تبلیغات
The Candles - NO.1



اینم دومین داستان که اسمش شماره یک هست.
اینو به مناسبت تولد چن عضو اکسو نوشتم. از آهنگ شماره یک بوآ هم ایده گرفته بودیم.
برید بخونید حال کنید


NO.1





به جمعیت توی سالن نگاه کرد.خیلیاشون از روی اجبار به این جلسه اومده بودن. خیلیای دیگه هم براشون این جلسه مهم نبود. یه سری هم فقط برای اینکه به ظاهرا نشون بدن انسان دوستن اومده بودن.
هیچ وقت دلش نمیخواست کارایی که میکنه رو به رخ بقیه بکشه یا کسی بابت کارش ازش تشکر کنه. چون خودش تو قلبش میدونست که لیاقت اون تشکر و احترام رو نداره. چون اون از همه اون آدما پست تر و کثیف تر بود.
با اشاره آقای لی، مسئول موسسه، روی سن رفت. اهل سخنرانی نبود. به جمعیت نگاه کرد و چشماشو بست. چهره خندونشو تصور کرد. چهره ای که بهش امید داد. یه زندگی جدید ....
چشماشو باز کرد. بهش قول داده بود برای بقیه آدما بجنگه و حالا وقتش بود کسایی رو که مثل خودش از اطرافشون غافل بودن متوجه دور و برشون کنه.
-: سلام. من کیم جونگده هستم. یه جزء کوچیک از این مجموعه. من بلد نیستم خوب حرف بزنم. میدونم که اکثراتون هم از اینجور حرفا زیاد شنیدین ولی فقط میخوام به داستان من گوش بدین. شاید به نظرتون خودخواهی بیاد که بخوام داستان خودمو بگم اما میدونم همه شما مثل من نمیتونین فرشته هایی که اطرافتون هستو ببینین. اما من یکیشونو دیدم.


"
از بار بیرون زد و به سرعت میدوید. بازهم مثل همیشه تو قمار باخته بود و به خاطر اینکه پولی نداشت آدمای بار دنبالش بودن. خودشو به خونه خانوم جانگ رسوند. زن میانسال ولی خوش گذرونی که بعد از مرگ همسرش در حال تفریح با مردای مختلف بود. چندباری باهاش قمار بازی کرده بود و برای اینکه ازش ببره سعی کرده بود تحریکش کنه. میدونست اگه ازش بخواد که امشب رو تو خونه اش بمونه بهش نه نمیگه.
خانوم جانگ درو به روش باز کرد. معلوم بود از دیدنش تعجب کرده
جانگ : جونگده !!! تو این موقع شب اینجا چی کار میکنی؟
وقت نداشت و از طرفی هم نمیخواست خانوم جانگ چیزی بفهمه. ژست همیشگی رو گرفت و گفت : از بار میام. چند وقتیه ندیدمتون. اومدم ببینم مشکلی پیش اومده یا نه...
چشمای خانوم جانگ برقی زد و لبخند مهمون لباش شد. امشب تنها بود و چه کسی بهتر از یه پسر جوون که تقریبا ده سال ازش کوچیکتر بود و از چهره و هیکل هم چیزی کم نداشت، میتونست امشب رو براش بهشت کنه.
جانگ : بیا تو ...
از جلوی در کنار رفت و جونگده قبل از اینکه افراد بار اونو ببینن خودشو داخل خونه انداخت. با راهنمایی خانوم جانگ داخل شد. خونه مجلل و شیکی بود و نشون میداد که خانوم جانگ اموال زیادی رو از همسرش به ارث برده. روی یکی از مبلها نشست. خانوم جانگ دوتا از گیلاسای روی میز گوشه سالن رو پر کرد و پیش جونگده برگشت. یکی از گیلاسا رو به دستش داد و کنارش نشست.
یکم از محتوای گیلاسش رو خورد و توی دلش جشن گرفته بود. از کاراش جلوی خانوم جانگ راضی بود چون حالا میتونست با خیال راحت از نتیجه لذت ببره. تو دنیای خودش بود و محتوا گیلاسشو سر میکشید که خانوم جانگ دستشو روی باهاش گذاشت.
جانگ : بهتره خیلی نخوری. چون نمیخوام لذت امشب با مستی و گیجی خراب بشه.
دستای خانوم جانگ از روی قفسه سینه اش به حرکت دراومد. درسته که کاراش نتیجه داد و خانوم جانگو تحت تاثیر قرار داده بود ولی فکر نمیکرد خانوم جانگ همچین چیزی رو ازش بخواد. حالا میفهمید که چرا خانوم جانگ با لبخند بهش اجازه داد که وارد خونه بشه.
دستای خانوم جانگ به گردنش رسیده بود. خانوم جانگ کمی اونو به سمت خودش کشید. یکم که فکر کرد دید معامله بدی هم نیست. اصلا هیچ چیز به ضررش نبود. هم از دست اون گردن کلفتا راحت شده بود هم میتونست امشبو یه حال اساسی بکنه. یه یه هفته هم بود که با کسی نخوابیده بود پس لازم نبود سخت بگیره. وقتی خانوم جانگ به این راحتی داشت خودشو در اختیارش میذاشت چرا لذت نمیبرد. گیلاسشو روی میز گذاشت. کمر خانوم جانگو گرفتو به خودش نزدیک کرد. وقتی تو چشماش نگاه کرد، همون برق شه.وتی رو دید که تو چشمای خودش هم بود. بی محبا لبهاشو روی لبهای خانوم جانگ کوبوند و وحشیانه مشغول بوسیدنش شد.
******************
نور آفتاب چشماشو میزد. زیر پتو رفت تابلکه بهتر بشه ولی دیگه خواب از سرش پریده بود. پتو رو کنار زد و چشماشو باز کرد. نگاهی به خانوم جانگ که با اون حالت کنارش خوابیده بود انداخت. پوزخنده روی لبش پررنگتر شد. بدون اینکه لباس بپوشه سمت حموم توی اتاق رفت. دوش آب گرم باعث میشد حس فوق العاده ای که دیشب بهش رسیده بود، تو تمام بدنش پخش بشه.
حوله ای دور کمرش بست و بیرون اومد. خانوم جانگ با لباسهای زیرش مشغول خوردن گیلاسش بود که البته از زنی مثل اون بعید نبود. با دیدن جونگده به سمتش اومد. دستشو روی قفسه سینه اش گذاشت.
جانگ : دیشب فوق العاده بودی.
لبهاشو روی لبهای حانوم جانگ گذاشت و بعد چند ثانیه ازش جدا شد. سمت لباساش رفت و مشغول پوشیدن شد. میخواست دکمه پیرهنشو ببنده که دستای خانوم جانگ از پشت دورش حلقه شد. دستاش از حرکت ایستاد و کنار بدنش قرار گرفت.
جانگ : فکر کنم میدونی که شوهرم چه ثروتی رو برای من گذاشته. همه اش میتونه برای تو باشه اگه قبول کنی که دوست پسر من باشی و اینجا زندگی کنی. میدونم که با یه دختر دو شب رو نمیگذرونی ولی هیچ کدوم از اونا یه همچین چیزی رو بهت پیشنهاد ندادن.
دستاشو باز کرد و روبروی جونگده قرار گرفت. مشغول بستن دکمه های پیرهنش شد.
جانگ : سه روز بهت وقت میدم که خوب فکر کنی. یه چیز دیگه، میتونی تو شرکت شوهرمم یه کار خوب پیدا کنی.
کار بستن دکمه ها تموم شده بود. خانوم جانگ روی گردنش بوسه ای کاشت و ازش جدا شد.
جانگ : میرم دوش بگیرم. اگه میخوای بمون و با من صبحونه بخور
اصلا حوصله خانوم جانگ رو نداشت و اگه قرار بود پیشنهادشو قبول کنه بهتر بود این چند روز ازش فاصله میگرفت.
بدون اینکه برگرده یا حرفی بزنه اول از اتاق بعدشم از خونه خارج شد. نزدیک خونه کوچیکش ،تو پایین شهر، بود که دید دوتا از گردن کلفتای بار مشغول کشیک دادنن و منتظرشن. تمام حس خوبش از بین رفت. میخواست آروم و بی سروصدا راهشو کج کنه که اون دوتا متوجهش شدن. تعقیب و گریز شب قبل دوباره از سر گرفته شد. میدونست اگه دست اون عوضیا بیفته اعضای بدنشو جای بدهی که داره از بدنش بیرون میکشن. تو کوچه پس کوچه ها میدوید و حواسش به پشت سرش بود که خورد به کسیو پخش زمین شد.
چن : ایشششش ...
وقتی به خودش اومد دید که به یه دختر لاغر اندام خورده.خودشو کنار کشید.
-: گیر افتادی ...
چن : لعنتی ...
چشماشو بست و منتظر یه معجزه بود اما میدونست که الان مشت یکی از اونا نصیبش میشه.
-: آخخخخ ..... چشممممم ..، آخخخخخ ...
چشماشو باز کرد و دید اون دوتا دارن به خودشون میپیچن.
-: یالا زود باش ..
به دستی که جلوش ظاهر شد نگاه کرد.
-: مگه ماست خوردی .... میخوای دوباره گیر بیفتی؟
دست مقابلشو گرفت و دنبالش دوید. اون دختر دستشو تو یه کوچه کشید. کنار دیوار کهنه و قدیمی ایستادن.
-: یالا قلاب بگیر ....
چن : چییی؟
-: باید بریم اونور
چن : هااا؟؟!!
-: چقد خنگی ... میریم اونور تو ساختمون. میتونی تو اتاق من قایم شی...
فکر بدی نبود. میتونست چند روز پیش این دختر بمونه. براش قلاب گرفت و دختر روی دیوار رفت. چن هم با کمی تلاش خودشو بالا کشید. بدون توجه به اطرافش دنبال دختر راه افتاد. داخل یه اتاق ده متری شدن. یه تخت و یه کمد توش بود. روی تخت نشست.
-: همینجا بمونو بیرون نیا. کسی نمیاد تو اتاق من. چیزی میخوای برات بیارم؟
چن : آب ..
-: باشه
دختر رفت و چند دقیقه بعد با لیوان آب برگشت.
-:  راستی اسم من جونیله. میرم پیش فرشته ها. از اتاق بیرون نیاییا ....
دختر از اتاق بیرون رفت و درو بست. به اتاق نگاهی انداخت. با اتاق خودش فرق چندانی نداشت. فقط تمیزتر و دخترونه تر بود.
روی تخت دراز کشید. از تختی که دیشب روش خوابیده بود نرمتر نبود ولی به سختی تخت خودش بود. خسته بود. کم کم چشماش گرم شدو خوابش برد.
...
از خواب که بیدار شد هوا تاریک بود . به اطرافش نگاهی انداخت . نمیدونست کجاست . اول فکر کرد ادمایی که دنبالش بودن گرفتنش . ولی بعد که اتفاقات تک تک یادش افتادن به اطرافش نگاهی انداخت تا دختری که صبح دیده بودش رو پیدا کنه .
ولی اتاق کوچیک و تاریک به جز خودش هیچ کسی رو تو خودش جا نداده بود .
از جا بلند شد و به سمت در رفت . با احتیاط در رو باز کرد و نگاهی توی راهروی بزرگ خلوتی که دو طرفش امتداد داشت انداخت . فضای سرد و تاریک توی سکوت فرو رفته بود .
سایه ای که توی راهرو افتاد باعث شد در رو آرومو با ترس ببنده و به دیوار بچسبه . نفسش رو تو سینه حبس کرد  .
صدای پاهایی رو شنید که درست پشت در متوقف شدن . با باز شدن در قلبش ریخت . توی تاریک و روشن اتاق چهره ی آشنای دختر رو دید .
لبخندی روی لب هاش بود . آروم گفت :" خوب خوابیدی ؟"
چه سوال عجیبی ! اصلا این دختر به کسی که برای اولین بار اونم تو همچین وضعیت مزخرفی دیده بودش چطور اعتماد کرده بود و آورده بودش خونه اش !
از دهنش در رفت :" تو یه احمقی !"
بلافاصله زبونش رو گاز گرفت . الان تو موقعیتی نبود که از این اتاق امن بیرون انداخته بشه !خودش داشت کار خودش رو خراب میکرد .
بر خلاف انتظارش جونیل لبخندی زد :"شاید من احمق باشم ... ولی این رو میفهمم به جایی برای موندن احتیاج داری!"
آستین چن رو گرفت :" دنبالم بیا ! فقط آروم !"
چن همونطور که دنبال جونیل از اتاق بیرون میرفت به راهروی تاریک و خلوت نگاه کرد . کم کم دیوار ها براش واضح و واضح تر میشدن .
عجیب بود ولی دیوار ها پر از نقاشی های قشنگ بودن . نقاشی هایی که معلوم بود بچه های کم سن و سال اونا رو کشیدن .
بعضی جاها اوریگامی های بامزه ای چسبونده شده بود و چند تا قاب عکس دست ساز رو دیوارا بود . نور کمتر از اون بود که بتونه عکس ها رو ببینه .
تازه متوجه درهایی شد که روی هر کدومشون دو تا اتیکت اسم زده شده بود . اما نه اسم معمولی ! اسم هایی عجیب غریب !
پیشی کوچولو ، زیبای خفته ، قهرمان ....
ابرویی بالا انداخت . خواست سوالی بپرسه ولی وقتی روبروی یه در ایستادن سکوت کرد .
عجیب بود ولی ته دلش هیچ ترسی وجود نداشت . اون فضا آرامش عجیبی داشت .
روی در بر خلاف بقیه در ها هیچ چیزی نوشته نشده بود .
با باز شدن در وارد فضای نورانی ای شدن که باعث شد نور چشمش رو بزنه.
برای لحظه ای چشماشو بست و بعد که بازشون کرد متوجه شد تو جایی شبیه رختشوی خونه است .
چند تا ماشین لباسشویی اون جا بود که دو تاشون روشن و در حال کار کردن بود .
جونیل با چابکی روی یکی از ماشین ها پرید و با چشم های شفافش به چن خیره شد :" میدونی اینجا کجاست ؟"
چن به دیوار تکیه داد . ابروهاشو تو هم کشید و با تردید گفت :" جایی ک بچه زیاده ؟"
جونیل خندید و سری تکون داد :" اوهوم ! اینجا خونه ی فرشته هاست ... "
چن با تعجب نگاهش کرد . جونیل دستی بین موهای نیمه بلندش کشید :" خب اینجا جاییه که بچه های بی سرپرست یا بد سرپرستی که بیماری های خاص دارن نگه داری میشن ."
دستاش رو تو هم قفل کرد :" من بزرگترین آدم اینجام ! "
چن به سمتش رفت . سوالی که توی ذهنش بود رو باید میپرسید . کنجکاوی داشت دیوونه اش میکرد :" چرا انقدر راحت به من اعتماد کردی ؟"
جونیل نگاهشو از چن گرفت و به چرخش لباس ها توی ماشین لباسشویی داد :" هیچ چیزی با ارزش تر از زندگی اینجا پیدا نمیکنی ! اینجا کسی چیزی برای از دست دادن نداره ..."
چن به فکر فرو رفت . چرا اینجا اومده بود ؟ باید میرفت ؟ اصلا اینجا چیکار میتونست بکنه ؟
با صدای دختر روبروش ، به خودش اومد :" میخوای اینجا بمونی ؟"
چن لحظه ای تو چشم های جونیل خیره شد . تردید داشت ولی میدونست که جای دیگه ای برای رفتن نداره . از طرفی چند تا بچه ی مریض بی ازار ترین های توی دنیا بودن .
سرشو تکون داد . چهره ی جونیل جدی شد :" پس زندگیتو وقف این بچه ها کن ! "
از روی لباسشویی پایین اومد و همون طور که از اتاق بیرون میرفت با لحنی بی تفاوت و آروم گفت :" حقوقت م محفوظه !"
***
روز پنجم اقامتش توی خونه ی فرشته ها بود . یه اتاق کوچیک و جمع و جور پیدا کرده بود و غذای درست حسابی هم میخورد . ولی چیزی قلبشو به سختی میفشرد . درد در عین معصومیتی که توی موسسه موج میزد ...
هر اتاقی قصه ی خودشو داشت . بچه های دوست داشتنی ای که باید به جای بازی و شادی کردن ، درد میکشیدن .
حس میکرد هوای موسسه ثانیه به ثانیه خفه تر میشه .
کارش رو به عنوان یه پرستار شروع کرده بود تا کمک دست جونیل باشه . ولی چیزایی ک میدید خارج از حد تحملش بود .
پسر کوچولوی روبروش عینک گرد بزرگی زده بود و نصف موهای سرش ریخته بود . چن لبخند زورکی ای زد :" نمیخوای غذا بخوری؟"
پسر حال چندان خوبی نداشت . صورتش به زردی میزد و نگاهش به شدت غمگین بود .
لب هاش رو روی هم فشار میداد . به زور یه قاشق از سوپ رو به دهنش ریخت ولی پسر کوچولو بلافاصله تمام چیزی که خورده و نخورده بود رو توی تشتی که کنار تختش بود بالا آورد .
با این که حال خود چن بد شده بود ولی سعی کرد کمکش کنه . درسته که آدم جالبی نبود ولی کی بود که بتونه مقابل این حجم درد و معصومیت دووم بیاره ؟
کمک کرد پسر کوچولو بخوابه و از اتاق بیرون اومد .
کارش رو که تموم کرد به سمت رختشویخونه رفت . احتیاج به آرامش ذهن داشت .
در رو که باز کرد جونیل رو دید که خم شده و در حالی که لبه ی یکی از لباس شویی ها رو گرفته ، چشماشو روی هم فشار میده .
به سمتش رفت :" حالت خوبه ؟"
چند لحظه سوالش بدون جواب موند . اما بالاخره جونیل چشماشو باز کرد و صاف ایستاد :" بله ... غذای بچه ها رو بهشون دادی ؟"
سرشو تکون داد :" هری پاتر سُرُم لازم داره !"
جونیل به سمتش اومد . صورتش کمی رنگ پریده بود :" دکتر امروز زود تر میاد . فعلا من براش سُرُم میزنم تا اون برسه "
خواست از اتاق بیرون بره که چن دستشو گرفت :" مطمئنی حالت خوبه ؟"
جونیل سرشو تکون داد . حوصله ی بحث با چن رو نداشت . خواست قدمی برداره اما حس کرد چشماش سیاهی میره .زیر پاش خالی شد و از حال رفت ...
چن بدن سرد جونیل رو که تو دستاش فرود اومده بود رو فشرد . ترس مثل خوره به جونش افتاده بود . نمیدونست چرا انقدر نگران بود ....
***
دکتر نبض جونیل رو رها کرد . مدتی به چشمای غمگین اون خیره شد و بعد روشو به چن داد :" به خاطر خستگیه ... خویه که شما کنار ما هستین اقای کیم !"
خیال چن راحت شده بود . لبخند خسته ای به دکتر زد و رفت تا به بقیه ی کار هاش برسه . به طرز عجیبی جزوی از همین بچه ها شده بود . تو همین چند روز کوتاه باهاشون نفس میکشید و زندگی میکرد .
حس میکرد از زندگی قبلیش خیلی فاصله گرفته ...
***
روی تخت نشسته بود و سر بی موی یکی از بچه ها رو نوازش میکرد . اولش براش چندش آور بود ولی الان دوست داشتنی به نظر میرسید . تو این یک ماهی که اینجا بود خیلی چیزها یاد گرفته بود . نگاهش رو دوخته بود به تخت روبروش و هری پاتر کوچولو و نیمه کچلش که نمیتونست غذا بخوره و روز به روز ضعیف تر میشد . صدای دختر کوچولوی توی آغوشش رو شنید :" عمو ... اون میره پیش خدا ؟"
چشم هاش رو روی هم فشرد :" بیا دعا کنیم تا خدا اجازه بده بیشتر پیش ما بمونه ! باشه سیندرلا ؟"
دختر لبخند بی جونی زد . چشماش کم کم سنگین شدن و توی آغوش چن خوابش برد .
سرش رو بلند کرد و به جونیل که تو چهارچوب در ایستاده بود و با لبخند تلخی نگاهش میکرد خیره شد . دختر کوچولو رو سر جاش خوابوند و پتو رو روش مرتب کرد . نگاهی به سُرُم پسر کوچولوش انداخت و از اتاق زد بیرون .
در رو که پشت سرش بست جونیل دستاشو گرفت . چن جا خورد . حس کرد صورتش داغ شده .
جونیل نگاه قشنگی تو چشماش انداخت :" خیلی خسته به نظر میای "
برای یه لحظه دلش خواست این دختر رو تو آغوشش بگیره ... فرشته ی نجاتش رو ...
دستشو دور شونه ی جونیل حلقه کرد و باهاش شروع به قدم زدن کرد :" تو هم همینطور ... این روزها اصلا استراحت نمیکنی ..."
هر دوشون توی رختشویخونه بودن . جایی که حالا براشون یه جورایی پاتوق محسوب میشد . جونیل به یکی از لبسشویی ها اشاره کرد که روش رومیزی انداخته بود و بساط قهوه و کیک روش به راه بود . چن خندید :" تو دیوونه ای !"
جونیل لخبندی زد و فنجون چن رو به دستش داد :" همه همینو بهم میگن ! "
روی نیم کت بزرگی که تازه برای اونجا گذاشته بودن نشستن و قهوه هاشون رو سر کشیدن . چن پرسید :" چی شد که اینجا رو تاسیس کردی ؟"
جونیل نیم نگاهی بهش انداخت :" میدونی خیلی ساده نبود ... "
نفس عمیقی کشید :" پدر و مادرم که فوت کردن ثروت عظیمی رو برام باقی گذاشتن . خیلی فکر کردم که با این ثروتی که روز به روز بهش اضافه میشد چیکار کنم ! البته اعتراف میکنم که کثافت کاری های زیادی کردم ... ولی بالاخره به اینجا رسیدم ... شاید سر نوشت بود ..."
چن حس میکرد جونیل چیزی رو پنهون میکنه ... از همون روز های اول ورودش این رو میدونست . اما نمیهمید چی ....
نگاهش تو نگاه جونیل قفل شد . جونیل پرسید :" نمیخوای از اینجا بری؟"
چن نگاهشو از جونیل گرفت :" دوست داری برم ؟"
با حرف جونیل ناراحت شده بود. از اون اول نمیخواست زیاد اینجا بمونه ولی الان همه چی فرق میکرد. خودش دوست نداشت بره ... دوست نداشت این خونه رو ، بچه ها رو یا حتی جونیل رو ترک کنه ... چراشو نمیدونست ...
جونیل با صدای خفه ای گفت :" دوست دارم بمونی !"
چن بهش نگاهی انداخت :" شوخی میکنی ؟"
جونیل لبخند کمرنگی زد :" جونگ ده شی ... چرا باید شوخی کنم ... دوست دارم بمونی .. کنار بچه ها ... و کنار من ... میخوام پیشم باشی ... من بهت وابسته شدم جونگده ..."
نگاه چن برای لحظه ای تیره شد . اخرین چیزی که میخواست این بود که یه نفر به پاکی جونیل بهش وابسته بشه !
از جاش بلند شد . خودشم نمیدونست چشه . شاید محیط اون موسسه داشت روش تاثیر میذاشت ... ولی هر چی که بود نمیتونست بذاره کسی مثل جونیل به آدمی مثل اون علاقه ای داشته باشه !
فنجونش رو روی نیمکت گذاشت :" به خاطر خستگی داری هذیون میگی جونیل ! بهتره بری بخوابی !"
به سمت پنجره ی کوچیک اتاق رفت و به آسمون تیره ی شب خیره شد .
برای لحظه ای نفسش گرفت .
جونیل اونو از پشت سر بغل کرده بود :" من هذیون نمیگم .. چیزی که تو قلبم بود رو گفتم .."
چرخید و سعی کرد جونیل رو از خودش جدا کنه :" تو نمیدونی من چجور آدمی ام ... بس کن دختر !"
-:"برام مهم نیست !"
صدای جونیل تو گوش هاش زنگ میزد :" برام مهم نیست ... برام مهم نیست ..."
عصبی تقریبا داد زد :" برای من مهمه !"
جونیل رو از خودش جدا کرد و با اخرین سرعتی که میتونست به سمت اتاقش دوید ...
***
شاید یک ماه طول کشید ... تمام مدتی که از جونیل فرار میکرد . تمام مدتی که سعی میکرد بدون این که با جونیل روبرو بشه کارهاشو انجام بده . چندین بار خواسته بود موسسه رو ترک کنه ولی نمیتونست . هیچ جوره نمیتونست . چراشو خودش هم نمیدوسنت ...
با صدای اون از جا پرید :" جونگده شی ... هری پاتر داره مارو ترک میکنه ..."
صدا انگار از ته چاه می اومد . خسته ... غمگین ... از جا پرید و هر دو به سمت اتاق پسر کوچولو که مدتی بود جدا از بقیه شده بود رفتن .
دکتر بالای سرش بود . روش رو به سمت اون دو نفر برگردوند :" تموم شد !"
به همین سادگی ! صدای هق هق های تلخ جونیل تو اتاق پیچید و همزمان با پوشوندن چهره ی بچه ی بیچاره ، به لباس چن چنگ زد و صورتشو تو آستین چن پنهان کرد . اشک از چشم های چن پایین اومد و بی اختیار سر جونیل رو تو آغوشش فشرد ...
درد و رنج ِ مرگ روی خونه ی فرشته ها سایه انداخته بود ...
...
شونه ی جونیل رو فشرد . سعی کرد اشک های خودش رو کنترل کنه :" اون راحت شد ..."
جونیل سرش رو تکون داد :" میدونم ..."
بقیه ی روز خاکسپاری توی سکوت دوباره ای که بینشون پیش اومده بود گذشت ...
چن حس بدبختی بزرگی داشت . حس میکرد داره بیشتر و بیشتر به این دختر عجیب و غریب وابسته میشه ... ولی نمیخواست جونیل این موضوع رو بفهمه . جونیل حق زندگی داشت و چن رویای اون برای زندگی آینده اش رو خراب میکرد .
تصمیم گرفته بود به تماشا کردنش از دور رضایت بده ... شاید کم کم بتونه فراموشش کنه و حتی با دور شدنش باعث بشه حسی که نسبت به خودش توی جونیل به وجود اومده هم کم کم از بین بره ...
برای همین از روز خاک سپاری پسر عینکی کوچولوشون ، رابطه اشو از قبل هم کم و کم تر کرد . هر چند دلش میخوایست بیشتر و بیشتر به جونیل نزدیک باشه ... ولی برای این که اونجا بمونه و لازم نباشه بره مجبور بود این دوری رو تحمل کنه تا مشکلی برای هیچ کدومشون پیش نیاد .
میتونست ببینه که گاهی جونیل برای نزدیک تر شدنشون تلاش میکنه ... ولی تو دوماه بعد دیگه حتی جونیل هم تلاشی برای بهتر شدن این رابطه نمیکرد ...
هر دوشون توی موجی از کار های سنگین و وحشتناک روزانه برای موسسه دست و پا میزدن ...
دیگه هرگز توی رختشویخونه ی سرد و بی روح بوی قهوه و بیسکوییت مخصوص جونیل نپیچیده بود و حتی کم پیش میومد که واسه کار های روزانه هم با همدیگه حرف بزنن ..
اما دو ماهی که با بی تفاوتی گذشت توی یه روز سرد بارونی رنگ عجیبی به خودش گرفت ...
چن جونیل رو دید که تو باغچه ی کوچیک توی حیاط موسسه بالا آورد . از پنجره ی اتاقش با نگرانی بهش خیره شد که به درختچه ی تزیینی تکیه داد و سرش  رو بین دستاش گرفت . قلبش به درد اومد . توی این مدت نه تنها از حجم وابستگیش به جونیل کم تر نشده بود که حتی حالا حس جدیدی رو توی خودش کشف کرده بود .... این که جونیل رو دوست داره ...
این که درد جونیل درد اون هم هست ...
دلش پر میکشید بره پایین و تن خیس و سرد و بیجون جونیل رو در آغوش بگیره و آرومش کنه اما جلوی خودش رو گرفت و از پشت پنجره کنار رفت . دوست نداشت جونیل بفهمه که براش مهمه .... هر چند نگرانی برای حال بد جونیل داشت خفه میشد اما جلوی خودش رو گرفته بود ...
***
کلاه سوییشرتش رو روی سرش انداخت و به اطرافش نگاهی کرد . بعد از چهار پنج ماه از اون موسسه ی لعنتی زده بود بیرون ! امیدوار بود دیگه کسی دنبالش نیاد .
پاشو توی مغازه ی رشته فروشی ِ آشنایی گذاشت و نگاهی به پیرزنی انداخت که پشت پیشخوان داشت چند کاسه رشته آماده میکرد . صداش کرد :" آجوما !"
پیرزن سرش رو بلند کرد و لبخندی زد اما بلافاصله لبخندش به اخمی تبدیل شد و جارویی از کنار دستش برداشت و از پشت پیشخوان بیرون پرید :" هی کیم جونگ ده ! اگه دستم بهت برسه پوستت رو غرفتی میکنم ! تا حالا کدوم گوری بودی ؟ طلبکارات پدر منو درآوردن !"
قبل از این که به چن برسه جارو رو زمین انداخت و بعد چن رو در آغوش گرفت :" نگفتی این پیرزن از نگرانی چیکار کنه ؟"
چن بی توجه به مشتری هایی که با تعجب نگاهشون میکردن دستشو پشت پیرزن کشید و پیشونیشو بوسید :" معذرت میخوام ... اونقدری جمع کردم که نصف طلبمو بدم ... برای بقیش هم باز کار میکنم ..."
پیرزن چیز دیگه ای ازش نپرسید . دستشو کشید و پشت یه میز نشوندنش و بعد براش یه کاسه رشته آورد .
همونطور که به غذا خوردن چن نگاه میکرد آروم گفت :" یه نفر دنبالت میگشت !"
چن با دهن پر گفت :" غیر از طلبکارا کی دنبال منه ! باید ردش میکردی بره !"
پیرزن چشماشو ریز کرد :" میگفت وکیل رئیس کیمه ! "
غذا تو دهن چن افتاد و چند بار سرفه کرد . دور دهنش رو پاک کرد و با شک پرسید :" از من چی میخواست ؟"
پیرزن کارتی رو روی میز گذاشت :" گفت باهاش تماس بگیری ... خودش بهت میگه ...!"
کارت رو برداشت و بعد از این که زورکی مقداری پول به پیرزن داد از رشته فروشی بیرون اومد . مدتی توی خیابون قدم زد . در حالی که کارت رو توی دستش میفشرد و غرق فکر بود ...
رئیس کیم ، عموی پدرش بود ... تنها عضوی که از خانوادش براش مونده بود ... کسی که اون و خانواده اش رو طرد کرده بود . سالها بود که حتی به روی خودش هم نیاورده بود که پدر چن عضوی از خانوادشه . حتی زمانی که پدر و مادر چن از دنیا رفته بودن و اون به عنوان بچه ای یتیم و کم سن و سال رها شده بود، کاری براش نکرد . پس حالا که همه چی داشت درست میشد چرا ازش خبر گرفته بود ؟
باید چیکار میکرد ؟
ایستاد . باجه ی تلفن عمومی روبروش بود ...
....
چند بار نفس عمیق کشید و به بوق های انتظار گوش داد . بالاخره بعد از چند ثانیه کسی تلفن رو برداشت . صدای جوون و شفافی توی گوشی پیچید :" وکیل کیم مین سوک هستم ! بفرمایید "
آب دهانش رو قورت داد و با تمام انرژی ای که داشت گفت :" کیم جونگ ده هستم !"
صدای وکیل جوون گرم تر شد :" آقای کیم ... من چندین ماهه دارم دنبال شما میگردم ... "
-:" برای چی میخواستید منو ببینین ؟"
وکیل کیم نفس عمیقی کشید :" متاسفم که اینو میگم اما رئیس کیم از دنیا رفتن ... باید تکلیف وصیت نامه رو مشخص کنیم ... ایشون همه ی داراییشون رو برای شما گذاشتن و امضای شما برای انتقال اسناد لازمه ..."
***
چی باید میگفت ؟ حالا که پشت در موسسه بود و تمام بدهی هاش رو صاف کرده بود و هنوزم دارایی و سرمایه ی کلان اون مرد رو که دم مرگش منصف شده بود براش مونده بود ....
باید به جونیل فکر میکرد ؟ حالا که دستش به دهنش میرسید و میتونست بگه منم یه آدم حسابی ام ؟
ولی گذشته اشو چیکار میکرد ؟ چطور میتونست پاکش کنه ؟
شاید بهتر بود حالا که زندگیش روبراه شده موسسه رو ترک کنه ....
توی همین افکار بود که در باز شد و جونیل با نگرانی به سمتش اومد :" جونگده شی ... چند روز گذشته رو کجا بودی ... نگرانت شدیم ..."
خواست بپرسه :" نگرانم شدی ؟ یا شدید ؟" اما نتونست ... قطره خونی که از بینی ِ جونیل شروع به پایین اومدن کرد باعث شد حرفش تو گلو بشکنه . با ناباوری سر جونیل رو بالا گرفت :" تو با خودت چیکار کردی دختر ..."
دستمالی از جیبش بیرون اورد و بینی جونیل رو پاک کرد :" بهتره بریم تو ... باید استراحت کنی ..."
از پشت پنجره به دکتر خیره بود که با جونیل صحبت میکرد . نمیتونست باور کنه اما تو چهره ی جونیل پر از درد و غم بود ...
به سمت در رفت و آروم بازش کرد . صدای دکتر که با جونیل صحبت میکرد برای لحظه ای سر جاش میخکوبش کرد :" دیگه وقتی نداری دختر جون ... سرطان کار خودشو کرده ..."
پاهاش سست شد . اشک به چشماش هجوم آورد و در رو باز کرد .
جونیل به سمتش برگشت . توی سکوت به دختر روی تخت خیره شد که حالا نحیف تر از همیشه بود ... دکتر آروم اتاق رو ترک کرد و تنهاشون گذاشت .
با پاها لرزون به سمتش رفت . لبه ی تخت زانو زد و تو چشم هاش خیره موند :" بگو که اشتباه شنیدم..."
جونیل لبخند تلخی زد و روش رو از چن برگردوند :" ... متاسفم ..."
صدای چن میلرزید و اشک هاش از روی گونه اش پایین میومدن :" چرا ؟ چرا جونیل ؟ چرا بهم نگفتی؟ چرا اینقد خودتو خسته کردی؟ چرا به فکر خودت نبودی؟ "
دست سرد جونیل رو که حالا پا به پا گریه میکرد فشرد :" چرا میخوای تنهام بذاری؟"
جونیل دستشو روی گونه ی چن گذاشت :" تو کسی بودی که منو ترک کردی .... یادته ؟ تو کسی بودی که روز به روز ازم دور و دور تر شدی ...."
چن تقریبا داد کشید :" چیکار باید میکردم وقتی من لعنتی یه بی عرضه ی کثافتم که تا خرخره تو لجن فرو رفتم و اگه باهات بمونم تمام آینده ی تو رو هم به گند میکشم ؟"
جونیل چشم هاش ر.و بست :" تو یه احمقی کیم جونگده .... اگه به اون بدیی که میگی بودی اون روز که بهت اعتراف کردم خیلی راحت ازم سواستفاده میکردی ... ولی این کا رو نکردی .....آینده ای که تو ازش میحرفی فقط چند ماه دیگه طول میکشه ..."
نفس عمیقی پر از درد کشید :" میشه تو این چند ماه کنارم بمونی ...؟"
***
شب انگار از همیشه تاریک تر بود . توی سکوت رختشویخنه روی زمین سرد نشسته بود و توی تاریکی به تصویر ماه از پشت پنجره خیره شده بود .
باید چیکار میکرد ؟
میتونست جونیل رو رها کنه و بره ؟ با این وضع ؟ با وجود  احساسی که داشت ؟
مسلما نه ...
نگاهشو به انگشت کوچیک دست راستش دوخت . به حلقه ی نقره ای رنگ ساده ای که از مادرش براش مونده بود . حلقه ای که بعد از مرگ مادرش هرگز بیرونش نیاورده بود ...
چشم هاش رو روی هم گذاشت . فقط چند ماه جونیل رو داشت ... فقط چند ماه اون دختر زیبا و دوست داشتنی و عجیب و غریب مهمون این دنیا بود ...
دستاشو رو دهنش گذاشت تا صدای گریه هاش بیرون نره . نمیخواست جونیل اینطوری ببینتش ...
تصمیمش رو گرفته بود ... هر طور شده باید کنارش میموند ... تا اخر عمرش کنارش میموند ... اینو مطمئن بود ...
***
تو تاریک روشن اتاق به جونیل زل زده بود که روی تخت آروم خوابیده بود . یعنی فکر میکرد خوابیده اما با شنیدن اسمش از زبون جونیل ، آروم به سمتش رفت و کنار تخت نشست :" بهتر نیست بخوابی؟"
جونیل سعی کرد رو تخت بشینه :" مدتیه دم در اتاق ایستادی ... اتفاقی افتاده ؟"
چن دست جونیل رو فشرد :" من یه آدم عوضی بود که هر غلطی بگی کردم ... تو خودت دیدی که دنبالم کرده بودن ... چطور میتونی بهم دل ببندی ؟"
جونیل آروم خندید :" نمیدونم ... فقط میدونم که میخوام پپیشم باشی ... میخوام بقیه روزامو کنار تو باشم .. پیش تو باشم ...."
لب هاش رو تر کرد :" میدونم این خودخواهی .. خودخواهی که ازت بخوام فقط چند ماه پیشم باشی .. میدونم خیلی آزارت میده ولی میخوام خودخواه باشم و تو رو داشته باشم در عوض تمام مدتی که ازم دوری کردی .. تما روزایی که پیشم نبودی .... نمیتونم اینو بخوام؟"
چن اشک های روی گونه های جونیل رو پاک کرد :" مطمئنی که تمام روزای باقیمونده اتو کنار من باشی؟ .. اگه ازم بخوای برم، میرم و دیگه هم برنمیگردم. میرم و پشت سرمو نگاه نمیکنم "
موهاشو نوازشونه پشت گوشش لغزوند :" اما دلمو اینجا میذارم و میرم ... پیش کسی که بدون اینکه بدون من کیم منو به خونه اش به قلبش راه داد ... میرم اما هر لحظه به تو .. به لبخندت ... به چهره معصومت توی خواب فکر میکنم ... نفهمیدم کی و کجا ولی روز به روز بهت وابسته شدم و حالا هم دوست دارم ولی من لیاقت فرشته ای مثل تو رو ندارم ... پس ازم بخواه که برم ... چون به میل خودم نمیتونم ..."
جونیل دستش رو روی گونه ی چن گذاشت :" دوری از تو برای من با مرگ فرقی نداره .... من میخوام پیشت باشم میخوام کنارت باشم ... تا آخرین لحظه .... برای اینکه بگم ازم پیشم بری خیلی دیر شده ... من بهت نیاز دارم ..."
حالا دیگه مطمئن بود. حالا که جونیل هم میخواست که کنارش باشه جای تردیدی وجود نداشت. نفس عمیقی کشید.انگشتر مادرش رو از انگشتش بیرون کشید و آروم تو انگشت حلقه ی جونیل لغزوند ...
-:" پس تا آخرین لحظه کنار هم میمونیم .."
***
لباس لیمویی رنگ و گل گلی جونیل درسته که برای لباس یه عروس مناسب نبود ولی هیچی از حس قشنگ روز ازدواجشون کم نمیکرد . هر دوشون تصمیم گرفته بودن این حقیقت جدایی ِ قریب الوقوع رو برای مدتی کنج ذهنشون خاک کنن و بین دوستای کوچولوشون توی موسسه توسط کشیشی که یکشنبه ها سری بهشون میزد تا با بچه ها حرف بزنه ، عقد کنن ...
بدون این که حتی لحظه ای دست همدیگه رو ول کنن کنار هم مونده بودن و  تا آخر مهمونی کوچیک و جمع و جورشون از کنار هم تکون نخورده بودن ...
اتاق کوچیک جونیل حالا دو تا تخت داشت که به هم چسبونده شده بودن و نقش یه تخت دو نفره رو ایفا میکردن ...
چن کمک کرد جونیل که خستگی از صورتش میبارید روی تخت بشینه . دستشو دور شونه هاش حلقه کردو سر اونو روی شونه ی خودش گذاشت . آروم گفت :" امیدوارم پشیمون نشی ..."
نگاهشو توی چشمای جونیل دوخت . لحنش رنگ شیطنت گرفت و صورتش رو به صورت اون نزدیک تر کرد . در حالی که محو نگاهش شده بود با لحن عجیبی گفت :" چون دیگه پشیمونی سودی نداره و تو تو دام من افتادی !"
لبخندی زد و لب هاشو رو لب های سرد جونیل گذاشت ....
بوسه اشون رنگ غم داشت ... اما هیچ کدوم به روی هم نمی آوردن ...
...
چشماشو که باز کرد بدن نحیف جونیل رو توی آغوشش دید و لبخندی ناخود آگاه با یادآوری اتفاقاتی که شب قبل بینشون افتاده بود روی لبش نشست . زندگی اونا هر چند تلخ و دردناک ... شروع شده بود ...
***
هیچ وقت یادش نمیرفت اون روزی که جونیل شیمی درمانیشو شروع کرده بود که البته با اصرار چن بود ، ازش خواسته بود چن شخصا موهاشو از ته بزنه !
در حالی که دستاش میلرزید ماشین ریش تراش رو روی سر جونیل میکشید و موهای بلندش دورش میریختن و چن به یاد میاورد که چقدر عاشق همین موهاست ...
به زور جلوی گریه هاشو گرفته بود و میدونست باید به خاطر جونیل هم که شده آروم میبود ...
زندگی آدما خیلی زود به آخرش میرسه ... سه ماهی که از ازدواجشون گذشته بود هر روزش دردناک ولی قشنگ بود ... سه ماهی که پا به پای هم گذرونده بودن و چن لحظه به لحظه همراه جونیل درد کشیده بود ... میدونست دیگه چیزی نمونده ... میدونست شیمی درمانی هم کمکی به جونیل نمیکنه و فقط مرگشو چند وقتی شاید عقب بندازه و دردشو بیشتر میکنه ... ولی ...
جلوی چشماش، جونیل زرد و زرد تر میشد و مثل یه گل در حال پژمرده شدن بود ...
شب ها بعد از خوابیدن جونیل تنها کاری که میتونست انجام بده تنهایی گریه کردن تو تاریکی ِ رختشویخونه بود ...
...
اون شب جونیل درد میکشید ... انقدر که صدای فریاد های پر دردش تو تمام راهرو میپیچید و بچه ها رو بیخواب کرده بود و چن پا به پاش گریه میکرد و همراهش از درد قلبش چشماشو رو هم میفشرد و لحظه ای دستای جونیل رو رها نمیکرد ...
اما اون شب انگار سریع تر و کوتاه تر از شب های دیگه میگذشت ...
جونیل توی آرامش کاذبی که با مسکن گرفته بود ، دستای چن رو چنگ زده بود و ازش خواسته بود ببخشتش ... ازش خواسته بود به خاطر خودخواهی هاش ......  به خاطر اینکه داشت زودتر ترکش میکرد ... ببخشتش .... و برای همیشه اونو فراموش کنه ...
فردا صبح که بدن سرد و بیروحش رو به زور از آغوش چن بیرون کشیدن و برای خاک سپاری بردن ... دقیقا پنج ماه از ازدواجشون گذشته بود ... پنج ماهی که برای چن خیلی زود گذشته بود ...
دیوونه شده بود ... بدون هیچ آب و غذایی خودشو توی اتاق مشترکشون چندین روز زندانی کرده بود و منتظر بود مرگ به سراغ اون بیاد ... ولی مرگ سنگدل تر از این حرفا بود ...
...
بالاخره تصمیم گرفت از اون موسسه بزنه بیرون ... اونجا و خاطرات تلخش برای چن مثل یه سلول انفرادی بود که هر روز توش شکنجه اش میکردن ...
وسایلش رو جمع کرده بود و میخواست چمدونش رو ببنده اما پاکت صورتی رنگ قشنگی بین لباس ها نظرشو جلب کرد .
بیرونش آورد . روی پاکت با دستخط ظریف جونیل نوشته بود :" برای عشق اول و آخر من ..."
جلوی دهنشو گرفت تا صدای گریه اش بچه ها رو به اتاق نکشونه .
نامه رو باز کرد :
"
عزیز ترینم ... سلام ...
نمیدونم وقتی این نامه رو میخونی چقد از جداییمون میگذره ... نمیدونم چه حسی داری ... نمیدونم این نامه رو میخونی یا نه این حرفا برای همیشه تو دلم باقی میمونه ....
دلم میخواست آخرین حرفامو بهت بگم، اما نتونستم تو چشمات نگاه کنمو اینو بگم به خاطر همین این نامه رو نوشتم.
جونگده ... یادته یه روز ازم پرسیدی چرا بهت اعتماد کردم چرا آوردمت اینجا. اونروز برای اینکه هیچی نفهمی چیز نگفتم ولی وقتی اون روز بهم خوردی و تو چشمات نگاه کردم ته قلبم لرزیدو نمیدونستم چرا ولی به جای فرار کردن از تو و ترسیدن کمکت کردم. آره من عاشق چشمات بودم. چشمای مهربونی که به فرشته کوچولوها عشق میروزید و دوستشون داشت.
اما خودخواه بودم که اون چشما رو واسه خودم میخواستم. میخواستم همهیشه به اون چشما خیره بشم. تو بهم امید و زندگی میدادی. حتی گاهی فراموش میکردم که دارم به مرگ نزدیک میشم.
جدا شدن از تو برام از هر دردی بدتر بود. از اینکه دیگه نمیتونستم تو چشمای مهربونت خیره بشم ... از اینکه دیگه لبخند قشنگتو نمیدیدم ... از اینکه دیگه گرمای آغوشتو حس نمیکردم ... از همه اینا بیزار بودم ولی ازت ممنونم که تا همینجا باهام اومدی.
میدونم دیگه وقتی نمونده. دیگه لازم نیست کنار من تو هم درد بکشی. بالاخره این دختر خودخواه میره و تو راحت زندگی میکنی.
جونگده ... عشق اول و آخر زندگیم ....... من اینجا رو .. خونه فرشته ها رو برای تو گذاشتم. اما میدونم اینجا برات پر از خاطرات تلخه پس رهاش کن و برو ... برو دنبال زندگیی که خوشبخت کنه .. زندگیی که همیشه تو همه روزاش بخندی .... ومنو با خاطرات همینجا دفن کن.
بدون که هرروز عاشقتر از روز قبل بودم و هست.
دوستت دارم
از طرف دختر خودخواهی که عاشق چشمات بود
جونیل
"
...
چن اون نامه رو بار ها و بار ها خوند ... همون نامه بود که پای رفتنشو سست کرد و برای همیشه توی اون موسسه ی پر از خاطرات تلخ و شیرین ، موندگارش کرد ....
***


با اشاره آقای لی، مسئول موسسه، روی سن رفت. اهل سخنرانی نبود. به جمعیت نگاه کرد و چشماشو بست. چهره خندونشو تصور کرد. چهره ای که بهش امید داد. یه زندگی جدید ....
چشماشو باز کرد. بهش قول داده بود برای بقیه آدما بجنگه و حالا وقتش بود کسایی رو که مثل خودش از اطرافشون غافل بودن متوجه دور و برشون کنه.
-: سلام. من کیم جونگده هستم. یه جزء کوچیک از این مجموعه. من بلد نیستم خوب حرف بزنم. میدونم که اکثراتون هم از اینجور حرفا زیاد شنیدین ولی فقط میخوام به داستان من گوش بدین. شاید به نظرتون خودخواهی بیاد که بخوام داستان خودمو بگم اما میدونم همه شما مثل من نمیتونین فرشته هایی که اطرافتونن ببینین. اما من یکیشونو دیدم...
من فرشته ای رو دیدم که زندگیمو تغییر داد. فرشته ای که وقتی تو قعر تاریکی بودم دستشو به سمتم دراز کرد.
دو سال از روزی که فرشته من به جایی که تعلق داشت رفت، میگذره ولی من میدونم اون هنوزم فرشته نگهبان منه.
فرشته ها بی دلیل کمک میکنن. بی دلیل محبت میکنن ... بدون اینکه از تاریکی وجود انسانا خبر داشته باشن.
برای من فرشته کوچولوهای اینجا و فرشته نگهبانم همیشه نامبر وان بودن و هستن و خواهند بود.



----- پایان -----






طبقه بندی: One Shot،

تاریخ : سه شنبه 7 مهر 1394 | 05:53 ب.ظ | نویسنده : mahsa*mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی