تبلیغات
The Candles - D'amour ou d'amitié-épisode 26


دوباره سلااااااااام دوستای گل...

این شما و این هم قسمت بیست و ششم داستان از عشق یا از دوستی...

امیدوارم منو به خاطر غیبت طولانیم بخشیده باشید و مثل قبل با نظراتون دلگرمم کنید...

دوستتون دارم

























کیوجونگ رفت!خیلی ساده تر از چیزی که فکر می کردم! من را تنها گذاشت و رفت!باورش خیلی برایم سخت بود...تنها کاری که کرد یک تماس خشک و خالی خداحافظی قبل از پروازش بود...بعد از اینکه قطع کردم،گوشی از دستم به زمین افتاد و به دیوار تکیه دادم...هیون جونگ که پشت میز غذاخوری مشغول کار کردن با لب تاب بود پرسید:
-خداحافظی کرد؟
سرم را به آرامی تکان دادم و از شدت ناراحتی همان جا روی زمین نشستم و به نقطه ای خیره شدم.دیگر اشکی برای ریختن نداشتم...بعد از چند دقیقه بی اختیار گفتم:
-هیون جونگا!اون رفت...باورم نمیشه...ازم خداحافظی کرد...یعنی همه چیز انقدر براش ساده بود؟!
هیون جونگ لب تابش را بست و پیش من آمد...کنارم روی زمین نشست و به آرامی من را در آغوش گرفت. من که در حال خودم نبودم همراه با بهت و سکوت سرم را روی شانه اش گذاشتم.


                                            ***********************

از رفتن کیوجونگ مدتی می گذشت و هنوز مشغول کنار آمدن با این مساله بودم...بعد از خوب شدن پایم ارتباط من و هیون جونگ خیلی کم شده بود.شاید در روز تنها یک سلام خشک و خالی به همدیگر می دادیم.فقط بعضی از روزها که مجبور بودیم هردویمان با پدر و مادر تصویری صحبت کنیم ارتباط ظاهریمان بیشتر از همیشه می شد.یکی از شب ها که هیون جونگ جلوی پدر و مادر دستش را دورم حلقه کرده بود تا مثلا صمیمی به نظر برسیم بعد از قطع شدن ارتباط مان با آن ها دوباره مثل گذشته ها بسیار خونسرد و بی تفاوت از روی صندلی بلند شد و گفت:
-راستی من امشب وسایلمو جمع می کنم و فردا صبح میرم...دیگه میتونی به خانواده ت حقیقتو بگی...
-خب چرا همین الان بهشون نگفتی؟
-صبر کن وقتی من رفتم خودت بهشون بگو...اگه لازم بود منم باهاشون صحبت می کنم...
-یعنی فردا به طور رسمی از هم جدا میشیم؟
-فعلا تو به پدر و مادرت بگو...بقیه شم تا چند روز دیگه انجام میشه...
-پدر و مادر خودت چی؟هنوز بهشون چیزی نگفتی؟
-فعلا که دوباره بیماری پدرم  شدید شده و بیمارستانه.اما برای گفتن به اونا هم یه فکرایی دارم...
پس بالاخره زمانی که باید از هم جدا می شدیم رسیده بود.در اتاق هیون باز بود و از همان پشت میز غذاخوری می توانستم او را ببینم که وسایلش را جمع می کرد.از جا بلند شدم و آرام وآهسته به اتاقش رفتم...
چند لحظه بعد روی تخت نشسته بودم و در حالیکه دست هایم را زیر چانه ام زده بودم به هیون جونگ که وسایلش را در چمدان می چید نگاه می کردم.
بعد از اینکه کارش تمام شد در چمدانش را بست و بدون اینکه نگاهم کند گفت:
-کارم داری؟
-فردا کی میری؟
-وقتی بیدار بشی من رفتم...
-پس باید ازت خداحافظی کنم...
سکوت کرد...در آن لحظه احساس خاصی نداشتم...او هم خیلی معمولی و خونسرد بود.دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم:
-درسته که اولش اصلا با این ازدواج موافق نبودم اما خیلی هم بد نبود...اگه یه روز ازدواج کنی برای طرف مقابلت همسر بدی نمیشی...به خاطر تمام لطف هایی که تو این مدت به من داشتی ممنونم...
هیون جونگ بی درنگ پرسید:
-هنوزم من با ایده آلت خیلی فاصله دارم؟
با تعجب پرسیدم:
-چطور؟
-می خوام بدونم...
باید چه جوابی به او می دادم...به خاطر آشفتگی ذهنی ام خودم هم جواب سوالش را نمی دانستم...آیا واقعا هیون جونگ مرد ایده آل من بود؟تا قبل از ازدواج قراردادیمان که کاملا با ایده آل های من فاصله داشت،اما بعد از آن...
-چرا جواب سوالمو نمیدی؟
-اگه بگم نمی دونم به نظرت مسخره نمیاد؟
نگاهش را پایین انداخت و گفت:
-نه...فکر میکردم مثل همیشه بگی آره اما باز "نمیدونم" جواب خیلی بهتریه...
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
-من میرم بخوابم...منتظر تماست برای طلاق رسمیمون هستم...
بازهم سکوت کرد و بعد از چند دقیقه گفت:
-باشه...هر چی زودتر کاراشو انجام میدم و بهت خبر میدم...


                               **************************************

صبح روز بعد با فکر اینکه چه طور تمام ماجرا را برای پدر و مادر توضیح بدهم از خواب بیدار شدم.نمی دانستم بعد از شنیدن همه چیز چه عکس العملی نشان می دهند و تا چه اندازه از دست من ناراحت می شوند.این امکان وجود داشت که حق را به من بدهند و برخوردشان عوض نشود؟ نه...مطمئنا با گفتن همه چیز به آنها ماجرای جدیدی برایم شروع می شد. 
با چنین فکرهایی پشت اوپن آشپزخانه ایستاده بودم و در لیوانم شیر می ریختم که نگاهم به در بسته ی  اتاق هیون جونگ افتاد.یعنی واقعا قبل از اینکه از خواب بیدار شوم رفته بود؟
لیوانم را برداشتم و به سمت اتاقش رفتم.آهسته چند ضربه به در زدم اما جوابی نشنیدم...با تردید در را باز کردم و با اتاق خالی مواجه شدم...
با دیدن آنجا که تا دیروز لباس های هیون در گوشه و کنار آن دیده می شد و حالا کاملا خالی بود دلم فرو ریخت.به آرامی روی تخت دو نفره ای که ظاهرا به من و هیون جونگ تعلق داشت نشستم و به فکر فرو رفتم...
با اینکه معمولا من و هیون با هم بی تفاوت رفتار می کردیم و صحبت خاصی بینمان رد و بدل نمی شد جای خالی اش را کاملا احساس می کردم.بعد از مرگ سوومی اگر هیون جونگ کنارم نبود نمی توانستم دوباره به حالت عادی برگردم.خودم هم به خوبی می دانستم که حضور هیون جونگ در کنارم چندان هم بد نبود اما این حضور باید یک روز تمام می شد.
تا عصر خودم را با کارهای مختلف سرگرم کردم و تصمیم گرفتم بعد از اینکه به طور رسمی از هیون جونگ جدا شدم با پدرو مادر صحبت کنم و همینطور به رفتن هیون فکر نکنم.اما هنگام غروب احساس عجیبی به سراغم آمد.احساس تنهایی...احساسی که تا آن موقع به من دست نداده بود...با اینکه از دوران کودکی اکثر اوقات تنها بودم و قبل از دوستی با سوومی به هیچ کس اجازه نداده بودم تا به حریم شخصی ام وارد شود هیچ وقت چنین احساسی پیدا نکرده بودم.اما بعد از آشنایی با سوومی به مدت چند سال تقریبا همیشه یک نفر را در کنارم داشتم و فکر میکنم به همین خاطر در آن لحظه احساس تنهایی به سراغم آمد.
پدر و مادر در کشور دیگری زندگی می کردند،سوومی برای همیشه رفته بود،کیوجونگ تنهایم گذاشته بود و حالا دیگر هیون جونگ هم کنارم نبود. از فکر ادامه ی زندگی به این شکل احساس خوبی نداشتم.
به طرف موبایلم رفتم تا شماره ی هیون جونگ را بگیرم اما لحظه ای بعد پشیمان شدم.تماس با او تغییری در حالم ایجاد نمی کرد.شاید بهترین تصمیمی که در آن لحظه می توانستم بگیرم این بود که از هیون جونگ جدا نشوم و مانند قبل کنار هم زندگی کنیم ولی در آن صورت بسیار خودخواه به نظر می رسیدم چراکه شاید من هیچ وقت تصمیم ازدواج نداشتم و می توانستم کنار هیون جونگ مانند یک دوست معمولی زندگی کنم اما او این حق را داشت کنار کسی زندگی کند که واقعا دوستش داشته باشد و یک زندگی کامل تشکیل دهد.
ساعات بعد از غروب هم سپری شدند.نزدیکی های ساعت 11 شب داشتم برای رفتن به رختخواب آماده می شدم که صدای وارد کردن رمز در ورودی آمد.اما کسی که رمز را وارد می کرد بسیار کند و با طمانینه این کار را انجام می داد.به غیر از من و هیون جونگ کس دیگری رمز در را نداشت و تا جایی که میدانستم هیون همیشه خیلی سریع رمز را وارد می کرد.از تصور آمدن دزد و یا شخصی غریبه به وحشت افتادم...سریع خودم را به در رساندم تا از چشمی بیرون را نگاه کنم...با دیدن نیمرخ هیون جونگ آرامش گرفتم و در را باز کردم.در کمال ناباوری با هیون که لباس هایش پاره شده بود رو به رو شدم...وقتی صورتش را به طرفم برگرداند نیمی از صورتش را خون پوشانده بود و نفس نفس میزد.با قدم هایی سنگین و کشان کشان به طرفم آمد و قبل از اینکه چیزی بگویم نیمه بیهوش در آغوشم افتاد.


                                **********************************

نیم ساعت بعد،بعد از اینکه با مشقت هیون را به اتاق رسانده و لباس های پاره اش را از تنش در آورده بودم او روی تخت خوابانده مشغول شست و شو دادن زخم هایش بودم. با چشمانی نیمه باز سوزش ناشی از ماده ی ضد عفونی کننده را تحمل می کرد...به قدری دستپاچه بودم که دست هایم می لرزیدند.بعد از پانسمان یکی از دست هایش سراغ آن یکی دستش رفتم.هر دو دستش کاملا زخمی شده بودند،یکی از چشمانش شدیدا ورم کرده و از گوشه ی لبش هم خون جاری بود...
با نگاه کردن به پارگی شدید کنار لبش گفتم:
-گوشه ی لبت بدجوری پاره شده...بهتر نیست ببرمت بیمارستان؟
با نفس های بریده گفت:
-نه...بیمارستان...نه...به...کسی...م...چیزی...ن..گو.
از آنجاییکه به سختی صحبت می کرد دیگر چیزی نگفتم.نگرانش بودم...سعی کردم آرامش داشته باشم و به کارم ادامه دادم.


                                   *********************************

هنگامی که قرص های مسکن اثر کردند و هیون جونگ خوابش برد نفس راحتی کشیدم.مطمئنا بعد از یک خواب طولانی همه چیز خیلی بهتر می شد.
بعد از اینکه لباس هایش را کناری گذاشتم با فکری مشغول برای خوابیدن آماده شدم...تمام مدت به این فکر می کردم که فردا صبح از اتفاقی که برای هیون جونگ افتاده باخبر می شوم.

قبل از رفتن به رختخواب به اتاق هیون رفتم تا وضعیتش را چک کنم.تمام پیشانی اش عرق کرده بود...جلوتر رفتم و پشت دستم را روی پیشانی اش گذاشتم...شدیدا داغ بود.ملحفه ای که رویش انداخته بودم را کنار زدم...بله...تمام بدنش عرق کرده بود و در تب میسوخت...
سریع به آشپزخانه رفتم و چند کیسه ی یخ درست کردم تا روی پیشانی و بدن هیون جونگ بگذارم.
در همان حال گوشیم را برداشتم و شماره ی تنها کسی که احساس می کردم میتواند در آن لحظه کمکم کند را گرفتم.

                                     *****************************

لحظاتی بعد کنار هیون جونگ نشسته بودم و منتظر بودم تا تبش پایین بیاید.آخر چرا نباید او را به بیمارستان میبردم؟چرا هیون جونگ با وجود آن همه صدمه ای که دیده بود راه خانه ی من را در پیش گرفته و خودش را به بیمارستان نرسانده بود؟ با شنیدن صدای پیامی که برایم آمد از افکارم بیرون آمدم و برای باز کردن در ورودی از اتاق بیرون رفتم.

                                 *******************************

نمیدانم تا چه اندازه توانستم شرایط را برای جونگ مین توضیح بدهم...فقط یادم می آید که بعد از دیدنش پشت سر هم جملاتی را درباره ی هیون جونگ گفتم و او سراسیمه خود را بالای سر هیون رساند و بلند گفت:
-باید ببریمش بیمارستان...
-نه...خودش گفت نباید بریم بیمارستان...
جونگمین بی درنگ کتش را درآورد و دوباره گفت:
-پس تا میتونی برام کیسه ی یخ و حوله ی نم دار بیار...


                             ********************************** 


بعد از حدود یک ساعت تلاش بالاخره تب هیون جونگ پایین آمد.جونگ مین کنار تخت زانو زده بود و من هم رو به رویش روی تخت نشسته بودم  و هیون جونگ بینمان بود.
بعد از اینکه خیالم راحت شد خواستم برای پذیرایی از جونگمین چیزی بیاورم که با شنیدن ناله ی هیون جونگ منصرف شدم...
زیر لب ناله می کرد و کلماتی نامفهموم را به زبان می آورد.به جونگمین نگاه کردم...او نیز مانند من کنجکاو شده بود.کلمات هیون جونگ کم کم واضخ تر میشدند اما به غیر از چند کلمه ی تکراری چیز دیگری نمیگفت.
-نه...باور نمیکنم... بیرحم...نهههه...
به آرامی دست هیون جونگ را در دستم گرفتم و سعی کردم با تمام وجود به او انرژی و آرامش تزریق کنم...جونگ مین هم دست دیگرش را گرفته بود.


                             ********************************


نیمه های شب جونگ مین سرش را روی تخت گذاشته و خوابش برده بود...من هم همچنان دست هیون جونگ را در دست گرفته بودم و با شنیدن کلماتی که لحظاتی پیش شنیده بودم خوابیدن یادم رفته بود...هیون جونگ زیر لب اسمم را می گفت...
-من مواظب نایونگم...نایونگ...دوسش دارم...
آن شب تا صبح کنار هیون جونگ بیدار ماندم  و تمام اتفاقاتی که طی چند ماه گذشته بینمان افتاده بود را مرور کردم...
روزی که برای اولین بار هیون جونگ خونسرد و بی تفاوت را دیدم...روزهایی که تا میتوانست غیر مستقیم من را می رنجاند.روزی که قرار شد ساقدوش یونگ سنگ و سوومی باشیم...لحظه ای که در فروشگاه لباس از علاقه ی من نسبت به کیوجونگ باخبر شد...لحظه ای که به عنوان افتتاح عروسی سوومی کنار هم رقصیدیم...ازدواج قراردادیمان...روز عروسیمان و همینطور ب.و.س.ه ای که به عنوان همسر بر لبانم نشاند و بعد از آن ماه عسل و شب رویایی بالای برج ایفل...
ساعت ها به هیون جونگ خیره شدم و تک تک لحظاتی که خواسته یا ناخواسته کنار هم داشتیم را از ذهن گذراندم... 
وقتی به لحظه ای که در آن بودیم رسیدم بار دیگر بدن کبود و پر از پانسمانش را نگاه کردم...مسلما علاوه بر جسمش،روحش هم در عذاب بود که مدام در خواب صحبت می کرد.
وقتی از دیدن عذاب کشیدن او قلبم به درد آمد و احساس کردم تا زمانی که هیون جونگ سالم و خوشحال باشد من نیز خوشحالم،فهمیدم نسبت به او بی تفاوت نیستم و خواهان زندگی کردن در کنار او هستم...
و بیشتر از همه کنجکاو بودم تا بدانم چه کسی باعث آن همه رنج و سختی  برای هیون شده است...



_________________________________________________



 
خببببب...اون از کیوجونگ...اینم از اوضاع هیون...
به نظرتون چه اتفاقی برای هیون افتاده؟









طبقه بندی: D'amour ou D'amitié،

تاریخ : پنجشنبه 21 اسفند 1393 | 03:00 ب.ظ | نویسنده : Roya | نظراااااااای دوست جونیااااااااا:-*

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی