تبلیغات
The Candles - Better - part 1




سلاااااااااااااااام به همه دوستان
خوبید؟

عید تا حالا خوش گذشته؟

من اومدم با اولین عیدیم.
یه داستان دوقسمتی براتون آماده کردم. تقریبا دو سه هفته پیش آماده بود ولی گذاشتم که عید بهتون عیدی بدم.
این داستانو خیلی وقته میخوام بنویسمش.
این داستان ایده اش از آهنگ هیونگ جون اومده. قشنگترین حاطره من از سال 93.
راستش من خودم خیلی داستانا رو دوست دارم. امیدوارم شماهام دوستش داشته باشین.

جمعه هم پارت بعدیو میذارم.
یکم تو خماری بمونید.


راجع به پوسترم بگم. پوستر رسمی داستان این نیست.یه جورایی پوستر معرفی شخصیتاست. گذاشتم قسمت بعد پوستر اصلیو نشونتون بدم که کلی سوپرایز بشین







نگاهم هنوز روی میز رو به روم ثابت مونده بود. میز خالیی که برای من هزاران خاطره داشت. هزاران خاطره همراه کسی که پشت اون میز مینشست. کسی که من عاشقش بودم.
درست سه سال پیش بود که برای اولین بار دیدمش.
"
به تازگی رتبه ام بالاتر رفته بود و سرپرست بخش طراحی شده بودم. من توی یه کمپانی تبلیغاتی کار میکردم. خیلی کارمو دوست داشتم و ازش راضی بودم. همینم باعث میشد تمام تلاشمو بکنم. رئیس خیلی از کارم راضی بود و بعد از یکسال من سرپرست تیمی شدم که توش کار میکردم.
برای جای خالی من توی گروه مصاحبه کاری انجام داده بودن و بهم خبر دادن که یه دخترو استخدام کردن. قرار بود امروز برای شروع کارش بیاد.
نگاهی به ساعت انداختم. هنوز دیر نکرده بود و یه ربعی وقت داشت.
-: بهتره تا میاد برم یه لیوان کافی میکس بخورم.
توی راهرو کنار پنجره ایستاده بودم و به بیرون نگاه میکردم. اوایل اکتبر بودو هوا کم کم سر شده بود. برگایدرختا هم کم کم زرد میشدن. عاشق این فصل بودم. همیشه پیاده روی تو این فصل ترجیح میدادم چون صدای خش خش برگا زیر پام حس خوبی بهم میداد. سردی هوا وقتی به صورتم میخورد حالمو بهتر میکرد.
یکم دیگه از کافی میکسم خوردم. صدای قدمای کسی رو که به سمتم اومد میشنیدم.
-: ببخشید .. شما باید سرپرست گروه طراحی باشین؟ آقای کیم. درسته؟
صداش برام آشنا نبود. ولی صدای ظریف و قشنگی داشت. برگشتمو بهش خیره شدم. یه دختر خوشتیپ با موهای بلند و مشکی. نگاهش به طرز عجیبی دوست داشتنی بود.
-: چرا فکر میکنین من آقای کیم هستم؟
-: چون تعریف ایشونو زیاد شندیم و مسلما سرپرست یه بخش طراحی که چیز زیادی از هنر و رنگ میدونه، همیشه حواسش به طرز لباس پوشیدنش و ست بودن همه چیز هست.
نا خودآگاه نگاهم روی خودم چرخید و مشغول بررسی تیپ خودم شدم. تمام حرفای اون دختر واقعیت داشت. علاقه ام تیپمم تحت تاثیر قرار داده بود. اینکه چجوری همه چیزو با هم ست کنم، هرروز صبح قبل از اومدن به سرکار اتفاق می افتاد. تا حالا بهش فکر نکرده بودم و غیر ارادی این کارو میکردم ولی حالا این دختر واقعیت زندگیمو به رخم کشید.
-: درست نگفتم آقای کیم؟
نمیدونم شاید باید عصبانی میشدم اما برعکس همیشه از دقتش خوشم اومد.
-: شما باید خانوم سونگ باشید؟
-: بله. سونگ جی ایون.
-: خب خانوم سونگ ...
-: از اونجایی که قراره باهم کار کنیم و شما رئیس من حساب میشید اشکال نداره منو جی ایون صدا کنین ..
-: خب آخه ....
جی ایون : اشکال نداره سرپرست کیم.
-: باشه جی ایون. بیا بریم بچه ها رو بهت معرفی کنم. بعدم شرکتو نشونت میدم
جی ایون : نه لازم نیست شما این کارو بکنین. یکی از بچه هام میتونه ....
نمیدونم چرا دلم میخواست باهاش بیشتر حرف بزنم. ما همکار بودیم و مسلما این اتفاق می افتاد ولی این همه اشتیاق دیگه واسه چی بود.
-: نه مشکلی نیست.
با هم دیگه به اتاقی که برای گروه بود رفتیم و من اونو به بقیه بچه های گروه معرفی کردیم. حالا با اون ما یه گروه هفت نفره بودیم.
تمام رفتاراشو زیر نظر گرفتم. خیلی خوب با بچه ها برخورد میکرد و به نظر می اومد آدم زود جوش و صمیمی باشه. لبخند قشنگی داشت ولی تو عمق نگاهش غم عجیبی بود. حالا که به چهره اش دقیق شده بودم اینو میدیدم. یه حسی بهم میگفت این لبخندا فقط برای پنهون کردن درونشه.
-: خب جی ایون بیا بریم بقیه جاها رو نشونت بدم. البته اگه سرپرست کیم اجازه بده.
نگاهی به هیوسونگ انداختم که دست جی ایونو گرفته بود.
-: هیوسونگ ... تو بهتره کاری که قرار بود دو روز پیش تحویل بدی و هنوز تمومش نکردیو تموم کنی. من خودم بقیه جاها رو نشون جی ایون میدم.
هیوسونگ : سرپرست ... من میخوام بهترین دوست جی ایون باشم. این همه مدت من تنها دختر این گروه بودم حالا که جی ایون اومده شما نمیذارین ...
-: من که جلوی دوست بودنتونو نگرفتم. کلی وقت هست که تو با جی ایون خوش بگذرونی.
جی ایون : هیوسونگ واقعا ازت ممنونم. مطمئنم ما دوستای خوبی میشیم ولی الان حق با سرپرسته. برو و به کارت برس.
هیوسونگ : باشه. پس ناهارو باهم میخوریم.
جی ایون : باشه حتما
چه راحت با هیوسونگ دوست شده بود. انگار سالها میشناختش. شاید به خاطر اینکه اون دوتا تنها دخترای گروه بودن. ولی بازم به یه ساعت خیلی زود بود.
با همدیگه مشغول قدم زدن تو شرکت شدیم و من همه جا رو نشونش دادم.
-: هیونگ جون
به سمت صدا برگشتم.
-: ججونگ هیونگ
ججونگ : هی چه خبرا؟ دیدم داری اطراف میگردی گفتم ببینم چه خبره..
انگار نگاهش تازه به جی ایون افتاد.
ججونگ : اوو .. ایشونو تا حالا تو شرکت ندیده بودم
-: کارمند جدید گروه منه
ججونگ : اووو شنیده بودم یکی رو استخدام کردن. از دیدنتون خوشبختم من کیم ججونگ سرپرست تیم طراحی آ هستم.
جی ایون : منم از دیدنتون خوشحالم. سونگ جی ایون هستم.
ججونگ : جی ایون ... اسم قشنگیه...
جی ایون : ممنون
از ادب و نزاکتش خوشم اومده بود. میدونست با هر کسی چجوری برخورد کنه.
ججونگ : هیونگ جون، دونگهه رو ندیدی؟
-: نه از دیروز ندیدمش. فکر کنم رفته شرکت آرایشی. گفت تو طراحی به مشکل خورده باید باهاشون حرف بزنه.
ججونگ : که اینطور. میخواستم یه چیزی ازش بپرسم. حالا بعدا. خب من دیگه میرم. بعدا میبینمت
-: باشه هیونگ.
ججونگ هیونگ ازمون فاصله گرفت و ماهم راه برگشت به اتاقمونو در پیش گرفتیم. بینمون سکوت بود که جی ایون با سوالش اون سکوتو شکست.
جی ایون : دونگهه شی سرپرست گروه سی هستن؟
-: آره. گفتم که سه تا گروه طراحی داریم. آ و بی و سی. ججونگ هیونگ سرپرست گروه آه، من سرپرست گروه بیم و دونگهه هیونگم سرپرست گروه سی.
جی ایون : به نظر میاد باهم دوستای خوبی هستین. فکر میکردم حس رقابت بینتون باعث نشه باهم دوست باشین.
-: چرا همچین فکری کردی؟
جی ایون : خب تو شرکت قبلیی که کار میکردم دوتا گروه طراحی بود و رقابت شدیدی بود. این موضوع هیچ وقت نذاشت بتونم دوستای خوبی پیدا کنم. به خاطر همین از اونجا بیرون زدم.
-: خب مگه دوستای دیگه ای نداشتی که باهاشون باشی؟
جی ایون : نه من هیچ دوستی ندارم. امروز هیوسونگ اولین دوستم شد.
-: این غیر ممکنه آدم دوستی نداشته باشه
جی ایون : تا دوستو چی ببینی. آره من دوران مدرسه، دانشگاه دوستای زیادی داشتم ولی همیشه مجبور بودم جلوشون نقاب بزنم. دروغ بگم. هیچ وقت دوستی که به خاطر خودم باهام دوست باشه نداشتم.
پس غم تو نگاهش به خاطر این بود. اون تنها بود. خیلی هم تنها بود.
چیز دیگه ای نگفتیم و به اتاق برگشتیم. هیوسونگ دوباره پیشش اومد و اون دوتا شروع کردن به حرف زدن.
دلیل زود ارتباط برقرار کردنش با هیوسونگم تنهایی بود. میدونستم هیوسونگم احساس تنهایی میکرد. حالا اون دوتا میتونستن تنهایی همو پر کنن.
***
سه ماهی از اومدن جی ایون میگذشت. خوب با گروه اخت شده بود وباید بگم تو کارش حرف نداشت. ایده هاش همیشه جالب بودن. همون طور که انتظار داشتم اونو هیوسونگ دوستای خیلی خوبی شده بودن. از بودنش خیلی خوشحال بودم. شاید بهتر باشه بگم من کم کم از اون خوشم اومده بود.
کریسمس نزدیک بود. آخرین روز کاری بود. برنامه ریخته بودیم همگی یه جایی و مش.رو.ب بخوریم. ججونگ و دونگهه هیونگ با یه سری از بچه های گروهشون هم بودن. از گروه منم دو سه تا از پسرا و البته هیوسونگ و جی ایونم می اومدن. یه جا نزدیک شرکت قرار بود بریم. به خاطر همین همگی پیاده رفتیم اونجا.
کنار هم نوشیدیم و خیلی خوش گذشت. بعد از نوشیدنی همگی رفتن حتی هیوسونگ چون مسیرش دور بود با تاکسی رفت. فقط منو جی ایون مونده بودیم. خیلی نخورده بودیم. نه در اون حدی که هیچی از اطرافمون نفهمیم.
-: میخوای برسونمت؟
چشماش کمی خمار شده بود و به نظرم خیلی خوشگل بود.
جی ایون : آپارتمانم همین نزدیکیاست. خودم میرم.
-: چه جالب منم همین حوالی زندگی میکنم. میخوای با هم قدم بزنیم.
جی ایون : خوبه
هردو مشغول قدم زدن شدیم. شالگردنشو کمی بالا کشیده بود و دستاشو تو جیبش کرده بود. هوا سرد بود و معلوم بود که قراره برف بیاد.
-: سردته؟
جی ایون : نه خیلی. قابل تحمله
-: فکر کنم امشب برف بیاد
جی ایون : اوهوم
-: واسه شب کریسمس برنامه خاصی داری؟
جی ایون : نه. میخواستم با هیوسونگ برم بیرون ولی مثل اینکه با خونواده اش برنامه داره. اصلا سئول نیستن. میرن دیدن اقوامشون بوسان.
-: خب خانواده ات چی؟
جی ایون : خیلی وقت ندیدمشون. امسال سال دومی میشه که بدون اونا جشن میگیرم
-: با خانواده ات قهری؟
سکوت کرد. فکر کنم نباید این سوالو ازش میپرسیدم.
-: اگه دوست نداری درباره اشون حرف بزنی اشکال نداره.
جی ایون : احساس غریبه بودن میکردم. تو خونه امون کنار پدر و مادرم و خواهرم، احساس غریبه بودن میکردم. با هیچ کدومشون راحت نبودم. با هیچ کدومشون نمیتونستم حرف بزنم.
-: چرا؟
جی ایون : شاید چون من بچه اول بودم. شاید قربانی نوع تربیت خونواده ام شدم. شایدم تقصیر خودم بود که همیشه در مقابل کاراشون ساکت موندم.
بیشتر از اونی که فکر میکردم  تنها بود. شاید اگه خونواده ای نداشت اینقدر ناراحت نبود ولی وقتی خونواده داشته باشی و احساس تنهایی کنی بزرگترین دردا توی قلبت خونه میکنه. حالا اون غم توی نگاهشو درک میکنم.
حرفی نزدمو به راهمون ادامه دادیم. جلوی آپارتمانش ایستادیم. واقعا جای تعجب داشت. آپارتمان من فقط یه کوچه با اون فرق داشت و من اینو نفهمیده بودم.
جی ایون : فکرکنم راهتون به خاطر من دور شد..
با شنیدن صداش از دنیا خودم بیرون اومدم.
-: نه. آپارتمان من تو کوچه بعدیه
جی ایون : واقعا. چه جالب
-: اوهوم تصادف جالبیه.
جی ایون : خب من دیگه میرم بالا. تعطیلات خوبی داشته باشین.
-: جی ایون ..
به سمتم برگشت.
جی ایون : بله
-: واسه روز کریسمس. غروب منتظرم باش میام دنبالت
جی ایون : چیی؟ نه .. آخه ...
-: یادت نره. شب بخیر.
راهمو کج کردم و به طرف خونه راه افتادم و لبخند روی لبم نقش بسته بود.
جی ایون : سرپرست کیم.
-: برو تو سرما میخوری الان برف شروع میشه. شب بخیر
از پشت سر براش دست تکون دادم. دیگه صداشو نشنیدم. پس رفته بود تو. قدمامو سریعتر کردن.
وقتی به خونه رسیدم برف شروع به باریدن کرد. لباسامو عوض کردم و پشت پنجره ایستادم. دونه های برف تو هوا میرقصیدن و پایین میریختن. اما من توی دنیا خودم سیر میکردم.
***
توی کوچه منتظر جی ایون بودم تا بیاد پایین. تا لحظه آخر میترسیدم نیاد ولی وقتی ظهر پیام داد که چه ساعتی میرم دنبالش خیالم راحت شد. به ماشینم تکیه داده بودم و به کف آسفالت کوچه خیره شده بودم. اینکه امشب چه اتفاقی قرار برام بیفته رو نمیتونستم حدس بزنم. فقط میخواستم با جی ایون بگذرونمش دیگه بقیه اش مهم نبود.
جی ایون : سرپرست کیم...
سرمو بلند و کردم و از نظر گذروندمش. پالتوی کرمی تنش خیلی خوب به تنش نشسته بود. برای اولین بار یه تیپ متفاوت ازش دیدم. همیشه شلوار پاش بود. برعکس حالا که به نظر می اومد یه پیرهن پوشیده بود که زیر پالتوش پنهان شده و یه نیم بوت کرمی.
( این عکس لباس و پالتو. البته کفشش این نیستا)


لبخندی در جواب لبخندش زدم.
-: بریم؟
جی ایون : بریم ...
در جلو رو براش باز کردم و سوار شد. پشت ماشین نشستمو حرکت کردم.
یه جشنواره به مناسبت کریسمس حوالی خونه مادرم اینا برگزار شده بود. به نظرم چیزای جالبی اونجا بود. به خاطر همین تصمیم گرفتم جی ایونو ببرم اونجا.
 ماشینو پارک کردم و هردو پیاده شدیم. جی ایون به ورودی محوطه خیره شده بود.
-: جشنواره کریسمس. دوست داری؟
جی ایون : عالیه. همیشه دوست داشتم برم ولی خب هیچ وقت نتونستم.
-: خدا رو شکر که دوست داری. بیا بریم.
داخل محوطه کنار هم قدم میزدیم. همه جور غرفه ای بود. از غرفه های فروش تا انواع طالع بینی و سرگرمی.
-: بهت خوش میگذره؟
جی ایون : خیلی
-: امشب خیلی متفاوت شدی
جی ایون : متفاوت؟؟!!
-: اوهوم
جی ایون : آیییییییی
چنتا بچه با سرعت از کنارمون رد شد و یکیشون به جی ایون خورد. جی ایون برای اینکه نیفته بازوی منو گرفت.
از وقتی کنار هم قدم میزدیم خیلی دلم میخواست دستاشو تو دستم بگیرم و مثل اینکه الان موقعیتش جور شده.
جی ایون : بچه های شیطون. ببخش..
اومد دستشو بیرون بکشی که دستشو گرفتم.
-: بیا بریم بقیه غرفه ها رو ببینم.
دنبال خودم کشیدمش. شاید میخواست اعتراض کنه ولی چیزی نگفت. احساس گرمای دستش برام لذت بخش بود. انگار کم کم عادت کرد و خیلی عادی باهم از کنار غرفه ها میگذشتیم.
جی ایون : اوه اونجا رو
نگاهمو به سمتی که جی ایون گفت دادم. یه غرفه فروش بدلیجات بود. باهم نزدیک اونجا شدیم. مثل اینکه چیزی چشمش رو گرفته بود. پیرزن مهربونی فروشنده غرفه بود.
جی ایون دستشو زیر یه سری از گردنبندا کرد. واقعا گردنبندای عجیبی بودن.
یه شیشه کوچیکو باریک که یه غنچه گل رز توش بود.
( اینم گردنبندا)


پیرزن : میگن این گل باعث بیشتر شدن عشق بین دو نفر میشه. اگه اینو به گردن عشقت بندازی تا ابد عاشق هم میمونید. اگه روزی از هم جدا شید این گلم خشک میشه. پسر جوون اینو برای دوست دخترت بخر.
جی ایون : نه ما ....
-: باشه. یدونه میخرم
نمیدونم چرا ولی انگار از اون گردنبند خوشم اومد. پیرزن گردنبندو توی جعبه گذاشت و دست جی ایون داد. میخواستیم از اونجا دور بشیم که...
پیرزن : پسرم ...
به سمت پیرزن برگشتم. جی ایون حواسش نبود به راهش ادامه داد.
-: بله
پیرزن : بهش بگو که دوستش داری و اون گردنبندو گردنش بنداز. اون هیچ وقت ترکت نمیکنه.
اینو گفت و دوباره داخل غرفه برگشت. اما من هنوز حرفشو هضم نکرده بودم.
بگم دوسش دارم.... یعنی من جی ایونو دوست داشتم ....
جی ایون : سرپرست کیم .... سرپرست کیم ...
به سمتش برگشتم. ولی هنوز گیج بودم.
جی ایون : سرپرست کیم ... چی شده؟
نمیدونم چرا سکوت کرده بودم. انگار منتظر یه اتفاق بودم.
جی ایون : هیونگ جون
شاید گوشام اشتباه شنید. ولی مطمئنم جی ایون اسممو صدا کرد به چشماش نگاه کردم. چقد دوست داشتنی بود حتی با وجود غمی که هنوز تو نگاهش بود.
-: چیزی نیست بیا بریم
دوباره دستشو گرفتم و راه افتادم. اینبار علاوه بر گرمای دست جی ایون ضربان تند شده قلبمو هم میکردم.
دو سه ساعتی بود که بین غرفه ها میچرخیدیم.
جی ایون : من خسته شدم.
-: گرسنه ات نیست؟
جی ایون : چرا
-: بیا بریم. مامانم منتظرمونه.
جی ایون : چی ؟؟!! قراره بریم خونه شما؟ نه من نمیتونم بیام. ...
-: چرا ؟
جی ایون : خب آخه ...
-: آخه و اما واگر نداره. مادرم منتظرمونه و اگه تو رو نبرم منو میکشه
جی ایون : سرپرست کیم ...
-: بیا بریم
***
وقتی رسیدیم خونه و اون بالاخره از شر اون پالتو خلاص شد تونستم لباس فیروزه ای که تنش کرده بود ببینم. این رنگ واقعا بهش می اومد.
مادر خیلی از جی ایون خوشش اومده بود و جی ایونم مثل همیشه زود با مادرم و کی بوم اخت شد. همونطور که دلم میخواست جی ایون شب کریسمس دیگه تنها نبود. حالا حتی لبخند خوشحالی رو تو چهره اش میدیدم
دور هم شام خوردیم و بعد از شامم تا موقع سال تحویل رق.صیدیم. از نگاه مادرم میفهمیدم که جی ایون رو به چه چشمی میبینه. با اینکه به مامانم گفتم چیزی بین ما نیست ولی اون اصرار داشت که ما میتونیم زوج خوبی بشیم و اون بالاخره میتونه عروسشو ببینه.
لحظه سال نو باهم دیگه شمارش معکوسو گفتیمو بعد هم بهم تبریک گفتیم. وقتی برای تبرک سال نو بغلش کردم دوباره قلبم به تپش افتاد. شاید حق با اون پیرزن بود من عاشق جی ایون شده بودم. تا نزدیکیای صبح با کی بوم بیدار بودیم. مادرم زود خوابش برد. من خیلی مش.روب نخورده بودم به خاطر همین هوشیار بودم. جی ایونم به نظر هوشیار می اومد.اما کی بوم کاملا م.ست بود. به اتاقش بردمش و رو تخت خوابوندمش. وقتی برگشتم جی ایون پالتوشو پوشیده بودو آماده بود که بره.
جی ایون : سرپرست کیم .. یه تاکسی خبر میکنین منو برسونه
-: خودم میبرمت
جی ایون : نه شما مش.روب خوردین. در ضمن به اندازه کافی امروز زحمت کشیدین
-: الان هیچ ماشینی نیست که تو رو ببره ومن اصلا مس.ت نیستم و میتونم رانندگی کنم.
نزدیکش شدم. کنار جالباسی ایستاده بود. کت و یپسوئیچ رو برداشتم و دوباره دستشو گرفتم.
-: بیا بریم
تا رسیدن به خونه اش حرفی نزدیم. همراهش پیاده شدم. مقابلم ایستاد.
جی ایون : بابت امشب خیلی ازتون ممنونم. خیلی خوش گذشت.از مادرتونم تشکر کنید. شب بخیر.
چیزی نگفتم و فقط سرمو تکون دادم. روشو ازم گرفت تا به سمت خونه بره.
-: جی ایون ...
دوباره به سمتم برگشت.
جی ایون : بله. چیزی شده؟
-: اون گردنبندی که خریدیم ..
جی ایون : هاا اون گله
-: هنوز پیشته دیگه؟
جی ایون : آره چطور مگه؟
-: میخوام بندازمش گردن دختری که دوسش دارم.
یکم جا خورد. انگار توقع این حرفو نداشت.
جی ایون : آره درسته. دستشو توی جیبش کرد و جعبه کوچیکی رو به سمتم گرفت. نگاهش رو جعبه بود انگار خیلی دوست داشت اون گردنبند مال اون باشه.
جعبه رو ازش گرفتم و گردنبندو از توش در آوردم. هنوز نگاهش به گردنبند بود. قفل گردنبندو باز کردم و نزدیک گردنش بردم. دستمو از زیر موهاش رد کردم و قفلو بستم. به خاطر این کار فاصله امون خیلی کم شده بود.
دستشو زیر گردنبند بردو نگاهش کرد. توی دنیای خودش بود و انگار متوجه کارم نشد. باید یه جوری از اون دنیا میکشیدمش بیرون.
-: دوست دارم جی ایون ...
بالاخره نگاهشو به من داد.
جی ایون : چی .. این ...اا ... چرا انداختینش گردن من ....
لبخند روی لبم پررنگ تر شد. صورتمو بیشتر بهش نزدیک کردم.
-: چرا تعجب کردی؟ من دوست دارم و این گردنبندم فقط مال توئه.
چشماش خیس شد. میدونستم خوشحاله. میدونستم اونم منو دوست داره.
جی ایون : هیونگ جون ...
-: وقتی اینجوری صدام میکنی ....
یکی از دستامو پشت کمرش بردم و اون یکی رو از لای موهاش به پشت گردنش رسوندم.
چشماشو که بست لباشو میون لبم اسیر کردم. بو.سه ای که شیرنیش برام لذت بخش ترین طعم دنیا بود. هر لحظه که میگذشت جدا شدن ازش برام سخت میشد. انگار تازه گمشده ای رو پیدا کرده بودم.
اونم مثل من مشتاق بود و به نرمی جواب بو.سه هامو میداد.
نفهمیدم کی و چطوری از هم جدا شدیم ولی اون بو.سه شروع رابطه شرینمون شد. تنها چیزی که بعد از جداشدنمون یادم مونده نگاه عاشق جی ایون بود. نگاهی که دیگه غمگین نبود. فقط عاشق بود.
نگاهی که فکر میکردم دیگه هیچ وقت غمگین نمیشه.
"
-: هیونگ جون ... کجایی تو؟
نگاهمو از میز گرفتم. دوباره مثل هزار بار قبل، غرق خاطرات گذشت شده بودم و متوجه اطرافم نشده بودم. نگاهمو به دونگهه که تو درگاه در بود دادم. توی این یه سال اونام به این رفتارای من عادت کرده بودن.
دونگهه : بازم داشتی به جی ایون فکر میکردی؟
نگاهی داخل اتاق انداختم. خالی بود و این یعنی ساعت اداری تموم شده بود.
بازم نزدیک کریسمس بود و امروز آخرین روز کاری بود. بازم با بچه ها قرار داشتیم بریم بیرون. توی سکوت کیف و کتمو برداشتمو از اتاق بیرون زدم. دیگه دونگهه هم به این سکوت من عادت کرده بود. همه بچه های شرکت عادت کرده بودن.
همه بچه ها بیرون شرکت منتظر بودن.
ججونگ : چه عجب اومدید. بیایید بریم.
همراه بچه ها به همون جای همیشگی رفتیم.
بیتر از هرچیزی دلم میخواست گذشته رو فراموش کنم. به خاطر همین بیشتر از همیشه خوردم اما تصویر جی ایون از جلوی چشمام نمیرفت. نگاهی به بچه ها انداختم تقریبا همه م.ست بودن.
ججونگ : بچه ها پاشید من براتون تاکسی میگیرم خودمم با تاکسی میرم.
خیلی از بچه ها با ججونگ هیونگ رفتن.
دونگهه : هیونگ جون تو نمیری؟
-: پیاده میرم
دونگهه : هیوسونگ تو چی؟
هیوسونگ : اوپا تو برو من این یکی رو بخورم میرم.
دونگهه : باشه. خداخافظ بچه ها.
 

-----------------------------------------------------------------

به نظزتون چی میشه؟ جی ایون ....... هیونگ جون ...... هیوسونگ .............






 



طبقه بندی: One Shot،

تاریخ : دوشنبه 3 فروردین 1394 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی