تبلیغات
The Candles - Dark Knight ||| season 1: GRAY ||| 14 ||| end


سلام . من باس امروز این پست رو بذارم و در برم !
واسه اون سه نفری که میخونن
از هفته ی دیگه باس با فصل دو همراه باشین !
خخخخ
من ک رفتم !!
.
.
پ.ن: آبقند بردارین ... سرم تقویتی ، بالش هم بغل کنین !
.
.
http://s5.picofile.com/file/8134311026/PicsArt_1406142863390.jpg

Dark Knight

Season 1 : gray

14

End



نه منظورش رو میفهمید نه حوصله ی فهمیدنشو داشت . سرش رو بین دستاش گرفت :" از چی حرف میزنی ؟ "
به هیومین خیره شد و سرش رو تکون داد . هیومین جلو اومد و توی یه حرکت پاچه ی شلوارش رو پاره کرد . نقش گل های سرخ که روی رون پاش خالکوبی شده بود رو به هیونگ نشون داد :" این ... یادت نمیاد ؟"
هیونگ جون پوزخندی زد . حوصله ی این آدما رو نداشت . البته اگه میشد روشون اسم آدمیزاد گذاشت ! با صدای گرفته ای گفت :" من همین چیزی ندارم ... نداشتم ... هیچ وقت ..."
چهره ی ججونگ در هم رفت . از روی تخت بلند شد و پشت پنجره رفت و به عمارت هیون از همونجا خیه شد . هیون جونگ کنارش ایستاد :" دیدی گفتم هیونگ ؟ امکان نداره که اون یه کاچا –تیوو باشه !"
جه جونگ فریاد کشید :" ولی هست ! مطمئنم که هست ... تو هم بوی عجیب خونشو حس میکنی مگه نه ؟ درست مثل هیومین ... "
هیون رو به هیومین کرد :" خانم پارک ... لطفا ججونگ هیونگ رو از این جا ببرین ."
هیومین سری تکون داد و بازوی ججونگ رو گرفت . لحظه ای بعد هر دو از همون پنجره غیبشون زده بود...
هیون به سمتش اومد:" بهتره استراحت کنی و حرفای کیم ججونگ رو نشنیده بگیری ... "
چشم هاش رو روی هم گذاشت :" تو هم برو ... نمیخوام ببینمت !"
صدای آروم هیون رو شنید :" بسیار خوب "
چشم هاش رو که باز کرد هیچ کس توی اتاق نبود .
آهی کشید و به ماه کامل بیرون نجره ی اتاقش خیره شد...
دلش میخواست تمومش کنه . عذاب روحی ای که میکشید داشت دیوونه اش میکرد ...
***
قدم رو میرفت . از این طرف اتاق به اون طرف . عصبی بود . گیج بود . چه اتفاقی افتاده بود ؟ چه اتفاقی داشت میفتاد ؟
روش رو به ججونگ برگردوند که روی مبل نشسته بود و پرونده ای رو مطالعه میکرد . سیگاری گوشه ی لبش بودو هیومین ایستاده به همون مبل تکیه داده بود و از بالای سرش به پرونده خیره بود .
دستی بین موهاش کشید :" داری چیکار میکنی ؟"
ججونگ سیگارشو بین انگشت هاش گرفت و بدون این که  نگاهش رو از روی پرونده برداره گفت :" کوری ؟"
نفس عممیقی کشید :" دارم میگم چه بلایی داری به سر زندگی اون پسر میاری ؟"
ججونگ نفس عمیقی کشید . سعی کرد به اعصابش مسلط بشه. سیگارش رو روی میز عسلی مورد علاقه ی هیون خاموش کرد و از جاش بلند شد . هیومین که تاحدودی حالش رو میفهمید بازوش رو گرفت ولی ججونگ ازش جدا شد و با حالت تهدید آمیزی به سمت هیون اومد :" به نظرت من دارم زندگی اون رو خراب میکنم ؟ یعنی نمیبینی که سعی میکنم نجاتش بدم ؟"
هیون پوفی کشید :" نجاتش بدی ؟ از چی نجاتش بدی ؟ تو داری بد تر توی منجلاب فرو میبریش ... بهتره دست از سرش برداری !"
ججونگ فریاد کشید :" اون یه کاچاتیوو عه ... من حسش میکنم ... خوب میفهممش ... سالهاست که کارم گشتن دنبال امثال اونهاست ... میفهمی ؟"
صدای ناباور هیومین هر دوشون رو تکون داد :" آقای کیم ؟"
به سمتش برگشت :" امیدوارم برات سوئ تفاهم نشه هیومین ! من به هیچ وجه قصد آزار شماها رو ندارم .... من فقط به کمکتون احتیاج دارم ... کمیته هم احتیاج داره ..."
سرش رو برگردوند و به چشم های سرد هیون زل زد :" تو اینو خوب میفهمی هیون جونگ ... اون پسر حلقه ی گم شده ی اون ماجراست ... من مطمئنم قاتل خودش دنبال اون میاد ... نه نوچه هاش ... بلکه خودش ... "
هیون روی صندلیش نشست :" میخوام که راحتش بذاری ... اون ... برام مهمه ..."
ججونگ همونطور که ایستاده بود بهش خیره شد :" من مهم نیستم ؟ هیون جونگ من هزار ساله دارم تو این دنیای لعنتی میجنگم ... و تو باید اینو بفهمی که مسلما چیز هایی رو میدونم که تو به فکرت هم نمیرسه ..."
به سمت هیومین رفت و دستش رو گرفت :" باشه ... هر جور تو میخوای برخورد میکنیم ... ما از این جا میریم . دیگه نه به تو کاری دارم و نه اون پسر ... راحت زندگی کن ! ولی یادت باشه .... اینو خوب یادت بمونه . بزودی پشیمون میشی ...خیلی زود ...."
لحظه ای طول نکشید که غیبشون زد . هیون توی تاریکی به عمارت بزرگش خیره شد . تنها بود . میدونست که به ججونگ اعتماد داره ولی چرا ... چرا اون حرفا رو زد ؟ اگه ججونگ راست میگفت چی ؟ اگه اون پسر قطعه ی گم شده ی پازلشون بود چی ؟
حتی نمیتونست تصور کنه چه فاجعه ای در انتظارشونه ...
صدای قدم هایی اونو به خودش اورد . صدا رو خوب میشناخت . صورت زیبای ری رو که روبروش دیدی نفسی از سر آسودگی کشید و دستش و دراز کرد و اونو در آغوش گرفت . این بار به آرامش احتیاج داشت . آرامش مطلق ...
ولی انگار ری اینو نمیخواست ...
دستش رو رها کرد :" برو ری ... امشب برو ... من نمیتونم باهات بمونم ..."
ری دستش رو بین موهای هیون کشید و دلخوری چشماش جاشونو به حس عجیبی دادن :" منو پس میزنی ؟ چی باعثش شده ؟"
بی اختیار نگاهش به پنجره ی سالن کشیده شد و متوجه لبخند عجیبی که روی لب های ری بود نشد ....
به ری نگاه کرد که حالا تو سکوت بهش خیره بود :" این روز ها کجایی ؟"
ری روی یکی از مبل ها نشست :" اولین باره ک همچین سوالی ازم میپرسی ... "
هیون به انگشت های در هم پیچیدش خیره شد :" متاسفم ... نباید میپرسیدم !"
خیلی طول نکشید که بو.سه ای روی لب هاش نشست و بعد عمارت دوباره توی سکوت فرو رفت . ری رفته بود ...
***
ججونگ با عصبانیت راه میرفت . هیومین به بازوش چسبیده بود . ججونگ اصلا حواسش نبود . با این اعصاب درب و داغونش اگه ولش میکرد و بی توجه به پیوندی که بینشون بود ازش دور میشد کار جفتشون تموم بود .
بازوش رو فشرد:" آقای کیم ... چی تو ذهنت میگذره ؟ بهم بگو ! لطفا !"
ججونگ ایستاد و به سمتش برگشت . تو چشم های زیبای هیومین خیره شد . دلش میخواست همه چیز تموم بشه . دلش میخواست بتونه کنار این دختر آرامش پیدا کنه ...
نمیدونست چی تو نگاهش بود که باعث شد در عین ناباوری خودش رو تو آغوش هیومین حس کنه ... کشش عجیبی که تو بدنش حس میکرد لذت بی مانندی رو تو رگ هاش تزریق میکرد ...
هیومین دستش رو بین موهای ججونگ کشید :" آروم باش ...خواهش میکنم ..."
کم کم نفس هاش منظم شد . اطرافشون خلوت بود . توی یه کوچه  یبن بست اطراف خونه ی هیومین بودن . حتما هیو به اینجا هدایتش کرده بود . اصلا نفهمیده بود داره کجا میر ه ...
دستاشو دور کمر هیومین حلقه کرد و سرش رو بین موهاش فرو برد . آروم تو گوشش گفت :" میدونم اشتباهه هیومین ... ولی ... من دوستت دارم ..."
برای لحظه ای بینشون سکوت برقرار شد . هیچ کدوم قصد نداشتن از جاشون تکون بخورن . جو سنگینی بینشون بود .
بالاخره هیومین از آغوشش جدا شد . نگاهش رو پایین انداخت :" من متوجه شده بودم ... آقای کیم ... هر زنی معنی این نگاه ها رو خوب درک میکنه ... "
جه دستشو کلافه بین موهاش کشید :" پس خیلی تابلو شده بودم ؟"
هیومین لبخند زد . جلو رفت ، روی پنجه ی پاش بلند شد و ل.ب های ججونگ رو بو.سید . بو.سه ای که عمیق و عمیق تر میشد ...
و چند ثانیه ی بعد هر دو توی اتاق هیومین بودن و تو آغوش هم ...
***
دستش رو روی بینی هیومین کشید :" رفتارت توی تخت از رفتارت توی اجتماع بهتره !"
لگدی که تو شکمش خورد باعث شد بزنه زیر خنده و به هیومین که خودشو زیر پتو قایم میکرد خیره بشه . یه حسی بهش میگفت خوشبختی فقط تو همین لحظه است ... این خوشی خیلی زود به پایان میرسه ... حسش میکرد ...
***
هیون جون نگران بود . میدونست اجازه نداره دو ر و بر هیونگ ول بگرده . ولی نگرانیش اجازه نمیداد . برای همین هر از چند گاهی گوش هاشو تیز میکرد تا صدای نفس های منظم هیونگ که خوابیده رو بشنوه ....
اگه حرفای ججونگ درست بود و واقعا کسی دنبال کشتنش بود چی ؟ باید چیکار میکرد ؟
اگه جونش واقعا در خطر بود ....
سرش رو تکون داد . نباید به این چیز های مزخرف فکر میکرد ...
از کتاب خونه  ی بزرگش یه کتاب قطور پزشکی بیرون کشید و شروع کرد به مطالعه . باید حواسش رو جمع و جور میکرد . ججونگ همیشه بهش هشدار میداد ... دوستی با انسان ها اشتباه ترین کار ممکن برای یه خون آشامه ... و هیون این نصیحت رو نادیده گرفته بود . اما حالا معنی پشت اون حرف ها رو خوب میفهمید .
اون با دوست شدن با هیونگ جون دوباره داشت به حس و حال دوران انسان بودنش برمیگشت . بیشتر از قبل . و این خطرناک بود . چون باعث میشد تو لحظات حساس نتونه مثل قبل تصمیم بگیره .
***
ججونگ کنار درخت نشست و به جسد روبروش خیره شد . هیومین در حالی که با بیحوصلگی چیزی رو تو دفترچه اش یادداشت میکرد گفت :" خبری از کمیته دریافت نکردی ؟"
ججونگ ابروهاش رو تو هم کشید و سری به نشونه ی "نه" تکون داد . هیومین پوفی کشید و کنارش نشست . سرش رو به شونه ی جه جونگ تکیه داد و دستش رو فشرد :" نگران نباش ..."
انگار میخواست چیزی بگه ولی مطمئن نبود . ججونگ موهاشو نوازش کرد . نگاه هر دوشون به جسد روبروشون بود . ولی انگار نمیدیدنش ! هیچ کدوم حال خوبی نداشتن . ججونگ با صدای گرفته ای گفت:" دارن به شهر نزدیک میشن !"
هیومین هومی کشید و آروم گفت :" به نظرت لازمه از دولت کمک بگیریم ؟"
ججونگ از جاش بلند شد و همونطور که لباس هاش رو میتکوند گفت :" تا کمیته وارد عمل نشه نمیتونیم ! متاسفانه !"
دست هیومین رو کشید و از اونجا دورش کرد .
***
هیونگ پشت پنجره ایستاده بود و به روبروش خیره بود . برعکس همیشه حتی نیم نگاهی هم به خونه ی هیون نمینداخت . بلکه نگاهش رو قرص کامل و زیبا و درخشان ماه خیره بود .
حس بدی داشت . خیلی بد ... اتفاق امروز هرگز از ذهنش پاک نمیشد ... از خودش متنفر بود ... از این که انقدر  ترحم برانگیزه ... ک هر کسی به خودش اجازه میده اینطوری مسخره اش کنه ...اینطوری زیر پا لهش کنه و انقدر بد باهاش برخورد کنه !
تو همین افکار بود که در اتاق با شدت باز شد و صدای آقای کیم تمام تنش رو لرزوند :" پسره ی مفت خور ! جا و مکان بهت ندادم که اینطوری ول بگردی ... چپیدی توی اتاقت تا دیگران نازتو بکشن ؟ همین الان گمشو برو سر کار پاره وقتت ! صاحب کارت میگه یه هفته اس نرفتی !"
جلو تر اومد . تو چشمای هیونگ خیره شد و کلمات رو به صورتش پرت کرد :" فکر کردی نمیفهمم میری پی یللی تللی ؟ پول مفت پروارت کرده ... "
نمیشنید حرفاشو ... نمیدونست چرا امشب آقای کیم زده به سرش !انگار بعد از مدت ها منفجر شده بود !
سرش رو چرخوند و به ماه بیرون از پنجره خیره شد . تو ذهنش چرخید :" ماه کامل دیوونت کرده ... عموی لوناتیک* ِ بیچاره ی من ...."
با صدای فریاد ِ آقای کیم به سمتش برگشت و همون لحظه کشیده ی محکمی تو گونه اش خورد . پوزخندی روی لبش اومد . میتونست جاری شدن خون از گوشه ی دهنش رو حس کنه ...
آقای کیم یقه اشو بین دستاش گرفت :" توی احمق ... توی بی همه چیز بدرد نخور ... حرفای منو نادیده میگیری ؟"
هلش داد رو زمین و خیلی زود از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش کوبید ...
هیونگ با دهن پر از خونش لبخند عجیبی زد . لبخند تلخ و هیستیریکی که مسلما کسی اگه میدیدش ایمان میورد که هیونگ جون دیوونه شده ...
***
قدمی از سایه بیرون اومد . نگاهش به سمت پنجره ی طبقه ی دوم عمارت روبروش بود . صدای داد و فریاد قطع شده بود و حالا سکوت همه جا رو پر کرده بود . تنها صدای نفس های نا منظم مرد توی اتاق بود که گوش های تیزش رو پر میکرد ....
قدم دیگه ای برداشت . خواست به سمت پنجره هجوم ببره و کارو تموم کنه . ولی برای لحظه ی متوقف شد .
نیشخند عجیبی روی لب هاش نقش بست و بدون این که نگاهش رو از پنجره برداره ، عقب عقب رفت و تو سایه محو شد ...

***
به پایین پنجره نگاه کرد . فاصله ی زیادی بود ... ولی خوب بود ... برای تموم کردن این ماجرای لعنتی ...
به ماه کامل روبروش خیره شد . دست هاش رو لبه ی پنجره گذاشت .به پایین خم شد و زیر لب گفت :" چه پایان غم انگیزی ... کیم هیونگ جون ..."
نفسش رو تو سینه حبس کرد . چشم هاش رو بست و تمام وجودش رو رها کرد ...
درد تو تمام استخوان هاش پیچید ... همه جا سیاه شد ...
.
.
.
.
The End of season 1


.
.
با عرض تسلیت خدمت همه ی دوستان .
.
.
اطلاعات اضافی :
لوناتیک :

شبهای مهتابی خاصیتی دارند که روی بعضی از مردم به صورتهای عجیب اثر می گذارند . خود لغت « ماه زده » ارتباط مستقیمی را میان ماه و دیوانگی القا می کند .
 ] در زبان انگلیسی و فرانسه به دیوانگان « لوناتیک » ( ماه زده ) گفته می شود ] . در واقع پیش از اینها این خرافه را آنچنان مسلم می پنداشتند که حتی یکبار در قانون نیز وارد نموده اند .
 دویست سال قبل قانون انگلستان تمایزی قائل بود میان آنان که « دیوانه » اند ٬ یعنی بیماران روانی قدیمی و غیر قابل علاج ٬ و آنها که « ماه زده » ( لوناتیک ) بوده و لذا فقط مستعد اختلال مشاعری هستند که از ماه پدید می آید . جنایاتی که توسط دسته دوم به هنگام بدر ماه انجام می شد در دادگاه ها از تخفیف مجازات برخوردار می گردید .
 مدیران تیمارستانها همواره از اثر ماه بر ساکنان « ماه زده » تیمارستان می ترسیدند و در شبهائی که ماه کامل بود ٬ از خروج کارمندان جلوگیری می کردند . در قرن هیجدهم میلادی بیماران را حتی در روز قبل از بدر کامل برای جلوگیری از خشونت احتمالی آنان در شب کتک می زدند .
خوشبختانه اینگونه خشونت های رسمی دیگر غیر قانونی اعلام شده اند ٬ اما قسمتهائی از اعتقادات کهن درباره ماه همچنان باقی مانده است . شاید هم حقیقتی در آن ها نهفته باشد .




طبقه بندی: Dark Knight،
برچسب ها: کیم جه جونگ، کیم هیون جونگ، داستان، کیم هیونگ جون، jyj، ss501، tvxq،

تاریخ : پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 | 09:21 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی