تبلیغات
The Candles - Dark Knight ||| season 2 ||| red ||| 2


سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستان من بالاخره اومدم .
از این به بعد چهارشنبه ها میتونین ادامه ی این داستان رو بخونین .
خب از اونجایی که خیلی ها قسمت های قبلی رو یادشون رفته بهتره براتون تعریف کنم .

قسمت های قبلی خوندیم که هیونگ جون به خاطر مشکلات روحیش خودشو از پنجره ی اتاقش پرت کرد و کشت .
ججونگ هیومنی رو از بند خودش آزاد کرد و خودش رفت به کمیته برای اعلام گزارش .
از اون طرف ما با اولین شخصیت جدید این فصل آشنا شدیم که کیوهیون خان ِ سوجو بودن .
و این که بفرمایید ببینیم ادامه چی شد :))

.
http://s4.picofile.com/file/8185883584/dark_knight_season_2.jpg

Dark Knight

Season 2

Red

2

ججونگ بی اختیار با پاشنه ی کفشش روی کف سرد تالار ضرب گرفته بود . اضطراب لحظه ای تنهاش نمیگذاشت . از بابت هیومین خیلش راحت شده بود ولی اگه شورا به نتیجه ای نمیرسیدن میخواست چیکار کنه ؟
دستی که روی شونه اش نشست باعث شد حرفش رو قطع کنه . کیوهیون بود . با صورتی که برعکس همیشه سرد و بی حس بود :" سناتور کیم . بذارید یک نفر رو بهتون معرفی کنم !"
ججونگ بلند شد . از کیوهیون ممنون بود که باعث شده بود برای لحظه ای افکار ناخوشایند از ذهنش بیرون بره . روش رو به پسر جوونی داد که چهره ی عجیبش توی چشم بود . به نظر هم وطن خودش میومد ولی نمیتونست درک کنه چرا همچین آدم جوونی ...
نفس عمیقی کشید و بلافاصله قدمی به عقب گذاشت . حالا دلیل تفاوت رو میفهمید ... پسری که روبروش ایستاده بود در واقع یه گرگ بود ! بوی تند بدنش باعث شده بود ججونگ ازش فاصله بگیره .
کیو هیون اخمی کرد :" بله همونطور که فهمیدی امسال نماینده ی گرگ ها خیلی جوونه ! و البته خیلی خوش قیافه !"
لبخند کمرنگی به پسر که اخم کرده بود و بی هیچ حسی بهشون خیره بود زد :" سناتور کای ! ایشون سناتور کیم ججونگ هستن که برای مدتی به کره ی جنوبی سفر کرده بودن !"
بالاخره ججونگ تونست صدای پسر رو بشنوه . سعی کرد تنفر ذاتی خون آشامیش راجع به گرگ نما ها رو کنار بذاره . صدای دلچسبی داشت !
-    خوشبختم سناتور کیم !راجع به کاچا تیوو ها شنیدم ! از اون جایی که این مورد به جامعه ی گرگ ها هم مربوط میشه از من هم دعوت شده که در جلسه حضور داشته باشم !"
ججونگ تکونی به خودش داد و پرسید :" منم از دیدنتون خوشوقتم ... منتها متوجه نمیشم چطور نماینده ی گرگ ها همچین شخص جوونی ان ! "
کای لبخندی زد . یخ جمع سه نفره اشون داشت کم کم آب میشد و لبخند رو لب های هر سه شون نشسته بود :" خوب دوستان عزیز من فکر میکنم پیر ترین عضو جامعه ی ما هم جای نتیجه ی شما خون آشام های هزار و اندی ساله محسوب بشه ! "
کیو هیون خندید و با بی حواسی دستشو رو شونه ی کای کوبید که البته فوری کنار کشیدش :" حق با توئه ! جلسه داره شروع میشه ! بهتره بشینیم !"
....
آنتونیو دستاشو مشت کرد :" سناتور کیم ... همه ی ما منتظریم تا شما بهمون توضیح بدید . "
ججونگ درست وسط تالار ایستاده بود . دور تا دورش خون آشام های عجیب و غریب و البته یه گرگ جوون نشسته بودن . دستاشو تو هم قفل کرد و لب هاشو تر کرد :" بیست و اندی سال پیش به گروه ما یه وظیفه ی جدید اعلام شد . قرار شد بگردیم و کاچا تیوو های باقیمونده رو پیدا کینم و ...ازشون محافظت کنیم !"
همهمه ای بین حضار توی سالن افتاد . آنتونیو از جاش بلند شد :" قضیه به اون مرد ربط داره درسته ؟"
ججونگ سرشو پایین انداخت :" حدس میزنم !"
سر و صدا ها بالا گرفت . آنتونیو جمع رو به سکوت دعوت کرد :" سناتور کیم ... مسلما ما با حدس های شما قانع نمیشیم ! منتظر دلیل قانع کننده ی شما هستیم !"
ججونگ سرش رو بلند کد و به آنتونیو خیره شد . تصمیم گرفت محکم باشه :" من مردی رو پیدا کردم . بوی خون مخصوصی داشت . تصمیم گرفتم زیر نظرش بگیرم چون با وجود نا امنی های بوجود اومده مطمئن بودم کسی دنبالش میاد . مخصوصا این که سرش به کار خودش هم نبود و زیادی تو کار های ..."
مکث کرد . آنتونیو پرسید :" میخوای درباره ی تخطی قبلیت حرف بزنی ؟"
موج خنده برای لحظه ای بین حضار افتاد و ججونگ لب هاش رو بهم فشرد :" بله ! اون با وجود کنجکاوی های زیادش هویت واقعی دکتر کیم رو فهمید و مجبور شدیم از نزدیک مراقبش باشیم . و بعد از اون متوجه شدیم که اون توی تصادغفی بیست سال پیش خانوادشو از دست داده ... همینطور یکی از پاهاشو !"
کیو هیون از جاش بلند شد :" یعنی میخوای بگی اون باقی مونده ی همون خانواده ی معروف از کاچا تیوو هاست که ما مدت ها دنبالشون بودیم ؟"
آنتونیو اخم هاشو در هم کشید :" راجع به نظریه ی تو مطمئن نیستم کیم ججونگ ... ولی مطمئنم اونا یه بچه ی هفت هشت ساله داشتن !"
کیوهیون حرفاشو تایید کرد :" موقعی که اون لعنتی ها زود تر از ما به اونها رسیدن و از بین بردنشون فکر نمیکردیم امیدی برای دوباره پیدا کردن یه کاچا تیوو داشته باشیم !"
ججونگ نفس عمیقی کشید :" من یکیشونو به طور حتم پیدا کردم ."
آنتونیو دستشو تو هوا تکون داد :" که جفتته ! بله ! ولی ماالان داریم درمورد اون پسر یک پا حرف میزنیم ! تو حدس میزنی که نشونه ی کااچا تیوو ها روی پای از دست رفته ی اون بوده باشه ؟!"
ججونگ سرشو تکون داد :" بله !"
آنتونیو بهش نزدیک شد :" حالا هر دوی اونها کجان ؟"
به جای ججونگ کیوهیون با بامزگی گفت :" یه سوال با جوابی مشخص ! خونه ی دکتر کیم ! "
***
هیومین گلوشو صاف کرد . هیون جون که توی خودش بود سرشو برگردوند و نگاهی به هیومین انداخت که انگار میخواست چیزی بگه .
هیومین ظرف پر از یخی رو روی میز گذاشت و کنار هیون نشست :" کم پیش میاد یه خون آشام عرق کنه مگه نه !؟ کمتر از اون هم احتمالا تب میکنه !"
هیون لبخند بی جونی زد :" حق با توئه !"
هیومین حوله ای رو پر از یخ کرد و سرش رو گره زد . پایین مبل نشست و هیون رو ک سعی داشت مقاومت کنه به زور روی مبل خوابوند و حوله رو روی سرش گذاشت :" نمیخوای از حال اون بدونی ؟"
هیون به سقف خیره مونده بود :" صدای نفس کشیدن هاش توی گوشمه ... لازم نیست بیشتر بدونم ... هر اتفاقی براش بیفته من هم با اون درد میکشم ...."
هیومین دستاشو تو هم قفل مرد و به مبل تکیه داد :" پس احساس آقای کیم هم همین بود ؟ "
هیون خندید :" احتمالا بد تر از این ! چون اون دوستت داره و مسلما با درد کشیدن تو عذابی ک میکشیده خیلی بیشتر بوده !"
برای لحظه ای هر دو سکوت کردن و صداشون رو پایین آوردن . هیومین لب زد :" اون نباید بدونه ؟"
هیون سرشو تکون داد و اون هم لب زد :" هرگز .... چیزی درباره ی اون وجود داره که خیلی نگران کننده است !"
هیومین به قطره های آب ک از زیر حوله پایین میریخت خیره شد :" اون خانم رو دیگه نمیبینی ؟"
هیون حوله رو از روی سرش برداشت :" منظورت ریه ؟ اوم ... اون هر وقت دلش بخواد این اطراف پیداش میشه ! "
برای لحظه ای چشم های هر دوشون گرد شد و از جا پریدن . همون لحظه در خونه باز شد و مقابل چشم های اونا ججونگ با دو نفر دیگه داخل شد .
هیومین به سرعت جلوی بینیشو گرفت :" این چه بوییه ؟"
هیون خندید و سعی کرد نفس نکشه :" میبینم که با خودت مهمون اوردی ! اونم از نوع بد بوش ؟!"
ججونگ نیمچه لبخندی زد و به کسایی که کنارش بودن اشاره کرد :" چو کیو هیون رو که خوب میشناسی ! "
هیون اخماشو تو هم کشید :" متاسفانه !"
کیو خندید و بی توجه به هیون جونگ ، رو به هیومین تعظیمی جنتلمنانه کرد خوشبختم خانوم !"
ججونگ سقلمه ای به پهلوی کیو هیون زد و به شخص بدبوی جمع اشاره کرد :
" و یه دوست متفاوت از ما ! کای ! اون یه گرگه !"
هیومین تقریبا جیغ کشید :" اوه خدای من ! تو راجع به اونا هیچی بهم نگفته بودی آقای کیم !"
تعظیم کوتاهی کرد :" خوشبختم ! و متاسفم ک ..."
از عکس العملش در مقابل بوی تازه وارد خجالت کشیده بود . کای لبخندی زد و در حالی که به هر دوی اونها احترام میذاشت گفت :" وقتی بین یه عالمه خون آشام زندگی کنی به رفتاراشون عادت میکنی ! ماها برای خون آشام ها بوی تندی داریم !"
کیوهیون مستقیم به سمت هیون جونگ اومد و دستشو روی صورت اون کشید و دونه های عرق رو دنبال کرد :" باید ببینمش !"
هیون نگاهی به ججونگ انداخت و با تایید اون . کیوهیون رو به سمت طبقه ی بالا کشوند ...
***
فلش بک
نگاه هیون جونگ به پنجره ی اتاق طبقه ی دوم عمارت روبرو بود . به دوست ِ انسانش ک این روز ها حال خوبی نداشت . صدای داد و فریاد ِ عموی هیونگ جون رو خوب میشنید . دلش میخواست بره اون بالا و با دستای خودش اون مردک رو از وسط نصف کنه ولی میدونست که نباید این کار رو بکنه . میدونست که باید خودشو کنترل کنه . میدونست که احساسات مال انسان هاست و این جور مواقع عقل حکم میکنه که بایستی و به مجرا خیره بشی ... بدون این که دخالت کنی !
ولی همه ی این ها حرف بود . هیون جونگ میون جدال عقل و احساسش هیونگ رو دید که پا روی لبه ی پنجره گذاشت و پرید !
برای لحظه ای زمان انگار برای هیون متوقف شد . نفس تو سینه اش حبس شد و تنها کاری که تونست بکنه بیرون پریدن از پنجره ی عمارت بود ...
با آخرین سرعت خودشو به هیونگ رسوند ولی نتونست بهش برسه ... قبل از این که بتونه بگیرتش صدای خورد شدن استخون هاش روحشو خراش داد . خونی که از زیر سر هیونگ روی سنگ ها جریان پیدا کرده بود نه تنها تشنه اش نمیکرد بلکه حالش رو هم بهم میزد . حس میکرد دنیا داره دور سرش میچرخه ...
بالاخره تونست به خودش مسلط بشه . به اطرافش نگاه کرد . دست سرد هیونگ رو تو دستاش گرفت و فشرد . باید چیکار میکرد ؟ میتونست همینجوری تنها ولش کنه ؟
صداهای عجیبی رو اطرافش شنید . زمزمه هایی توی گوش هاش میپیچیئ که نگرانش میکرد ... اونها این جا بودن ... اونها ....
به جسد در هم شکسته ی هیونگ خیره شد ... اونها میخواستنش ... پس ... حرفای ججونگ راست بود ؟ اون واقعا ....
صداها نزدیک و نزدیک تر میشدن . معطل نکرد . با ناخنش رگش رو زد و دستش رو رو لب های هیونگ فشرد .
قطره های خونش توی دهان هیونگ میریختن و هیون عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود .
زمزمه ها قطع شد . انگار همه بوی خون هیون رو حس کرده بودن ...
صدای قدم هایی که از پله های داخل عمارت بالا میرفتن باعث شد هیون دستش رو عقب بکشه .
به اطرافش نگاه کنه و با سرعت به اتاقش برگرده ...
بدون توجه به زخم دستش و خونریزی بدی که کم کم و به مرور داشت به حاتلت اول بر میگشت با نگرانی به جسد هیونگ خیره بود . میتونست صدای جیغ و داد های عمو و زن عموش رو بشنوه . اون صحنه آخرین چیز طبیعی ای بود که اونشب اتفاق افتاد ...
...
سرد خونه ی بیمارستان تاریک بود. هیون به سمت یکی از قفسه ها رفت . بوی خون یخ زده ی هیونگ رو خیلی راحت ازش حس میکرد . قفسه رو بیرون کشید و به چهره ی یخ زده و سرد هیونگ خیره شد :" هرگز فکر نمیکردم روزی این کار رو بکنم ... اون هم با تو .... "
نفس عمیقی کشید :
" به دنیای مــــُـــــرده ها خوش اومدی برادر ..."

اینم از جناب کای گرگ نما !
.

http://s6.picofile.com/file/8185883876/kai.jpg



طبقه بندی: Dark Knight،
برچسب ها: اکسو، کای، ss501، jyj، سوپر جونیور، exo، kai،

تاریخ : چهارشنبه 15 مهر 1394 | 01:22 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی