تبلیغات
The Candles - Dark Knight ||| season 2 ||| red ||| 3


سلام دوستان
اومدم با این قسمت داستان .
خب فصل دو رسما اتفاقاتش با پایان این قسمت شروع میشه . با بعضی ها بیشتر آشنا میشید . یه سری راز ها رو متوجه میشید و ...
امیدوارم خوب شده باشه .
بفرمایید ادامه
.
http://s4.picofile.com/file/8185883584/dark_knight_season_2.jpg

Dark Knight

Season 2

Red

3


صدای نفس های کشدار ، بلند و سردی که از پشت در میومد ، دست هیون جونگ که روی قلبش مشت شده بود و قطره های عرقی که از پیشونیش پایین میریخت ، حس بدی رو توی دل کیوهیون میکاشت . اون به سرسختی و شجاعت ججونگ و هیون جونگ نبود که بتونه چنین ریسکی بکنه و از وجودش به کسی ببخشه . دردی که اونها تحمل میکردن از حد اون فراتر بود .

به خاطر همین ته دلش هر دوی اون ها رو به خاطر شجاعتی که داشتن تحسین میکرد .

دستش رو روی بازوی  هیون جونگ گذاشت :" حالت خوبه ؟"

هیون سری تکون داد . دستگیره ی در رو تو دستاش فشرد  و در رو آروم باز کرد .

چشم های کیوهیون روی موجود نیمه برهنه ای روی زمین خیره موند . هیبت انسانیش تو سایه پیدا نبود . تو خودش جمع شده بود و تنها پاشو تو سینه جمع کرده بود .

تمام تنش میلرزید . چشم هاشو بسته بود و حتی با داخل اومدن هیون و کیوهیون هم بازشون نکرد .

هیون آروم به سمتش رفت و دستشو روی شونه اش گذاشت :" هیونگ جون ... بهم نگاه کن ..."

ناله ای که از گلوی هیونگ بیرون اومد اصلا شبیه صدای انسان نبود . ولی هر دوشون تونستن بشنونش :" چرا نذاشتی بمیرم ...؟"

هیون سرشو پایین انداخت و به دیوار تکیه داد :" اگه من برت نمیگردوندم ... تو به یه هیولا تبدیل میشدی ..."

برای لحظه ای اتاق تو سرمای مطلق فرو رفت . شیشه های پنجره یخ زد . کیوهیون دستاشو دور خودش حلقه کرد . خواست بپرسه اینجا چه خبره . ولی با از جا پریدن ناگهانی هیونگ قدمی به عقب برداشت .

فریاد ناگهانی هیونگ جون شیشه های یخ زده ی اتاق رو فرو ریخت :" بهم بگو اینی که هستم یه هیولا نیست ؟ تو ... تو... کیم هیون جونگ ... منو به یه هیولا تبدیل کردی ... "

دستشو به دیوار گرفت تا بتونه تعادلش رو روی یک پا حفظ کنه . صداش آروم تر شد :" پس فکر کردی من الان چی ام ؟ "

اشک های هیونگ روی گونه هاش پایین اومدن . خودشو روی زمین کشید و باز توی خودش جمع شد . صداش میلرزید :" برین گم شین !"

اولین کسی که از اتاق بیرون اومد ، کیوهیون بود . اخم بدی بین ابروهاش نشسته بود و حسابی توی فکر بود . در حالی که به آرومی قدم میزد چند باری توی پله ها سکندری خورد ولی حتی خودشم متوجه نشد . صدای کای اونو به خودش اورد :" چه اتفاقی افتاده هیونگ ؟"

کیو هیون سرش رو بلند کرد و به هیون که با حالی درب و داغون از پله ها پایین میومد خیره شد :" تو هم دیدیش؟"

هیون بدون اینکه جوابی به بده خودشو روی کاناپه پرت کرد و تو خودش جمع شد .

ججونگ جلو رفت :" چی شده ؟ اونجا چه خبر بود ؟"

کیوهیون روی دسته ی یکی از مبل ها نشست :" یه چیزی درست نیست ."

سرشو چرخوند :" راجع به نیروهای ویژه ی خون آشامها میدونین ؟"

ججونگ متعجب گفت :" این یه افسانه است ! همچین چیزی وجود نداره !"

به جای کیوهیون ، هیون جونگ با بی حوصلگی گفت :" وجود داره ججونگ هیونگ ! کیم هیونگ جون میتونه تمام اطرافشو به یه صحرای یخی تبدیل کنه !"

برای یه لحظه سکوتی بینشون برقرار شد . تنها چیزی که سکوتو میشکست صدای ناخون جویدن کای بود که انگار داشت به طور عمیقی فکر میکرد . یکدفعه گفت :" ممکنه که اون خون آشام عادی نباشه ؟"

کیوهیون خندید :" فیلسوف جان معلومه که نیست . اون یه قدرت عجیب داره !"

کای دستی بین موهاش کشید :" منظورم  این نیست . اون یه خون خاص داره ! کسی نیست که به راحتی بشه لنگه اشو پیدا کرد مگه نه ؟ درست مثل ِ ... "

با نگاهش به هیومین اشاره کرد . با این کارش همه به هیومین خیره شدن که حالا دست و پاشو گم کرده بود .

ججونگ به سمتش اومد و بازو هاشو گرفت :" تا حالا نیروی عجیبی تو خودت حس نکردی ؟ چیزی که ..."

هیومین عقب رفت . حال درستی نداشت :" نمیدونم ... نمیدونم ... باید بهش فکر کنم ..."

همون لحظه از کنارشون ناپدید شد .

ججونگ آهی کشید :" قضیه پیچیده تر از اونیه که فکرشو بکنیم .... "

هیون جونگ صاف سر جاش نشست :" یه چیزی درست نیست . نمیدونم چرا حس میکنم یه قطعه ی پازل گم شده ! "

کیوهیون بی حوصله گفت :" بس کن دکتر کیم ... ما حتی گوشه های این پازل رو هم درست نکردیم . خیلی چیزا کمه تا حقیقت ماجرا برملا بشه . "

کای با صدایی نامطمئن گفت :" چرا از تصادف بیست سال پیش شروع نکنیم ؟ یا از شجره نامه ی خانوادگی کاچاتیوو ها!"

ججونگ دستشو پشت گردنش کشید :" خیلی وقت میبره . قتل های حاشیه ی جنگل روز به روز داره بیشتر و نزدیک تر به شهر میشه . باید اول کسی رو که پشت این ماجراست پیدا کنیم !"

هیون جونگ به آرومی گفت :" اول باید هیونگ جون رو راضی به زندگی با هویت جدیدش کنیم ... "

همگی موافق بودن . کای خمیازه ای کشید :" میدونم سوال مسخره ایه ... ولی ... تو خونه ی شما تخت خواب پیدا میشه دکتر کیم ؟"

هیون خندید :" برای شما حتما گرگ جوان ! اتاق روبروی اتاق هیونگ جون رو میتونید استفاده کنید ."

کای  در حالی که احترام میگذاشت از پله ها بالا رفت . ججونگ بی قرار بود و هیون جونگ و کیوهیون نگرانیش برای هیومین که مدتی میشد رفته بود درک میکردن . برای همین کیوهیون دستشو روی شونه ی ججونگ گذاشت و فشرد :" برو دنبالش . باید بعدا سر فرصت همه با هم راجع به اتفاق های پیش اومده صحبت کنیم !"

ججونگ لبخندی زد و فورا از خونه بیرون رفت .

کیوهیون آهی کشید و به هیون جونگ خیره شد که ساکت به تابلوی اسب های سیاه روبروش خیره بود . آروم به سمتش رفت و کنارش روی کاناپه نشست :" خیلی وقته ندیدمت ! "

هیون لبخند کمرنگی زد :" شاید هشتاد سال ؟!"

کیوهیون سری تکون داد :" احتمالا ! ولی خودمونیم ... اینجا از هشتاد سال پیش اصلا عوض نشده ! "

هیون دستشو توی صورتش کشید . چشم هاش قرمز بودن . شبیه انسان ها شده بود . انگار دیگه نامیرا نبود و فانی شده بود . چهره ای که کیوهیون تاحالا از هیچ خون آشامی ندیده بود .

هیون خندید :" اونجوری نگاهم نکن ... گاهی اوقات یه اتفاقایی میفته که از دستت خارجه و کاری نمیتونی بکنی جز این که با جریان پیش بری . برای منم همچین حسی داشت . اون شب که از پنجره خودشو پایین انداخت برای لحظه ای نتونستم خودمو کنترل کنم . خیلی فکر کردم . حتی وقتی خون از زیر سرش جاری بود و کنارش به جون دادنش خیره شده بودم ، بازم دو به شک بودم . دلم میخواست ولش کنم و بر م . اما نمیدونستم . میدونی ... قبلش دعوای بدی با ججونگ کرده بودم ... اون اعتقاد داشت اون بچه به کاچا تیووعه ... میگفت دنبالشن ... ولی من قبول نداشتم .... ولی اون شب فهمیدم ... خیلی خوب فهمیدم .... وقتی بالا ی سرش زانو زده بودم زمزمه ی اونا رو شنیدم . نزدیک و نزدیک تر میدن . بوی خون هیونگ جون تو تمام اطراف پیچیده بود و میدونستم خیل عظیمی از اون کثافتا رو به سمتمون میکشونه ...اونجا بود که بدون این که بتونم فکر کنم گذاشتم خونم بهش زندگی دوباره بده . میخواستم از تبدیل شدن احتمالیش به یه آنونیمو جلوگیری کنم ... شایدم نه ... لحظه ای که خون از رگم توی دهنش میریخت مغزم خالی ِ خالی بود ..."

صدای فیششش ِ عجیبی اومد و چشمای هر دوشون از دیدن هیونگ که جلوی پاشون زمین افتاد ، از جا پریدن .

هیونگ جون خودشو به سمت هیون کشید و یقه اشو بین دستاش گرفت :" حداقل بهم توضیح بده لعنتی ... این جفنگیاتی که میگی یعنی چی ؟ من قرار بوده به چی تبدیل بشم ؟ من یه چی ام ؟"

کیو هیون نگاه نافذ و جدیشو به هیونگ دوخت :" پسر جون ! فکر میکنی ماها از هیولا بودنمون خوشحالیم ؟ از این که زندگیمون به مرگ موجود دیگه ای بستگی داره ؟ مسلما نه !"

نفس عمیقی کشید و نگاهی به هیون انداخت که چشماشو بسته بود و همچنان هیونگ با یقه بالا کشیده بودش :" ببین ... ماها همچینم وحشی و بی تمدن نیستیم ... ماها هم نماینده و کمیته و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه داریم ... یه چیز هایی هست که نمیشه موقع عصبانیت درکش کرد ! حالا فقط به من بگین کجا میشه برای این مرد جوان چند دست لباس و یه پای مصنوعی پیدا کرد تا کمی به اوضاع سر و سامون بدیم ؟"

هیونگ جون یقه ی هیون رو ول کرد :" تو دیوونه ای ؟ "

کیوهیون خندید :" شاید ! "

نگاهش رو به هیون جونگ دوخت و منتظر جوابش موند . هیون آهی کشید :" طبقه ی دوم عمارت روبرو . پنجره اش همیشه بازه . قبل از این که عمو و زن عموی این بچه وقت کنن خالیش کنن بهتره بری اونجا و وسایلشو جمع کنی . خیلی نمیشه اینجا موند . به هر حال همشون فک میکنن این بچه مرده !"

هیونگ نق زد :" من این نیستم ! بچه هم نیستم !"

کیوهیون خندید و دستاشو رو شونه ی هردوشون گذاشت :" دوستای من بیاین منطقی صحبت کنیم . اول اجازه بدین همه چیزو فراهم کنیم تا یکی از نگرانی هامون کم بشه . باشه ؟"

هیونگ جون میدونست که حق با اون دو نفره . بودن توی اون محله واقعا خطرناک بود . اگه اتفاقی کسی میدیدش اوضاع بیریخت میشد . جواب سوال هاشو بعدا هم میتونست بگیره . مهم الان بود . باید اجازه میداد اوضاع به صلاح دید افراد با تجربه پیش بره !

***

ججونگ دستشو بین موهای هیومین کشید :" ناراحت میشی اگه خونه ی تو رو پایگاهمون قرار بدیم ؟"

هیومین توی آغوشش خزید و سرش رو روی بازوی ججونگ گذاشت :" برام مهم نیست . تا وقتی که تو کنارم باشی کافیه ..."

نگاهشو تو چشمای غمگین ججونگ دوخت :" خیلی وقته که چیزی اذیتت میکنه . من میفهممش . چرا بهم نمیگی چی شده ؟"

ججونگ نفس عمیقی کشید :" چیزی نیست عزیزم ... خودتو ناراحت نکن ... "

هیومین دنباله اشو نگرفت . اخلاق ججونگ خوب دستش اومده بود . اگه نمیخواست از چیزی حرف بزنه سنگ هم از آسمون میبارید دهنش رو باز نمیکرد ...

***

هوا تاریک و روشن بود . زوزه ی گرگ ها لحظه ای قطع نمیشد . کای با موهای سفید رنگ و هیکل بزرگش تو هیبت یک گرگ سفید ِ زیبا بالای صخره ی کوچکی نشسته بود و گاهی در جواب زوزه ها زوزوه ی دیگه ای میکشید و کیوهیون هم با بی قراری بالای سر جسد جلوی پاشون ایستاد ه بود .

طولی نکشید که ججونگ و هیومین هم بهشون ملحق شدن . همه توی سکوت به کای نگاه کردن که کم کم به شکل انسانیش در اومد و خیلی زود خودشو پشت درختی پنهان کرد و لحظه ای بعد با عجله در حالی که پیرهنشو میپوشید به سمتشون دوید :" باید حدس میزدم ..."

کیوهیون بی توجه به بوی شدید گرگ روبروش بازوهاش رو گرفت و تو چشماش زل زد :" چی داری میگی ؟"

کای نیم نگاهی به جسد انداخت :" باید از این جا بریم ... این جسد کار یه خون آشام نیست ..."

 




اینم جناب گرگ سفید قصه
.
http://media.wisgoon.com/media/pin/images/o/2014/1/1388592994943301.jpg




طبقه بندی: Dark Knight،

تاریخ : چهارشنبه 29 مهر 1394 | 11:57 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی