تبلیغات
The Candles - Better - part 2




سلام به همه دوستان
خوب و خوشید.

من اومدم با پارت دوم این داستان

اینم پوستر اصلی این داستان.





دونگهه رفت و من هیوسونگ تنها شدیم. یه شیشه رو با هم خوردیم. هردو از جامون بلند شدیم. پول میزو حساب کردم و باهم لب خیابون رفتیم. یه تاکسی برای هیوسونگ گرفتم. دروباز کردم تا هیوسونگ سوار شه. برگشتمو تو چشاش نگاه کردم. داشت گریه میکرد.
-: هیوسونگ .... داری گریه میکنی؟
هیوسونگ : جای جی ایون خیلی خالی بود.
بدون اینکه چیز دیگه ای بگه سوار ماشین شد. تاکسی رفت ولی من هنوز همونجا خشک شده بودم. آره جای جی ایون خالی بود. خیلی وقته خالی بود. یه سال بود که جاش خیلی خالی بود. اون برای من بهترین بود. بهتر از هر کی دیگه ای. بهتر از هر دختری که تا حالا دیدم. بهتر از دوستایی که تا حالا داشتم. او بهتر از تمام آدمای دنیا برام بود. بهترین و با ارزشترین آدم داراییم تو این دنیا بود.
سرم سنگین بود و چشام تار میدید ولی جی ایونو نمیتونستم از ذهنم بیرون کنم. بی هدف شروع به راه رفتن کردم.
نمیدونم کی و چجوری ولی رسیده بودم به همون کوچه خلوت. یکم جلوتر که رفتم دیوارای کوتاه و خاکستری زمین بازی بچه ها پیدا بود. زمین بازی به جای بچه ها پر از برف بود. انتهای زمین بازی یه درخت کاج بزرگ و همیشه سبز بود. درختی که به خاطر تنه قطورش معلوم بود که عمر چند صد ساله داره. شاخه های بلندش تا روی زمین هم اومده بود. یه قسمت از درخت خالی بود و یه فضایی خیلی زیبا و دوست داشتنی زیر درخت به وجود آورده بود. فضایی که به خاطر شاخه های بزرگ اطرافش به چشم نمی اومد و کمتر کسی ازش خبر داشت. هیچ کس فکر نمیکرد ته یه زمین بازی قدیمی، زیر این درخت کاج یه همچین فضایی باشه.
درست مثل پارسال درخت پوشیده از برف بود. به زحمت خودمو به درخت رسوندم. از بین شاخه ها رد شدمو خودمو به تنه درخت رسوندم. به محض تکیه دادن به تنه درخت، تعادلمو از دست دادم و سر خوردم. یکم خودمو جمع کردمو به درخت تکیه دادم. سردم بود. هوای اطرافم. دمای بدنم. قلب درون سینه ام. یه سال بود که از گرمای وجود جی ایون محروم بودم و قلبم کم کم یخ بسته بود. سرمو بالا آوردمو به روبروم خیره شدم. درست همونجایی که یکسال پیش با جی ایون ایستاده بودیم.
"
دو سال از رابطه عاشقانه و شیرین ما گذشته بود. هیچ وقت فکر نمیکردم یه نفرو اینقد دوست داشته باشم. وقتی تو چشماش نگاه میکردم همین عشقو میدیدم.احساس آرامش و خوشبختی میکردم. من تنهایی اونو پر کرده بودمو اون جای خالی عشقو توی قلبم.
بعد از دو سال تصمیم گرفتم ازش خواستگاری کنم. مادرم خیلی استقبال کرد و همینم امیدوارم کرد.
چند روز پیش خونواده جی ایون بعد از این همه مدت به دیدنش اومده بودن. میخواستم حالا که اونام با جی ایون خوب شدن ازش خواستگاری کنم ولی نمیدونم چرا جی ایون ناراحت بود و سکوت میکرد. داشتم دوباره اون غمو تو چشماش میدیدم. بهم نمیگفت چی شده. میدونستم یه مشکلی با خونواده اش داره ولی فکر میکردم داره تلاش میکنه حلش کنه ولی انگار در عوض غمگین شدن دوباره اش داره این کارو بکنه.
میخواستم روز کریسمس ازش خواستگاری کنم ولی ...
وقتی روز آخر کار طبق معمول با بچه ها برای مش.روب خوردن بیرون رفتیم، دیدم که زیادی روی کرد. اونقدرا مست نشده بود ولی میدونستم از حد معمولش بیشتر خورده بود. اون دختری بود که خوب مش.روب میخورد و پایه خوبی بود. بعدا بهم گفت به خاطر تنهایی، زیاد مشروب میخورده ولی الان چی؟
وقتی همه خداحافظی کردنو رفتن، ازش خواستم بیاد و باهم قدم بزنیم. یه جای خیلی قشنگ تو پس کوچه های نزدیک خونه هامون، یه هفته پیش، پیدا کرده بودم. میخواستم بهش نشون بدم. میدونستم وقتی اونجا برسم ازش خواستگاری میکنم. حلقه ای که گرفته بودمو از خودم جدا نکرده بودم.
وقتی رسیدیم اونجا خیلی خوشحال بود ولی بیشتر از همیشه ساکت بود طوریکه منم تعجب کردم.
-:  جی ایون .... چرا چیزی نمیگی. سکوتت ....
سرشو پایین انداخت. انگار داشت یه چیزیو ازم پنهان میکرد.
-: جی ایون... سرتو بالا کن ....
دستمو زیر چونه اش گذاشتم اما دستم خیس شد. خواستم سرشو بالا بیارم اما دستمو پس زد. متوجه حرکت دستاش شدم که داشت اشکاشو پاک میکرد.
امشب خیلی عجیب شده بود. نمیدونستم ولی احساس میکردم چیز خوبی در انتظارم نیست. بالاخره سرشو بالا آورد ولی چیزیی رو تو نگاهش دیدم که هیچ وقت ندیده بودم. نگاه سردی که ته دلمو لرزوند. این نگاه نه غمگین بود نه خوشحال. نه عصبانی بود نه آروم. یه نگاه بی حس و روح....
جی ایون : برای چی اومدیم اینجا؟
اینقدر سرد و بی روح این سوالو پرسید که همه چیز از ذهنم پاک شد. نمیدونستم چی بگم. ازش دلیل رفتارشو بپرسم یا بهش بگم میخواستم ازش خواستگاری کنم.
شاید اگه دلیل اومدنمونو بهش میگفتم نقابشو بر میداشت. میشد همون جی ایون قبلی. این جی ایون برام غریبه بود.
-: خب راستش نمیدونم چجوری شروع کنم. یعنی .... میدونی .... یکم هل شدم .....
جی ایون : هیونگ جون من حالم خوب نیست. پس هرچی میخوای زودتر بگو.
حلقه رو از جیبم در آودمو به سمتش گرفتم.
-: با من ازدواج میکنی؟
به چشمای متعجبش خیره شدم. نگاهش رو انگشتر بود. وقتی دید بهش خیره شدم، خوشو جمع و جور کرد. بازم با اون نگاه سردش بهم خیره شد. نمیتونستم از تو چشماش بخونم چه حسی داره.
دستاشو بالا آوردو پشت گردنش برد. چند ثانیه بعد دستاشو از بین موهاش بیرون آورد. درحالی که یه زنجیر تو دستاش بود.
دستمو گرفتو گردنبندو تو دستم گذاشت. نگامو از چشماش به گردنبند دادم. این نشونه عشقمون بود. دو سال پیش برای شروع رابطه امون گردنش انداخته بود و اونم توی این دوسال از گردنش باز نکرده بود. حالا چی شده بود که به این راحتی درش آورد.
جی ایون : من باهات ازدواج نمیکنم. جواب من نه است. همه چیز بین ما تموم شد هیونگ جون
بدون اینکه متاسف باشه یا حتی یه قطره اشک بریزه اینا رو گفت و رفت. به جای خالیش خیره بودم. زمان و مکان برام بی اهمیت شده بود. به همین راحتی همه چیزو تموم کرد.
گردنبند و انگشترو گذاشتم تو جیب کتم . بیرون دویدم. وسط زمین بازی دستشو گرفتم و به طرف خودم برش گردوندم.
-: چراا؟
جی ایون : چون دارم با کس دیگه ای ازدواج میکنم
دستشو ول کردم. حتما داشت دروغ میگفت. این دلیل واقعیش نبود.
-: دروغ میگی
جی ایون : نه. میخوای عروسی دعوتت کنم؟
-: امکان نداره. مگه تو کی اونو دیدی؟
جی ایون : پدر و مادرم معرفیش کردن. میگن آدم خوب و مناسبیه. منم تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم
-: پدر و مادرت معرفیش کردن .... همین .... پس دوسال رابطه ما چی میشه؟ فکر میکردم دوستم داری.
جی ایون : آره دوست داشتم ولی وقتی با پدر و مادرم حرف زدم تصمیم گرفتم با اون مرد ازدواج کنم
-: مقابل پدرو مادرت کوتاه اومدی؟
جی ایون : آره مثل هزار دفعه دیگه کوتاه اومدم.
شاید دیگه نگاهش سرد نبود ولی دیگه برام مهم نبود. اون حاضر نشده بود برای عشقمون بجنگه و خیلی راحت از همه چی گذشت.
وقتی سکوتمو دید برگشت و ازم دور شد.
-: اما من دوست دارم
داد زدم تا بفهمه با من چی کار کرد. تا بفهمه چه بلایی سرم آورد. ولی اهمیتی نداد. فقط به راهش ادامه داد.
"
خیلی سرد بود. سردتر از همیشه. بیشتر تو خودم جمع شدم. دستمو از جیب کتم در آوردم. به زنجیر تو دستم خیره شدم.
گل توی شیشه خشک شده بود. توی اون دوسال هیچ اتفاقی براش نیفتاده بود ولی بعد از اون روز کم کم خشک شد. حلقه رو هم به همون زنجیر انداخته بودم.
-: هنوزم دوست دارم
آره هنوز بعد از یکسال دوسش داشتم. حتما اون با شوهرش خوشحال بود و منو فراموش کرده بود ولی من هنوز دوسش داشتم. تصویرش از جلوی چشمم پاک نمیشد. میخندیدم اما شاد نبودم. دیگه اون آدم و شاد و زنده قبل نبودم.
سرما به استخونام رسیده بود. درد شدید سرمم بیشتر شده بود. دیگه بیشتر از این نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم. کم کم چشمام بسته شد. شاید فردا جسد یخ زده امو پیدا میکردن. به هرحال من چیزی برای از دست دادن نداشتم. جی ایون با رفتنش همه چیزو ازم گرفت. حالا حتی اگه میمردمم برام فرقی نداشت.
*****
احساس گرما میکردم. دیگه از اون سرمای وحشتناک خبری نبود. بدنم درد نمیکرد. حتی سرم. جایی که بودمم نرم بود انگار روی یه تخت خوابیده بودم.
آخرین چیزی که به یاد داشتم این بود که زیر درخت کاج از سرما و سردرد بیهوش شدم. پس حتما اینجا بهشت بود. این یعنی اینکه مرده بودم. چون احساسی بدی ندارم. یعنی الان تو بهشتم.یکم لای چشمامو باز کردم. با دیدن اتاق و تمام چیزایی که توش بود. تا آخر چشمامو باز کردم.
-: یعنی بهشت مثل شهر خودمونه. اینجا که شبیه اتاق یه خونه است.
تو جام بلند شدمو اطرافو از نظر گذروندم. دکور اتاق واقعا قشنگ بود. نگاهم که به میز آرایش افتاد تعجبم دوبرابر شد.
-: این میز که برای دختراست.
به نظرم عجیب بود. نگاهمو رو میز چرخوندم و روی قاب ثابت کردم.
-: این عکس ..... چرا عکس دونفریمون باید اینجا باشه.... یعنی اون .... این امکان نداره.
اومدم از جام بلندشم که نگاهم به پا تختی افتاد. گردنبند و حلقه رو دیدم. گل توش دیگه خشکیده نبود. مثل روز اول زنده و سرحال بود.
-: اینجا چه خبره؟
از جام بلند شدم. یه نگاه سرسری تو آینه انداختم. لباسم عوض شده بود. باید میفهمد چه اتفاقی داره میفته. از اتاق خارج شدم. به محض خارج شدن از اتاق تازه متوجه آشنا بودن خونه شدم.
آره این خونه رو میشناختم. حتی اتاقی که توش بودم. اون اتاق جی ایون بود و اینم خونه جی ایون بود.
اما این چطور امکان داشت.
یه صدایی از آشپزخونه اومد. بوی غذا هم می اومد.
به سمت آشپزخونه رفتم. یه دختر داشت آشپزی میکرد. چهره اشو نمیدیدم. ولی از جی ایون لاغرتر بود. اما موهاش. همون بود همون موها.
وقتی به سمتم برگشت خشکم زدم.
-: جی ایون!!!
جی ایون : به هوش اومدی؟
به سمتم اومد و دستشو رو پیشونیم گذاشت.
جی ایون : خوبه تب نداری. داشتم نگرانت میشدم. دکتر گفت دیگه امروز بهوش میای.
دوباره به سمت گاز برگشت.
جی ایون : بشین پشت میز برات سوپ درست کردم. خیلی از دستت ناراحتم. چرا این کارو با خودت کردی؟ میدونی سه روزه بیهوشی؟ تمام مدت تب داشتی. اونم چه تبی. باید بگم تو آتیش میسوختی. آخه کدوم آدم عاقلی تو اون برف و سرما میره زیر اون درخت میشینه...
به سمتش رفتم و دستشو گرفتم . به سمتم برگشت.
جی ایون : هیونگ جون
بازم صداش تو گوشم پیچید. بازم اسممو اونجوری صدا کرد که دیوونه ام میکرد. اما من عصبی تر از چیزی بودم که با صداش آروم شم.
-: اینجا چه خبره؟ تو یهو سر و کله ات از کجا پیدا شد؟
جی ایون : هیونگ جون آروم باش. تو تازه خوب شدی ....
-: جی ایوووونننننننننن ...............
به خاطر فریادم یکم ترسید.
-: چرا برگشتی؟ برگشتی ببینی به چه روزیم انداختی؟ یا شاید اومدی پز شوهر و خونواده جدیدتو بدی؟
جی ایون : من ازدواج نکردم
درست شنیدم یا داشتم توهم میزدم
-: مگه تو باهام بهم نزدی؟ مگه نگفتی میخوای با کسی ازدواج کنی که خونواده ات برات انتخاب کرده بودن؟ مگه به عشقمونو رابطه امون پشت نکردی؟
جی ایون : هیونگ جون آروم باش.
داشت گریه میکرد. تازه یادش افتاده بود گریه کنه.
-: تازه یادت افتاده گریه کنی .... یه سال پیش ... وقتی باهام بهم زدی اصلا متاسف نبودی ... اصلا من و احساسمو برات مهم نبود... فقط رفتی .. رفتی و منو تنها گذاشتی ... حالا اومدی چی بگی که ازدواج نکردی ... برام مهم نیست ... برو همون جهنمی که بود .....
جی ایون : تمام مدت که بیهوش بودی اسم منو تو هذیونات میگفتی ....
-: آره من اسم جی ایونو میبردم. .... جی ایون خودم... من دلم برای جی ایون خودم تنگ شده ... جی ایونی که دوسال عاشقم بود ... دلم برای اون تنگ شده .... اینی که جلو رومه نمیشناسم ....
جی ایون : حداقل به حرفام گوش کن
عصبانی بودم. خیلی هم عصبانی بودم. ولی میخواستم دلیل کاراشو بدونم.
صندلی پشت میزو کشیدم و نشستم. اونم روبروم نشست.
جی ایون : یه سال پیش وقتی پدر و مادرم به دیدنم اومدن فکر کردم اونام مثل هر پدرو مادری دلشون برای بچه اشون تنگ شده و میخوان من برگردم پیششون. ولی اشتباه میکردم. برام ترتیب یه ازدواجو داده بودن که خیلی به نفعشون بود. درباره تو خیلی باهاشون حرف زدم ولی گوش نمیکردنو حرف خودشونو میزدن. وقتی دیدم من براشون مثل یه کالام که میخوان معماله اش کنن، خیلی ناامید شم. خیلی حالم بد بود. به خاطر همین تسلیم شدم. مثل یه احمق چشامو رو همه چیز بستم و بازم کوتاه اومدم. مثل هزار دفعه قبل گذاشتم ازم سواستفاده کنن. اون روز وقتی رسیدیم زیر درخت شوکه شدم. وقتی ازم درخواست ازدواج کردی باورم نمیشد. مدام این سوال تو ذهنم تکرار میشد "چرا حالا که تسلیم شدم تو باید ازم خواستگاری کن" . فکر میکردم تو برعکس منی. میتونی فراموش کنی. اگه ولت کنم یه زندگی جدید میسازی. به خاطر همین همه چیزو تموم کردم. هیونگ جون سخت بود خیلی سخت بود تو چشمات نگاه کنمو مثل یه آدم بی تفاوت بهت بگم برام مهم نیستی. در حالی که تو همه چیز من بودی. تو تنهاییامو پر کردی. دنیای من بعد از دیدنت عوض شد. تو تمام دنیام بودی. حتی وقتی اون روز ولت کردم. هرروز و هر ثانیه رو حسرت نداشتنتو خوردم. گریه کردم. دلم برات خیلی تنگ شده بود. سه ماهی بود که ندیده بودمت و این منو دیوونه میکرد. بالاخره روز عروسی صبرم لبریز شد. وقتی چشم باز کردم و دیدم به جای تو کس دیگه ای تو جایگاه عقد منتظرمه نتونستم تحمل کنم.  از ساختمون زدم بیرون. از دست همه فرار کردمو اومدم دم در خونه ات. وقتی حال خرابتو دیدم. دیم که چجوری ججونگ اوپا زیربغلتو گرفته و داره میببرتت تو خونه، دیگه نتونستم پامو یه قدم جلوتر بذارم. من لیاقت عشقتو نداشتم. به خودم اجازه ندادم که بهت نزدیک شم. برگشتم خونه امون. منتظر پدر و مادرم شدم. با پدر و مادرم حرف زدم و از اون خونه زدم بیرون. تونستم خودمو به یه روستا برسونم. بعد از یه هفته بهوش اومدم و دیدم یه زن پیر بالای سرم نشسته.
-: صبر کن.. چرا یه هفته بیهوش بودی؟
جی ایون : خب ... خب مسلما پدر و مادرم آدمای منطقی نبودن. وقتی دخترشون یه همچین کاری باهاشون میکنه نمیشینن آروم و خونسردانه با هم حرف بزنن. تنها چیزی که از دعوامون یادم بود اینه که نزدیک پله افتادم و تو پله ها قل خوردم. وقتی به خودم اومد خونه تاریک بودو بدنم درد میکرد. هر جور بود خودمو به اتوبوس رسوندم. یکی از روستاهای اطراف پیدا شدم. فقط همین یادم مونده.
باور اینکه اون به خاطر من کتک خورده بود و این همه دردو تحمل کرده بود بران سخت بود ولی میدونستم دروغ نمیگه. چون دوباره تو چشماش همون عشق قدیمی رو میدیدم.
جی ایون : اونجا موندم تا یاد بگیرم دیکه هیچ وقت مثل یه احمق کوتاه نیامو تسلیم نشم. برای چیزایی که دوست دارم بجنگم. دقیقا سه روز پیش برگشتمو اولین جایی که رفتم، همون زمین بازی و درخت کاج بود. همونجایی که ازت جدا شدم. وقتی نزدیک درخت شدم دیدمت. بدنت سرد بودو من خیلی ترسیده بودم. به دونگهه اوپا زنگ زدم. بماند که کلی تعجب کرد ولی خب کمکم کرد تا بیارمت اینجا یعنی وقتی وضعیتتو دید همه چیزو فراموش کرد. به یکی از دوستاش که دکتر بود زنگ اومدو تو رو معاینه کرد. بعد از معالجات اون بود که سلامتیتو بدست آوردی. دونگهه اوپا دیشب اینجا بود. دکترم صبح اومد. گفت که به زودی بیدار میشی منم برات سوپ آماده کردم.
هردومون سکوت کردیم. نمیدونم اون به چی فکر میکرد ولی من داشتم به بلاهایی که سر اون اومده فکر میکردم. شاید اون روز با بیرحمی منو ول کرد ولی حالا میدونستم برای خودش سختتر بوده.
جی ایون : هیونگ جون ... بهت حق میدم ازم متنفر باشی ...حق میدم نخوای منو ببینی.... فقط میخواستم یه چیزیو بهت بگم  .....
-: نمیخوام بشنوم.
شاید بی رحمی بود ولی دلم میخواست این کارو بکنم. به چشماش نگاه کردم. قطره های اشکش رومیزی رو خیس کرده بود ولی من ...
از جام بلند شدم و به سمت خروجی آشپزخونه رفتم. ولی متوقف شدم. دستاش دور کمرم حلقه شد و از پشت بهم چسبید. صدای تپش قلبشو میشنیدم.
جی ایون : دیگه تسلیم نمیشم. برای اینکه منو ببخشی همه تلاشمو میکنم..... من هنوزم خیلی دوستت دارم ........ پس تنهام نذار چون خیلی دلم برات تنگ شده ............
همین بود. جی ایون من برگشته بود. جی ایونی که دیوونه وار دوسش داشتم برگشته بود و اینبار دیگه تسلیم نمیشد.
دستمو رو دستش گذاشتم. دستاشو باز کردم و به سمتش برگشتم. لازم نبود چیزی بگم اون از تو نگاهم همه چیزو میخوند. چقدر دلتنگش بودم. دلتنگ آغوشش... دلتنگ بوس.یدنش .... نگام رو لبهاش افتاد.
-: منم دوست دارم
سرمو نزدیک بردم و لبشو میون لبهام گرفتم. چقدر دلتنگ بودیم. وقتی حرکت لباشو میون لبام حس کردم اشتیاقم بیشتر شدم. بیشتر تو آغوش کشیدمش و بو.سه امونو عمیقتر کردم. بعد از چند دقیقه  یکم ازم فاصله گرفت.
جی ایون : دیگه هیچ وقت تنهات نمیذارم
-: دیگه بهت اجازه نمیدم از پیشم بری
دوباره لباشو بین لبام گرفتم و مشغول بو.سیدنش شدم.
دیگه به حلقه و اون گردنبند نیازی نبود. نیازی نبود برمو از توی اتاق بیارمشون. اینجا تو همین لحظه میون بو.سه هامون من و جی ایون یکی شدیم. دیگه هیچ چیز ما رو از هم جدا نمیکرد






طبقه بندی: One Shot،

تاریخ : پنجشنبه 6 فروردین 1394 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی