تبلیغات
The Candles - Dark Knight ||| season 2 ||| red ||| 5


سلام بچه ها من اومدم با قسمت بعدی
همین الان تمومش کردمم
بفرمایید ادامه
http://s4.picofile.com/file/8185883584/dark_knight_season_2.jpg

Dark Knight

Season 2

Red

5

برای لحظه ای حس کرد صدایی تو ذهنش میشنوه . صدایی ظریف و زیبا و البته وسوسه انگیز . صدا اونو به چیزی دعوت میکرد . ولی نمیدونست چی ...

چشم هاشو بست . صدای خنده ها قطع شد . هیچ بویی نمیومد . انگار گذر زمان متوقف شده بود ...

چشم هاشو که باز کرد دو تا تیله ی درخشان رو روبروی صورتش دید . دختر آرزوهاش... لی سول ری ...

نمیدونست آیا تصویر زیبای روبروش واقعیه ؟ میترسید پلک بزنه و سول ری از جلوی چشم هاش پر بکشه ...

ولی دست های اونو که روی گونه های یخ زده اش حس کرد کم کم فهمید که این یه رویا نیست و لی سول ری واقعا روبروش ایستاده .

چشم هاش که از تعجب گرد شده بودن کم کم ریز شدن . این دستا ... دستایی که برای اولین بار لمسش کرده بودن ... دستای یه آدمیزاد نبودن ... هیچ گرمایی روی پوستش حس نمیکرد ... هیچی ...

لی سول ری یکی بود شبیه خودش .... یه خون آشام ...!

صدای زیبا و زنگ دارش رو شنید :" میدونم به چی فکر میکنی ... آره ... منم مثل تو ام ...."

چونه ی هیونگ رو گرفت و سرش رو بالا برد . تو چشم هاش خیره موند و زمزمه کرد :" پس بالاخره تبدیلت کرد ؟ اون مرد ... اون هیولای لعنتی ...؟"

سول ری از کی حرف میزد ؟ منظورش از "بالاخره چی بود ؟ متوجه نمیشد ...

برای یک لحظه چشماش گرد شد . امکان نداشت . آروم پرسید :" کیم ... هیون ... جونگ ؟"

سول ری کمی ازش دور شد و روبروش ایستاد . اخم هاشو تو هم کشید و صورتش نمکین شد . بی اختیار لبخندی روی لب های هیونگ نشست :" خود لعنتیش . مدتهاست که میدونستم دنبالته ! کی بدش میاد کسی با قابلیت های تو برده اش باشه ؟"

موهاشو پشت گوشش لغزوند :" کسی که بتونه زمان رو یخ بزنه ..."

هیونگ بلند شد :" داری میگی الان من ... زمانو متوقف کردم ؟ "

نگاهش به پرنده ی کوچیکی افتاد که بین زمین و هوا کمی دور تر معلق بود :" این دیگه چیه ؟ پس تو چطور ؟ "

سول ری به سمتش اومد و دوباره دستشو روی گونه هاش گذاشت :" تو میخواستی فقط من باشم ... تو خودت خواستی ... خوب بهش فکر کن ... چیزی که مهمه اینه که تو باید از دست اون هیولایی که میخواد ازت سوء استفاده کنه آزاد بشی ... واگر نه قبل از این که به خودت بیای تو هم مثل اون یه هیولا شدی ..."

هیونگ ترسیده بود . دلش نمیخواست اتفاقی که سول ری میگه واقعا بیفته . اتفاقاتی که این چند وقت براش افتاده بود انقدر غیر قابل باور ولی واقعی بود که این مورد رو هم قبول کرد . با تردید پرسید :" باید چیکار کنم ؟"

سول ری همونطور که ازش دور میشد آروم گفت :" بر میگردم ... ملاقات ما باید یه راز بمونه ... هیونگ جون !"

با ناپدید شدن سول ری هیونگ صداهایی رو شنید ... پرنده ی کوچیک معلق توی هوا به پروازش ادامه داد . صدای ماشین ها دوباره توی خیابون پیچید و از چند طبقه بالای ساختمون صدای خنده های آشنا دوباره بلند شد .

حس میکرد مغزش داره منفجر میشه ... میخواست به سول ری اعتماد کنه ... از اول میدونست که چیزی درباره ی هیون جونگ مشکوکه ... اون زندگیشو نابود کرده بود ... نابود ...

بهتر بود دیدارش با سول ری رو طبق خواسته ی خودش پنهان میکرد . چشم هاش رو روی هم گذاشت و توی یک چشم بهم زدن توی اتاق نشیمن بود .

هیون بحث رو قطع کرد :" چیزی شده هیونگ جون ؟"

سری به نشونه ی نه تکون داد و بدون اینکه چیزی بگه یا به کسی نگاهی بکنه به سمت اتاق رفت .

ججونگ به سمت هیون متمایل شد : " تازگی ها «ری» رو ندیدمش ... ازش خبری نداری ؟ "

هیون سری تکون داد :" عادتشه ... همیشه وقتی به بودنش احتیاجه نیست ... "

ججونگ سری به نشونه ی تاسف تکون داد :" خدای من ... گاهی دلم میخواد این زندگی لعنتی زود تر تموم بشه ..."

کیوهیون پوفی کشید :" ماها محکومیم ب تا ابد زندگی کردن ... بهتره این حرفای مسخره رو فراموش کنید . وقت گشت زنیه . "

کای کش و قوسی به بدنش داد :" نمیشه من بخوابم ؟"

هیومین که تازه از گودال افکار جسته و گریخته اش در اومده بود نیم نگاهی بهش انداخت :" استراحت کن . بعد به ما ملحق شو "

ججونگ حرفشو تایید کرد :" فکر خوبیه !"

هیون جونگ دستی بین موهای شلخته اش کشید :" به یه دکتر احتیاج ندارین ؟"

کیو هیون خندید :" دکتر مال آدماس رفیق ! نه ماها ! در ضمن تو بهتره به اون پسرک بچسبی !"

هیون صورتشو با انزجار جمع کرد :" خیلی بدجنسی !"

....

هیومین ، ججونگ و کیو هیون هر سه روی تخته سنگ بزرگی نشسته بودن  . جنگل تاریک و سرد بود و صدای جغد ها و زوزه ی گرگ ها تنها صداهایی بودن که اطرافشون شنیده میشد . هیومین پرسید :" تا حالا فکر کردین که دلیل این قتل ها چیه ؟ "

برای لحظه ای سکوت کشداری بینشون به وجود اومد . ججونگ بی حرف دست اش رو تو دست هیومین لغزوند و کیوهیون گفت :" کمیته میگه به خاطر امثال توئه ! اونا دارن دنبال کسایی مثل تو میگردن . کاچا تیوو ها ... و البته هر دفعه که به فرد اشتباهی بر میخورن یا به یه آنونیمو تبدیلش میکنن یا فقط به عنوان منبع غذایی ازش استفاده میکنن و میکشنش ..."

ججونگ سکوت طولانیشو شکست :" یادته اون شبی که برای اولین بار دیدمت ؟ فکر میکردم اون لعنتی ها میخوان تبدیلت کنن ... ولی حالا میفهمم که برای چی دنبالت بودن ... اگه تو رو برای اربابشون میبردن تو به یه برده ی خاص برای اون تبدیل میشدی ..."

هیومین نفس عمیقی کشید :" هنوز نمیفهمم چی منو به این بازی ربط میده ... ججونگ شی ... من وارد این بازی شدم تا انتقام خانواده امو بگیرم اما الان حس میکنم انتقام خیلی دوره ... خیلی بچگانه است ... هدفی که پیش رومه انقدر عظیم و ترسناکه که حس میکنم دارم اون هدف اولیه امو فراموش میکنم ..."

کیوهیون از جاش بلند شد و روی تخته سنگ ایستاد :" تا من یه چرخی این اطراف میزنم تو براش توضیح بده ججونگ . همه چیزو ..."

جه دستی بین موهاش کشید . کیوهیون غیبش زده بود . آب دهنش رو قورت داد و گفت :"داستانی هست که میگه کاچا تیوو ها آدمای معمولی نبودن ... اونها قبیله ای بودن با نیروهای ماوراء الطبیعه ی خاص ... کسایی که به خاطر نیروهاشون تهدید بزرگی برای خون آشام ها به شمار میومدن ... اونها فقط اسم قبیله رو داشتن ولی جمعیتشون به طرز وحشتناکی زیاد بود . این طور شد که خون آشام ها تصمیم گرفتن اونها رو نابود کنن ... پس به کاچاتیوو ها حمله کردن و اونقدری ازشون کشتن که از نظر خودشون نسلشون منقرض بشه ولی اشتباه میکردن .

نصف قبیله قبلا فرار کرده بودن . اونها هر کدوم گوشه ای از جهان پنهان شدن و نسلشون رو زیاد کردن تا قدرت هاشون روی زمین باقی بمونه . این طوری شد که نسل به نسل قدرت ها به آدم های مختلفی از ملیت ها ی مختلف رسید . علامت مخصوص کاچا تیوو ها روی نسل بعد از خودشون خالکوبی شد ولی هیچ کدوم نفهمیدن واقعیت وجودشون چیه ! "

ابرویی  بالا انداخت :" البته همه ی این اتفاقات فقط یه داستان حماسیه مربوط به هزاران سال قبل! پونصد سال پیش طی آخرین جنگی که بین خون آشام ها در افتاد من هیچ نیروی ویژه ای توی کاچا تیوو ها ندیدم ... ولی حالا ...با اتفاقات پیش اومده ... مطمئن نیستم ...که این فقط یه داستان باشه ..."

هیومین سرشو پایین انداخت :" اگه اشتباه کرده باشیم چی ؟ اگه من یه کاچا تیوو نباشم ؟چطور کیم هیونگ جون به راحتی قدرتشو کشف کرد ؟ چرا من نمیتونم تو وجودم پیداش کنم؟ "

ججونگ ابرویی بالا انداخت :" من راجع به این که تو یه کاچا تیوویی مطمئنم . اونها به دنیا میان برای انتقام گرتن از خون آشام ها ... و من اینو توی تو حس کردم ... ولی درباره ی قدرتت ... حسمیکنم اون جایی تو ی اعماق وجودت خوابیده ... این که چجوری بیدارش کنیم رو ... نمیدونم !"

صدای فریاد کیوهیون اونها رو به خودشون اورد . هیومین از جا پرید ولی ججونگ جلوشو گرفت :" تو همینجا بمون . تو نباید صدمه ببینی !"

خیلی زود غیبش زد و هیومین رو با کوهی از دلنگرونی تنها گذاشت .

ججونگ به جایی که فریاد رو شنیده بود رسید . چیزی رو که میدید باور نمیکرد . برای اولین بار توی عمرش یه آنونیمو ی غول پیکر خاکستری و کریه المنظر و ترسناک رو از نزدیک میدید .. با وجود این که کند بود ولی جنگیدن باهاش سخت ترین کار ممکن بود . قدرت هاش از یه خون آشم معمولی بیشتر بودن چه برسه به کیو هیون که تو چنگالاش اسیر بود و البته ججونگ که فقط با خون حیوانات زنده مونده بودن ...

ججونگ معطل نکرد . به سمت هیولا حمله برد و اون هم شروع به جنگیدن با هیولا کرد . ولی فایده ای نداشت ... هیچ فایده ای ...

هیچ کدوم نمتونستن بهش غلبه کنن ...

صدای زوزه ای نزدیک  به خودشون شنیدن و میون اوضاع خیتشون ، چیزی سفید رنگ با سرعت به سمت هیولا حمله ور شد و هیولا فریاد عظیمی کشید و محکم زمین خورد .

ججونگ و کیوهیون روی زمین افتادن . نگاه هر دوشون به گرگ سفیدی خیره موند که خنجری عجیب رو با دهانش توی قلب هیولا فرو کرده بود . موهای زیبا و برفی رنگش از خون سرخ شده بود .   هیولا به سختی خرناس میکشید و کم کم تغییر شکل داد ...

کوچک و کوچک تر شد تا به موجودی انسانی شبیه خودشون تبدیل شد و چشم های بی روحش به سقف در هم پیچیده ی درختی ِ جنگل خیره موند .

ججونگ به سمت گرگ سفید دوید و اونو در آغوش گرفت :" کای ؟ حالت خوبه ؟"

گرگ میون دستاش کم کم به شکل قبلیش برگشت و کای که بی هوش بود چشم هاش رو باز کرد . صداش به زور شنیده میشد :" پیدا کردم ... "

.

.

.




طبقه بندی: Dark Knight،

تاریخ : چهارشنبه 13 آبان 1394 | 09:47 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی