تبلیغات
The Candles - D'amour ou d'amitié-épisode 27


سلام به همگی...خوبین؟
اومدم با قسمت 27...آخرین قسمت در سال 93...ایشالا دو سه قسمت پایانی رو بعد از تعطیلات میذارم...
برید ادامه و بینید چه بلایی سر هیون بیچاره اومده...
دست میترا جونمم درد نکنه که واسه این قسمت یه جاهایی کمکم کرد...
این قسمت پوستر جدید هم داریم

پیشاپیش سال نو همگی مبارک...ایشالا که سالی پر از موفقیت و شادی در کنار خانواده هاتون داشته باشید...

دوستتون دارم






با بهت و ناباوری به کاغذهای روبه رویم خیره شده بودم.صبح شده بود و من که در تمام طول شب نخوابیده بودم لحظاتی پیش از اتاق بیرون آمدم تا لباس های هیون جونگ را سر و سامان بدهم.وقتی وارد هال خانه شدم شلوارش را روی کاناپه گذاشتم و مشغول گشتن کتش شدم تا وسایلش را بیرون بگذارم...اولین چیزی که از جیبش بیرون آوردم یک پاکت بود.از روی کنجکاوی پاکت را باز کردم و بعد از چند لحظه با چشمانی گرد شده به آن خیره شدم.
با صدای جونگمین به خودم آمدم:
-به چی اینجوری ظل زدی؟
کاغذها را دوباره داخل پاکت گذاشتم و گفتم:
-صبح بخیر...هیچی...یه چندتا کاغذ بود...
جونگمین پوفی کشید و گفت:
-میدونم کاغذ بودن...اما توشون چی نوشته بود که چشمات گرد شده؟
متفکرانه گوشه ی لبم را برچیدم و گفتم:
-بیا اول یه چیزی بخوریم بعد برات توضیح میدم.


                                               ***********************

صبحانه مان تمام شده بود و من هنوز پشت میز صبحانه نشسته بودم.جونگ مین که رفته بود به هیون جونگ سر بزند روبه رویم نشست و گفت:
-هنوز خوابه و خوابشم خیلی عمیقه...
-خواب عمیق خیلی براش خوبه.
-خب حالا میشه چیزیو که میخواستی برام تعریف کنی بگی؟
-باشه...بذار ببینم از کجا شروع کنم...هممم...آهان...از یکی از شبایی که شماها اومده بودین اینجا...


                                            ************************


بعد از اینکه صحبت هایم تمام شد جونگمین خیلی عادی گفت:
-پس قضیه این بوده...همه ش پیش خودم میگفتم که یه چیزی این وسط عجیبه...
با تعجب گفتم:
-یعنی رفتارمون به عنوان زن و شوهر طبیعی نبود؟
-اتفاقا خیلی خوب فیلم بازی می کنین...اما با شناختی که از هیون و همینطور تو دارم همه چیز برام عجیب بود.اما راجع به کیو...واقعا متاسفم...
آهی کشیدم و گفتم:
-مثل اینکه سرنوشت نمیخواست ما کنار هم باشیم...
-ولی نایونگ...درباره ی هیون...تو واقعا میخوای ازش جدا بشی؟
-چطور؟
-یعنی بعد از همه ی این اتفاقایی که برام تعریف کردی بازم نمیخوای کنارش باشی؟
دوست نداشتم از آخرین احساساتم چیزی جلوی جونگمین بروز بدهم.
-نمیدونم...
-مگه میشه بعد از چندماه زندگی مشترک هیچ احساسی نسبت بهش نداشته باشی!
-یا! فقط اسمش زندگی مشترکه...
-چرا خودتو گول میزنی؟؟؟
-یعنی چی؟
-چرا انقدر پافشاری میکنی که هیونو دوست نداری؟
-آخه...
-ببین...کیو که رفت...رو برگشتنش حساب نکن...اما فکر نمیکنی هیون اون کسیه که واقعا دوستت داره؟
در جوابش سکوت کردم و بعد از چند لحظه گفتم:
-توقع داری الان چه جوابی بهت بدم؟
-نمیخوام بهم جواب بدی...فقط بیشتر از اینا راجع به هیون فکر کن...
-اوهومممم...
-خب حالا راجع به اون کاغذا بگو...
-بیا خودت یه نگاه بهشون بنداز...
 کاغذها را به طرفش گرفتم.برای گرفتن آن ها کمی ازجایش بلند شد و دستش را تا جایی که می توانست به طرفم دراز کرد...سری تکان دادم و گفتم:
-خب درست بگیرشون دیگه...تنبل!

جونگمین هم مانند من بعد از وارسی کاغذها با چشم هایی گرد شده گفت:
-باورم نمیشه...
چیزی نگفتم تا اینکه دوباره گفت:
-واقعا هیون جونگ کافه بارانی رو به اسم تو کرده؟
-وقتی سندش جلوی چشماته دیگه چرا سوال میکنی؟
-دیگه حتی واسه یه لحظه هم شک نکن که هیون خیلی دوستت داره...

                     
                                               ******************

چرا تمام اتفاقات به این مساله ختم می شدند که هیون جونگ مرا دوست دارد؟ مثل اینکه واقعا باید در این مورد با خودم روراست می شدم.با صدای بلند جونگمین که گفت:"بالاخره بیدار شدی پسر؟"
به خودم آمدم و با سرعت هرچه تمام تر خود را کنار تخت هیون رساندم...
هیون با چهره ای رنگ و رو پریده به جونگمین و بعد به من نگاه کرد و گفت:
-مگه نگفتم به کسی خبر نده؟
جونگمین با اعتراض گفت:
-بیخود نایونگو سرزنش نکن...بیچاره حق داشت به یکی خبر بده...اگه وضع خودتو میدیدی...بعدشم حالا منو با بقیه یکی میکنی بی معرفت؟
من هم به دنبالش گفتم:
-اگه جونگ مین نمیومد من از شدت دستپاچگی نمیدونستم چی کار کنم ومعلوم نبود چه بلایی سرت بیاد...تبت خیلی بالا بود...
سکوت کرد و به روبه رو خیره شد...جونگمین سقلمه ای به من زد و با نگاهش بهم فهماند که ما را تنها میگذارد.
بعد از اینکه جونگمین در اتاق را پشت سرش بست بی درنگ پرسیدم:
-فکر میکنم این حقو داشته باشم که بدونم بعد از رفتن از اینجا چه بلایی سرت اومد...
بر خلاف تصورم هیون جونگ سرسختی ای از خود نشان نداد و خیلی راحت شروع به تعریف ماجرا کرد:
-اون روزی که همه چی به نام سوومی شد خیلی خوشحال بودم و با اینکه برام فرقی نمیکرد پدر چیزی از این قضیه بدونه،کاملا پنهانی و به کمک وکیل مورد اعتمادم این کار رو انجام دادم...بالاخره پدر هرچی دیرتر از ماجرا خبردار می شد سوومی بیشتر میتونست موقعیت قبلشو به دست بیاره.اما بعد از مرگ سوومی از این موضوع با خبر شد و بدترین دعوایی که فکرشو بکنی بینمون اتفاق افتاد...
برای اینکه پدر دوباره به اموال سوومی دست پیدا نکنه همه چیو به اسم خودم کردم...
جالب اینجا بود که بعد از اون دعوا و بعد از اینکه دوباره اموالو به اسم خودم کردم دیگه هیچ حرکتی از طرف پدرم صورت نگرفت.انگار تنها چیزی که میخواست  این بود که اون اموال به سوومی نرسه. 
هیون جونگ کاملا آرام و شمرده صحبت می کرد و اندوهی را در صدایش احساس می کردم که هنوز دلیلش را نمی دانستم...خیلی آرام گفتم:
-یعنی بعد از مرگ سوومی  پدرت از دلیل ازدواج ما هم باخبر شد؟
سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و گفت:
-نه...
-با اینکه میدونه من و سوومی با هم دوستای صمیمی بودیم؟     
-اوهوم...اون انقدر از کار من تعجب کرده که دیگه به این چیزا کاری نداره...هیچ وقت فکرشو نمی کرد که به قول خودش از پشت بهش خنجر بزنم!
چیزی نگفتم تا اینکه هیون دوباره گفت:
-یادمه یه بار گفتی آرزوت اینه که صاحب کافه بارانی باشی...همون روزی که اموالو به اسم سوومی کردم سند کافه بارانی که از چند روز قبل به اسم تو شده بود رو همراه بقیه ی اسناد برداشتم و اومدم سر قرارمون...میخواستم اون روز هردوتون رو سورپرایز کنم که...
آه بلندی کشید و ادامه داد:
بگذریم...بعد از مرگ سوومی انقدر وضعیت روحی خرابی داشتی که نتونستم بهت راجع به کافه بارانی بگم...وقتی بالاخره گفتی که میخوای ازم جدا شی تصمیم گرفتم بعد از جدایی سندشو بهت بدم...
میان صحبت هایش پرسیدم:
-چرا این کار رو کردی؟چرا کافه بارانی رو برای من خریدی؟
او که تا آن موقع به دیوار روبه رویش خیره شده بود و صحبت می کرد رویش را از من برگرداند ونگاهش را به نقطه ای دورتر در جهت مخالف من داد و گفت:
-میخواستم با برآورده کردن آرزوت تمام سختی هایی که به خاطر من تحمل کرده بودی رو جبران کنم...
تحت تاثیر صحبتش قرار گرفتم و خواستم چیزی بگویم که زودتر از من گفت:
-مگه نمیخواستی دلیل زخمی شدنمو بدونی؟پس بذار تا بهت بگم...
سند کافه  رو گذاشته بودم توی گاوصندوق اتاقم تو شرکت...دیروز عصر شرکت که تعطیل شد رفتم  سند رو بردارم که قبل از وارد شدن به اتاقم متوجه شدم کسی اونجاست...قبل از اینکه دستگیره ی در رو بچرخونم با شنیدن جمله ی پدرم همونجا پشت در اتاق خشکم زد...
با کنجکاوی پرسیدم:
-پدرت تو اتاق بود؟چی شنیدی که خشکت زد؟
هیون سرش را برگرداند و نگاهم کرد و با لحن عجیبی گفت:
-نایونگا!میدونم ممکنه از شنیدن چیزی که الان میخوام بگم بهم بریزی اما دلیلی برای پنهان کردنش نمیبینم...
من که بیشتر از قبل کنجکاو شده بودم گفتم:
-مگه چی میخوای بگی؟
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
-پدر من سوومی رو کشته...!
غیر ممکن بود!کلماتی را از زبانش شنیدم که هرگز تصور نمی کردم...پدر هیون جونگ...سوومی...تصادف... بی درنگ پرسیدم:
-منظورت چیه هیون؟مگه مرگ سوومی به خاطر اون تصادف نبود؟
-چرا...اما اون تصادف ساختگی بوده وتمامش نقشه ی پدرم بوده...
-مگه تو نگفتی پدرت بعد از مرگ سوومی همه چیو فهمید؟
هیون جونگ پوزخندی زد و گفت:
-اولش اینطور فکر میکردم اما اون زرنگ تر و بدذات تر از این حرفاست...از قبل همه چیو میدونسته و به جای اینکه جلوی منو بگیره نهایت بدذاتی و بی رحمی خودشو نشون داد...سوومی رو کشت...به همین راحتی...برادرزاده ی خودشو کشت...
اشک های هیون شروع به آمدن کردند...کاملا مشخص بود که چه فشاری را تحمل میکند و جاری شدن اشک هایش دست خودش نیست...
بیشتر از چیزی که بشود تصور کرد شوکه شده بودم و دلم میخواست با صدای بلند گریه کنم اما با دیدن حال و روز هیون سعی کردم بر خودم مسلط باشم و با ناراحتیم درد و رنجش را بیشتر نکنم.
پرسیدم:
-با پدرت درگیر شدی؟
به آرامی سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و گفت:
-داخل اتاق رفتم و باهاش درگیر شدم...اما بعد از چند لحظه یه سری از افرادش که مدیر خبرشون کرده بود ریختن و منو به قصد کشت زدن...اون آدم بی رحم هم با آرامش وایساد و کتک خوردن منو نگاه کرد...بعد از چند دقیقه که خوب منو زدن بهشون دستور داد تمومش کنن و ما رو تنها بذارن...
وقتی تنها شدیم گفت:
-برام مهم نیست که چی شنیدی...انقدر از دستت عصبانیم که دلم میخواد با دستای خودم بکشمت...تمام این مدت برای اینکه قضیه پنهان بمونه فیلم بازی کردم و اجازه دادم فکر کنی مرگ اون دختر عموی لعنتیت که به خاطرش به پدرت خیانت کردی یه حادثه بوده...اما حالا که واقعیتو فهمیدی نمیذارم حتی یه روز خوشم تو زندگیت ببینی پسره ی نمک نشناس...
با سختی و با تمام نفرتی که اون لحظه وجودمو پر کرده بود گفتم:
-به پدرم خیانت کردم؟واقعا فکر میکنی من به قاتل دختر عموم که برام مثل خواهر بود میگم پدر؟مطمئن باش دیگه هیچ وقت این کلمه رو از زبون من نمیشنوی قاتل...
هیون جونگ تمام این جمله ها را همراه با قطرات اشکی که از روی گونه هایش پایین می آمدند می گفت...

پرسیدم:
-چجوری خودتو رسوندی اینجا؟با اون وضعیتت چجوری فرار کردی؟
-حالش بد شد و از هوش رفت...الان بیمارستانه...

با اینکه همه چیز خیلی واضح بود گیج شده بودم.با سردرگمی پرسیدم:
-چرا دیشب نذاشتی ببرمت بیمارستان؟چرا گفتی کسی چیزی ندونه؟

-از وضعیتش خبر ندارم...اگه به هوش اومده باشه افرادشو میفرسته سراغم...بهتر هاینجا باشم تا بیمارستان...فکر نمیکنم حالا که دیگه دستش رو شده اجازه بده شرکت مال من باشه...مطمئنم در غیر اینصورت هم یجوری همه چیو ازم پس میگرفت...اگرم گفتم کسی ندونه به خاطر اینه که نمیخوام حقیقت برملا بشه..بذار همه فکر کنن همه چی حادثه بوده...اگه واقعیتو بدونن بیشتر براشون دردناک میشه...
ولی اینو بدون که من به هر قیمتی شده ازحق سوومی محافظت میکنم و نمیذارم دوباره بیافته دست اون آدم لعنتی...

-یعنی الان یجورایی از دست پدرت فراری ای؟اما اون اینجا رو هم که بلده...
هیون جونگ اشک هایش را پاک کرد و گفت:
-من به قدری آشفته م که نمیدونم چیکار کنم...دیشب تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بیام اینجا و نرم بیمارستان...بهتره فعلا منو تنها بذاری تا به خودم مسلط بشم و ببینم باید چیکار کنم...

                                           ********************

با ذهنی درگیرتر از همیشه از اتاق بیرون رفتم.جونگ مین که روی کاناپه منتظر نشسته بود با دیدن من پرسید:
-راجع به دیروز ازش پرسیدی؟
-آره...اما بهتره اگه خودش خواست برات تعریف کنه...

                                             
                                          **********************

از دیشب که جونگ مین رفته بود آرام و قرار نداشتم.هیون جونگ در سکوت روی تختش  نشسته و به دیوار روبرویش زل زده بود .درکش میکردم ؟ شاید ... شاید هم نه ... ولی دلم از سکوتش میگرفت . ای کاش مثل قبل می شد ... 
نگاهم روی میکسر که از حرکت ایستاده بود خیره ماند . پوفی کشیدم و مایع درونش را که مخلوط چند میوه بود در لیوانی بزرگ ریختم تا برای هیون جونگ ببرم. نمیتوانست راحت غذا بخورد و از طرفی اشتها هم نداشت . 
در اتاق را زدم ولی جوابی نشنیدم. 

در را که باز کردم هنوز هم روی تختش لم داده بود . آرام گفتم :" اگه با من راحت نیستی میخوای به جونگ مین بگم بیاد ؟"

بالاخره نگاهم کرد . اخمی بین دو ابرویش نشسته بود . با آرام ترین صدایی که از او شنیده بودم گفت :" نمیخوام ..."

خواستم به سمتش بروم ولی با صدای کوبیده شدن شدید در سر جایم متوقف شدم .
هیون سر جایش نیم خیز شد . ضربه ی وحشتناکی که به در خورد آنچنان من را ترساند که لیوان از دستم افتاد و خرد شد و تکه های شیشه و مخلوطی که درست کرده بودم  روی زمین پخش شد .
تمام وجودم میلرزید . میدانستم در شکسته است . صدای پاهایی که  به سمت اتاق می آمدند هر لحظه به وحشتم اضافه میکرد . سر جایم خشک شده بودم ... سرم گیج میرفت . پیکر های کت و شلوار پوش و چماق به دست را که دیدم چیزی با تمام قدرت روی بدنم افتاد و نفسم را بند آورد . صدای فریاد های خیلی نزدیک هیون توی گوشم زنگ میزد . چشم هایم را که باز کردم خودم را میان آغوش او دیدم .ضربه های چماق  آن مردها به بدنش میخورد و با هر  تکان شدید از درد ، سر تا پا میلرزید ...

آن لحظه تنها چیزی که با تمام وجود میخواستم این بود که یک نفر پیدا شود و ما را نجات بدهد . هیون جونگ پسر بی دست و پایی نبود ولی با آن حال و روز نمیتوانست از خود دفاع کند . از فکر این که خودش را سپر من کرده اشک هایم سرازیر شده بودند ...
صدای فریاد آشنایی شنیدم و برای لحظه ای انگار زمان از حرکت ایستاد .

بدن هیون از رویم کنار غلتیده شد و توانستم آه ِ دردناکش را بشنوم ... تازه توانستم صحنه ی روبرویم و جونگ مین را ببینم که با دو نفر از آن مردها هم زمان درگیر شده بود . 
نفس عمیقی کشیدم . او نباید درگیر میشد . دلم نمیخواست او هم زخمی شود . خواستم بلند شوم که هیون با با باقی مانده ی نیرویش مچ دستم راگرفت . نگاهش کردم . نگرانی و خواهش در چشمانش ه موج می زد . با لگد محکمی که جونگ مین به شکم یکی از آنها زد و او را به زمین انداخت کم کم همه شان عقب نشینی کردند و از در بیرون رفتند . جونگ مین به سمت ما دوید و سر هیون را بین دست هایش گرفت :" حالت خوبه ؟"
هیون نگاهش را به من دوخت و با برگشتن نگاه جونگ مین و اخم کردنش به خودم تازه متوجه لرزش بدنم و اشک هایی که از چشمم پایین می آمدند شدم . جونگ مین دستم را گرفت :
همه چی تموم شد نایونگ ... آروم باش ...
نمیتوانستم آرام باشم ... نمیتوانستم ... خودم را به سمت هیون کشیدم و سرش را در آغوش گرفتم ... حالش خوب نبود . اصلا خوب نبود . جونگ مین داشت به اورژانس زنگ میزد و من آرام صورت درب و داغان هیون را نوازش میکردم . 
نگاهش سرد بود و عجیب .... آخرین چیزی که شنیدم  زیر لب "متاسفم"گفتنش بود و بعد بیهوش شد ...

                                                     ***************

از آنجایی که خانه ی خودمان امن نبود و در نداشت بعد از بیرون آمدن از بیمارستان جونگ مین ما را به آپارتمان خودش برد...

به محض رسیدن به آپارتمان جونگ مین،هیون را به اتاق خواب بردیم و با کمک ما روی تخت خوابید...
جونگ مین با خستگی ناشی از درگیری چند ساعت قبلش گفت: زنگ زدم یه نفر بره در خونه تون رو درست کنه...خیلی درب و داغون شد...
سپس نگاه سرزنش آمیزی به هیون انداخت و دوباره گفت:
-همینطور خودتون !
دست من را فشرد :"-استراحت کن ..."
 و خیلی زود از اتاق بیرون رفت .
 
کنار هیون روی تخت نشستم و پرسیدم:
-بهتری ؟ 
نمیدانم به خاطر راحت کردن خیالم بود یا چیز دیگری...چراکه  لبخند زورکی و دردناکی زد و آرام سرش را تکان داد .
برای یک لحظه دلم خواست بدن دردناکش را در آغوش بگیرم . خودش را به خاطر نجات من سپر کرده بود ... میدانستم دردی که میکشد ، چه روحی و چه جسمی از حد تحملش زیاد است . 
آرام به سمتش خزیدم و شانه هایش را به سمت خود کشیدم. دست هایم را دور بدنش حلقه کردم و سرش را در آغوش گرفتم. بدون این که اعتراضی بکند همانطور در آغوشم ماند . بی اختیار شروع به نوازش موهایش کردم و نفهمیدم چه مدت گذشت که به خاطر گرمای لذت بخشی که در وجودم پیچیده بود خوابم برد...

_____________________________________________________________________________________________
خبببب...خماری خاصی ندادم چون دو سه هفته دیگه قسمت بعد میاد
میترا جونم بازم ممنون
منتظر نظراتتون هستم بچه ها...
بای بااااای



تاریخ : چهارشنبه 27 اسفند 1393 | 02:05 ب.ظ | نویسنده : Roya | نظراااااااای دوست جونیااااااااا:-*

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی