تبلیغات
The Candles - Bodyguard EP80





سلللللللللللللللللااااااااااااااااااااااامممممممممممم و صد درود از کائنات بر شما دوستان خوبید عزیزان رنی جانی؟؟؟؟دوستانم این قسمت جو غمزدگی بالا رفته و بنده از ملکوت باهاتون صحبت میکنم چون میدونم تهد.یدات بسیار جالبی منتظرمه 


جه ریم : با دکتر هماهنگ کردی؟
خانم پارک : آره...
جه ریم : به گااین گفتی؟
خانم پارک : اونم آره...چرا انقدر استرس داری؟
جه ریم : اخه...اوپا اگه بفهمه ممکنه ...
خانم پارک : نمیفهمه...هیچوقت نمیفهمه...اینطوری که من میبینم آقای شایانی عمرا بذاره دخترش با ما وصلت کنه....
میخواست بره که جه ریم گفت : مواظب باش مامان..اگه بفهمه ممکنه رابطه مادر پسریتون بهم بخوره..همینطوری هم توی خطر بوده!
خانم پارک به دخترش خیره شد و گفت : هیچوقت رابطه مادر با بچش بهم نمیخوره...اینو بدون!
جه ریم لبخند کوتاهی زد و سرش رو پایین انداخت . 
خانم پارک به سمت خونه جونگ مین راه افتاد و همونطور که انتظار داشت بعد یک ماه فن میتینگ های متعدد جونگ مین و کنسرتی که اخیرا به زور یون تک گذاشته بود موج شایعه های ازدواج او با سارا بخوابد اما هنوز خبرنگار ها منتظر جونگ مین بودند تا از خونه بیرون بیاد و سوال های همیشگیشون رو بپرسند ، پوفی کشید و جلوی همه خبرنگار ها عینک آفتابی زد و از در پشتی ساختمون که تعداد کمی حواسشون به او بود وارد خونه شد ، جونگ مین روی تابی که توی حیاطش بود نشسته بود و سرش رو به دستش تکیه داد ، خانم پارک دستی به سر پسرش کشید که جونگ مین سرش رو بلند کرد ، مادرش لبخندی زد و گفت : اااا..این چیه روی صورتت؟
جونگ مین : عینکی شدم!
لبخند کمرنگی زد و گفت : بشینین!
خانم پارک نشست و گفت : چرا عینکی شدی؟
جونگ مین جواب مادرش رو نداد ، هنوز از دستش خیلی عصبانی بود .
خانم پارک : خبر بدی برات دارم!
چشم هاش رو کوچک کرد و گفت : چیه؟



سارا تلویزیون رو روشن کرد و همینطور  به آن خیره بود ، علی آب دهنش رو قورت داد و گفت : خواهرم داره از دست میره!
دیانا نگاهی به او کرد و گفت : به نظرت تنهاش میذاریم اشکال نداره؟البته سجاد هست!
علی : بهتره یه ذره با خودش خلوت کنه!خیلی داغون شده!
سارا همینطور که به تلویزیون خیره بود گفت : انقدر درمورد من حرف نزنین برین به عروسیتون برسین!
نگاهش رو به علی و دیانا داد ، دیانا سری تکون داد و از خونه بیرون رفت ، علی پوفی کشید و گفت : مراقب خودت باش!
در رو بست و سارا روی کاناپه دراز کشید ، دیشب با پدرش بحث های زیادی کرده بود و تمام افکارش رو جونگ مین گرفته بود ، آقای شایانی موبایل سارا رو بی اجازه او فروخته بود و شماره جدیدی برایش خریده بود ، چیزی به اسباب کشی کردن اونها نمونده بود و پدر سارا توانسته بود خونه ای مثل همین خونه در نزدیکی های همونجا پیدا کند ، حتی حالا شماره ای از جونگ مین نداشت ، آدرسش رو بلد بود اما هیچوقت نمیتونست پایش رو از ایران بیرون بگذارد ، درمانده به پهلو شد و سعی میکرد شماره جونگ مین رو مدام به ذهنش بیاره ، وقتی دید خانم شایانی توی اتاقش مشغول سرجاش گذاشتن لباس هاست و سجاد هم کمک مادرش میکرد ، به سمت اتاق پدرش رفت و در رو به آرومی بست ، کشو های میز آقای شایانی رو یک یک بیرون میکشید و میگشت اما چیزی جز پرونده های کاری مربوط به شرکت و ... پیدا نمیکرد ، دستش رو روی میز گذاشت و ناگهان سرش گیج رفت ، روی زمین افتاد . سرش رو تکونی داد که از سرگیجه نجات پیدا کنه ، چشمش به یک کشو که پایین کمد بود افتاد ، به سمتش رفت و بازش کرد که موبایلش رو دید ، لبخندی زد و همون موقع برداشت و در جیبش گذاشت ، دستش رو روی میز گذاشت و خواست بلند بشه اما دوباره سرش گیج رفت ، سجاد در اتاق رو باز کرد و با فریاد اسم سارا رو صدا زد ، به سمتش رفت و گفت : خوبی؟
اما سارا همونطور به او خیره بود . 



جونگ مین باعصبانیت و فریاد گفت : دارم میگم این کارو بکن..تا من خودمو برسونم..با این خبرنگارا نمیشه جایی رفت .
ساناز به سمت بیمارستان میرفت و گفت : حرف مامانت شاید درسته!همینجوری الکی نمیاد چیزی بگه جونگ مین ...
جونگ مین : تو فقط برو چکش کن...برو به دکتر سارا بگو خبر جدیدی داره یا نه!
ساناز : باشه میرم...فقط تا کی میتونی خودتو برسونی؟
جونگ مین : من..تا...تا بیست دقیقه دیگه!
قطع کرد و کتش رو برداشت و از در پشتی خونه تنها بیرون اومد ، عینک آفتابی زد و یقه کتش رو بالا داد ، گرچه از دور هم پیدا بود پارک جونگ مین به سمت خیابان میرفت ، سوار ماشینش شد و راه افتاد .



سارا چشم هاش رو باز کرد و به دیانا که بالای سرش بود نگاهی کرد ، لبخندی زد و گفت : باز بیهوش شدم؟
دیانا :فشارت افتاد...بیهوش نشدی....قرص خواب آور بهت دادیم...یادت نیست؟
لبخندی زد و گفت : نه...بخاطر افتادنم توی استخر نبود که؟
دیانا : نه....
دستی به جیبش زد که خالی بود ، چشم هاش رو بست و گفت : حالا چرا بین این همه موقع....
دیانا : چی؟
سارا : هیچی...تقصیر اون سجاد خودشیرینه!
آقای شایانی : نخیر تقصیر منه..
سارا جا خورد و به پدرش که طرف دیگه تختش بود خیره شد ، لبخند کمرنگی زد و گفت : بابا...
شایانی : بگیر بخواب....تا صبح بگیر بخواب...بهتر میشی...دوست داشتی بگو برات قرص خواب آور میارم البته انقدر که میخوری برات خوب نیست...
سارا : نه ممنون...
دیانا : میریم که بتونی بخوابی...
سارا سری تکون داد و پوفی کشید ، وقتی رفتند و برق رو خاموش کردند به یادش افتاد وقتی که پدرش به او گفت که جونگ مین دینش رو عوض کرده ، فقط برای امنیت سارا...اما باورش نمیشد ، مدام خودش رو به این در و اون در میزد تا مدرکی  خلاف حرف پدرش و اطرافیانش پیدا کند ، هرچقدر علی به او توضیح میداد که مدیر کمپانی و پدرمادر جونگ مین یک چیز میگفتند باورش نمیشد ، اگر هم میشد با شک و تردید انقدر فکر های مختلف میبافت که به سرجای اول برمیگشت ، اما لحظه ای با خود فکر کرد ، اگر جونگ مین...اگر او ...
سارا : اگه...اگه واقعا دینشو عوض کرده باشه...اونوقت دیگه شوهرم نیست؟!
اشکش از گوشه چشمش پایین افتاد و همان موقع اشکش رو پاک کرد . 



این همون فلش بکیه که قبلا زده بودم 
.
.
.
ساناز خیره به زمین بود که جونگ مین بازوانش رو گرفت و تکونش داد و با داد گفت : میگم بگو سارا چی شده؟
ساناز از تکون های جونگ مین به خودش اومد و گفت  : سارا ....احتمال بهوش اومدنش نصف شده!
جونگ مین : ین..ینی چی؟
ساناز : 30 % جونگ مین...
دستش رو جلوی دهنش گرفت و جونگ مین از حرف ساناز دست روی قلبش گذاشت و یواش یواش روی زمین نشست ، یون تک به سمت اونها دویید و گفت : چی شده؟جونگ مین؟؟؟جونگ مین خوبی؟
ساناز با بغض گفت : میگن....میگن ممکنه هیچوقت بهوش نیاد...مگه اینکه خدا بخواد....
جونگ دستش رو جلوی دهنش گرفت و یون تک با تعجب به ساناز چشم دوخته بود ، با داد گفت : برای چی همچین چیزی رو بهش گفتی؟جونگ مین؟؟؟
جونگ مین سینش رو فشار میداد و یون تک گفت : چیه؟حالت خوبه؟؟؟؟چی شدی؟
جونگ مین : درد میکنه....
یون تک : الان میرم دکتر صدا میکنم!
جونگ مین همراه با درد قلبش شروع به گریه کرد و اشک هاش روی زمین بیمارستان میریخت ، دستش رو به زمین گرفت و یون تک به سمتش دویید ، جونگ مین رو بلند کردند که ناگهان جلوی چشم هاش تیره شد و روی دست های او و پرستار کناری اش افتاد و دوباره چشم هاش رو باز کرد و تنها تصویر یون تک رو میدید............





تهدید کنین هیچ اشکالی نداره چون دلم برای شوهرم اتیش گرفــــــــــــــــت بگردم براش انقدر غریبه زن و شوهر باهم میفتناین قسمت برای این کم بود که قسمت بعد از دوسال بعد شروع میکنیم .... پس تا قسمت بعد بای بای دوستان رنی جانیمنتظر تهدید های جیگـــــــرتون هستم






تاریخ : چهارشنبه 26 فروردین 1394 | 09:53 ب.ظ | نویسنده : _ReNéE_ | نظرات بانوان محترمه^.^

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی