تبلیغات
The Candles - Dark knight || Season 2 || Red || 1


سلام بر بامعرفت های روزگار .
بفرمایید اولین قسمت فصل دو رو اوردم براتون
بهله !
فقط دلم میخواد نظرتونو بدونم  راجع به اتفاقات ماجرا . من نظرای بلند و پر نکته دوس دارم خو
.
http://s4.picofile.com/file/8185883584/dark_knight_season_2.jpg

Dark Knight

Season 2

Red

1


نگاهشون رو به تابوتی دوختن که حالا خاک روش ریخته میشد . هیچ کدوم قدرت تکون خوردن نداشتن . چطور این اتفاق افتاده بود ؟ چطور ...؟
آقای کیم شونه های همسرشو که روی صندلی نشسته بود فشرد :" آروم باش ..."
دستش رو پس زد :" بهم دست نزن لعنتی ... چطور تونستی ...؟"
اشک هایی که روی گونه اش میچکید رو پاک کرد . صداش میلرزید :" چطور تونستی پسر برادر مرحومت رو ..."
عصبی شد . دستشو مشت کرد و سونه ی خانم کیم رو  محکم تر فشرد :" من حقیقت رو نشونش دادم ... نمیدونستم انقدر سست عنصره که ... خودشو بکشه !"
صدای غمگین و نا آشنایی ان دو نفر رو به خودشون اورد . میون شلوغی قبرستون و مردمی که داشتن پراکنده میشدن کسی حواسش به اونا نبود ...
-    سست عنصر ... کیم هیونگ جون اصلا سست عنصر نبود ... شما دارید اشتباه میکنید آقای کیم !
خانم کیم به زحمت از روی صندلی بلند شد . اشکی که از گوشه ی چشمش چکید رو پاک کرد و نفس عمیقی کشید :" شما ... رو به جا نمیارم !"
مرد روش رو از اونا گرفت و به سمت قبری رفت که حالا تلی از خاک روش رو پوشونده بد . بوی خاک خیس خورده رو به بینیش کشید و بدون این که نگاهشون کنه زمزمه کرد :" شما کشتینش ... با دست های خودتون ... هر دو تون انقدر زجرش دادید که بودن کنار پدر و مادرشو به شما دو تا احمق ترجیح داد !"
برگشت و بی توجه به قیافه ی در هم رفته ی اون دو نفر قدمی به سمتشون برداشت . چهره ی سرد و بی روحش حالا ترسناک به نظر میرسید .
-    من پزشکش بودم ... و بهترین دوستش ...کیم هیون جونگ ... و امیدوارم دیگه اینجا نیاید و بذارید روحش در آرامش بمونه ... اون هیچ وقت پسر شما نبوده که بخواید به خودتون زحمت بدید و تا اینجا بیاید ...
باز هم بی توجه راهش رو کشید و دور و دور شد . قلبش درد میکرد . تیر میکشید و با هر قدمی که بر میداشت و به خونه اش نزدیک تر میشد حس میکرد تنفسش عادی تر میشه ...
وارد عمارتش که شد هیومین دستشو گرفت :" هیون جونگ شی ... لازم بود تا این حد پیش بری ؟ اونا داغ دارن ..."
هیون دستشو از دست هیومین بیرون کشید :" هیچ کدومتون نمیفهمین ... "
داد زد :" ججونگ هیونگ ... این دخترو از بند خودت آزاد کردی که بندازیش دنبال جاسوسی ِ من ؟"
ججونگ از پله ها پایین اومد :" میخوای خودتو به کشتن بدی احمق ؟ تا این حد دور شدن از اون میتونست بکشتتون ..."
به سمتش اومد و به چهره ی پر از درد و غم هیون خیره شد :" عادت میکنی ... کم کم به این درد طاقت فرسا عادت میکنی کیم هیون جونگ !"
روش رو به سمت هیومین چرخوند . ولی هنوز مخاطبش هیون بود :" نذار درد جلوی ماموریتت رو بگیره ... تو باید این بند رو نگه داری ... تا آخرش ! چون ... این انتخاب خودت بوده !"
هیون نگاهشو از اونها گرفت . به سمت صندلی محبوبش روبروی شومینه رفت . تو همون حالت گره ی کراواتشو شل کرد و دکمه ی یقه اشو باز کرد :" نگهش میدارم ... هر طور شده ..."
به تابلوی تاریک اسب های سیاه بالای شومینه زل زد . راستش خودش هم نمیدونست میخواد چیکار کنه . هیچ نقشه ای برای ادامه نداشت ! حتی شروع این مصیبت هم ناگهانی بود ! بدون این که بخواد !
هیومین آستین ججونگ رو گرفت و نگاه اونو ک ب هیون خیره بود به خودش جلب کرد :" کمیته چی شد ؟ آقای کیم دیگه تحمل این وضع وحشتناک شده . ما حتی هنوز نتونستیم ردی از اون لعنتی هایی که تو جنگل کشتار میکنن پیدا کنیم !"
جه مدتی تو سکوت به چشم های هیومین خیره شد . انگار نمیتونست ذهنش رو جمع کنه . چند بار دهانش رو باز و بسته کرد تا چیزی بگه ولی نتونست . دهنش رو بست و نگاهش رو از هیومین گرفت :" هیو ... من باید برای مدتی رهات کنم ... باید برم ..."
هیومین خواست چیزی بگه اما نتونست . حتی فکر رفتن جه جونگ هم آزارش میداد . با این که چند وقتی میشد که از بندش آزاد شده بود و نیازی نبود ک کنارش بمونه ... ولی خیلی وقت بود که قلب هاشون بهم گره خورده بود ... جدایی از اون هر چند کوتاه براش سخت بود .
فقط تونست زمزمه کنه :" دلم برات تنگ میشه ..."
پیشونیشو بی توجه به حضور هیون جونگ بو.سید و آروم گفت :" منم همینطور !"
دستشو فشرد و طولی نکشید که غیبش زد .
هیومین آهی کشید . هیون از جاش بلند شد و به سمتش اومد :" باید عادت کنی ! این رفت و آمدهاشو من صد و پنجاه ساله دارم تحمل میکنم ! راستش واقعا آزار دهنده اس !"
به سمت آشپزخونه رفت :" با قهوه چطوری؟"
میخواست حواس هیومین رو پرت کنه . خوب میتونست انتظار برای کسی که عاشقه چقدر سخته .
هیومین با تعجب نگاهش کرد :" شوخی میکنی ؟ خدای من تو هنوزم میل به قهوه داری ؟"
هیون با وجود دردی که میکشید خندید . حالا هیومین به ورودی آشپزخونه تکیه داده بود و نگاهش میکرد .
آروم گفت :" غذاها و نوشیدنی های انسانی آرومم میکنن ... "
دو تا فنجون قهوه ریخت و یکیشو به سمت هیومین گرفت .
هیومین فنجون رو ازش گرفت و بوی دوست داشتنیش رو به بینیش کشید :" برنامه ات چیه ... برای بعدش ؟"
جرعه ای از قهوه اش نوشید و از پنجره ی آشپزخونه ب بیرون زل زد . نفس عمیقی کشید :" باورت میشه نمیدونم ؟"
بهش نزدیک تر شد و دستش رو روی شونه اش گذاشت :" کاملا قابل درکه دکتر کیم ! بیا فقط با جریان پیش بریم ... اینطوری ک بوش میاد هممون به هم گره خوردیم !"
هیونجونگ فنجونشو روی میز گذاشت :" جالبه ... ب نظرت کمیته کسی رو میفرسته ؟ "
هیومین آخرین جرعه ی قهوه اشو نوشید و فنجون رو تو دستش چرخوند :" یه چیزی هست که آقای کیم نمیگه ... هر وقت در این باره ازش سوال میکنم حرفمو بی جواب میذاره ... دیدی که ... امروز هم فوری بعد از اون سوال غیبش زد و معلوم نیست کی بخواد پیداش بشه !"
هیون جونگ دستشو توی موهاش کشید :" میرم بالا !"
هیومین هومی کشید :" به خودت سخت نگیر !"
موقع خارج شدن از آشپزخونه چشمکی زد :" تو دوست خوبی هستی !"
هیومین لبخند کمرنگی زد و به فنجون قهوه توی دستاش خیره شد . سرمای دستاش فنجونو مثل یه تیکه یخ کرده بود ...
***
کلاه شنلشو روی سرش کشید . قدم هاش نا مطمئن بودن . نمیدونست چی در انتظارشه ...
همه جا تاریک بود . تو دل تاریکی پیش میرفت . مطمئن نبود این سفر برگشتی داشته باشه ...
به در بزرگ چوبی ای رسید . هلش داد . در با صدای بدی باز شد و اون با دیدن تالار روبروش ک خالی بود نفس عمیقی کشید . صدایی از دل تاریکی تالار اون رو به خودش اورد :" سناتور کیم جه جونگ ... بالاخره اومدین !"
قدمی جلو گذاشت و تعظیم کرد . نقشه ای برای از اینجا به بعد ماجرا نذاشت ! خب ! اون الان تو قلب کمیته ی V.C.C بود !
مردی مسن ازتاریکی بیرون اومد و روبروش ایستاد . موهای خاکستری بلند دور تا دورش ریخته بودن و تا کمرش میرسیدن . شنل مشکی ای مثل شنل ججونگ پوشیده بود . با این تفاوت که لبه های آستین هاش منگوله های سرخرنگ آویزون بودن و شنلش کلاه نداشت .
 صداش زنگ دارش رو دوباره شنید :" ما توقع توضیحاتی رو از شما داریم سناتور کیم !"
ججونگ آب دهانش رو قورت داد :" آنتونیو ... من بار ها ازتون تقاضای کمک کردم ..."
صدای فریاد آنتونیو دیوار ها رو لرزوند :" دو مورد تخطی از قانون تو حوزه ی تو وجود داره کیم جه جونگ ! یکیش خودت بودی اونوقت توقع داری برات نیرو بفرستم ؟"
صدای آشنایی باعث شد آنتونیو آروم تر بشه و ججونگ با تعجب به سمت صدا برگرده :" برادرا ... فکر نمیکنم این رفتار برای سن و سال ما مناسب باشه ..."
جلو اومد و با یه دستش دست آنتونیو و با دست دیگش دست ججونگ رو گرفت :" من میدونم که سناتور کیم هیچ وقت بیخود کاری نمیکنه ! مگه نه ججونگ ؟ هوم ؟"
نگاهی به چشم های مصمم دوست و همراه قدیمیش انداخت و لبخندی زد :" خوش حالم میبینمت سناتور چو ..."
لبه ی شنلشو تو مشتش گرفت :" من دو تا کاچا- تیوو پیدا کردم ..."
آنتونیو دستشو از دست سناتور چو بیرون کشید و قدمی عقب رفت :" این حقیقت داره ؟"
جه سرشو پایین انداخت :" اون یه دختره ... هموطن منه ..."
سناتور چو خندید :" و جفتشه ! آنتونیو ! ججونگ ِ ما تصمیم گرفته بعد از هزار و اندی سال از عضب بودن در بیاد و سر و سامون بگیره ! مگه نه ججونگ ؟"
جه لبخند غمگینی زد و سکوت کرد . سناتور چو شونه هاشو گرفت :" این که اون یه شکارچی شیطانه ... درد تو رو چند برابر کرده برادر ... ولی تو باهاش کنار میای ... کسی نگفته که شما نمیتونین !"
آنتونیو که حالا یخش باز شده بود خندید :" خب پس ... تو اونو به یکی از خودمون تبدیل کردی ؟"
چو خندید :" تخطی شماره ی یک !"
جه جونگ آروم گفت :" در هر صورت اگه این کارو نمیکردم اون به یه«آنونیمو»*تبدیل میشد ..."
آنتونیو هومی کشید و به سمت صندلیش تو کنج تاریک تالار رفت :" و تخطی دوم سناتور کیم ؟ مربوط به کاچا تیوو ی دوم میشه ؟"
برای لحظه ای سکوت سنگینی بینشون به وجود اومد . ججونگ کلاه شنلشو کنار زد . سعی کرد خونسرد به نظر برسه :" این ... یه مورد ویژه اس !"
صدای فریاد آنتونیو باز هم بلند شد. این بار هراس هم توی صداش بود :" همه رو برای جلسه ی فوری خبر کن سناتور چو کیو هیون !"
.
.
.
هورااااااااااااااا ورود جیگرم کیوهیونی رو تبریک میگمممم


اطلاعات اضافی :
Anonimo  تو ایتالیایی به معنی ِ "ناشناس" هست . اگه یادتون باشه اون تکه ای که هیومین و ججونگ اوایل بحث میکردن جه بهش گفت که دسته ی سومی از خون آشاما هم وجود دارن .
تو قسمت های بعدی این فصل یا احتمالا فصل سوم با آنونیمو ها بیشتر آشنا میشیم .




طبقه بندی: Dark Knight،
برچسب ها: چو کیو هیون، کیم جه جونگ، کیم هیون جونگ، جی وای جی، سوپر جونیور، ss501، داستان،

تاریخ : دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 | 11:18 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی