تبلیغات
The Candles - Promise



سلاااممم دوستان.
خوبید؟
الان تعجب کردید؟ من مهسا بیدم. با پنل مشترک.
فکر نکنین پست نمیذارم بی کارم. بنده دارم تو اینستا داستان میذارم. جهت اطلاع دوستان.

الانم با پنل مشترک اومدم چون دوتا داستان کوتاه با میترا نوشتیم گذاشتیم اینستا.

اولین داستان اسمش قول هست. برای برنده یکی از مسابقاتمون. ایده اش هم از آهنگ قول گروه اکسو اومده.
اینم پوسترش.
برید بهونید تا بعدیو بذارم.



Promise








زندگی پستی و بلندی ز یاد داره
انقدر که گاهی ادامه ی زندگی برای آدم ها سخت میشه .
انقدر که گاهی حاضری زندگیت رو بدی و تو آرامش به خواب ابدی فرو بری تا دیگه لحظه ای مجبور به تحمل این سختی هایی که روحت رو آزار میده نباشی ...
شاید یکی از علت هایی ک باعث شده بود اون مرد جوون و خوش چهره ، با صورتی نا مرتب و اصلاح نکرده ، روی لبه ی اون پل بزرگ تو خلوت ترین ساعت شب بایسته ؛ یکی از این مشکلات ساده اما پیچیده زندگی بود . شاید که نه . حتما ...
مرد جوون چشم های زیبایی داشت . چشم هایی ک حالا پر از اشک بود . تلو تلو میخورد و توی یکی از دست هاش بطری بزرگی که یک سومش از مایعی زرد رنگ پر شده بود قرار داشت . نگاهش رو به منظره ی زیر پاش بود . شهر بی توجه به اون به زندگی ادامه میداد . چراغ هایی که از خیابون بزرگ زیر پاش مثل ستاره های دنباله دار پر نور میگذشتن . هوای خنک شب ، نم نم بارون پاییزی ... همه ی اینها هم باعث نمیشد حس بهتری نسبت به خودش و زندگیش داشته باشه ...
لبه ی پرتگاه نشست . موهای نامرتب و نیمه بلندش رو با دست لرزونش عقب زد . چشم هاش رو بست . برای اولین بار توی عمرش لبه ی پرتگاهی ایستاده بود که میدونست ازش وحشت داره ... کسی که ترس از ارتفاع داشت برای اولین بار خودش از روی بلند ترین ارتفاع ممکن به پایین نگاه میکرد و میخواست خودش رو پایین بندازه ...
به سمت جلو خم شد .
توی ذهنش بار ها و بار ها صحنه ی افتادن خودش و تکه تکه شدنش زیر چرخ ماشین ها رو تصور کرد. لبخند تلخی روی لب های لرزونش نشست . باید میپرید . باید ...
میخواست تصمیمش رو عملی کنه . اما با تکون خوردن چیزی کنارش ، نفسش گرفت و برای لحظه ای از ترس تکونی خورد .
یک نفر مثل خودش لبه ی پرتگاه نشست . بدون اینکه حتی بهش نگاهی بندازه . دختر جوونی بود . میشد از موهای بلندش و صداش فهمید .
-    منظره ی پایین برای آخرین صحنه ای که میشه قبل از مرگ دید عالیه ! مگه نه ؟
با خودش فکر کرد این دیگه چه جورشه ؟ چه زمان بندی جالبی ! همزمان با اون یک نفر دیگه هم میخواد خود کشی کنه !
دختر دستاشو تو هم قفل کرد :" میشه قبل از این که خودمونو پایین بندازیم ... به داستان من گوش کنی ؟ قبل از مرگم ... دلم میخواد با یکی حرف بزنم !"
چشماشو روی هم گذاشت . بطریشو کناری انداخت و منتظر موند تا دختر حرف بزنه . بدون هیچ عکس العملی هنوزم به منظره ی زیر پاش خیره شد.
دختر نفس عمیقی کشید :" میدونی ... آدما موجودات ضعیفی ان ... اونها ظرفیت هدیه ای که بهشون داده شده رو ندارن . منم یکی از اونهام ..."
پسر روش رو به سمت دختر گرفت :" کدوم هدیه ؟"
دستاش رو روی گونه هاش گذاشت و چشماشو بست :" زندگی !"
پسر با صدا پوزخند زد و بی حوصله گفت :" هدیه ... به هیچ عنوان ... چیزی که هرروز برات عذاب آوره ... زنگیی که باعث شکنجه ات میشه چطور میتونه یه هدیه باشه"
-    شاید حق با تو باشه ... واسه همین قبلا بار ها خواستم که با دستای خودم تمومش کنم ...
موهاشو عقب زد و جای زخم بزرگی روی گلوش رو نشون داد . زخم حالت بدی داشت و ی زیر موهاش معلوم نمیشد :" این آخرین باره ... "
مچ دستاشو جلوی اون گرفت :" و بار قبل ترش !"
دو تا زخم بزرگ رو مچ دستاش بود . پسر ابرویی بالا انداخت :" تو دیوونه ای ... باید یه جوری تمومش میکردی که زود تر خلاص بشی !"
پوزخندی زد :" شاید ! شاید هم نه ! میدونی ؟ همیشه لازم نیست آدم زندگیشو تموم کنه ... شاید بهتره همه چیو پاک کنی و یه جور دیگه به زندگی نگاه کنی!"
چشمکی زد :" شاید یه ریست فکتوری لازم باشه ! هوم ؟"
از جاش بلند شد :" فک کنم امشب برای مردن شب خوبی نیست !"
دستشو زیر نم نم بارون گرفت و همون طور که به اسمون خیره شده بود لبخندی زد :" ترجیح میدم الان از این بارون لذت ببرم ... وقت برای مردن زیاده !"
پسر با چشم هایی گرد شده به مسیر قدم های دختر که لحظه لحظه ازش دور و دور تر میشد خیره بود . نگاهشو گرفت و به بطری توی دستاش داد . با فکری مشوش به عقب دراز کشید و در حالی که پاهای آویزونش از پرتگاه رو آروم و با ریتمی منظم تکون میداد به آسمون بالای سرش خیره شد و گذاشت قطره های بارون اشک های خشک شده ی  روی صورتش رو بشورن !
***
دو ماه بعد
راننده که در رو براش باز کرد ، به ساختمون بلند روبروش خیره شد و دستی به موهاش کشید وپیاده شد . استرس نداشت . ولی خستگی کار تو چند روز گذشته کمی گیج و منگش کرده بود .
کاری بود که مجبور بود انجامش بده ... پدرش دومین سهامدار بزرگ یه شرکت چینی بود و حالا اون بود که باید به عنوان مدیر عامل کار میکرد . چون هیئت رئیسه این تصمیم رو گرفته بودن .
دو ماه پیش که برای تفریح و سر زدن به پدرش که چند وقتی میشد خونه نرفته بود ، به چین اومد ، اتفاقات عجیبی براش افتاد . جالا ک قرار بود به جای مدیر عامل کار کنه دوست داشت بهترین کارشو ارائه بده .
هنوز روی پله های ورودی مجتمع تجاری بزرگ روبروش ایستاده بود که کسی تنه ای بهش زد و توی مجتمع دوید . ابرویی بالا انداخت و با برداشتن عینک آفتابیش مسیر قدم های پسری که از کنارش رد شده بود رو دنبال کرد .
اخم هاشو تو هم کشید . چه بی ادب !
آروم پله ها رو بالا رفت و وارد شرکت شد . با قدم هایی استوار به سمت منشی رفت و زنگ روی میزش رو به صدا دراورد .
منشی با دیدنش از جا بلند شد :" خانم ! خوش اومدید !"
لبخندی زد . با تحویل گرفتن کلید دفترش از منشی به سمت آسانسور رفت . کنار همون پسری که دم در بهش زده بود ایستاد و بی هیچ حرفی منتظر آسانسور موند .
صدای زنگ تلفن پسر با صدای دینگ دینگی که اومدن آسانسور رو خبر میداد مخلوط شد و با ورودشون به آسانسور مکالمه ی پسر کنار دستیش رو شنید :" میدونم دیر رسیدم . دارم میرم استودیو ... میتونید پنج دقیقه عکس برداری رو عقب بندازید ؟ خواهش میکنم ..."
زود تر از پسر از آسانسور پیاده شد . براش مهم نبود . اگه میخواست حال اون پسرو بگیره هم ، دیگه براش اهمیتی نداشت . کارای مهمتری داشت تا انجام بده .
با ورودش به دفترش و بستن در ، خودشو روی صندلیش ولو کرد و دستاشو تو موهاش فرو برد.  خسته بود . خیلی ... دلش یه استراحت درست حسابی میخواست ولی نمیتونست . بلافاصله بعد از نشستن پروازش اومده بود به شرکت و برای همین نتونسته بود حتی ذره ای استراحت کنه.
چند تقه به در کوبیده شد . زن جوونی داخل اتاق اومد و خودشو معرفی کرد . ظاهرا منشی بود . برنامه ی اونروزش و براش خوند و منتظر موند تا رئیسش تصمیم بگیره .
از جاش بلند شد . باید سری به چند جا من جمله استودیو عکس برداری میزد . لبخند عجیبی روی لب هاش نشست . میتونست یه جوری اون پسر بی ادب رو اذیت کنه !
...
روی پاهاش بند نبود . قوزک پاهاش توی اون کفش پاشنه بلند و شیک به شدت درد گرفته بود . انقدر خسته بود که حتی اگه غش میکرد هم عجیب نبود .
بالاخره روبروی استودیو بودن در حالی که دیگه هیچی براش مهم نبود و حتی به خاطر نداشت که چه نقشه ای برای اون پسر کشیده بود !
وقتی وارد شدن منشی نامشو بلند اعلام کرد :" خانم نوشین سمیعی مدیر عامل جدید شرکت هستن !"
هر کسی که توی اتاق بود بهش تعظیم کرد . اما پسری که حالا نگاهش توی نگاه نوشین خیره مونده بود ، بی هیچ حرکتی به نگاه خیره اش ادامه داد .
منشی کار نوشین رو راحت کرد :" ایشون مدل شرکت ما هستن . آقای لوهان !"
نوشین نگاهش رو از پسر گرفت . صحنه های آشنایی توی ذهنش اومد .
دو ماه پیش ... توی یه شب بارونی ... پسر جوون زیبایی مست کرده بود و میخواست از روی پل بپره ...
نوشین بی اختیار دستش رو روی گردنش و جای بخیه ای که پشت موهاش پنهان شده بود کشید .
این کارش از دید لوهان دور نموند .
اخم هاشو تو هم کشید و از استودیو بیرون رفت . نباید این اتفاق میافتاد . کسی نباید راجع به گذشته ی سیاه نوشین می فهمید ... و حالا پسری ک برای خودش کار میکرد همه چیزو میدونست !
و این فاجعه بود !
دیگه حتی دردی که به خاطر کفش هاش توی پاهاش میپیچید هم مهم نبود . به زور خودش رو به اتاقش رسوند . در رو پشت سرش بست و به در تکیه داد .
خاطره های تلخ قدیمی به ذهنش هجوم آوردن ... تصادفی که اون باعث و بانیش بود ... تصادفی ک توی اون مادرش رو از دست داده بود ...
سرش رو بین دستاش گرفت و پشت در نشست . دلش میخواست گریه کنه . ولی وقتش نبود . نباید ضعف نشون میداد ...
صدای در از جا پروندش . بلند شد و ایستاد و وقتی در باز شد ، نگاهش دوباره تو نگاه درخشان اون پسر خیره موند .
لوهان در رو پشت سرش بست . به در تکیه داد و ساکت به نوشین خیره موند .
لب هاش رو خیس کرد و آروم گفت :" تو همونی ...همون ... ریست فکتوری !"
میون اعصاب خوردی هاش لبخندی یهویی از تعبیر لوهان روی لب هاش نشست . نفس عمیقی کشید :" خوشحالم که نظرت عوض شد ..."
گلوشو صاف کرد :" که خودتو نکشتی !"
ولی در واقع تو دلش چیز دیگه ای بود ... دلش میخواست حرف های اون شبشون رو لوهان فراموش میکرد .
توی یه حرکت ، لوهان مچ دستاشو گرفت . قلب نوشین تو سینه ریخت . لو با انگشت های شستش آروم روی زخم های روی مچ نوشین رو نوازش کرد ...
دستاش رو از دست لو بیرون کشید :" بهم قول بده ..."
لوهان ابرو بالا انداخت :" چه قولی ؟"
نوشین روش رو از لوهان برگردوند :" بهم قول بده که راز من پیشت میمونه ... نمیخوام کسی از گذشته ی من چیزی بفهمه !"
خنده ی آروم لوهان باعث شد برگرده و با تعجب نگاهش کنه .
لو پلک هاش رو روی هم گذاشت و بدون این که لبخند از روی لب هاش بره گفت :" یه شرط دارم !"
اخم های نوشین تو هم رفت . این پسر میخواست باج بگیره !"
دهنش رو باز کرد و خواست چیزی بارش کنی ولی با حرف لوهان خشک شد :" بذار شام مهمونت کنم !"
مدتی به چشم های لوهان خیره شد . پیش خودش اعتراف کرد این چشم های مهربون خیلی به دل میشینن .. گلوشو صاف کرد و آروم گفت :" باشه !"
لو در رو باز کرد :" ساعت کاری ک تموم شد بیرون شرکت منتظرتم . "
سرش رو تکون داد و لوهان بیرون رفت و در رو بست .
نفهمید چطور ساعت کاری رو به آخر رسوند . اما با تموم شدن کارش به سرعت وسایلش رو برداشت و از در بیرون زد . خودش همنمیدونست چرا انقدر عجله داره . چرا دلش میخواست بازهم لوهان رو ببینه. انگار حس قشنگی که تو چشمای لوهان بود باعث شده بود دیگه اون حس بد صبح رو نداشته باشه
از پله های مجتمع که پایین اومد با چشم هاش اطراف رو دنبال لوهان گشت . ولی کسی رو ندید . لب هاش آویزون شد و اخمهاش تو هم رفت . خواست بی خیال بشه و بره اما کسی دستش رو گرفت و کشید .
خواست جیغ بزنه اما صدایی که از مردی که میکشیدش شنید باعث شد ساکت بشه :" منم لوهان ... برات توضیح میدم ... فقط بیا !"
همونطور که دنبالش میدوید به تیپش خیره شد . با صبح که دیده بودش کلی فرق داشت . شلوار چرمی مشکی و سوییشرت خاکستری رنگی پوشیده بود و کلاه سوییشرت رو روی یه کلاه کپ روی سرش انداخته بود .
وقتی روبروی مازراتی مشکی رنگی متوقف شدن ، لوهان در جلو رو برای نوشین باز کرد و منتظر موند تا سوار بشه .
نوشنی برای لحظه ای مردد موند . اما وقتی برق مهربون چشم های لوهان رو دید ته دلش حس کرد میشه به این آدم اعتماد کرد .
سوار شد و وقتی لوهان پشت فرمون نشست ، حرکت کردن .
نتمیدونست لوهان داره کجا میبرتش . آروم پرسید :" کجا میریم ؟"
لوهان دتاشو دور فرمون قفل کرد :" میدونی که من یه سلبریتی مشهورم ..."
نوشین ابروهاش رو تو هم کشید :" خب ؟"
-    تمام حرکاتم تحت نظره ... من مشکلی با لو رفتن ندارم ... ولی اگه سوء تفاهمی پیش بیاد که ما باهم رابطه داریم ... برای تو بد میشه و موقعیتت به خطر میفته !"
حرف لوهان منطقی بود . ولی نوشین یه چیزی رو نمیفهمید :" خب از اول چرا ازم خواستی باهات بیام بیرون ؟"
لحظه ای بینشون سکوت شد . لوهان روبروی آپارتمان بزرگی نگه داشت و بی اونکه نگاهش کنه گفت :" چون خیلی چیزا هست که باید بهت بگم ..."
با پیاده شدنش ، نوشین هم پیاده شد . پرسید :" اینجا کجاست ؟"
لوهان بهش خیره شد . انگار تمام حرکاتش رو زیر نظر داشت . آروم گفت :" خونه ی من !"
نوشین قدمی عقب رفت . نفسش تو سینه حبس شد . آروم گفت :" برای چی اینجا ؟"
لوهان خندید :" نترس خانم نوشین ! اینجا خونه ی مادری منه ... و مادرمم الان منتظر توئه ! امیدوارم غذاهای چینی به مذاقت خوش بیاد البته !"
دلش محکم شد . با این که میدونست داره اشتباه میکنه ولی دنبال لوهان وارد محوطه شد و چند دقیقه بعد هر دو روبروی در یه واحد بودن .
لوهان رمز در رو زد و صدا زد :" مامان ! رئیسمو آوردم !"
زن زیبا و مسنی از توی آشپزخونه بیرون اومد . شبیه پسرش بود . تعظیم کوتاهی به نوشین کرد و باعث شد اونم برای احترام خم بشه .
وارد خونه که شد بوی خوب غذاها گشنگی وحشتناکش رو به یادش آورد. 
لحظه ای بعد دور میز کوچکی نشسته بودن و موقع خوردن غذا نوشین به این فکر میکرد که چقدر مادر داشتن خوبه ...
بغض بدی گلوشو گرفته بود و اصلا متوجه نبود که لوهان تمام مدت زیر نظرش داره !
...
نیمه های شب بود که اون دو نفر تصمیم گرفته بودن تو سکوت ، تا هتلی که نوشین موقتا درش اقامت داشت قدم بزنن .
هوا کمی سرد بود ولی نوشین انگار اصلا تو این دنیا نبود .
لوهان آستین پالتوش رو گرفت :" میشه حرف بزنیم ؟"
مدتی طول کشید تا سرش رو برگردونه و حواسش رو به لوهان بده . لو آروم گفت :" اون شبی که میخواستم خودمو بندازم پایین ... بدترین صحنه ی زندگیمو دیده بودم ..."
نوشین انگار حالا هوشیار تر شده بود . آروم پرسید :" چی ؟"
لوهان پوزخندی زد و دستهاشو توی جیبش فرو برد :" نامزدم ... کسی که دوستش داشتم ... با یه مرد دیگه توی تخت بود ... "
خندید . عصبی و دردناک ...
-    ما تا حالا با هم رابطه نداشتیم ! اون لعنتی همیشه میگفت باشه بعد از عروسی ...
نوشین دست هاشو مشت کرد :" متاسفم !"
لوهان ایستاد . دست نوشین رو گرفت و وادارش کرد تو چشماش زل بزنه . آروم خم شد و توی یه حرکت کوتاه پیشونیش رو بوسید .
چشم های نوشین گرد شد . لوهان دست نوشین رو فشرد و آروم گفت :" ممنون که منصرفم کردی ... اون هر.زه لیاقت نداشت که من جونمو به خاطرش بگیرم ..."
کل وجود نوشین تو داغی عجیبی میسوخت . دور از نگاه لوهان که حالا جلو تر میرفت دستی روی جای بوسه اش کشید و لبخندی بی اختیار رو لب هاش نشست ...
چند متری مونده به هتل ، لوهان ایستاد . راه زیادی نیومده بودن . در واقع فاصله ی هتل تا خونه ی لوهان به طر ز عجیبی کم بود .
آروم گفت :" بهتره دیگه جلوتر نیام. معلوم کی جلوی هتل باشه!"
لبخندی که زد باعث شد نوشین به خنده بیفته . نگاه خجالت زده اش رو از لوهان گرفت . کمی این پا و اون پا شد و در آخر با خداحافظی کوتاهی به سمت هتل دوید .
لوهان هنوز به دو تا لپ گل افتاده ی نوشین ک زیر نور تیر چراغ برق تو آخرین لحظه دیده بود فکر میکرد .
برای لحظه ای دلش خواست به سمتش بدوه و محکم در آغوشش بگیره . حس کرد چیزی توی دلش تکون خورد .
به نظر آشناییشون زودگذر می اومد ولی لوهان تو دلش حس کرد نوشین رو سالهاست که میشناسه ...
موقعی که نوشین داخل هتل رفت و از نظرش محو شد ، نگاهش رو ازش گرفت و آروم آروم به سمت خونه اش قدم زد .
دلش میخواست نوشین رو بهتر بشناسه ... و بیشتر از هر چیز دلش میخواست غم توی نگاهش رو درک کنه و سعی کنه همونطور که نوشین کمکش کرد اون هم به نوشین کمک کنه ...
امیدوار بود تو روز های آینده بتونه ...
***
بعد از اون شب عجیب و شامی که با خانواده ی لوهان گذرونده بود ، دلش میخواست دوباره اونو ببینه . اون شب کنار لوهان و مادرش حس خوبی داشت. حس خوبی که هیچ وقت بعد از اون اتفاق تجربه نکرده بود. به شدت دلش میهواست که اون حس خوب ادامه داشته باشه ولی ...
اون خیلی لوهان رو میشناخت . به علاوه از همون شب به بعد یک هفته ای میشد که دیگه ندیده بودش .
رابطه ی اون دو نفر هم طوری نبود که بخواد به دیدن دوباره اش امیدوار باشه ! چه دلیلی داشت که لوهان بخواد دوباره ببینتش ؟ هیچی ! چون به هرحال اون یه آدم مشهور بود. اگه قرار بود مثلا هم کمک نوشین رو جبران کنه همون شامی که تو خونه اش خورده بود کافی بود !
لااقل نوشین این طور فکر میکرد !
چند تقه به در خورد . منشی وارد اتاق شد ولی نوشین غرق افکار خودش بود.
"-: خانوم سمیعی ..... خانومممم ..."
بالاخره نوشین به خودش اومد :" بله ... چیزی شده؟"
"-: قرار بود امروز باهم یه سر به استدیو بزنیم و عکسای تبلیغاتی رو ببینیم."
فکر بدی نبود شاید این طوری مستونست لوهان رو ببینه. البته اگه تو استدیو بود.
با منشی به استدیو رفتن. نگاهشو اطراف چرخوند ولی پیداش نکرد. مسئول تبلیغات که نگاه کاوشگرشو دید گقت :" دنبال کسی میگردن؟"
خودش رو جمع و جور کرد :" نه نه .... چون دفعه قبلی که اومدم اینجا عکسبرداری بود یکم کنجکاو شدم. "
-:" اووو ... آقای لوهان امروز عکسبرداری ندارن و فکر نکنم امرزو بیان. ولی باید بگم ایشون مدل تبلیغاتی فوق العاده این ..."
پس نبود و این ناامیدش میکرد. احساس میکرد فاصله بین اون و لوهان خیلی زیاده.
لوهان تو عکسای تبلیغاتی فوق العاده بود. با حرف مسئول تبلیغات موافق بود لوهان بهترین مدل تبلیغاتیی که میتونستن داشته باشن.با منشی و مسئول تبلیغات مشغول نگاه کردن عکسا بودن که صدای آشنایی رو از پشت سرش شنید:" سلام به همگی ...."
برگشتو لوهانو با اون تیپ فوق العاده اش در حالی که عینک آفتابیش تو دستش بود. لوهان تازه متوجه نوشین شد. نمیدونست چیکار کنه که مسئول تبلیغات خیالشو راحت کرد:" خانوم رئیس داره عکسای تبلیغاتیتو میبینه ..."
لو :" اووو .. انیدوارم خوشتون بیاد ..."
نوشین فقط سرشو تکون داد چون میترسید حرفی بزنه و همه چیز لو بره.
-:" چی شده اومدی اینجا؟"
به سمت مسئول تبلیغات برگشت :" اومدم ببینم زمان  عکسبرداری و فیلمبرداری اون تبلیغی که گفتین کیه ..."
-:" لازم نبود خودت شخصا بیا ..."
لو:" از فیلمبرداری که اومدم اینجا سر راه بود گفتم یه سری هم بزنم."
-:" باشه بیا بریم برنامه رو بهت بگم ... خانوم رئیس شما ادامه بدید.... ببخشید .."
همراه لوهان از اتاق بیرون رفتن.
نوشین بعد از دیدن عکسا چنتا رو برای تبلیغ تو سطح شهر انتخاب کرد و از منشی خواست بهش رسیدگی کنه. تنهایی از اتاق بیرون زد و مشغول قدم زدن تو راهروها شد. تو خلوت ترین راهرو شرکت لوهانو دید. دوتا لیوان قهوه تو دستش بود و انگار منتظر کسی بود.
-:" منتظر کسی هستی؟"
لوهان به سمتش برگشت :" آره منتظر تو بودم .."
یکی از لیوانای قهوه رو به سمتش گرفت. با همدیگه به بالکن که تو خلوتترین جای شرکت بودن رفتن. به ندرت پیش می اومد کسی اونجا بیاد به خاطر همین خیلی راحت میتونستن با هم حرف بزنن.
لو :" از اون شبی که اومدی خونه امون میخواستم بازم بیام دیدنت و حالتو بپرسم ولی فیلمبرداری فیلم جدیدم شروع شد و وقت نکردم. متاسفم"
-:" نه لازم نیست عذرخواهی کنی من درک میکنم."
-:" نه خب ما دوستیم و من باید حداقل بهت پیام میدادم ولی خب شماره ات رو هم نداشتم "
-:" ممنون که به فکرم بودی. همین که ما باهم دوستیم عالیه"
-:" میتونم به عنوان یه دوست ازت یه چیزی بپرسم؟"
-:" البته .."
-:" اون چیه که عذابت میده؟ از تو چشمات میبینم که یه غم بزرگ قدیمی توی دلته ... چرا هیچ وقت چیزی راجع بهش نمیگی؟"
نوشین یکم با لیوانش بازی کرد :" گفتنش برام سخته .."
-:" میدونم سخته اما من دوستتم. بهتره بهم بگی.. اینجوری سبکتر میشی "
نوشین کمی از قهوه اش رو نوشید و موهاشو پشت گوشش لغزوند :" ما خونواده ی خوشبختی بودیم ... خیلی خوشبخت ... البته تا هیجده سالگی من ..."
لیوان رو تو دستش فشرد . اخمی بین ابروهاش نشست :" همه چیز از وقتی شروع شد که من گواهینامه ی رانندگیمو گرفتم ... اون زمان انقدر باد تو کله ام بود که هیچ چیز برام مهم نبود . سرگرمی ِ خطرناکی پیدا کرده بودم و به هیچ وجه هم قصد نداشتم ازش دست بردارم ..."
چشماشو از لوهان مخفی کرد . صداش میلرزید و لوهان میتونست حدس بزنه نوشین داره اشک میریزه .
-    رانندگی های خطرناک ... سرگرمیم شده  بود . دیگه حتی خانواده امم نمیتونستن جلومو بگیرن ... مادرم ... همیشه به خاطر این مورد باهام جر و بحث میکرد .
میدونست ناراحته ولی صبر کرد تا حرفاشو بزنه و خودش رو خالی کنه.
-    اون شب بارون میومد . شایدم نمیومد . حتی یادم نیست چند شنبه بود و چه روزی از ماه .مادرم به زور سوار ماشینم شد تا شاید منو از مسابقه دادن با کسایی مثل خودم منصرف کنه ! ولی من لجباز تر از این حرفا بودم ... جر و بحثمون که بالا گرفت توی سرعت زیاد نفهمیدم چیکار کردم . یک آـن ماشین روی هوا بود و بعد چندین بار چرخیدیم . تنها چیزی که فهمیدم این بود که مادرم سر منو بغل کرده تا اتفاقی برام نیفته .
به سمت لوهان برگشت . نگاهش سرخ بود و پر از اشک :" من کشتمش ...من ... مادرم رو کشتم ..."
دستاشو به لبه دیوار گرفت تا پاهای سستش خم نشن ولی قبل از اون لوهان تو آغوش گرفتش و آروم نوازشش کرد. ناراحت بود اما چیزی نداشت بگه. چی داشت بگه تا اونو آروم کنه. 
یکم که نوشین آروم شد اونو از خودش فاصله داد. دستش رو روی گونه ی نوشین کشید و آروم اشکاشو پاک کرد .
***
بعد از اون روز رابطه اشون قوی تر شده بود. بیشتر همدیگه رو میدیدن. بالکن شرکت< خونه لوهان یا جاهایی که لوهان میدونست براشون مشکلی پیش نمیاد. به هر حال نوشین اونجا رو خوب نمیشناخت.
کم کم به این ملاقاتا عادت کرده بود و میدونست که لوهان دیگه براش یه دوست معمولی یا صمیمی نیست. کسی که کم کم به قلبش راه داده بود حالا عاشقش بود. ولیی ...
ولی اون یه سلبریتی و فاصله اونا زیاد بود. شاید کسی با اینکه اونا دوستای همن مشکلی نداشت ولی از واکنش طرفدارای لوهان وقتی که بفهمن اون دوتا همدیگه رو دوست دارن، میترسید. البته شاید لوهان این حسو نداشت .....
اون روز توی اتاقش نشسته بود که برگه ی ماموریتی براش فکس شد . نگاهش روی برگه خیره مونده بود و تو دلش غوغا بود . باید میرفت به یه سفر کاری طولانی ...
وقتی به جدایی از لوهان فکر میکرد حس میکرد داره دیوونه میشه ... کاش احساس اون رو میدونست ... اونوقت کنار اومدن با همه چیز راحتتر بود ... حتی اگه لوهان دوستش نداشت ... حتی اگه دیگه نمیخواست ببینتش ... از سردرگمی عذاب آوری که داشت بیزار بود ......
تلفنش رو برداشت . نگاهش روی پرینت بلیطش خیره موند . دو روز به پرواز مونده بود . فقط دو روز ...
باید بهش زنگ میزد ؟ باید به لوهان درباره ی سفرش میگفت ؟
میدونست که لوهان انقدر خسته و پر مشغله است که نمیتونه برای دیدنش بیاد . ولی دلش میخواست صداشو بشنوه ...
دستش روی شماره ی لوهان رو لمس کرد و با برقراری تماس ، با تردید تلفن رو روی گوشش گذاشت . صدای خسته ی لوهان توی گوشی پیچید :" بله نوشین ؟"
لحنش چقدر سرد بود . نوشین تلفن رو تو مشتش فشرد :" لوهان ... وقت داری همدیگه رو ببینیم ؟"
پشت خط کمی سکوت شد :" نمیتونم بیام ... خیلی شلوغم ... "
نوشین نا امیدانه خواست چیزی بگه . اما لوهان با صدایی کمی پر انرژی تر گفت :" تو میتونی بیای ؟ من سر فیلم برداری ام . آدرس رو برات اس ام اس میکنم ."
باز هم بدون اینکه به نوشین اجازه ی حرف زدن بده با عجله گفت :" اوه باید برم ... میبینمت نوشین عزیز !"
صدای بوق توی گوشی پیچید ولی نوشین هنوز درگیر کلمه ی " عزیز" پشت اسمش بود . تلفن رو قطع کرد . نمیدونست چجوری بهش بگه که داره میره ...
دستاشو مشت کرد . یعنی باید درباره ی احساسش به لو چیزی میگفت ؟ ذهنش به هیچ چی قد نمیداد .
از جاش بلند شد . وسایلش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت ...
***
موجی از فن ها دور لوکیشن فیلم برداری جمع شده بودن . خیلی هاشون لوهان رو با جیغ و داد صدا میکردن . نوشین میتونست لو رو ببینه که روی صندلی نشسته و با خستگی بهشون لبخند میزنه . با خودش فکر کرد یعنی با شنیدن خبر رفتنش چطور برخورد میکنه ؟ بی تفاوت ؟
چشم لوهان که به نوشین افتاد خندید و بهش چشمک زد . بلافاصله اس ام اسی براش اومد :" تو اتاق استراحت منتظرتم !"
نوشین سعی کرد به زور لبخند بزنه ولی نتونست . با ذهنی آشفته به سمت اتاق انتظار رفت .
به محض ورودش به اتاق لوهان به سمتش اومد . خستگی از سر و روش میبارید ولی چشم هاش مثل همیشه با مهربونی به نوشین خیره بودن . دست نوشین رو که بین دست هاش گرفت گفت :" چه خوب که اومدی ! متاسفم ک نتونستم بهت سر بزنم ..."
نوشین برای لحظه ای همه ی اتفاقات رو از یاد برد و لبخندی به لوهان زد . اما با یاد آوری ماموریتش ، دست لوهان رو فشرد و آروم گفت :" باید حرف بزنیم !"
لبخند لوهان جمع شد . با جدیت پرسید :" اتفاقی افتاده ؟"
کمی این پا و اون پا شد . دستی بین موهاش کشید و بدون این که به لوهان نگاه کنه گفت :" خب دارم میرم ... "
لو :" داری میری؟؟؟!!"
-:" میرم یه سفر کاری .... خیلی دور... خیلی طولانی ... نمیدونم کی برمیگردم ....."
بینشون سکوت بدی حاکم شد. هیچ کدوم نمیخواست حرقی بزنه. تا اینکه لو با صدای گرفته ای که نوشین متوجهش نشد گفت :" که اینطور... امیدوارم سفر خوبی داشته باشی ... "
همین. تنها چیزی که لوهان گفت همین بود. پس بهتر بود میرفت و همه چیز رو اینجا فراموش میکرد. میرفت و پشت سرش رو هم نگاه نمیکرد. ولیییی ....
اون لوهانو دوست داشت جدایی ازش سخت بود. هرچند اونا واسه هم نبودن ولی گذاشتن لوهان و رفتن سختترین کار بود.
تنها چیزی که قبل از رفتم میخواست یه چیز بود:" میشه یه قولی بهم بدی؟"
-:" چه قولی؟"
-:" خوشحال و خوشبخت زندگی کن ... تسلیم نشو و ادامه بده ... به خاطر تموم کسایی که دوستت دارن ..."
چیزی نگفت. چیزی نداشت که بگه.
نوشین هم نتونست بیشتر از اون بمونه. پشتشو به لوهان کرد :" خداحافظ .." به سمت در رفت و ارز اتاق خارج شد.
لوهان به جای خالی نوشین خیره شد و صدای محزون نوشین که ازش خداحافظی کرد تو گوشش زنگ میخورد.
****************
دو روز از وقتی که از پیش لوهان برگشته بود میگذشت . چیزی به پروازش نمونده بود . حالش بد بود ولی کاری از دستش برنمی اومد.
از اون روز نه لوهان رو دیده بود نه حتی لوهان بهش زنگ زده بود. حتی برای خداحافظی پیام هم نفرستاده بود. برای فریب دادن خودش مشغله لوهانو بهونه میکرد ولی میدونست که لوهان فقط برای اون یه دوسته که لوهان خیلی راحت میتونه عوضش کنه و کسی دیگه ای رو جایگزینش کنه.
همونطور که چمدونشو پشت سرش میکشید به سمت گیت پرواز رفت . دلش میخواست گریه کنه . از ته دلش . ولی نمیتونست . باید با این شرایط کنار می اومد....
خواست بلیطش رو تحویل بده که حس کرد کسی اسمشو صدا میکنه . به سمت صدا برگشت و در کمال نا باوری لوهان رو دید که با چشم هایی هراسون بهش خیره شده .
جمعیت وحشتناکی دورشون رو گرفته بود و لوهان بی توجه به جیغ و داد های اونها با عجله به سمت نوشین اومد و بازو هاشو رو گرفت و فشرد :" نوشین ..."
نفس عمیقی کشید :" دو روز تمامه دارم با خودم میجنگم .... یه دفعه اومدی و گفتی داری میری ... مثل اون شبی که یه دفعه وارد زندگیم شدی و زندگیم عوض شد .. رفتنتم داشت دیوونه ام میکرد ..... گفتی بهت قول بدم که خوشحال باشم .. خوشبخت باشم ... اما اگه بری نمیتونم .... خوشحالی و خوشبختی من تویی .."
اشک تو چشماش جمع شده بود. نمیدونست خوابه یا رویاست. نکنه لوهان داشت اذیتش میکرد.
لو :" نوشین ... دوستت دارم ..."
قبل از این که نوشین به خودش بیاد خم شد و بوسه ی عمیقی روی لب هاش کاشت ...
صدای جیغ و فریاد فن ها بود توی فرودگاه پیچید
 ...



--- پایان ---







طبقه بندی: One Shot،

تاریخ : سه شنبه 7 مهر 1394 | 06:24 ب.ظ | نویسنده : mahsa*mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی