تبلیغات
The Candles - powered by darkness |||22


میترا: سلاممممممممم دوستان چیطوریایین ؟
خب ما اومدیم  با قسمت بیست و دوم .
این قسمتو جفتمون نوشتیم :)
پ.ن: مهی پوستر به نظرت بی ربط نیس ؟!

.
مهسا: سلااااااام. خوبین دوستتان
میترا حرفا رو گفت من حرفی ندارم.برید بخونید ببنید چه شدن اینا
پ.ن : عاااااالیههههههه

.



http://s6.picofile.com/file/8186618242/19074003.jpg


*************
از لامبورگینی سفید رنگش پیاده شد و وارد عمارت رئیسش، دنیل هنی، شد.
بعد از اجازه ورود دنیل داخل رفت. لی جون هم حضور داشت.
دنیل : چی شده الکس؟
یونگ : اون دکتری که با کارآگاه ایم در ارتباط بود، دکتر کیم جونسو، موفق شده یه دستگاه بسازه که نیروها رو جا به جا کنه.
دنیل : منظورت چیه الکس؟
یونگ : از اونجایی که گتین نمیتونین ذهن کارآگاه ایمو بخونین منم تعقیبشون کردم. وقتی به آزمایشگه دکتر رسیدم، دکتر کیم دستگاهی رو اختراع کرده که میتونه نیروها رو از فردی که این نیرو رو داره به یه فرد معمولی انتقال بده. البته دقیقا نمیدونم چجوری...
لی جون : امکان نداره ..
یونگ : کارآگاه ایم به این روش صاحب نیرو شده ...
دنیل : به خاطر همین نمیتونستم ذهنشو بخونم ..... این فوق العاده است ...... بیا بشین الکس. راستش من و جیسون داشتیم برنامه ریزی میکردیم برای نقشه هامون ولی با چیزی که الان گفتی باید یکم برنامه هامونو عوض کنیم ...
از جاش بلند شد و کنار پنجره ای که پشت صندلیش قرار داشت رفت. یونگ سنگ روبروی لی جون نشست. دنیل هنوز به بیرون خیره بود و این طور که پیدا بود داشت به چیزی فکر میکرد.
دنیل : کارایی که باید بکنیم اینه. برای نمایشگاه تکنولوژیه آماده بشیم. اسناد محرمانه کشوری رو از سازمان امنیت ملی بدزدیم. حواسمون به کارآگاه ایم و گروهش باشه و همینطور دکتر کیمو تحت نظر بگیریم.
یونگ : میتئنم مظرمو بگم؟
دنیل : بگو ..
یونگ : واسه نمایشگاه تکنولوژیه میتونیم از نیروهامون استفاده کنیم تا رئیس جمهورو تحت تاثیر قرار بدیم ...
لی جون : دیوونه شدی .. میخوای به همه نشون بدی که ما چه نیروهیی داریم ...
یونگ : قرار نیست بقیه بفهمن ما چه نیروهایی داریم ...
لی جون : چیی ؟؟؟!!!!!
دنیل : بیشتر توضیح بده ...
یونگ : خب ما یه گوشیی رو به نمایش میذاریم که میتونه با طول موج صدای شخص پشت خط نشون بدیم چی در ذهنش میگذره ..
لی جون : ولی این غیر ممکنه ...
یونگ : یه سری از کشورا دارن روی ساخت چنین گوشیی کار میکنن به خاطر همین امر نادری نیست که بهمون شک کنن. چون هنوز کشوری نتونست چنین چیزی رو بسازه پس این برای موقعیت خوبیه ...
دنیل : چجوری میخوای این گوشی رو بسازی؟
یونگ : خب ما وانمود میکنیم گوشی از طریق بلوتوث به لب تابای ما متصله و طول موج صحبتا توی یه لب تاب نشون داده میش و درست با چند ثانیه تاخیر روی صفحه لبتاب دیگه چیزایی که توی ذهن شخص میگذره رو نشون میدیم. برای اینکار کافی به جای اتصال لبتاب اول به دوم یک تبلت که تئ دستای منه رو به لب تاب دوم متصل کنیم. با توجه به نیوری من تبلت و مداد باریکی که تو دست رئیس هست نامرئی میشه. رئیس هم با توجه به نیروش ذهن شخصه پشت خط تلفن رو میخونه و خیلی آروم اونا رو روی تبلت مینویسه و متنا از تبلت به لب تاب منتقل میشه.
لی جون : واااااو این عالیه
دنیل : ایده ات عالیه ولی میدونی که من باید صداشو بشنوم یا بدونم کیه که بتونم روش تمرکز کنم
یونگ : خب میتونید بگید که این دستگاه هنوز خیلی پیشرفته نشده که بتونه ذهن افراد غریبه رو بخونه و باید یه حداقل مشخصاتی از فردو داشته باشه تا بتونه افکارشو تجزیه تحلیل کنه.
دنیل : عالیه .... ایده ات فوق العاده است الکس. تو آدم باهوشی هستی.
یونگ : ممنون رئیس
دنیل : حال خوب به حرفام گوش کنید و طبق برنامه پیش برید. من تا ده روز دیگه کار طراحی گوشی رو تموم میکنم تو این ده روز الکس  دکتر کیم و گروه کارآگاه ایم رو زیر نظر بگیر. جیسون افراد بیشتری رو وارد سازمان امنیت ملی کن باید به اسناد محرمانه کشوری دسترسی پیدا کنیم این دفعه برخلاف سرقتای اطلاعت قبلی از الکس استفاده نمیکنیم.
لی جون : بله رئیس
دنیل :  خوبه میتونید برید
-----------------------------------------------------
سوهیانگ و جی او به حونه برگشتن. هیون جونگ تو خونه بود.
مین : برگشتین؟
سو : اوهوم. میخوام برم لباسامو عوض کنم مین. سوالاتو بذار برای بعد .....
سوهیانگ داخلداتاقش رفت. مین یونگ نگاهشو از جای خالی سوهیانگ گرفت و به جی او داد.
مین : چی شده؟ چرا سو ...
جی او : بیاید بشنید براتون تعریف کنم
-----------------------------------------------------------
جوله ای که دشتش بودو رو شونه اش انداخت و در اتاقشونو باز کرد. جی او رو تخت دراز کشیده بود و داشت با گوشیش بازی میکرد. حوله رو روی جالباسی انداخت و روی تخت کنار تخت جی او، دراز کشید. جی او گوشیش رو روی میز بین تختا گذاشت.
جی او : دکتر کیم برات پیغام فرستاده.
هیون : پیغام؟ برای من؟!!!
جی او : گفت مواظب سوهیانگ باشی
هیون : که اینطور. فکر نمیکردم چنین حرفی بزنه.
جی او : چرا؟
هیون : بیخیال. باید به سوهیانگ کمک کنیم. هرچی بیشتر از اتفقی که براش افتاده فرار کنه براش سختتره.
جی او : باید بفهمیم چه نیرویی داره
هیون : خودش به مرور زمان میفهمه
جی او : درسته.
-------------------------------------------
برای شستن صورتش به سرویس بهداشتی رفته بود. وقتی خارج شد با هیون جونگ روبرو شد.
سو : صبح بخیر
هیون : بهتری؟
سو : آره. خیلی. ممنونم که دیشب درکم کردین و گذاشتین تنها باشم.
هیون : من و جی او هم حس تو رو تجربه کردی. تنها کسی که بزرگترینن کمکو بهت میکنه خودی. باید به این نیرو عادت کنی تا زندگی آرومی داشته باشی.
سو : فکر کنم همینطوره. کمک میکنی بفهمم چه نیرویی دارم و کنترلش کنم؟
هیون : البته
نگاه تشکرآمیزششو به هیون جونگ داد.
*****
دور میز صبحانه هم مشغول پذرایی از خودشون بودن.
سو : خب از امروز باید با جدیت بیشتری تحقیق کنیم. مطمئنم دنیل داره نقشه هایی میکشه.
مین : ایولللل ... دلم برای اینجور کارا تنگ شده بود
هیون : باید از کجا شروع کنیم؟
سو : ما چهاتا باید تحقیقاتمون روی اون سه نفر متمرکز کنیم. من و مین با جاسوسا و آشناهایی که داریم اطلاعات بدست میاریم. جی او بهتر تو هم با نیروت هوای خونه بغلی رو داشته باشی. فکر کنم گزارش صوتی راحتتر باشه.
جی او : عالیه
سو : هین جونگ ... شماها تو دوره تمرین یه بخشایی درباره تحقیقات یاد میگیرین. ببین میتونی پرونده هایی شبیه به این تو کشورای دیگه پیدا کنی مخصوصا اگه پرونده ای درباره نیروها باشه. اگه بگی با منی مطمئنن بهت اجازه میدن که بهش نگاه بندازی.
هیون : حتما.
سو : جونسو هم قرار روی نیروها آزمایش و تحقیق کنه.
مین : خیلی عالیه. با وجود هیون جونگ و جی ائ گروهمون کامل شده ها ....
همگی لبند زدن و مشغول بقیه صبحانه شدن.
--------------------- ده روز بعد -------------------------
همراه لی جون وارد اتاق رئیسش شد.
دنیل : خب بگید ببینم چه خبرایی دارید.
لی جون : من افرادو تو سازمان امنیت ملی مستقر کردم. هر وقت بخواین اسناد محرمانه تو دستای شماست.
دنیل : عالیه. الکس..
یونگ : کاراگاه ایم و گروهش خیلی جدی دارن دراره ما تحقیق میکنن
دنیل : به نظر میاد قراره باهاشون به مشکل بخوریم باید یه فکری براشون بکنیم. دکتر کیم چطور؟
یونگ : دکتر کیم داره روی نیروها تحقیق میکنه ( پوشه ای رو میز گذاشت ) اینم اطلاعت دستگاهیی که ساخته. خیلی پیشرفته تر از قبلیه ولی هنوز عملی امتحانش نکرده. یعنی هنوز دستگاه جدیدو نساخته.
دنیل نگاهیی به برگه های تو پوشه انداخت.
دنیل : باید اعتراف کنم که دکتر کیم یه نابغه است. دستگاهی که ساخته باید در اختیار کسی باشه که ازش بهترین استفاده رو بکنه. الکس ...
یونگ : بله رئیس....
دنیل : با چنتا از افراد برید و دکتر کیمو هرچی برای ساختن اون دستگاه نیاز داره برام بیارید. سالن پایین رو آماده میکنم تا دکتر کیم بتونه اونجا کارشو انجام بده
یونگ : بله رئیس
دنیل : جیسون ... کارآگاه و ایم و دوستاش میتونن بعدا برامون دردسر درست کنن. اونا رو هم بیرین اینجا. برای تحریک دکتر کیم هم خوبه.
لی جون : بله رئیس
دنیل : باید خیلی سریع عمل کنید قبل از اینکه متوجهتون بشن
لی جون : نگران نباشید رئیس
دنیل : راستی حواستون به اون پسره که میتونه چهار عنصرو کنترل کنه باشه.
لی جون : نگران اون نباشید. براش یه داروی خیلی عالی تجویز میکنم.
لی جون بسته ای حاوی 5 تا آمپول متادونو از جیب کتش بیرون اورد. لبخندی روی لبای دنیل و لی جون نقش بست.
***
یونگ سنگ بسته ی دارو ها رو تو دستش چرخوند :" جدیدا خطرناک شدی !"
جون نیشخندی زد :" بودم ! به نظرت اول بریم سراغ دکتر کیم یا دوستاش ؟"
یونگ سنگ دستی توی موهاش کشید :" چیزی که برای ما ارزش داره دکتر کیمه . نباید انرژیمونو بی خود واسه اونا هدر بدیم ..."
جون سرشو تکون داد :" یه نقشه لازمه !"
یونگ سیگاری گوشه ی لبش گذاشت و تو همون حالت نیشخندی تحویلش داد :" تو بگیرش من میزنمش ! ایتس اور !"
خیلی زود قبل از این ک جون بهش جوابی بده ناپدید شد . فقط رد دود سیگارش تو هوا جا به جا میشد .
***
جونسو خسته بود . حس میکرد صندلی میخ داره ! از جاش بلند شد و عضلاتش رو کشید تا شاید از خستگیش کمتر بشه ولی فایه ای نداشت . دستگاه هنوز کامل نبود ... یعنی از کامل بودنش مطمئن نبود ... باید عیب های احتمالیش رو برطرف میکرد .صدای زنگ در اون رو به خودش اورد . کی بود ؟ سو هیانگ ک خیلی وقت نشده بود ک رفته بود و معمولا انقدر زود زود بهش سر نمیزد !
با تردید به سمت د رفت و از چشمی بیرون رو نگاه کرد . در کمال تعجب می یونگ پشت در بود ...در رو باز کرد و لبخندی به چهره ی مین یونگ زد . انتظارش برای لبخند آشنا و همیشگی ِ مین یونگ به شک تبدیل شد . تو چهره ی این مین یونگ هیچ چیزی دیده نمیشد ک نشون از صمیمیتشون باشه . چیز عجیبی تو چشماش بود . آروم پرسید :" حالت خوبه ؟"
خیلی ناگهانی و با ضربه ای ک مین به تخت سینه اش زد پخش زمین شد . امکان نداشت مین یونگ همچین کاری بکنه !
در پشت سر دختر عجیب روبروش بسته شد و جونسو هنوز هم نمتونست از شدت شوک حرفی بزنه ...پوست دختر روبروش به طرز عجیب و چندش آوری تغییر میکرد و کم کم چهره ای نا اشنا جلوی  چشماش ظاهر شد ...
 -    سلام دکتر کیم !
جونسو در حالت عادی آدم بی دست و پایی نبود ولی اون لحظه به خاطر شوک نمیتونست فکرشو جمع کنه ...
مرد روبروش قدمی جلو گذاشت :" حال دستگاه خوشکلت چطوره ؟"
ب رای یه لحظه همه چیز جلوی چشماش جون گرفت . دستاش رو تکیه گاه خودش کرد تا از رو زمین بلند شه ولی یه دفعه ضربه ای از ناکجا آباد حوالی دنده هاش شد و دادشو در آورد .
 راه نفسش بسته شده بود . انگار یه چیزی گلوشو فشر میداد ..صدای مرد رو شنید :" بسه الکس ... دنیل این پسرو زنده میخواد !"
به یکباره حجم سنگین و کشنده ی روی گلوش کنار رفت و جونسو انگار که به زندگی برگشته باشه . نفس های عمیق و کشدار کشید .
صداشو به زور پیدا کرد :" شما کی ..."
اما همون موقع دستمال سفیدی  روی بینیش قرار گرفت و قبل از این ک به خودش بیاد بوی تندی تو بینیش پیچید و همه جا جلوی چشماش سیاه شد ...
***
سوهیانگ مشتش رو به دیوار کوبید :" یه چیزی اذیتم میکنه ... خیلی !"
جی او آهی کشید :" هیچی نرمال نیست . هیچی !"
مین یونگ از جاش بلند شد :" تا تو با خودت کنار بیای ما دو تا یکم قدم میزنیم ."
جی او از خدا خواسته از جاش بلند شد و هر دو با مین یونگ از خونه بیرون رفتن .
هیون جونگ خونه نبود . تنهایی نمیترسوندش ولی تو این اوضاع کمی نگرانش میکرد ...
صدای غیژژ عجیبی شنید و از جا پرید . به سمت صدا رفت . یکی از پنجره ها باز بود و باد پرده ی حریر رو به بازی گرفته بود .
دستشو با کلافگی تو وهای نیمه بلندش کشید .
 خواست پنجره رو ببنده ولی ضربه ای که از پشت سر بهش خورد باعث شد نتونه به پنجره برسه . قبلا از این که ب خودش بیاد روی زمین افتاده بود ...
یونگ سنگ آباژور توی دستاشو رو تخت انداخت و سوهیانگ رو دستاش بلند کرد و از همون راهی که تو اومده بود برگشت .
***
-    هی پسر ! تمرین امروز چطور بود ؟
هیون به کنارش و پسری که تازه میدیدش نگاه کرد . آدم نا اشنا تو پایگاه کم نبود . لبخندی زد :" خوب !"
صدای زمزمه ی مرد گیجش کرد :" خوب ترم میشه !"
طولی نکشید که سوزش چیزی رو توی گردنش احساس کرد و حس کرد چیزی مثل یه خواب عمیق داره اون رو توی خودش میکشه ...
***
چشماشو ک باز کرد جای نا اشنایی بود . سرشو چرخوند تا ببینه کجاست . اتاق بزرگی بود با سقفی از حد معمول بلند تر . دیوار هایی برنگ خاکستری داشت و تنها چیز های اتاق چند تا میله بودن ک کنار هم گذاشته شده بودن .
به یکی از میله ها بسته شده بود . نگاهش رو باز چرخوند و رو جی او و مین یونگ خیره موند . اونها اینجا چیکار میکردن ؟ اونها هم مثل خودش به تیرک فلزی بسته شده بودن .کمی اونطرف تر جسم بی جون هیون جونگ ر حالی ک به زور و با سنگینی نفس میکشید بسته به آخرین تیرک بود .
صدا زد :" مین یونگ !"
مین یونگ سرش رو بلند کرد . با دیدن سوهیانگ اخمی کرد : حالت خوبه ؟"
سو  سرشو تکون داد : شما اینجا چیکار میکنین ؟"
مین نفس عمیقی کشید :" هوا بارونی بود . من و جی او دنبال تاکسی بودیم ک برگردیم خونه ! نمیدونستیم قراره از همچین جهنم دره ای سر در بیاریم ....”
جی او ساکتشون کرد :" بهتره یه فکری برای رفتن از این جا بکنیم ... "
هنوز حرفشو تموم نکرده بود که صدای قدم هایی ساکتش کرد  .
همشون ، غیر از هیون جونگ که بیهوش بود به در زل زده بودن ...دور از ذهن نبود ... نه چندان ...دنیل و دو تا دستیارش حالا با لبخند های چندش آور جلوشون ایستاده بودن .
دنیل قدمی به سمت سوهیانگ برداشت :" سلام کاراگاه ایم ! میبینم ک همون جایی هستی که باید باشی !"
سوهیانگ اخم هاش رو تو هم کشید و روش رو از دنیل گررفت . جی او داد زد :" از جون ما چی میخواین لعنتی ها ...؟"
دنیل نیم نگاهی بهشون انداخت و بی تفاوت روش رو به لی جون برگردوند :" دهناشون رو ببند جیسون!"
همون طور ک جون دهن هاشون رو میبست دنیل از جاش بلند شد :" وقتشه ک سورپرایزتون کنم !"
به سمت در رفت و ازش خارج شد . یونگ سنگ هم دنبالش رفت . دونفر کسی رو به سمتشون هل دادن . دنیل چونه ی مرد رو گرفت و سرش رو بلند کرد . تو عمق چشماش زل زد و پوزخندی به چهره ی گیج و عصبیش زد :" میدونی کی تو اون اتاقه ؟ ها ؟ کاراگاه ایم ... جونش تو دستای منه .... میدونی که هر کاری میتونم بکنم ! پس باید به حرفام گوش کنی و اون دستگاه لعنتیتو برام تمومش کنی ... واگرنه ایم سوهیانگ و همه ی رفیقات رو میفرستم به درک ... فهمیدی دکتر کیم ؟"
جونسو نگاه پر از حرصشو از چشم های دنیل گرفت . آروم سرشو به معنی اطاعت تکون داد ولی دنیل سیلی محکمی به گونه اش کوبید :" نشنیدم !"
با تمام توانی که داشت نالید :" بله ..."
دنیل یقه اشو گرفت و اون رو که دستاش محکم بسته شده بودن رو دنبال خودش کشید و محکم توی اتاقی که دیگران هم بودن پرت کرد ...
صدای ناله اش میون صدای جیغ خفه ی آشنایی گم شد . سرش رو بلند کرد و تو چشمای پر از اشک سوهیانگ خیره شد که با وحشت بهش خیره شده بودن ... هیچی جز اون چشم ها نمیدید ... چشم هاش رو بست و روش رو ازش گرفت .
 همون لحظه دستگاهش که روی چند تا چرخ کوچیک بود از در بزرگ اتاق داخ اورده شد و کناری قرار گرفت . مقابل چشم هاش تمام تجهیزاتی ک برای کارش لازم داشت تو اتاق بود .
دانیل به سمتش رفت و دستاشو باز کرد :" حالا وقتشه!"
بدون این که جرئت نگاه کردن به سو یا بقیه ی آدم های این اتاق رو داشته باشه از جاش بلند شد و پشت دم و دستگاهش نشست و شروع ب کار کرد . بی حرف .. و بی هیچ توجهی به اطرافش !
......
یونگ سنگ با یه سری کاغذ به سمتش اومد و کاغذ ها رو به دستش داد . چهره ی دنیل با نیشخند کثیفی پوشیده شد و به هر دوی اونها ، جون و یونگ سنگ خیره شد :" وقتشه ! بریم !"
***
توی یکی از راهروهای کاخ آبی درحالی که لبخند به لب داشت قدم میزد. یکی از محافظین کاخ آبی اونو همراهی میکرد.امروز هیچ چیز نمیتونست جلوی خوشحالیش رو بگیره. امروز بازی اصلی رو شروع میکرد. امروز بازی از یه کشور شروع میشد و خیلی طول نمیکشید که همه دنیا وارد بازی بشن.سایه سیاهش به زودی همه جا رو فرا میگرفت و اون قدرت مطلق جهان بود......



اطلاعات اضافی:
متادون : متادون یک داروی مخدر صنعتی قوی می‌باشد که کمتر از مرفین و هروئین اعتیادآور است و غالباً به عنوان یک داروی نگهدارنده برای مهار اعتیاد به هروئین و مواد مخدر به کار می‌رود. متادون را مؤثرترین درمان هروئین و دیگر مواد مخدر دانسته‌اند. این دارو برای تسکین دردهای مزمن و سرفه‌های غیرارادی نیز تجویز می‌شود. در صورتی که دز زیادی از متادون مصرف شود، خاصیت تسکین دهنده آن افزایش یافته و فرد دچار خواب آلودگی می‌شود. مصرف بیشتر، باعث کما و یا بروز اختلالات تنفسی خواهد شد.






طبقه بندی: Powered By Darkness - finished،

تاریخ : دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 | 02:04 ب.ظ | نویسنده : mahsa*mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی