تبلیغات
The Candles - Cold Rain ||| short story


سلاملکم !
آقا ما داشتیم با مهسا هیلر میدیدیم ! بعدش یه جوری شد که حالا ....
من باختم !
قرار بود ک هر کی باخت یدونه داستان کوتاه بنویسه !
اول دلم خواس حال مهی رو با داستان بگیرم ولی نصفه شبی حسش نبود !
ساعت الان 4:16 دقیقه ی صبحه !
همین الان نوشتنش تموم شده و میدونم مسخره اس !
مهی یک هیچ به نفع تو بعدا حالتو میگیرم !
راستی این سوپرایزه ...
:)
بچه ها بخونین نظرتونو بگینا ...
راستی اینم آهنگ داستان .
.

دانلود : cold rain
.
.

پایین رو نگاه کرد . سرش گیج رفت و همزمان با بستن چشم هاش دست هاش رو به نرده ها گرفت . جشم هاش رو باز کرد و توی سکوت به اون خیره شد که سه طبقه پایین تر به در واحدش تکیه داده بود .

سعی کرد به ارتفاعی که توش قرار داره فکر نکنه . نفسش رو نگه داشت تا صدای نفس های نامنظمش توجه اون رو جلب نکنه .

وقتی از در جدا شد و رمز در رو زد ، نفسش رو آروم بیرون داد . با داخل رفتنش ، آروم پله ها رو پایین اومد و پشت در ایستاد . مردد بود . باید در میزد ؟  باید میرفت و بهش میگفت ؟

با باز شدن یک دفعه ای در  جیغ کوتاهی کشید و جلوی چشم هاش رو سیاهی گرفت .

***


http://s6.picofile.com/file/8176834042/PicsArt_1426280068759.jpg

.

بند های کفش کاتر پیلارش رو گره زد :" سی سی تی وی ها رو چک کردین ؟ "

صدای ریز زنی که کنارش ایستاده بود رو مخش بود :" بله بازرس  ... ولی چیزی پیدا نکردیم ... همه چیز عادیه ... بین ساعت هشت تا یازده شب هیچ مورد مشکوکی از اون حوالی رد نشده ..."

سرش رو بلند کرد و پوزخندی به چهره ی بی حوصله ی زن زد :" پس چطوره الان بری و اون مورد های غیر مشکوک رو دونه دونه چک کنی ... هان ؟!"

زن چشم هاش رو بست و آشکارا دندون هاش رو از حرص روی هم فشرد :" بله قربان !"

با همون حرصی که از تمام حرکاتش مشخص بود احترام نظامی ای که بیشتر به بی احترامی شبیه بود گذاشت و با قدم هایی بلند ازش دور شد .

پاهاش ر و از رو میز بلند کرد و پاکت سیگارش رو از گوشه ی جیبش در اورد . همونطور که سیگارش رو گوشه ی لبش میذاشت ، به عکسی که روی دیوار روبروش چسبونده شده بود خیره موند .... ابروهاش رو تو هم کشید و با یه فندک در پیت و ارزون قیمت سیگارشو روشن کرد .

پوکی به سیگارش زد و نگاهش رو روی عکس چرخوند . دختر زیبای توی عکس لبخند میزد . ولی نگاهش غمگین بود . غمی که خوب میشناختش . غمی که باهاش بزرگ شده بود . بزرگ شده بودن . هر دوشون ...

نگاهش به نوشته ی کنار عکس خورد و ابروهاش تو هم کشیده شد . خاکستر سیگار روی شلوارش ریخت ولی حتی سوزشش رو حس نکرد ...

" کیم مین جی ، 25 ساله ، از روز بیست و هشتم ژانویه ناپدید شده است ."

سیگار رو روی میز خاموش کرد و از روی صندلیش بلند شد . کتش رو از روی جالباسی برداشت و از اتاق بیرون زد . احتیاج به کمی هوای تازه داشت تا بتونه فکر کنه ...

یک هفته بود که اون دختر غیبش زده بود ... یک هفته ی تمام ...

هرگز فکرشو نمیکرد یه روز دوباره ببینتش ... اونم نه خودش رو... عکسش رو که خبر از گم شدنش میداد .... هرگز فکر نمیکرد پرونده ی مین جی زیر دستش بیاد ...

روی پشت بوم اداره ایستاد و به جایی خیره شد که حالا خورشید داشت ازش طلوع میکرد . دستش رو بین موهاش کشید ... شب بیداری ها  نتیجه میداد ؟ میتونست دوباره مین جی رو سالم ببینه ؟ میتونست صداش رو بشنوه ؟ بعد از ده سال ...

میتونست یه بار دیگه دستش رو بگیره ؟

ابر روی خورشید نیمه جون سحر رو گرفته بود . سوز سردی میومد . کت ر و روی شونه هاش انداخت و دست هاش رو دورش پیچید .

دهنش پر کشید به سالها قبل ...

...

-        مین جیا ...دختره ی احمق ... هر چی بدبختی داریم به خاطر تویه لندهوره ! واسه چی رفتی ازش شکایت کردی ؟ ها ؟ میخوای سیاه و کبودمون کنه ؟

-        مامان ! واسه همین کارا باید ازش شکایت کنی ! چرا میشینی و نگاهش میکنی که هر بلایی دلش میخواد سرت بیاره ؟

پشت دیوار قایم شد . جلوی چشم هاش ساک کوچیکی از خونه بیرون پرت شد . صدای جیغی اومد و بعد هیکل نحیف دختر نوجوونی از خونه بیرون افتاد . میتونست گوشه ی لب هاش رو از این فاصله ببینه که خونیه . خواست بره جلو . ولی نتونست . کفش های سیاه و خاکی ای رو دید که  لگدی به بدن دختر زدن . صدای خمار مرد روبروش حالش رو بهم زد :" انگار کتک ها فایده ای ندارن ... باید بدمت دست یکی که حسابی آدمت کنه !"

پاشو بالا برد تا لگد دیگه ای به پهلوی دختر بکوبونه ...

به خودش که اومد داشت به سمت اون ها می دوید . با تمام نیروش خودش رو روی مرد پرت کرد تا لگدی که میتونست مرگ بار باشه تو پهلوی اون دختر بچه نخوره . نمیذاشت دیگه اون مرد دستی روش بلند کنه . با این که نمیشناختش ، ولی عمق فاجعه و دردی که احاطه اش کرده بود رو خوب درک میکرد .

مشت مرد که تو صورتش خورد برای یه لحظه چشماش سیاهی رفت . لعنتی انگار نه انگار که یه دائم الخمر  بی حس و حال بود ...

یه لحظه از تصور این که این مشت های قوی و سنگین تو صورت اون دختر هم فرود اومدن سرش گیج رفت . خون جلوی چشماشو گرفت و مشتشو بلند کرد و محکم تو صورت مرد کوبوند که حالا داشت از جاش بلند میشد .

سر مرد به زمین کوبیده شد و از حال رفت . صدای جیغ دختر اونو از دنیا ی خودش بیرون کشید و باعث شد بلند بشه و دست اونو بگیره :" باید بریم ... بیا ..."

دختر دستش رو بیرون کشید :" لعنتی تو کی هستی ؟ کشتیش ... "

نفس عمیقی کشید تا به اعصابش مسلط بشه :" نمرده ... فقط بیهوشه ... بیا بریم !"

زیر بغلش رو گرفت و بلندش کرد . با این که دختر مقاومت میکرد ولی تونست از خونه دورش کنه . صدای گریه های زنی از توی خونه میومد و مرد هنوز جلوی خونه رو زمین ولو بود ...

....

صدای تق تق کفش های پاشنه بلند زیر دستش رو شنید که داشت پله ها رو بالا میدوید . این صدا رو خوب میشناخت . بهش عادت کرده بود . هشت سالی میشد ...

میدونست آسانسور خرابه . گرچه خودش هیچوقت از آسانسور استفاده نمیکرد .

صدای تق تق نامنظم شد و صدای نفس نفس زدن های شدیدی  رو از پشت سرش شنید . سرش رو برگردوند .  اولین چیزی که به چشمش خورد ریمل پخش شده ی زن بود . صدای خسته اش رو شنید :" یه نفر رو پیدا کردیم که میگه کیم مین جی رو اون ساعت دیده که داشته دور و بر ساختمون روبرو ول میگشته !"

چشماش برق زد :" بزن بریم !"

دستش رو دور بازوش حلقه کرد :" بازرس ... اون ساختمون بیست طبقه ی چهار واحدیه !"

تقریبا وا رفت . نگاهی به سر تا پای زن انداخت و آروم گفت :" چند وقته خونه نرفتی آجوما ؟"

کش موهاشو بیرون کشید و با بی حوصلگی پشت سرش جمعشون کرد :" سه شب !"

لبخند بیجونی زد :" برو خونه . دخترت منتظرته ... متاسفم که نگهت داشتم . از امروز عصر دوباره سر کار برگرد . "

از کنارش رد شد . ولی نظرش عوض شد و روش رو سمت اون که با تعجب نگاهش میکرد برکردوند :" خودم میرم اون ساختمون ..."

***

چشم هاش رو باز کرد . هنوز همونجا بود . هنوز تو اون اتاق لعنتی بود و به تخت بسته شده بود . سرش رو چند بار روی بالش کوبید و سعی کرد جلوی جیغی که داشت بیرون میومد رو بگیره .

در باز شد و اون با یه سینی داخل اومد . صدای سردش مثل مته رو اعصابش بود :" مین جیا ! اوپا صبحونه اورده ! بیا بخوریم ! هوم ؟"

چشم هاش رو روی هم فشرد :" لعنت بهت یونگ سنگ ... لعنت بهت !"

برقی از چشم های سرد پسری که اسمش بونگ سنگ بود گذشت . سینی رو روی میز توالت گذاشت و چند قدم به سمتش اومد :" تو این یه هفته ، هر روز بیشتر خود واقعیتو نشونم دادی ... اره ... هیولای کوچولوی درونتو خوب نشونم دادی !"

دستاشو که با طناب به نرده های تخت بسته شده بود رو کشید . با نا امیدی ضجه زد :" چی از جونم میخوای لعنتی ؟ چی میخوای ؟"

-        فقط دو روز دیگه باید منتظر بمونی مین جی ... اونموقع اس که بابا خودش میاد و بهت میگه باهات چیکار داره ..."

چشماش گرد شد :" بابا .... چی داری میگی هو یونگ سنگ ؟"

پوزخند خشکی رو لب هاش نشست :" اووووه ! مین جی ما باباش رو چطور فراموش کرده ؟! دلت براش تنگ نشده ؟!"

جیغ زد :" اون لعنتی بابای من نیست ... بابای تویه عوضی ِ  !"

روی تخت نشست و به چشم های ترسیده اش خیره شد :" چه نمک نشناس ... حیف که به بابا قول دارم بذارم زنده بمونی ... چون چیزی داری که اون میخواد ..."

-        بعد از یه هفته ... بالاخره میخوای بگی چی ازم میخوای روانی ؟"

خندید :" اون مدارک دست توئن نه ؟ هر دومون خوب میدونیم ... مدارکی که ثابت میکنن بابا صاحب همه ی چیزای اون زنه ..."

-        اون زن مادر منه کثافت ... مادرمه ...

-        بود ... شرشو کم کردم ...

جیغ کشید . باورش نمیشد . این امکان نداشت . مادرش ... مادرش ...

-        ت... تو ... کشتیش ؟ تو ... قاتل ... قاتلی ؟

از روی تخت بلند شد و سینی صبحونه رو بررداشت :" تو خودت اون شب دیدی ... واسه همین دنبالم کردی ... چی میخواستی بهم بگی ؟ اوپا دیدمت که اون دختر رو هل دادی ؟ که وقتی سرتو برگردوندی اون لعنتی از پل افتاد پایین ؟"

حس میکرد برای حرف زدن جونی تو تنش نمونده  . فکر بلایی که سرش اومده بود مثل خوره مغزشو میخورد ... مادرش ...

چیزی توی ذهنش آلارم داد :" تو ... میدونستی که اون مرد ؟ تو میدونستی اون از پل پایین افتاد و هیچ کاری نکردی ؟"

اشک های داغش از گونه هاش پایین میومدن . عمق فاجعه رو حالا داشت درک میکرد ... بعد یه هفته زندانی بودن ...

یونگ سنگ نون تستی رو تو دهنش چپوند ولی اون بیرونش انداخت . بدون این که حرفی بزنه با چشم های پر از اشکش به اون خیره شد .... از مدت ها قبل میدونست یونگ سنگ آدم عجیبیه ولی تا این حد .... باورش نمیشد ... تا این حد دیوونه باشه ...

.


http://s4.picofile.com/file/8176834068/PicsArt_1426280463520.jpg

***

از پله ها بالا میومد . میدونست بیست طبقه بالا رفتن از پله خریت محضه ولی باز هم پله ها رو به آسانسور ترجیح میداد !

یه عادت قدیمی بود که از زمان دبیرستانش براش مونده بود . وقتی همکلاسی های لعنتیش تو آسانسور یه مجتمع گیرش انداخته بودن و ...

پوفی کشید . حالا وقت یاد آ وری خاطرات مسخره ی بچگیش نبود .

زنگ اولین خونه رو زد ...

***

با صدای زنگ در ، یونگ سنگ نگاهش رو از چشم های خیس مین جی گرفت .

رول چسب رو از رو میز برداشت و تکه ای ازش کند و رو دهن مین جی که تقلا میکرد چسبوند و از اتاق بیرون اومد .

پشت در رفت و از چشمی بیرون رو نگاه کرد . چهره ی مرد پشت در آشنا بود ولی یادش نمیومد اون رو کجا دیده . آروم پرسید :" کیه ؟"

صدای خفه اش رو شنید :" بازرس جی چانگ ووک ... میتونم باهاتون صحبت کنم ؟"

جی چانگ ووگک ... چانگ ووک ... این اسم رو کجا شنیده بود ؟ یادش نمیومد .

باید چیکار میکرد ؟ نگاهی به پشت سرش انداخت و در حالی که از کاری که میکرد مطمئن نبود .

با احتیاط در رو باز کرد و نگاهی به  چانگ ووک انداخت :" چطور میتونم کمکتون کنم ؟"

ووک نگاهی به سر تا پای یونگ سنگ انداخت :" سلام ! متاسفم که مزاحم شدم . اشکال نداره چند تا سوال بپرسم ؟"

چشم هاش رو بست و سرش رو با بیمیلی تکون داد :" بفرمایین !"

دفترچه اش رو ورق زد و آماده ی نوشتن شد :" شما بیست و هشتم ژانویه بین ساعت 8 تا یازده شب خونه بودین ؟"

ابروهاش رو تو هم کشید . پس واسه این ، اینجا اومده بود ...

گوشه ی ابروش رو خاروند و تظاهر به فکر کردن کرد :" تا اونجایی که یادمه برای یه کاری رفته بودم اینچئون ... شب هم اونجا موندم . چطور مگه ؟"

چانگ ووک نفس عمیقی کشید . خواست چیزی بگه ولی با صدای قدم های ریز و لخ لخ های عجیب دمپایی های پیرزنی که داشت از پله ها پایین میومد ساکت شد . صداش زود تر از خودش رسید :" هی هو یونگ سنگ ! تا کی میخوای اجاره ات رو عقب بندازی ؟ باید قانونی عمل کنم ؟"

یونگ سنگ پوفی کشید و مشغول حرف زدن با پیرزن شد . ولی اسمش همچنان تو ذهن چانگ ووک میچرخید و البته که نمیدونست حافظه ی چانگ ووکه که اون رو تو حرفه اش معروف کرده !

.....

دستش رو گرفت و چسبی رو روی زخمش چسبوند :" حالت خوبه ؟ "

-        آجوشی چرا پریدی وسط ؟"

گوشه ی ابروش رو خاروند :" من هنوز آجوشی نشدما !"

بی توجه بهش تکرار کرد :" آجوشی چراااا ؟"

دستش رو روی شونه اش گذاشت ولی با شنیدن آخ اش دستش رو برداشت و سرش رو پایین انداخت :" نمیتونم ببینم یکیو میزنن و هیچکاری نکنم !"

-        آجوشی تو کی هستی ؟|

-        اسمم چانگ ووکه !

سرش رو پایین انداخت :" چانگ ووک ..... آجوشی ... مرسی کمکم کردی ... "

-        چطور میتونی تحمل کنی مین جی ...؟

بدون توجه به این که اسمشو برده ، سرش رو بین دستاش گرفت :" از وقتی اون مرد ... "هئو" و پسرش یونگ سنگ پاشونو تو زندگیمون کذاشتن همه چی بهم ریخت ... یونگ سنگ اوپا باهام خوبه ... ولی هیچ وقت جلوی باباشو نمیگیره ..."

....

نگاه ناباورشو به یونگ سنگ دوخت که هنوز با پبرزن بحث میکرد . یعنی امکان داشت ؟ خودش بود ؟  پس ..."

حس کرد صداهایی رو از خونه میشنوه . صداهای گنگ و عجیب .

پیرزن همون موقع راهش رو کشید و رفت . یونگ سنگ دستش رو بین موهاش کشید :" سوالاتون تموم نشد ؟"

چانگ ووک دستش رو روی قلبش گذاشت . نفس هاش یکی در میون در میومد . روی زمین لیز خورد . به زور گفت :" کمکم ... کن ..."

یونگ سنگ نفس عمیقی کشید . با این سر و صدایی که چانگ ووک راه انداخته بود الان همسایه ها بیرون میریختن . نمیتونست ولش کنه . گرچه براش مهم نبود ولی نمیخواست همسایه ها از چیزی بو ببرن . زیر بغلش رو گرفت و کشیدش تو خونه و در رو بست .

به سمت آشپزخونه رفت تا یه لیوان آب بیاره .

چانگ ووگ با رفتنش از جا بلند شد . صداهای عجیب هنوز میومدن . از یکی از اتاق ها بودن . خوشبختانه آشپزخونه با یه راهروی کوچیک به سالن دیگه ای باز میشد و به اینطرف دید نداشت .

به سمت یکی از اتاقا رفت و در رو باز کرد . باید عجله میکرد . معلوم نبود که چه  اتفاقی بیفته .

کسی توی اتاق نبود . به سمت دومین اتاق رفت . اشتباه نمیکرد . صدا از همونجا بود .

دستاش ناخود آگاه به خاطر استرس میلرزیدن و از طرفی با نهایت سرعت کارشو انجام میداد .

دستگیره رو گرفت و پایین کشید ولی در قفل بود . برای یه لحظه صدا های توی اتاق قطع شدن .

دوباره دستگیره رو بالا پایین برد ولی خودش هم میدونست که فایده ای نداره .

همون لحظه درد بدی رو تو سرش حس کرد و دیگه چیزی نفهمید .

***

چشم هاش رو که باز کرد دستاش به لوله های شوفاژ بسته شده بود . نمیفهمید اینجا چه خبره . دیدش تار بود . نگاهش رو اطراف اتاق چرخوند و وقتی تونست حواسش رو جمع کنه متوجه بدن زنی شد که روی تخت بسته شده بود و در واقع با تمام وجودش میلرزید .

آروم نالید :" کیم ... مین جی ..."

زن سرش رو به زحمت برگردوند :" آجوشی ..."

لبخندی بی اختیار گوشه ی لبش نشست . پس هنوز یادش بود ... هنوز یادش بود ...

نفس عمیقی کشید :" وقت برای حرف زدن زیاده ... باید یه فکری واسه در رفتن بکنیم ..."

مین جی خواست جوابشو بده ولی همون لحظه در باز شد و یونگ سنگ داخل اومد . نگاهش که به چانگ ووک افتاد پوزخندی زد :" سگ جونی ... تو باید به جای پلیس ، بازیگر میشدی !"

بینیشو با بی حوصلگی بالا کشید :" ببین بیا منو ببر دستشویی ! داره میریزه !"

چشم های مین جی گرد شده بود . چانگ ووک نیم نگاهی بهش انداخت و باز به قیافه ی  سرد یونگ سنگ خیره شد :" ببین من دیشب شام یه چیزی خوردم که الان نمیتونم بگم ! اگه میخوای اتاقت به گـــ.ُه کشیده نشه بیا منو ببر دستشویی !

یونگ سنگ پوفی کشید و به سمتش اومد :" لعنت بهت . جمع کن خودتو !"

دستاشو باز کرد و خواست بلندش کنه که لگد محکم چانگ ووک زیر شکمش خورد .

دو زانو روی زمین افتاد . چانگ ووک چند تا مشت محکم به صورتش کوبید . مشت آخری تقریبا بی حالش کرده بود . با اون ضربه ای که زیر شکمش کاشته بود میدونست فعلا نمیتونه از جاش تکون بخوره .

به سمت مین جی که آروم گریه میکرد رفت و دستاشو باز کرد . خواست چیزی بگه ولی با جیغ وحشتناک مین جی درد بدی رو تو شکمش حس کرد .

نگاه ناباور و پر از دردشو به شکمش دوخت و با دیدن خونی که ازش میرفت روی زمین افتاد و چشماش تو چشمای پر از جنون ِ یونگ سنگ خیره موند .

مین جی خودشو به سمت چانگ ووک کشید و سعی کرد بغلش کنه . چانگ ووک دوباره نگاهشو پرفت و به زخمش دوخت . یعنی آخرش بود ؟ یعنی داشت تموم میشد ؟

نگاهش رو چشم های گریون مین جی چرخید . باید از این دختر محافظت میکرد .. هر طور شده ....

با هجوم ناگهانی یونگ سنگ به سمت مین جی ، نفهمید چطور خودش رو سپر مین جی کرد و ضربه ی دوم چاقو این بار فریاد درد آلودش رو بلند کرد .

یونگ سنگ انگار دیوونه شده بود . بلند و هیستیریک میخندید و به جون دادن چانگ ووک و زار زدن مین جی نگاه میکرد .

همون لحظه ضربه های پی در پی به در کوبیده شد و بعد در شکسته شد .

پلیس به خونه حمله کرده بود ...

آخرین چیزی که چانگ ووک دید لب های لرزون مین جی بود که پشت سر هم کلمه ای رو تکرار میکردن ....

-        زنده بمون .... زنده بمون .... زنده بمون ...

***


http://s6.picofile.com/file/8176834142/PicsArt_1426281157685.jpg

.

دستمال خیس رو روی پیشونی عرق کرده اش کشید . نفس های عمیق و پشت سرهمش برای بهتر شدن استرسش بود . این مردی که حالا میفهمید پلیسه ... برای نجاتش اومده بود ... کسی که ده سال پیشم جونشو نجات داده بود ... باز هم فرشته ی نجاتش شده بود ...

صدای زنی که حالا فهمیده بود همکار چانگ ووکه رو شنید :" دیگه باید به هوش بیاد ! "

صدای خفه ی چانگ ووک هر دوشون رو از جا پروند :" بیدارم !"

نگاه بی حالشو مستقیم تو چشم های زن دوخت :" شما اونجا چیکار میکردین ؟"

زن روی صندلی کوچیکی کنار تخت نشست :" فکر کردین ولتون میکنم تا دوباره دردسر درست کنین ؟ "

چانگ ووک نگاه کوتاهی به مین جی انداخت که الان آرم به بحثشون گوش میکرد . بعد چرسید :" تغقیبم میکردی ؟"

زن لبخندی زد :" اوهوم ! راستی اون مرد که تهدید رو علیه خانم کیم شروع کرده بود گرفتیم . پنج سالی آبخنک میخوره .. ولی اون پسره ..."

چانگ ووک خراب شدن حال مین جی رو که دید بهش اشاره کرد بره بیرون . زن سری از تاسف تکون داد و با یه احترام تنهاشون گذاشت .

چانگ ووک با دست سرد و بی حسش دست مین جی رو گرفت :" حالت خوبه ؟"

اشک های مین جی روی گونه اش پایین غلتیدن :" مادرم ..."

دستش رو بلند کرد و دور شونه هاش حلقه کرد و اون رو روی خودش کشید و وادارش کرد سرشو روی قلبش بذاره .

مین جی هق هق میکرد ولی تنها حسی که چانگ ووک داشت آرامش مطلق بود ... حاضر بود به هر صورتی که شده مین جی رو پیش خودش نگه داره . آروم گفت :" من همیشه پیشت میمونم ... نمیذارم صدمه ببینی ... میشه ؟"

تکون خوردن سرش به نشونه ی تایید رو روی سی.نه اش حس کرد و لبخند تلخی گوشه ی لبش نشست .

بیرون بارون شدیدی گرفته بود . هوای سرد از لابلای درز های پنجره توی اتاق میپیچید . تنها صدایی که سکوت بینشون رو میشکست صدای بارون بود ...


نظر بدینا . من دارم از خواب میمیرم شب بخیر ...





طبقه بندی: One Shot،

تاریخ : شنبه 23 اسفند 1393 | 04:25 ق.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی