تبلیغات
The Candles - Powered By Darkness - 23




مهسا : سلام دوستا جون جونیا. ما اومدیم با قسمت 23 داستان قدرت یافته از تاریکی. من خودم این قسمتو بعد از قسمت 20 خیلی دوست دارم.
میترا نظر تو چیه؟

.
میترا: سلام علیکم ... والا تنها چیزی که من الان حس میکنم بهت زدگی ناشی از خوندن داستانه و همچنین موندن بین دو راهی عشق اولم یونگ سنگ یا شوشو جانم جونسو عه !
عااااااشق این قسمت بودممممم






جی او : دکتر کیم با دونفر دیگه داره میاد اینجا ....
سو : عالیههه .... حتما یه نفر دیگه رو میخواد بکشه ...
مین : ولی سو ... جونسو اوپا خودش ... خودتم میدونی دنیل داره کنترلش میکنه ....
سو : دیگه هیچی برام مهم نیست ...
جی او : اونجا رو ..
هردو به سمتی که جی او اشاره میکرد چرخیدن. اعضای مختلف بدن یونگ سنگ، گاهی مرئی میشدن و گاهی نامرئی.
در سالن باز شد و جونسو همراه دوتا از بادیگاردا تو سالن ظاهر شدن. نگاه همه به جونسو خیره شد.
جونسو : این جنازه رو از آزمایشگاه من ببرید بیرون
-: بله دکتر کیم ..
اون دوتا مرد به سمت لی جون رفتن. معلوم بود بادیدن قیافه لی جون ترسیدن.
جونسو : زودتر ....
بادیگاردا محافظای امنیتیو باز کردن و همراه لی جون از سالن خارج شدن. جونسو بی توجه به اون چهار نفر، پشت میزش نشست و به خاطر مانیتورا چهره اش دیگه پیدا نبود.
جی او که چیز مشکوکی ذهنشو مشغول کرده بود. آروم به مین یونگ گفت : مین یونگ ...
مین : چیه؟
جی او : این پسره یونگ سنگ غیبش زده ..
مین یونگ نگاهشو به جایی که قبلا یونگ سنگ رو دیده بود، داد. اما حق با جی او بود. اون نامرئی شده بود.
سو با احساس دست کسی روی دستاش جیغ کوتاهی کشید. همه به سمتش برگشتن. حتی جونسو هم از جاش بلند شد و به اون خیره شده بود.
مین : سو چی شده؟
جونسو : اونجا چه خبره؟
یونگ سنگ خیلی آروم زمزمه کرد.
یونگ سنگ : آروم باشید کارآگاه ایم. منم. یونگ سنگ. میخوام کمکتون که فرار کنین. پس لطفا آروم باشید.
جونسو : میگم اونجا چه خبره؟
سو هیانگ به سمت جونسو برگشت و به چشماش خیره شد. چشمای که براش غریبه بود.
سو :سوو ...وو ...سسککک ....
مین : چی ؟ سوسکککککک ....
جونسو : ساکت باشید.... واقعا که چرا زنا از موجودی به این کوچیکی میترسن.... واقعا که اونا احمقن ....
دستشو داخل روپوشش کرد و نیشخندی زد و سرجاش برگشت.
یونگ سنگ : خوبه. نترسید و آروم باشید. کلید دستبنداتون پیش منه. من آروم و بی سر و صدا دستاتونو باز میکنم.
جی او : خیلی خوبه
مین یونگ : ممنون
سو : چرا به ما کمک میکنی؟ مگه تو هم از آدمای دنیل نیستی؟
یونگ سنگ : من یکی از افراد دنیل بودم. قبل از اینکه بهترین دوستمو از دست بدم یکی از افردا دنیل بودم ولی فکر نمیکردم عطش قدرت میتونه اینقدر خطرناک باشه. دنیل داره به مرز جنون میرسه. قدرت مطلق بودن کورش کرده. باید همون یک ماه پیش جلوشو میگرفتم. شاید الان لی جون زنده بود ......
سو : ولی الان خیلی دیره. دستگاهی که دنیل داره دنیا رو میتونه نابود کنه. قدرتی که دنیل از این دستگاه به دست یماره .... ما نمیتونیم باهاش مقابله کنیم ...
یونگ سنگ : کارآگاه ایم زود ناامید نشید. ما میتونیم یه تیم بشیم و مقابل دنیل بایستیم
مین : درسته ما یه تیمیم
جی او : مام نیروهایی داریم. من ، هیون جونگ، یونگ سنگ و تو سوهیانگ ..... تازه مین یونگ  دکتر کیمم ......
سو هیانگ نگاهشو به ردیف مانیتورا داد.
سو : اون کسی رو داره که ....
یونگ : الان وقت این حرفا نیست باید از اینجا بریم. هم هیون جونگ و هم دکتر کیمو میبریم...
جی او : اما دنیل ذهن دکتر کیمو کنترل میکنه.
یونگ : خب من میتونم بیهوشش کنم و بعد با خودمون ببریمش
سو : اگه دنیل متوجه بشه چی؟ میدونی که الان چه نیروهایی داره .....
جی او : هیچ راهی نداره که کاری کنیم دنیل ذهن دکتر کیمو نخونه؟
مین : ولی ممکنه بازم اینجوری بفهمه ...
یونگ : به نظرم بهتره تا دنیل مشغول جشن گرفتنه فرار کنیم ...
سو : مشکل اینجوری حل نمیشه. اون داره ذهن جونسو رو کنترل میکنه پس هرجا بریم جامونو پیدا میکنه و بازم دوباره گیر می افتیم و دیگه اون وقت معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد ....
یونگ : واقعا نمیدونم ....
سو : بهتره عجله نکنیم. تا صبح وقت داریم. باید فکر کنیم .....
همونجایی که نشسته بودن مشغول فکر کردن شدن. اگه قرار بود مقابل دنیل، کسی که نیروهای بیشتر و خطرناکی داشت، بایستن باید درست فکر میردن و تصمیم میگرفتن.
به خودش که اومد و ساعت روی دیوارو دید، ساعت از سه نیمه شبم گذشته بود. حتی جونسو هم بیدار بود و کار میکرد. به دوستاش که نگاهی انداخت همه ب جز هیون جونگ بیدار بودن هرکدوم داشتن به چیزی فکر میکردن.
نمیدونست چیزی که به ذهنش رسیده عملی یا نه ولی باید یه کاری میکرد. باید اول جونسو رو نجات میداد. از اینجا فرار میکردن. هیون جونگ رو از شر اون ماده که هم اعتیاد آور بود هم دوز بالاش کم کم داشت اونو از پامینداخت نجات میداد و بالاتر از همه اینا دنیل وجود داشت که باید یه راهی پیدا میکرد تا از جلوی چشمش مخفی بمونن.
نقشه ای برای همه این چیزا کشیده بود ولی از عملی شدنش مطمئن نبود.
با توجه به چیزایی که هیون جونگ و جی ائ تئی این مدت درباره نیروها گفته بود تا حدودی فهمیده بود نیروش چیه. تا یه حدی هم داشت کنترلش میکرد ولی نقشه ای که داشت نیاز به تمرکز زیادی داشت.
سو : جی او میتونی ببینی دنیل داره چی کار میکنه؟
همه به سمت سو برگشتن.
مین : چیزی به ذهنت رسیده؟
سو : آره ولی باید از یه چیزی مطمئن بشم.
جی او : باشه الان یه نگاه میندازم.
جی او چشماشو بست.
جی او : خوابیده ...
یونگ سنگ : اون توی خوابم متوجه قطع شدن ارتباطش با ذهن دیگه میشه.
سو : اگه بعد از قطع شدن ارتباط دیگه نتونه همون ذنو کنترل کنه چی؟
یونگ : خب اگه یه همچین چیزی برای ما امکان داشت میتونستیم راحتتر فرار کنیم. من نامرئیتون میکردم و فرار میکردیم.
سو : اگه نتونی مارو نامرئی کنی چی؟
یونگ : هرچیزی که با من تماس داشته و من بخوام نامرئی میشه.
سو : یونگ سنگ .. اگه یه دیوار محافظتی وجود داشته باشه که نذاره هیچ نیرویی وارد بشه تو نمیتونی چیزی رو نامرئی کنی ...
یونگ : منظورت چیه؟
جی او : سو هیانگ میتونی این کارو بکنی؟
سو : باید تمرکز کنم. یونگ سنگ. هر وقت گفتم سعی کن مین یونگ رو نامرئی کنی.
یونگ : باشه
سو : جی او از نیروت استفاده کن.
جی او : باشه. دنیل و حرکاتشو زیرنظر میگیرم
سو : خوبه.
چند ثانیه بعد از بسته شدن صدای
جی او، سو هیانگم چشماشو بست.
میتونست صدای نیروی جی ا
و رو بشنوه. صدای که با هیچ دستگاهی قابل شنیدن نبود. صدای مهیچه های چشم جی او که در حال تغیر بودن. بیشتر تمرکز کرد. اون میتونست از نیوریی که جی او داره تولدی میکنه استفاده کنه. بیشتر و بیشتر تمرکز کرد.
حالا نیروی جی او رو کامل حس میکرد. حالا میتونست از اون نیرو یه سد محافضتی بسازه. حالا به مین یونگ فکر کرد. حرکت چیزیو از طرف خودش به سمت مین یونگ رو حس میکرد.
آروم زمزمه کرد : یونگ سنگ .. حالا .....
چند لحظه گذشت و یونگ سنگ که تعجبم تو صداش بود گفت : این غیر ممکنه. نمیتونم نامرئیش کنم.
جی او حواسش پرت شد و سو دیگه چیزی حس نکرد. چشماشو باز کرد. ولی مین یونگ و یونگ سنگ هردو نبودن.
یونگ سنگ دست مین یونگو ول کرد و اون دوباره مرئی شد همین طور خودش.
یونگ : تا موقعی که چشمات بسته بود نمیتونستم نامرئیش کنم.
سو : تا موقعی که جی او از نیروش استفاده میکرد، من میتونستم با استفاده از نیروش یه دیوار حفاظتی دور مین یونگ بسازم. اینو قبلا با هیون جونگ فهمیده بودیم. موقعی هر کسی از نیورش استفاده میکنه نمیتونه به من آسیب برسونه. ولی نمیدونستم با تمرکز کردن میتونم این حالتو برای دیگرانم ایجاد کنم. نیروی من با استفاده از نیروهای اطراف میتونه با نیروها مقابله کنه ...
یونگ : این فوق العاده است.
سو : آره ولی چقد احتمال میدی که من و مین و جونسو بدون نامرئی شدن بتونیم فرار کنیم.
یونگ : شما دوتا پلیسین و آموزش مهارت رزمی دیدین و مطمئنم اگرم مشکلی اومد خودتونو نجات بدین. دکتر کیم چی؟
سو : اونم مثل ماست.
یونگ : عالیه. پس فقط کافیه خودمونو به ماشین من برسونیم. تو از دکتر و کیم و مین یونگ حفاظت کن منم کل ماشینو نامرئی میکنم اینجوری شمام که نامرئی نمیشین دیده نمیشین.
سو : عالیه
مین : نقشه به این میگن
جی او : حالا چجوری دکتر کیم با میاد
مین : خب بیهوشش میکنیم
یونگ : فایده ای نداره. حتی اگه سو نذاره دنیل ذهنشو کنترل کنه اون از قبل تحت کنترل دنیل بوده. شاید دیگه نتونه با دنیل ارتباط برقرار کنه ولی دنیل یه جایی تو ذهنشه
سو : هیچ راهی برای خارج کردن دنیل از ذهن جونسو نیست؟
یونگ : مطمئن نیستم ولی اگه چیزی باشه جونسو شی براش اهمیت زیادی داشته باشه و علاقه زیادی نسبت بهش داشته باشه شاید بتونه دنیلو از ذهنش خارج کرد ....
مین : عالیهههه .... جونسو اوپا عشق آزمایشگاه و تحقیقاته که اونم الان در اختیار شه .... ایشششش .... اوپای چوب خشک بی احساس ... عرضه هم نداشت یه دوست دختر بگیره .....
سو به سمت مین یونگ برگشت.
سو : دوست دختر؟؟؟
مین : آره دیگه یونگ سنگ میگه اگه یکی رو دوست داشت الان میتونستیم نجاتش بدیم ....
سو که تازه نقشه جدیدی به ذهنش رسیده بود به حرف اومد : جی او روی دنیل تمرکز کن ... به محض اینکه جونسو رو آزاد کردیم یونگ سنگ هیون جونگو کول کن و همراه جی او نامرئی بشین و فرار کنین. مین یونگ تو با من بیا تا ازت محافظت کنم ...
مین : نقشه ات چیه؟
سو : خودتون میفهمید. یونگ سنگ و جی او فهمیدید چی گفتم؟
جی او و یونگ : آره
یونگ سنگ پیش هیون جونگ رفت. جی او هم نزدیکشون بود. چشماشو بست تا دنیلو زیر نظر بگیره.
سو چشماشو بست و دوباره نیروی جی او رو حس کرد. سعی کرد یه دیوار محافظتی کروی ایجاد کنه. دست مین یونگ رو گرفت. میدونست مین یونگ و خودش توی یه کره حفاظت شده ان.
سو : هر اتفاقی افتاد از من خیلی فصله نگیر
مین : باشه فهمیدم
سو : بیا بریم
مین : کجا د...
سو بلند شد و نزدیک میز جونسو رفت. مین هم چون چاره ای نداشت دنبالش راه افتاد.
سو : دکتر کیم ...
مین : سوو
جونسو از پشت مانیتورا بیورن اومد و نگاهش به سو و مین افتاد.
جونسو : شما دوتا ... چطوری خودتونو آزاد کردین؟
به سمتشون رفت که گیرشون بندازه اما هردو جا خالی دادن.
سو : مین بسپارش به منو دخالت نکن ... فقط ازم دور نشو ...
جونسو : تنت میخاره ...
سو از حرکت جونسو جاخالی میداد. جنتا ضربه ای که بیشتر شبیه نوازش بود به جونسو زد. جونسو با یه حرکت سو رو اسیر کرد. یقه اشو گرفت و اونو به دیوار چسبوند.
مین : سووو
سو : من حالم خوبه فقط نزدیکم بمون ..
جونسو به چشمای سو خیره شد. یه چیزی اذیتش میکرد ولی چیز دیگه ای بود که مانعش میشد به این حسا اهمیت بده.
سو : جی او خبری نیست؟
جی او : دنیل خوابه و نگهبانا عادین ...
جونسو یه لحظه به سمت جی او برگشت. انگاشتای سو رو که پشت گردنش حس کرد به سمت سو برگشت. احتمال این رو میداد که سو با سرش ضربه ای به سرش بزنه ولی قبل از اینکه واکنشی نشون بده لبای سو رو روی لبای خودش حس کرد. چشماش تا ته باز شده بود. هزاران حس متناقض بهش هجوم آورده بود ولی تو یه لحظه به بین اون همه چیزی رو تو جودش پیدا کرد و چشماشو بست.
سو که مطمئن شده بود نقشه اش گرفته از جونسو جدا شد.
سو : میشه یقه امو ول کنی؟
جونسو چشماشو باز کرد و دستاش کنار بدنش افتادن.
جونسو : سووو ....
مین : شما دوتااا ....
سو : نباید وقتو از دست بدیم. یونگ سنگ ...
یونگ : اوگی
یونگ سنگ با کمک جی او هیون جونگو روی پشتش انداختو بلند شد. دست جی او رو گرفت و در یه لحظه هر سه شون ناپدید شدن.
یونگ : ما آماده ایم. اگه از دست دوتا نگهبان دم در راحت بشیم از یه راهی که کمتر دید داره میتونیم خودمونو به ماشین من برسونیم
سو : فهمیدم. مین ... جونسو بیشتر از سه متر از من دور نشید ولی از خودتون دفاع کنید. یونگ سنگ تا سه متری من نیا ...
یونگ : باشه. تو ماشین میتونی فقط رو اون دوتا تمرکز کنی؟
سو : آره ...
سو و مین و جونسو رفتن و خیل راحت از دست نگهبانا راحت شدن. با راهنماییا یونگ سنگ خودشونو به ماشین رسوندن.
وقتی همه سوار شدن یونگ سنگ ماشینو نامرئی کرد. سوهیانگ، مین یونگ و جونسو عقب بودن و هیون جونگ بیهوش روی پاهاشون. جی او هم کنار یونگ سنگ جلو نشست.
یونگ : من یه جایی تو خارج شهر دارم که فکر کنم برای مخفی شدن خوبه ..
سو : اوکی ....
یوگ سنگ ماشینو روشن کرد و خیلی آروم راه افتاد. جلوی در ورودی عمارت چهارتا تنگهبان وجود داشت. همین طور که پاشو محکم رو ترمز بود پدال گاز رو هم فشار میداد. به خاطر صدای ایچاد شده نگهبانا گیچ شده بودن. نمیتونستن بفهمن این صدای ماشین از کجاست.
یونگ : آماده باشید
جی او کمربندشو بست. اون سه نفر محکم هیون جونگ رو چسبیدن و سعی کردن در عقب ترین حالت قرار بگیرن.
یونگ : 1.... 2..... 3 ....
یونگ سنگ ناگهان پاشو از روی ترمز برداشت و ماشین با سرغت وحشتناکی از جاش کنده شد و محکم با دروازه آهنی برخورد کردو کنده شد.
یونگ سنگ سعی کرد بدون جلب توجه وارد اتوبان بشه. هنوز ماشین نامرئی بود. به خاطر ساعتی که فرار کرده بودن خیابونا خلوت بودو مشکلی پیش نمی اومد.
---------------------------------------------
دنیل که حس بدی داشت از خواب بیدار شده بود. قبل از اینکه بتونه خودشو جمع کنه تا بفهمه چی شده، ضربه ای به در خورد.
دنیل : بیا تو
یکی از محافظین سراسیمه و آشفته وارد اتاقش شد.
دنیل : چی شده؟
-: دکتر کیم و گروگانا فرار کردن ....
دنیل : چیییی؟؟؟؟ پس شما بی عرضه ها چی کار میکردید؟؟؟
-: الکس کمکشون کرد ...
دنیل : الکسسسسسسس ..... لعنتییی .... هر جایی از گروگانا، دکتر کیم و الکس میشناسیدو بگردید ...
-: بله رئیس
محافظ از اتاق بیرون رفت و دنیل لبه تخت نشست. با دست راستش سرشو ماساژ داد که کمی حالش بهتر بشه. شربت عسلی که از قبل آماده کرده بودن و رو میز کنار تخت بود رو سر کشید.
دنیل : الکس ... فکر میکنی نمیتونم پیدات کنم .....
لبخند شیطانی و زشتش گوشه لبش نمایان شد
------------------------------------------
خیلی وقت بود از عمارت دنیل خارج شده بودن و تو بزرگراه در حرکت بودن. بالاخره جونسو سکوتو شکست.
جونسو : فکر نمیکردم به این زودی بتونی نیروتو این شکلی کنی ...
سو : منم فکر نمیکردم .. ولی خب مجبور بودم ....
مین : شما دوتا ....
هردو به سمت مین یونگ برگشتن.
مین : شما دوتا نباید یه چیزیو توضیح بدین؟
جونسو به حالت اولش برگشت و به بیرون خیره شد. سو هم بی تفاوت به بیرون خیره شد.
مین : باشه هیچی نگید... اصلا چیزی که من دیدم دیگه نیاز به توضیح نداشت .... پس بگو چرا شما دوتا چرا اینقد عجیب غریب شده بودید ....
جونسو لبخند کمرنگی زد ولی سو در حال فکر کردن به اتفاقای بعد از این بود.
یونگ : چند دقیقه دیگه میرسیم.
از شهر خارج شده بودن. یونگ سنگ تو یه جاده فرعی پیچید. اطرافشون تا چشم کار میکرد بیابون بود.
بالاخره تونستن چیزی رو مقابل خودشون ببینن. یونگ سنگ ماشینو نگه داشت. بقیه هم به جز هیون جونگ که بیهوش روی صندلی عقب بود پیاده شدن.
سوله رنگ و رو رفته و زنگ زده بزرگی رو مقابل خودشون دیدن. یونگ سنگ جلو رفت و قفل درو باز کرد.
روشو به سمت اونها چرخوند : یکی کمک کنه این درو باز کنیم!
جی او به کمکش رفت و هردو در کشویی بزرگ و زده سوله رو با نهایت قدرتشون کشیدن. در کند و آروم، با صدای وحشتناکی باز شد.
از چیزی که میدیدن چشماشون گرد شده بود.
درون سوله جایی کاملا متفاوت بود. سالنی سرتاسر سفید رنگ و کاملا مجهز. یه طرف نزدیک در یه پارکینگ کوچولو بود که جای پارک دوتا ماشین داشت. یکیش خالی بود و توی اون یکی یه لامبورگینی آبی بود.
گوشه دیگه سالن یه دست مبل راحتی گذاشته شده بود و مقبلش دم و دستگاه درهم و پیچیده ای با چننتا کامپیوتر بود. یه تردمیل کمی عقب تر قرار گرفته بود و یه یخچال کوچیک نزدیکش بود.
کف زمین به جز تیکه پارکینگ موکت بود.
اینبار جی او هیون جونگ رو روی دوشش گذاشت و داخل آورد. یونگ سنگ یکی از مبل تکیا رو به شکل تخت درآورد و هیون جونگو روش خوابوندن. جونسو هم ماشین یونگ سنگو داخل آورد.
همه که داخل شدن، یونگ سنگ و جونسو در رو دوباره بستن. یونگ سنگ با ریموت اسپیلتا رو روشن کرد و کم کم هوا مطبوع تر میشد.
جونسو : اینجا فوق العاده است ...
یونگ : به پای آزمایشگاه شما نمیرسه دکتر کیم ...
جونسو : جونسوووو ... دیگه اینقد نگو دکتر کیم ... حس بدی بهم میده ....
سو : پسرا بهتره به فکر مشکلمون باشیم
جونسو : مشکلمون؟؟؟!!
سو : بله. الان که هیچ کدوم از نیروهاتون استفاده نمیکنین من نمیتونم دیوار حفاظتی رو درست کنم و این طوری دنیل میتونه ذهن مین یونگ و جونسو رو بخونه و اینجا رو پیدا کنه.
جی او : سوهیانگگگ
سو که منظورشو فهمید و تمرکز کرد. بعد از چند ثانیه چماشو باز کرد.
سو : خب فعلا همه چی تحت کنترله ولی من نمیتونم تمام مدت دیوار حفاظتی برای جونسو و مین یونگ بسازم.
جونسو : اینچا سیستم امنیتی نداره؟
یونگ : چرا ... دیوارای خارجی اینجا به برق فشار قوی وصلن و هرکی بخواد حتی به در هم دست بزنه برق میگردش. فقط وقتی من کلیدو تو قفل میچرخونم سیستم غیر فعال میشه و در که بسته میشه دوباره فعال میشه .....
جونسو : اینجوری که یعنی اینجا پر از امواج مغناطیسیه ...
یونگ : نه. دیوار داخلی عایق امواجه یعنی از امواج برای تولید برق دوباره استفاده میکنه ....
جونسو : فوق العاده است ....
یونگ : به پای آزمایشگاه تو که نمیرسه ...
سو : میشه این حرفا رو تموم کنید و یه فکر بکنید....
جونسو : نمیدونم در حد یه فرضیه بود. بین تحقیقاتم فهمیدم میشه نیروها رو با امواج متمرکز کرد و تو امواج ذخیره کرد. اگه این امواج مداوم دور این ساختمون باشن ...
سو : یعنی اگع من بتونم با تمرکز دیوار حفاظتیو دور ساختمون بسازم، امواج اونو تو خودشون نگه میدارن و دیگه لازم نیست مدام این کارو بکنم؟
جونسو : اوهوم ...
سو : خب پس امتحان میکنیم ....
سو چماشو بست و اینبار روی سوله تمرکز کرد. یونگ سنگ پشت یکی از مانیتورا رفت.
یونگ : فکر کنم موفق شدیم ...
جونسو هم کنارش رفت.
یونگ : اینجا رو میبینه یه طول امواج دیگه کنار امواج برق تشکیل شده ...
جونسو : درسته ...
جی او : خب میشه امتحان کرد.
جی او چشماشو بست و بعد از چند ثانیه باز کرد.
جی او : من بیرون از اینجا رو نمیتونم ببینم.
یونگ سنگ خیلی ناگهانی مچ دست جونسو رو گرفت.
جونسو : چی ک ...
ولی از یونگ سنگ خبری نبود. فشار دستشو حس میکرد ولی خودشو نمیدید.
یونگ : منم نمیتونم نامرئی کنم ....
مین : هورااا ... موفق شدیم ...






طبقه بندی: Powered By Darkness - finished،

تاریخ : یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 | 02:29 ب.ظ | نویسنده : mahsa*mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی