تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 1



سلام دوستای گل خودم.
خوب و خوشین؟
من که بدجور سرما خوردم

باید بگم که با قسمت اول داستان گلپسر همکلاسی اومدم. دیگه بتگی به استقبال شما داره




" روزا میگذره و آدما به زندگی عادی و ساده روزمره اشون عادت میکنن. همین روزمرگیا باعث میشه علایقشونو ... شادیا و دلخوشیاشونو فراموش کنن ........روزای شادی که تو گذشته داشتنو فراموش میکنن .... اما با این حال .... هر آدمی یه داستانی داره .... داستان زندگی آدما از یه نقطه شروع میشه. برای بعضیا از بچگی ... بعضیا از جوونی و بعضیا هم از پیری. بعضیا با یه اتفاق تلخ داستانشونو شروع میکنن و بعضیا با یه اتفاق خوب و شیرین. بعضیا داستان شادی دارن .... بعضیام داستان زندگیشون یه تراژدیه ..... برای بعضیا داستان زندگیشون پیچیده است و بعضیا ساده ....
اما .....
داستان زندگی من .... نمیدونم چجوری بود ... شاید ساده ولی در عین حال پیچیده ......
نمیدونم از کجا شروع شد .... شاید یه روز معمولی و یه اتفاق معمولی بود ... شایدم یه ملاقات تعیین نشده .... شایدم از یه روز سرد زمستونی شروع شد.
درست مثل امروز ....."
بالاخره بعد از یه روز خسته کننده به خونه برگشته بودم. هوا خیلی خیلی سرد بود. حتی طی کردن یه مسافت کوتاه هم باعث میشد تا مغز استخونام احساس سرما کنم.
انقدر خسته بودم که حتی نای رفتن تا اتاق رو هم نداشتم. پالتو و کیفمو روی مبل یه نفر انداختم و همونجا روی کاناپه خوابم برد.
لای چشمامو که باز کردم همه جا تاریک بود. تنها نور چشمک زن پیغامگیر تلفن بود که میگفت پیام دارم. یکم خودم رو کشیدم تا حالم بهتر بشه ولی خودمم میدونستم به یه دوش آب گرم نیاز داشتم. دادگاه امروز واقعا سخت و خسته کننده بود.
از جام پا شدم. به سمت کلید چراغا رفتم و روشنشون کردم. خودمو کشون کشون به پیغامگیر رسوندم و دکمه پخش پیاما رو زدم.
همونطور که به پیاما گوش میدادم به سمت آشپزخونه رفتم.
-: پسرم این آخر هفته بیا اینجا. باید باهات حرف بزنم
بازم حرفای همیشگی. از اینکه هنوزم برای زندگیم تصمیم میگرفتن خسته شده بودم. به اصرار خانواده ام رشته حقوق رو انتخاب کرده بودم و حالا هم اونا تصمیم گرفته بودن با دختری که انتخاب کردن، ازدواج کنم. زندگی من پر از روزمرگی شده. از اول هم من پسر مادر و پدرم بودم و هرچی گفتن با کمال میل قبول کردم.
در یخچال رو باز کردم و بطری آب رو بیرون کشیدم.
-: هی وکیل اوه ..... چقد دنبال پولی .... کم اون موکلا رو تیغ بزن ... اگه بیکاری آخر هفته بیا کافه ..... بعدشم میریم یه جای م.ش.ر.و.ب بخوریم .....
لبخندی زدم. چانیول تنها دوستی بود که داشتم. البته تنها دوست صمیم. از بچگی باهم دوست بودیم. از همه چیز هم باخبر بودیم.
اینکه چانیول زنگ زده بودو ازم خواسته بود برم دیدنش یعنی اینکه خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودیم و اون از دستم عصبانی بود.
بطری آبو روی میز ناهار خوری گذاشتم و از آشپزخونه بیرون زدم.
باید یه دوش میگرفتم وگرنه خستگی توی تنم میموند. گرسنه امم بود. پس باید بعد از شام هم آشپزی کنم وگرنه از گرسنگی میمیرم.
لیوان قهوه ای که همیشه موقع چک کردن ایمیلام میخوردمو برداشتمو به سمت اتاق خواب رفتم. حتی چک کردن ایمیلام قبل از خواب هم یه کار همیشگی بود.
همیشه از ایمیلای تبلیعاتی متنفر بودم. همه رو انتخاب کردم و گزینه دیلیت رو زدم. اما یکی از ایمیلا جا موند. ایمیلی که برحسب تصادف انتخاب نشده بود. نمیدونم این حس کنجکاوی از کجا به سراغم اومد که ایمیلو باز کردم. ایمیلی که حتی به کارمم مربوط نبود و من نمیفهمیدم چرا برای من فرستاده شده.
یه لینک تو ایمیل بود. وقتی روش کلیک کردم منو به سایت انیمه برد. یه سایت پر از مانگاها و وبتونای مختلف. طراحی سایتش واقعا زیبا و جذب کننده بود. همین طور که صفحه سایتو بالا و پایین میکردم، چشمم به یه پست خورد. یه پست با عنوان همکاری.
موضوعش برام جالب بود. به خاطر همین پست رو باز کردم. یکی از نویسنده های سایت میخواست با کمک یه نفر دیگه یه وبتون رو طراحی کنه. ایده داستانو توی ذهنش داشت ولی برای شکل دادن به شخصیتای داستان کمک میخواست.
نظرای پستو بالا و پایین کردم. انگار نویسنده دنبال یه شخص خاص میگشت. خیلیا نمونه کاراشونو نشونش داده بودن ولی انگار خوشش نیومده بود.
خیلی کنجکاو شدم بدونم اسم این نویسنده سخت پسند چیه.
" لی های هون (lee hye hun)"
اسمش یکم عجیب بود ولی پسر جالبی میزد. مانگاها و وبتونایی که تو همون سایت نویسنده اش بود رو دیدم. بازدیداش زیاد بودو نظرا اکثرا مثبت بودن. با نگاه کردن به طرح هاشم میشه گفت کارش حرف نداشت.
راستش با دیدن مانگاها یاد یه چیزی افتادم. چیزی که سالها فراموشش کرده بودم. بدون لحظه ای درنگ از جام بلند شدمو به سمت کتابخونه ام رفتم. مطمئن بودم یه جایی همینجاها بود. با کتابا و دفترای قدیمی باید باشه. یه نگاهی به قفسه های بالایی انداختم. آره خودش بود. همون دفتر سیمی بزرگ که پشت همه کتابا بود.
صندلی رو کشیدم سمت کتابخونه و اون دفترو پایین آوردم.
دوباره پشت میز نشستمو مشغول ورق زدن شدم. نگاه کردن به صفحات این دفتر، خاطرات گذشته رو برام زنده کرده بود. شاید یه چیزی بیشتر از خاطرات. چیزی که تو دوران مدرسه دنیای من بود.
نقاشی صورت با حالتا مختلف .... تمرین حالتای مختلف کشیدن چشم ..... ژستای مختلف .... طراحی لباس ...... و ...... چهره اون دختر ...... صفحه آخر عکس اون دختر بود ... یادم میاد از چهره اش خوشم اومده بود و شده بود مدل نقاشی من ... اما اسمشو یادم نمیاد .... به هر حال مهم نبود ... شنیدم که دوست پسر داشت ..... منم برای اینکه درگیر نشم دیگه نقاشیش نمیکردم ....
دنیای مدرسه ام پر از نقاشی بود. عاشق این بودم که مانگا بکشم. اصلا دوست داشتم شغل آینده ام نویسندگی مانگا بود. اما چرا الان یه وکیلم؟ فقط به خاطر خانواده ام؟
بعد مرگ داداش بزرگم خواستم که مثل پدرم یه وکیل بشم و راهشو ادامه بدم. شاید بعد از اون اتفاق بود که یه دنیای جدید برای خودم ساختم و علایقمو فراموش کردم. بدون اینکه بفهمم از دنیا خودم فاصله گرفتم و حالا درگیر یه زندگی تکراری که خلاصه شده تو دادگاه و سروکله زدن با آدمای مختلف، شدم .....
کی از اون پسر شیطون و بازیگوش که فقط موقع نقاشی کردن آروم میشد فاصله گرفتم و به این مرد سرد و خسته کننده تبدیل شدم ..... واقعا خنده داره..... خودمم فهمیدم که خیلی خسته کننده ام .....
اما دیگه خیلی از اون دنیا دور شدم. صفحه سایتو بستم و ایمیلو پاک کردم. اون دفتر نقاشی روهم برگردوندم سرجاش.
من به این زندگی عادت کرده بودم. زندگی آرومی داشتم پس نیازی نبود الکی همه چیزو خراب کنم. با خیال راحت زیر پتو خزیدم. گرمای مطبوع تخت مثل آغوش گرم مادری منو دربرگرفت. کم کم چشمام داشت گرم میشد. یه غلت زدم و رو به سقف خوابیدم. نمیدونم چرا چشمام باز شد و به سقف خیره شدم.
اسم وبتونه چی بود؟ ..... " گل پسر همکلاسی " ..... من چرا دارم بازم به اون وبتون فکر میکنم. اووووه .... سهون .... امروز زیادی به مغزت فشار آوردی .....
دوباره چشمامو بستمو این بار با خیال راحت خوابم برد.
سومین دینگ دین ساعت کنار تخت از خواب بیدار شدم. یادم نمیاد چی خواب دیدم ولی حتما خواب شیرینی بوده که الان احساس خوبی داشتم. اصلا انگار بهم انرژی مضاعف تزریق شده بود.
امروز با سرحالی تمام یه دوش درست حسابی گرفتم. یه صبحانه خوب خوردم و رفتم محل کارم.....ساختمون وکلایی که پدرم تاسیس کرده بود.
چنتا وکیل تو یه ساختمون با کمک هم به پرونده ها رسیدگی میکردن. من اونجا از تجربه های بقیه خیلی استفاده کردم و تجربه های زیادی هم بدست آوردم. در طول دوسال تقریبا وکیل خوب و ماهری شده بودم.

..... ادامه دارد ....





طبقه بندی: Flowerboy Classmate،
برچسب ها: exo، sehun، chanyeol، baekhyun، chen، chanbaek، floweboy classmaet،

تاریخ : جمعه 15 آبان 1394 | 05:00 ق.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی