بود واقعا دارم عصبانی میشم گفت:
-من دارم مامان میشم...
برای چند لحظه سکوت کردم و وقتی کاملا درک کردم که سوومی چه گفته است با خوشحالی گفتم:
-جدیی میگییییی؟وااای باورم نمیشه!

-پدرم هیچ راهی به غیر از ازدواج برام نذاشته و از اون بدتر فقط یک هفته بهم فرصت داده...
-خب کسی رو هم واسه ازدواج باهات در نظر داره؟
-آره...اما من بهش گفتم که دوست دختر دارم و میخوام با همون ازدواج کنم...
تا جایی که می دانستم هیون جونگ با کسی دوست نبود...این شد که با تعجب پرسیدم:
-دوست دختر داری؟واقعا؟

-نه بابا...دوست دخترم کجا بود...
-پس چی؟نکنه میخوای تو این یه هفته دوست دختر پیدا کنی؟
هیون جونگ سرش را پایین انداخت و همانطور که انگشت هایش را با ریتم مشخصی به هم دیگر میزد گفت:
-نایونگاا...با من ازدواج میکنی؟
-مگه تو نمی دونی من یه نفر دیگه رو دوست دارم؟تو این مدت خود تو به علاقه ی بیشتر من به کیوجونگ دامن زدی! ببینم نکنه تو از من خوشت میاد و همه ی اینا برنامه هاییه که خودت ریختی؟
-نایونگ!این چه حرفیه که میزنی؟ من می دونم که تو کیوجونگ رو توی قلبت داری...
-پس برای چی همچین پیشنهادی میدی؟برای چی؟؟؟!
جمله ی آخر را با عصبیانت بسیار گفتم.هیون جونگ سرش را میان دو دستش گرفت و بعد از کمی مکث گفت:
-قضیه اصلا اونطوری که تو فکر میکنی نیست.من فقط به خاطر اینکه سوومی به حقش برسه دارم این کار رو میکنم.ببین بذار یه چیزیو بهت بگم...سوومی قبل از مرگ پدر و مادرش خیلی ثروتمند بود...خیلی!درسته که بعد از ازدواج با یونگ سنگ مجبور نیست به سختی قبل زندگی کنه اما هنوزم این حقو داره که به زندگی دوران نوجوانیش برگرده...دورانی که پدر و مادر داشت.اگر من کاری رو که از دستم برمیاد براش انجام ندم باید همیشه با عذاب وجدان زندگی کنم...عذاب وجدان از اینکه می تونستم بخشی از چیزهای از دست رفته ی سوومی رو بهش برگردونم و این کار رو نکردم.



کیو جونگ من اسم تو رو گفتم...پس میشه تو هم آرزوتو بگی؟
نمیدانم چرا بعد از سوال من بقیه سکوت کردند و سرشان را پایین انداختند.چهره ی کیوجونگ هم رنگ غم گرفت.دوباره گفتم:
-حرف بدی زدم؟نمیخواستم ناراحتتون کنم...
همه همانطور در سکوت بودند تا اینکه کیوجونگ گفت:
-خب...آرزوی من اینه که یه خانواده داشته باشم...وقتی دوازده سالم بود مادرم فوت شد...پدرم هم چند سال پیش مریض شد و من و خواهر کوچیکترمو تنها گذاشت...الانم خواهرم به شدت مریضه.همیشه آرزو داشتم که میتونستم یه خانواده ی شاد داشته باشم و کنارشون زندگی کنم.

بالاخره لحظه ای که با آن تمام روزهای آینده ی زندگی ام را رقم زده بودم فرا رسید و باید جوابش را می دادم...
همانطور که وسط سالن ایستاده بودم به بند کیفی که از شانه ام آویزان بود چنگ زدم و با صدایی تقریبا آهسته گفتم:
-من باهات ازدواج میکنم هیون جونگ...


……..
-ببین من پیشنهادتو قبول کردم اما باید یه سری چیزا رو روشن کنم...اول اینکه من کیوجونگ رو دوست دارم و تنها کسی که در طول زندگیم تونسته به دل من بشینه کیوجونگ بوده...
تو نباید از من توقع داشته باشی که بتونم دوستت داشته باشم یا اینکه به کیوجونگ فکر نکنم...من فقط به خاطر سوومی و به خاطر اینکه تو این شرایط هیچ راه دیگه ای نیست دارم به این کار تن میدم....
یه چیز دیگه رو هم که باید بدونی اینه که تو اصلا ایده آل من برای ازدواج نیستی،پس توقع رفتار خاصی رو از من نداشته باش...نهایتا میتونم باهات مثل قبل که دوستای معمولی بودیم رفتار کنم.
کیو جونگ محکم به صندلی اش تکیه داد و گفت:
-مسخره ست...خیلی مسخره ست...
-میشه بگی منظورت چیه؟
-ازدواج تو و هیون جونگ برای من مسخره ست!
با تعجب پرسیدم:
-چرا؟
-چون من دوستت دارم...
کیوجونگ لبخندی به تلخی همان قهوه زد و گفت:
-اشکال نداره...بعد از ازدواج تو زندگیم از این قهوه هم تلخ تر میشه...پس بهتره که به مزه ش عادت کنم...

هنگامیکه دست در دست هیون جونگ آمدیم از جایگاه عروس و داماد بیرون بیایم تا پیش مهمان ها برویم از دیدن کیوجونگ که در بین مهمان ها ایستاده بود خشکم زد.هیون جونگ که متوجه دلیل توقف ناگهانی من شده بود به آرامی دستم را فشرد و به من فهماند که حواسم به رفتارم باشد...
حتما کیوجونگ اواسط مراسم و بی سر و صدا آمده بود که متوجه نشده بودم.

آن طرف خیابان را نگاه کردم و هیون جونگ را دیدم که با چهره ای بسیار خوشحال منتظر است تا از خیابان رد شود. در دستش پاکت بزرگی بود،حتما همان پاکتی بود که تمام سند های به نام سوومی در آن قرار داشت...از دور به او لبخندی زدم و برایش دست تکان دادم...
سوومی جلوتر رفت و در حاشیه ی خیابان ایستاد و بعد گفت:
-دارم درست میبینم که هیون جونگ به پهنای صورتش میخنده؟چی شده که امروز انقدر خوشحاله؟
با حالت مرموزی گفتم:
-حالا خودت میفهمی...
به چهره ی معترض سوومی خندیدم و به طرف در کافه بارانی برگشتم که گفت:
-یااااا!خ...
هنوز سوومی جمله اش را نگفته بود که ناگهان صدای فریاد هیون  و به دنبال آن صدای ترمز یک ماشین و جیغ وحشت زده ی سوومی را شنیدم...آمدم سرم را برگردانم  که با ضربه ی محکمی که به پایم وارد شد به در شیشه ای کافه بارانی خوردم.در یک لحظه چشمانم سیاهی رفتند و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.
چشمانم را که باز کردم روی تخت بیمارستان بودم.سکوت حاکم بر فضا نشان می داد که نیمه های شب است.سرم را کمی بلند کردم و به اطراف نگاه کردم.در یک اتاق تقریبا بزرگ تنها بودم و سرمی که هنوز چیز زیادی از آن خالی نشده بود به دستم وصل بود.ناگهان همه ی اتفاقات از ذهنم گذشتند...صدای ترمز شدید ماشین،صدای فریاد هیون جونگ که سوومی را صدا می کرد،صدای جیغ سوومی و بعد از آن ضربه ی محکمی که به پایم وارد شده بود.به پای سمت راستم نگاه کردم...آن را گچ گرفته بودند...دستی به سر و صورتم کشیدم...با لمس باندی که دور سرم پیچیده شده بود فهمیدم که سرم هم آسیب دیده است.درد خفیفی در باقی اعضای بدنم احساس می کردم.اما،یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟آن روز که همه چیز بی سر و صدا به نظر می رسید...
 -هیون جونگا!اون روز چه اتفاقی افتاد؟چی شد که اون ماشین یه دفعه اومد توی پیاده رو؟الان سوومی...

هنوز جمله ام را تمام نکرده بودم که گفت:
-منتظر بودم تا از خیابون رد بشم و بیام پیش شماها...یه دفعه سرو کله ی یه ماشین که با سرعت خیلی زیاد میومد پیدا شد.یه کم جلوتر از جایی که شما وایساده بودین یه اتوبوس وایساده بود...ماشینه برای اینکه با اتوبوس برخورد نکنه زد روی ترمز اما انقدر سرعتش زیاد بود که از مسیر اصلیش منحرف شد و دقیقا به سمتی که شماها وایتاده بودین اومد...
-نایونگا!سوومی اونورتر از تو و کنار خیابون ایستاده بود،ماشین اول با اون برخورد کرد.
با اینکه قبل از بیهوش شدم صدای فریاد هیون جونگ که سوومی را صدا کرده بود و به دنبال آن صدای جیغ سوومی را شنیده بودم نمی خواستم آن چه را که می شنیدم باور کنم...گفتم:
-اگه اینجوری باشه که میگی پس...پس حتما آسیبش جدی تر بوده...اما الان کجاست؟برای بچه ش اتفاقی افتاد؟

هیون جونگ دوباره سکوت کرد و این سکوت من را بیش از اندازه نگران کرد...این بار با صدایی بلندتر از قبل گفتم:
-چرا نمی گی چی شده؟دارم از نگرانی می میرم...یا بگو یا الان خودم میرم سر در بیارم...

آمدم سرم را از دستم بیرون بکشم که هیون جونگ مانعم شد و با صدای بغض آلودی که هیچ وقت از او نشنیده بودم گفت:
-سوومی رفت! دکترا همه ی تلاششونو برای نجاتش کردند اما بی فایده بود!
-از کیوجونگ خواستم تا دو ساعت دیگه بیاد اینجا...
با تعجب گفتم:
-چرا؟!
-بیاد اینجا که بهش حقیقتو بگیم...
کتابم را بستم و گفتم:
-همینطوری واسه خودت برنامه ریختی؟حداقل قبلش به من می گفتی!
خیلی خونسرد جواب داد:
-تو شخصیتت یه جوریه که باید تو عمل انجام شده قرار بگیری...اگه به خودت باشه خیلی طول میکشه تا یه کاریو انجام بدی.
-اون روز که به دوست داشتن من اعتراف کردی خیلی برام سخت بود...چون منم مدتی میشد که فهمیده بودم بهت علاقه دارم...به هیون جونگ قول داده بودم تا به هیچ کس چیزی نگم حتی به تو...خیلی منتظر بودم تا بالاخره یه همچین روزی برسه و بتونم احساسمو بهت بگم.

سکوت کرد و چیزی نگفت.پرسیدم:
-من احساسمو بهت گفتم...نمیخوای در این باره چیزی بگی؟
سرش را پایین انداخت و بالاخره بعد از اینکه حسابی کلافه شده بودم به حرف آمد:

-نایونگا...من اگه بخوامم نمیتونم با تو ازدواج کنم...
منظورش چه بود؟چرا همان حرف خودم که وقتی بهم ابراز علاقه کرد را داشت به من پس می داد.با تعجب گفتم:
-چرا؟
-به خاطر پدرت..
. -آره...پدرت کسی بود که باعث مرگ مادر من شد!
-چی داری میگی کیوجونگ!
-بیشتر از این نمیتونم بهت توضیحی بدم...چون عصبانی میشم...فقط اینو بدون که من و تو هیچ
وقت نمیتونیم با هم ازدواج کنیم...هیچ وقت!

سپس بلند شد و خانه بیرون رفت و من را با بهت و حیرت و هزاران سوال تنها گذاشت...

-شب تولد تو...چند ساعت قبل از اینکه به دنیا بیای...توی راهروی بیمارستان می رفتم که متوجه شدم مردی که یه پسر کوچیک هم همراهش بود داره به یکی از پرستارها التماس میکنه.توجهم به سمتشون جلب شد و جلوتر رفتم تا ببینم موضوع از چه قراره.پرستار با دیدن من گفت که همسر اون مرد بارداره و درد زایمان اومده سراغش و نمیتونه زایمان طبیعی داشته باشه...مرد اجازه نداد پرستار حرفشو تموم کنه ودر حالیکه جلوی من زانو می زد با التماس گفت:

-دکتر،خواهش می کنم به همسرم کمک کنید...بچه مون داره به دنیا میاد ولی چون توانایی پرداخت هزینه ی بیمارستان رو ندارم هیچ کس همسرمو عمل نمیکنه...

از پرستار پرسیدم که وضعیت مادر بچه چطوره و وقتی پرستار گفت که در وضعیت اورژانسی به سر میبره سریعا به سمت بخش اورژانس راه افتادم،مرد هم دنبالم آمد.همسر مرد در وضعیت بدی به سر می برد و باید هر چه زودتر کمکش می کردم.داشتم برای به دنیا آوردن بچه آماده می شدم که یکی از پرستارها سراسیمه اومد پیشم و گفت که مادرت درد زایمانش گرفته و آمبولانس آوردتش بیمارستان.همینکه اسم مادرت رو از زبان پرستار شنیدم بی درنگ خودم رو رسوندم بالا سرش.مادرت اصلا حال خوبی نداشت  و درد می کشید. با دیدن من در حالیکه اشک هایش سرازیر می شدند و گفت:

-بچه...بچه مو ن داره میاد.بچه مون رو به دنیا بیار...
بعد از گفتن این حرف از درد زیاد بیهوش شد.دست پاچه شده بودم و مدتی طول کشید تا بفهمم باید چی کار کنم.مادرت رو به اتاق عمل بردند و خودم تو رو به دنیا آوردم.
هیچ وقت اون لحظه از یادم نمیره.خیلی احساس عجیبی داشتم از اینکه خودم بچه ی خودم رو به دنیا آوردم.همینطور خیلی خوشحال بودم.چون هم مادرت و هم تو هردو سالم بودین.
اون شب با تمام شادیها و هیجاناتش گذشت و من قضیه ی اون مرد و همسرش رو فراموش کردم.روز بعد از به دنیا اومدن تو یه دفعه ای یاد شب قبل افتادم.با آشفتگی جویای اونا شدم.یکی از پرستارها در کما ل ناباوری گفت وقتی من برای به دنیا آوردن تو به اتاق عمل رفتم،بچه ی اون زن به دنیا اومده ومادر بچه به خاطر وضعیت وخیمی که داشته از دنیا رفته.
شنیدن اون خبر خیلی ناراحتم کرد و وقتی پرستار گفت که پدر بچه بعد از مرگ همسرش همه ش میگفته من اون دکتر رو نمیبخشم،ناراحتیم چند برابر شد.خواستم پیش اون مرد بروم که گفتند صبح زود از اونجا رفته.
بعد از اون خیلی تلاش کردم تا اون مرد رو پیدا کنم و براش همه چیو توضیح بدم اما موفق نشدم.همیشه عذاب وجدان داشتم.حالا بعد از چند سال پسر اون مرد رو دیدم.کیوجونگ همون پسر بچه ایه که همراه اون مرد بود...
-چرا فکر میکنی برای من راحته؟ فکر میکنی من بدم میاد که بغلت کنم؟
و یک دفعه من را در آغوش کشید.در شوک این حرکت ناگهانی به سر می بردم که من را از آغوشش بیرون آورد و دوباره گفت:
-یا فکر میکنی من بدم میاد هر روز ب.ب.و.س.م.ت؟
و ایم بار  در کمال ناباوری ل.ب هایش را روی ل.ب هایم گذاشت.با آنکه تقریبا عصبی آن کار را انجام داد اما احساس کردم بعد از چند ثانیه آرام شد و با نرمی به ب.و.س.ی.د.ن  ل.ب هایم ادامه داد.
برای چند لحظه شوکه شده بودم اما بعد من هم آرام شدم و به ب.و.س.ه هایش پاسخ دادم.
وقتی از هم جدا شدیم دستانش را دو طرف صورتم قرار داد و این بار با صدایی آهسته گفت:
-اون روز که هیون جونگ توی کلیسا ب.و.س.ی.د.ت نمیدونی چه حالی شدم...با تمام وجودم دلم میخواست جای اون بودم.
الانم واقعا بودن من و تو کنار هم شدنی نیست...هرکاری میکنم نمیتونم با خودم کنار بیام.
با نگاهی بسیار غمگین دست هایش را از دو طرف صورتم برداشت.عصایم را بهم داد و گفت:
-دیگه بهتره واقعا بریم.نباید این اتفاق بینمون می افتاد...اما یک دفعه...
میان صحبتش با صدایی که از ته چاه در می آمد پرسیدم:
-مطمئنی هیچوقت در این باره نمیتونی با خودت کنار بیای؟
با لحن قاطعی که حاضر بودم همه چیزم را بدهم اما هیچوقت آن را نشنوم گفت:
-مطمئنم... 
….-ببین هیون جونگ...من هر چقدرم عاشق نایونگ باشم نمیتونم قبول کنم که به قیمت یک عمر عذاب کشیدن کنارش باشم.اینجوری خودشم اذیت میشه...شاید اولش براش مهم نباشه اما فکرشو بکن...هر دفعه که بخواد حرفی از پدر و مادرش بزنه یا باهاشون صحبت کنه و یا حتی اگه بخواد ببینتشون من رفتارم تغییر میکنه و میرم تو فکر و یاد تمام خاطرات عذاب آورم  می افتم...اونوقت به نظرت نایونگ چه حالی میشه؟
-کاملا واضحه که تو به نایونگ علاقه داری و این علاقه خیلی زیاده...
-چرا همچین فکری میکنی؟تمام کارای من تظاهره...همه شم به خاطر ازدواج قراردادیمونه...
-الان که دیگه همه چی تموم شده پس چرا تظاهرت رو تموم نمیکنی؟الان که دیگه سوومی نیست و خیلی راحت می تونید کنار هم نباشید،اما چرا بارم انقدر به نایونگ اهمیت میدی؟!
-هنوز این به ظاهر ازدواجمون تموم نشده...
-در هر صورت رفتار تو اگر به حساب دوستیم باشه فراتر از یه دوست عادیه! پس حتی اگه عشق و علاقه تو نسبت به نایونگ رو انکار کنی من یکی که باور نمیکنم،چون شرایط منم مثل توئه...

کیوجونگ گفت:
-خب...بگو حرفتو...
هیون جونگ با لحنی بسیار جدی تر از همیشه گفت:
-کیوجونگ ! میدونی با این کاری که داری می کنی تمام فرصت ها رو از خودت میگیری؟
-منظورت چیه؟
-من تا الان تمام تلاشمو کردم تا تو و نایونگ از احساستون نسبت به همدیگه باخبر بشین و به نتیجه ی خوبی برسید...اما الان نمیتونم تضمین کنم وقتی برگردی نایونگ مال تو باشه...
بعد از سکوتی تقریبا طولانی که نفس من هم در سینه حبس شده بود کیوجونگ گفت:
-پس بالاخره تصمیم گرفتی که بهش اعتراف کنی؟
هیون جونگ سکوت کرد و چیزی نگفت...







طبقه بندی: D'amour ou D'amitié،

تاریخ : چهارشنبه 20 اسفند 1393 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : Roya | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی