تبلیغات
The Candles - Dark Knight ||| 13


سلام .
اومدم با قسمت سیزدهم شوالیه سیاه .
گرچه هیشکی نمیخونه میدونم .
اینو بهتون بگم که از فصل اول فقط یک قسمت دیگه مونده ... و بزودی فصل دو رو شروع میکنیم از هفته ی دیگه انشاا...
خب اول یه خلاصه از هر چی تا حالا گذشته داریم و بعد هم داستان
خلاصه با رنگ بنفش نشون داده میشه .
و من وقتی باید به یه چیزی توجه بشه با رنگ قرمز نشون میدم
و چیز هایی که تو گذشته اتفاق میفته رو با رنگ آبی .
پس گیج نشید لطفا
http://s5.picofile.com/file/8134311026/PicsArt_1406142863390.jpg
.

Dark Knight

Season 1 : gray

13


:" حدود یه هفته اس که هر روز یه قتل تو حاشیه ی این منطقه اتفاق می افته ! خدای من ! مردم این جا امنیت ندارن !"
....

با بلند شدن صدای "رینگ بل " آزار دهنده ی تلفن از توی سالن ، با ترس عقب رفت . ولی انگشت شستش به برامدگی ِ کوچیکی روی پرچین ِ چوبی گیر کرد و بریده شد .
....

دوباره به بیرون از پنجره و عمارت روبرو زل زد :" درباره ی صاحب اون قطره خون رو پرچین حرف میزنم ... شاید بهتره مواظب خودش باشه ! چون جزو یکی از گزینه های احتمالی ِ قاتلمونه !"

.....

تو یه زندگی خوب داری ... یه شغل عالی ... همین طور " ری" رو داری ... به نظرت اینا برای شروع یه زندگی ِ انسانی کافی نیستن ؟ چیزی که سالهاست انتظارشو داری ؟"
.....

نمیدونست ججونگ چرا اون رو فرستاده تا این پسر رو برسونه ! فقط میدونست چیزی داره توی سر برادر بزرگتر و دوستش میچرخه که اونقدر ها هم ... خوش آیند نیست !
....

این طور که فهمیده بود جه اصلا به خاطر هیون این جا نبود ... بلکه به خاطر قتل های توی حاشیه ی جنگل ، برگشته بود .
...

تو کسری از ثانیه خودش رو به سر کوچه رسوند . از چیزی که میدید اخماش تو هم رفت . چند قدم جلو تر رفت و آروم گفت :" به به ... ببین کیا این جان !!!"
نگاهش به مرد هایی بود که زنی رو محاصره کرده بودن و آروم آروم به سمتش میرفتن .
....

کابوس های لعنتی ... کابوس های لعنتی ...اونها دوباره برگشته بودن ...
...

سرش رو به سمت اون دختر چرخوند و نفس عمیقی کشید . تا ته حرفاش رو خونده بود :" خون آشام ها ، موضوع تحقیق جالبی ان نه ؟ به نظرم موضوع برعکسه ! این ماییم که باید از نسل بشر بترسیم !"
...

:" خوب گوش کن . بر خلاف انتظارت خون آشام ها دو دسته نیستن . بلکه سه دستن . دسته ی سوم چیزی ان که حتی نمیتونی تصورش رو بکنی ... چیزی که حتی نصف کمتر ی از جامعه ی خون آشام ها هم ازش خبر ندارن ! و تو به همین دسته تبدیل میشدی ... "
....

... خواهش میکنم .... تبدیلم کن ...
....

" میخوام از v.c.c بیام بیرون ..

چرا ؟ ججونگ یکی از اعضای برجسته ی "کمیته ی کنترل کننده ی خون آشام ها " بود .
....

نگاه جه جونگ با دیدن خالکوبی ِ روی رون ِ پاش ، عوض شد . باور نمیکرد این خال کوبی رو یه روز دوباره ببینه ... هرگز نمیتونست باور کنه ...
...

-    نمیدونم از کی ... خیلی وقته دارمش ... فکر میکنم از هفت – هشت سالگی به این طرف داشتمش ...
...

خیلی یک دفعه ای دندون های بلند نیشش رو که با حس کردن بوی خون هیومین بیرون زده بودن رو تو گردنش فرو کرد .
....

با خودش فکر میکرد که همسایه اش ... یه هیولای خون خواره ...
...

:" آره .... میتونی فکر کنی یه هیولام ! ولی من حاضرم قسم بخورم ... من با تو کاری ندارم ... بر عکس ... من مامور حفاظت از تو هستم ...."
..

:" زن و مردی که تو ازشون حرف میزنی در واقع عمو و زن عموی من هستن !"
...

-         من کشتمشون ! من ... با همین دست های لعنتیم ... باید میمردم ... میفهمی ؟ من باید می مردم ... اصلا ... اصلا به جای این پای لعنتی ...
....

:" من چی ام آقای کیم ؟ کاچا – تی وو ؟ یعنی چی ؟ این ... به خالکوبی ِ من مربوط میشه ؟"
...

-    یه سری از آدم ها هستن که با خون آشام ها میجنگن ... ریشه اشون از پونصد سال پیش شروع شد . به سرعت بین کسانی که از وجود خون آشام ها با خبر بودن اپیدمی شد و خاندان های زیادی راه افتادن دنبال کشتن خون آشام ها ! کاچا تیوو یه مخلوط از دو کلمه ی ایتالیاییه ...cacciatore  به معنی ِ شکارچی ، و cattivo  به معنی ِ شیطان !
هیومین دنباله ی لباسش رو توی دستش فشرد :" شکارچی ِ شیطان ؟"
....


:" نمیدونم ... فقط میدونم هیچ وقت انسانی رو نکشتم ... "
.....

Dark Knight

Season 1 : gray

13


سایه دور تر و دور تر شد . صدای باد بین درخت ها میپیچید . روی زمین بدن زنی از هم پاشیده افتاده بود ...
...
ججونگ روی دو زانوش خم شد :" این ... داره میره روی اعصابم ..."
هیومین شونه اش رو فشرد :" تو فکر میکنی از خودمونه ؟"
ججونگ صاف ایستاد و اخم کرد :" نه ! اون یه ومپایره ولی مسلما همچین هیولایی از ما نیست ! "
نمیدذونست چیکار باید بکنه ... هیچ نشونه ای از قاتل تو دستاش نبود ... کی بود که داشت همه چیز رو نابود میکرد ؟ کی بود ...؟
هیومین بازوش رو کشید :" باید بریم ... پلیس تا چند لحظه دیگه میرسه ... آقای کیم ... ما پیداش میکنیم ... من مطمئنم ..."
ججونگ برای لحظه ای تو چشم های هیومین خیره موند . آره ... چرا زودتر به فکرش نرسیده بود ؟ همین بود ... مسلما ...
هیومین با نگاهش گیج شده بود . میخواست چیزی بپرسه ولی ججونگ زود تر به حرف اومد :" اونهایی که بهت حمله کرده بودن ... آره ... همه ی اینا بهم مربوطن ..."
صدای آژیر ماشین های پلیس بهشون اجازه نداد بیشتر از این معطل کنن . چند ثانیه بعد هر دو توی پیاده روی شلوغ و پر جمعیت قدم میزدن . در حالی که جه جونگ دست هیومین رو محکم تو دستش میفشرد تا آروم نگهش داره و مانع از حمله ی اون به سمت آدم های اطرافشون بشه ...
باید کمک میگرفتن ... اونها باید از یکی کمک میگرفتن ... و متاسفانه ججونگ میدونست که دلیل کافی برای کمک گرفتن از کمیته نداره ... همین بود که احساتس استیصال بیشتری رو تو وجودش تزریق میکرد .
هیومین فشاری به دستش داد :" میخوای چیکار کنی ؟"
ججونگ نیم نگاهی به چهره ی نگرانش انداخت :" اول به کمیته در خواست اعزام نیرو میدم ... "
-    میفرستن ؟
ججونگ جوابشو نداد . نگاهش رو به پوتین هاش داد و آهی کشید :" بریم خونه ؟"
***
هیون مچ دست هیونگ رو رها کرد :" باید بیشتر به خودت برسی ... معایناتت که چیزی رو نشون نمیدن ... "
دستش رو روی شونه ی هیونگ گذاشت :" بهتر نیست برگردی به زندگیت ؟ خیلی ها هستن که آرزوی یه زندگی عادی رو دارن ..."
هیونگ پوزخندی زد :"مثلا خودت ؟ "
هیون نگاه تیزی بهش انداخت و وسایل پزشکیش رو داخل کیفش برگردوند . همونطور که از جاش بلند میشد گفت :" یا اونهایی که الان از در میان تو !"
همون لحظه در باز شد و ججونگ و هیومین وارد خونه شدن . هیونگ به شدت احساس خطر میکرد . از جا پرید و پشت هیون سنگر گرفت :" تو ... نگو که میخوای ..."
ججونگ در رو محکم کوبید :" دوباره یه قتل دیگه ..."
هیومین اونو متوجه وجود هیونگ کرد . ججونگ سرش رو بلند کرد و نگاهش که به هیونگ افتاد اخم هاش تو هم رفت . هیون جونگ بلا تکلیف ایستاده بود . آروم گفت :" هی کیم هیونگ جون ... تو اینجا در امانی ... باور کن ..."
هیونگ نفس عمیقی کشید . میدونست خریت کرده پاشو تو این خونه گذاشته ... هنوزم نمیتونست به هیون جونگ اعتماد کنه چه برسه به دوستاش ! از کجا معلوم این مرد اونو نکشونده باشه این جا تا یه پارتی با دوستاش راه بندازه و غذای زنده اشونم هیونگ نباشه ؟
ججونگ آروم آروم به سمتش اومد . اخم هاش هر لحظه بیشتر تو هم میرفت و پره های بینیش باز و بسته میشد . انگار داشت ب.و میکشید . و البته واقعا هم همین بود . نفس عمیقی که نزدیک گوش هیونگ کشید داد هیومین رو در آورد :" آقای کیم داری چیکار میکنی ؟"
با همون اخم به هیون خیره شد که حالا جون رو پشت خودش قایم کرده بود . میدونست اونم بهش مشکوکه . چون هنوز بهش نگفته بود چرا روی این پسر انقدر حساسه ...
به سمت هیومین برگشت و کنارش رفت :" خب پس ... بالاخره همدیگه رو دیدیم !مرد جوان !"
هیونگ پوزخندی زد :" ببین هر چی میخوای بگو فقط من الان باید از این خونه برم بیرون !"
ججونگ به در ورودی تکیه داد :" هنوز برای رفتن زوده ! بهتره اول با هم صحبت کنیم !"
هیونگ کم کم داشت میترسید . هیون چند قدم جلو رفت و کنار هیومین ک بلا تکلیف وسط سالن بود ایستاد :" ججونگ هیونگ ! نمیخوای بگی دلیل این رفتارات چیه ؟ "
آهی کشید :" درسته ... باید دلیلمو توضیح بدم ... "
نیم نگاهی به همشون انداخت . مکثش داشت طولانی میشد . و البته اعصاب همشون هم هر لحظه درب و داغون تر !
یکدفعه ججونگ نیشخندی زد :" خب ما باید با همسایه ی خوشتیپمون آشنا بشیم مگه نه ؟"
هیومین و هیونگ جون همزمان نفس عمیقی کشیدن . ولی اخم های هیون تو هم رفت و نگاه پر از شک و تردیدش رو تو چشم های پر از حرف ججونگ دوخت  میدونست که ججونگ راز بزرگی رو پنهان میکنه ... خوب میدونست !
بهتر بود هیونگ جون رو میفرستاد بره ... چون ججونگ رو خوب میشناخت ... از اون جایی که اون عضوی از کمیته ی وی . سی . سی بود هیچ بعید نبود که فکرای خطرناکی از ذهنش بگذره .
خودش هم دوست نداشت شخصیتی که از خودش به هیونگ نشون داده زیر سوال بره .
پس بهتر بود قبل   از هر اتفاقی ، اونو بفرسته خونش !
آروم گفت :" جون ! فکر میکنم فردا کلاس داشتی مگه نه ؟"
هیونگ متعجب نگاهش کرد . هیون ابرویی بالا انداخت .
گلوووش رو صاف کرد و محکم سرشو تکون داد :" آره .. آره باید برم ... واگر نه به کلاااس فردام نمیرسم ... "
بدنش شروع کرده بود به لرزیدن . هیون کنارش قدم برداشت و به نزدیک در رسوندش .
با دستش ججونگ رو که حالا نگاهش بی اندازه کاووشگر شده بود از جلوی در کنار زد و در رو باز کرد . خواست هیونگ رو بیرون بفرسته که صدای مرموز ججونگ رو شنید :" باهاش برو ... تنها نفرستش ... "
***
 کنار در عمارت هیونگ جون ایستاده بودن . جون میخواست چیزی بگرسه ولی مطمئن نبود . پوفی کشید و گوشه ی آستین هیون رو گرفت :" میشه بگی چه اتفاقی داره میفته ؟ "
هیون جونگ نمیخواست باعث بی اعتمادی هیونگ بشه . باید چی جوابشو میداد ؟ اگه میگفت که خودشم نمیدونه اینجا چه خبره مسلما جون دیوونه میشد !
حظه ای توی سکوت به کفش هاش خیره شد . بعد یک دفعه سرش رو بلند کرد و تو چشم های جون خیره شد . رنگ چشم های عسلی رنگش تیره و تیره تر میشد و هیونگ جون تو نگاهش محو و محو تر میشد .
بازوش رو فشرد :" برو بگیر بخواب ! فردا کلاس داری ..."
هیونگ بی هیچ حرفی سرش رو تکون داد و همون طور که عقب عقب میرفت بدون این که نگاهشو از هیون برداره ازش دور شد . تا وقتی که در پشت سرش بسته شد و ارتباط چشمیش قطع شد .
پشت در بسته ایستاد و با بهت به جایی که بود خیره شد . چطور نفهمیده بود که توی خونه است ؟
به سرعت در رو باز کرد و بیرون رو نگاه کرد . ولی خبری از هیون نبود .
آهی کشید و توی خونه برگشت . دیگه هیچی براش مهم نبود . دوست داشت بره بخوابه . البته میدونست که خواب نا آرومی در انتظارشه . مثل همیشه و یا شاید بد تر از قبل ...
***
به تخته و استاد ز زده بود ولی در واقع حواسش به پچ پچ های اطرافش بود . چی میگفتن ؟ نمیفهمید ...
سرش رو چرخوند و برای لحظه ای نگاهش تو یه نگاه زیبا قفل شد . سریع نگاهش رو دزدید .
قلبش ضربان گرفته بود ...
مغزش داشت منفجر میشد .
استاد صداش کرد . باید میرفت و یه مسئله رو حل میکرد . نمیتونست . درد پاش دوباره شروع شده بود و داشت میکشتش .
به زحمت از جاش بلند شد . لنگ میزد . داشت از خجالت آب میشد . دلش نمیخواست کسی بدونه پاش مصنوعیه ... همینجوریش کم اذیت نمیشد ...
پای تخته که رسید مدتی طول کشید تا بتونه مغزش رو جمع و جور کنه . ولی بالاخره به خودش اومد و مسئله رو حل کرد .
عرق سردی رو پیشونیش نشسته بود . از دردی که میکشید . و از شرمی که گریبانگیرش شده بود .
تو نگاه های آدم های روبروش چیز های خوبی نمیدید . نگران بود ...
خواست بره سر جاش بشینه ، ولی پاش به چیزی گیر کرد و طوری زمین خورد که پای مصنوعی از جا در اومد و از پاچه ی شلوارش بیرون افتاد .
صدای چند تا جیغ رو شنید و  با قلبی شکسته به پای همکلاسیش که جلوش گذاشته بود تا بیفته نیم نگاهی کرد و پای مصنوعیش رو جا انداخت .
از زمین بلند شد و در حالی که بیشتر از قبل لنگ میزد به سمت صندلیش رفت . میونه ی راه باز هم نگاهش تو نگه لی سول ری قفل شد . نگاهی که پر از تحقیر و تمسخر بود ... و اون پوزخد روی لب اش ...
سر جاش که نشست تنها چیزی که میخواست این بود که کلاس زود تر تموم بشه ...
***
کیفش رو از کمد بیرون آورد . صدای ظریف و زیبایی میخکوبش کرد :" آقای کیم ؟"
با ناباوری برگشت و به اون نگاه کرد .گرچه هنوز دلخور بود ولی باورش نمیشد داره باهاش حرف میزنه . به من من افنتاد :" ب... بله ...؟"
نیشخندی روی لب های دختر اومد و آروم قدمی به سمتش برداشت :" تو از من خوشت میاد ؟ توی یه پای بی عرضه ؟ تو لیاقت نداری حتی به من نگاه هم بندازی ..."
برای یه لحظه نفسش بند اومد . قدمی عقب رفت و به در کمد تکیه داد . خواست چیزی بگه ولی نمیتونست . نفس های کشدارش مانع میشد . حتی کلمه ای نمیتونست حرف بزنه . تو اوج دستپاچگی صدای قهقهه ی اون دختر تو گوشش پیچید . صدای قهقهه چند تا شد و اطرافش و آدم هایی که با انگشت نگاهش میکردن و مسخره اش میکردن دور سرش پیچید...
خواست دور بشه ... از اون آدم های عوضی که مایه ی خنده قرارش داده بودن دور بشه ولی نتونست ... پای مصنوعیش مثل یه وزنه ی صد کیلویی به زمین چشبیده بود ... روی زمین کشیدش و با تمام سرعتی که میتونست ازشون دور شد ... صدای خنده ها قلبشو سوراخ میکرد ...
ازش نین انتظاری نداشت ... فکر نمیکرد پشت ظاهر زیبای لی سول ری چنین باطن پست و زشتی نهفته باشه ... حالش اصلا خوب نبود . دلش میخواست بمیره ... تو این دنیای لعنتی که از همه طرف ب راش بدبختی میبارید فقط دلش میخواست بمیره ...
از دانشگاه که بیرون اومد به کسی برخورد کرد . سرمای بدی تو وجودش پیچید و نگاهش تو دو تا چشم سیاه خیره شد . این مردو میشناخت . قبلا دیده بودش ... ولی چه اهمیتی داشت ؟ اصلا براش مهم نبود .... صدای زنونه ای شنید :" آقای کیم ... اون چشه ؟"
از خودش جداش کرد و دوید . با تمام قدرتش و با تمام جونی که داشت با وجود دردش و پایی که به زور حرکت میکرد دوید و تو یه لحظه قبل از این که به خودش بیاد صدای بوق وحشتناکی رو حس کرد و ضربه ی بدی به پهلوش خورد و روی زمین پرت شد ...
همه چیز جلوی چشم هاش سیاه شد ...
***
صدای جیغ ... بوق وحشتناک ماشین ها و ناله ها توی سرش میپیچید ... درد داشت ... جیغ میکشید ... خون فواره میزد ....
-    هیو...نگ جون ... خواهش ... میکنم ...

***
چشم هاش رو که باز کرد توی اتاق خودش بود .همه جا توی سرما فرو رفته بود . نگاهش رو اطراف چرخوند و تونست سه نفر رو تشخیص بده . هیون جونگ جلو اومد و با دست فوق العاده سردش نبضشو گرفت :" بهتری ؟"
دستشو بین موهاش کشید :" چی شده ؟"
به جای هیون مردی که کنارش ایستاده بود جواب داد :" تو یه تصادف کوچیک داشتی ! هیون جونگ معاینه ات کرده ..."
هیون حرفشو قطع کرد :" بدن قوی ای داری ...چیزیت نشده ..."
حالا یادش میومد . این همون مردی بود که ... توی خونه ی هیون دیده بود ... و اون زن کنارش ...
-    من کیم جه جونگم... دستیارم ... پارک هیومین ! لازم نیست نگران چیزی باشی ... وظیفه ی الان هر سه نفر ما محافظت ار توئه !
نمیفهمید این مرد داره چی میگه . به هیون جونگ خیره شد تا چیزی رو براش توضیح بده ولی انگار اون گیج تر از خودش بود .
جه جونگ لبه ی تخت نشست :" میتونی از بیست سال پیش برام بگی ؟"
بدون این که منتظر جواب بمونه دستش رو روی پای مکانیکی هیونگ کنار تخت کشید :" نه ... بهم بگو ... قبل از این که پاتو از دست بدی ... هیچ نشونه ای روش نداشتی ؟ "




طبقه بندی: Dark Knight،
برچسب ها: kim jae joong، kim hyun joong، kim hyung jun، park hyo min، jyj، ss501، t-ara،

تاریخ : دوشنبه 31 فروردین 1394 | 09:02 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی