تبلیغات
The Candles - ZoDiAC || 1


سلاااااااااااااااااااام به همه ی خوانندگان عزیز و گرامی :))
اومدم با قسمت اول !
این داستان رو من خیلی خیلی دوستش دارم . خیلی هم روش حساسم . امیدوارم شما هم دوستش داشته باشین .
شاید کمی براتون گیج کننده باشه قسمت اول . ولی حتما بخونینش لطفا .
یکی از برنامه هام این بود تو ده قسمت تمومش کنم .
امیدوارم تموم بشه .
خب زیاد حرف زدم بفرمایید ادامه .
http://s3.picofile.com/file/8220211292/Terrible_Wallpaper_36.jpg

ZoDiaC

1
با آرامش روس صندلیش نشست و به صفحه ی حوادث که روی میزش باز بود خیره شد . بزرگ ترین تیترش بود . مزخرف ترین تیترش هم همچنان !
شکست پرونده ی بزرگی که دستش بود و فرار اون مرد ... تمام زندگیش رو بهم ریخته بود ... این تنزل مقام هم یکیش بود ...
دستش رو روی صندلیش کشید :" دیگه کم کم باید باهات خداحافظی کنم ..."
 صدای در رو شنید و سرش رو بلند کرد . بی اختیار دستش رو روی تیتر روزنامه گذاشت .
نگاهش روی پاهای خوش تراشی خیره موند که توی کفش های پاشنه بلند لژ داری فرو رفته بودن . بالا تر اومد و اندام موزون اش رو از نظر گذروند و نگاهش روی یه پوزخند مسی رنگ خیره موند . دلش نمیخواست به چشم هایی نگاه کنه که میدونست لذت پیروزی رو توشون ببینه .
روزنامه رو تو مشتش فشرد و بی نگاهی به چشم ها ، از جاش بلند شد و با قدم هایی محکم به سمتش رفت . خواست از کنارش بگذره ولی فرو رفتن ناخن های بلندش رو توی بازوش حس کرد و صدای زنگ دارش رو شنید :" بهت گفته بودم ... خیلی زود مجبور میشی میدون رو خالی کنی ... کیم هیونگ جون !"
بازوش رو بیرون کشید . میدونست نگاه کردن به اون چشم ها یعنی شکستن ... پس چشم هاش رو بست و از اتاق بیرون زد ...
***
یه نفس ... دو نفس .... نفس عمیق سوم ... دست هاش رو به بالا کشید و به بدنش تابی داد :" هیچ وقت جدی نگرفتیش !"
حوله ی خیس اون تو صورتش پرت شد . حس کرد همین حالاست که بالا بیاره ...
-    خفه شو ! هیچ کس نمیدونه اون چه جونوریه جز خودم ! اون مریضه ! "
با پاش حوله ای که رو زمین افتاده بود رو کنار زد . تیشرت خیس از عرقش رو از تنش بیرون کشید و رو دوشش انداخت . توی آینه روی سیکس پک خوش فرمش دست کشید و از همونجا به انعکاس تصویر اون که پشت سرش بود خیره شد :" میدونی ... حق با توئه ... من اون رو نمیشناسم ... ولی تو که میشناسی چرا باید بذاری واسه خودش ول بگرده !؟ خدا میدونه چند نفر ..."
-    بس کن ! اون هر چی باشه همچین آدمی نیست ! اگه یکی مثل تو بود الان کل شهر ...
با صدای منیجر به خودشون اومدن . صداش میزد . تی شرتش رو روی دوشش انداخت و همونطور که از اتاق بیرون میرفت گفت :" حرفت درباره ی خودم رو نشنیده میگیرم !"
***
تاب خورد . تاب خورد ... دستشو دور زنجیر محکم کرد و دوباره تاب خورد . گلوش درد میکرد . چشم هاش رو بست و بی خیال تف کردن آب دهنش شد . سعی کرد قورتش بده . ولی درد گلوش نمیذاشت .
نباید اینجا میبود . اینجا بودنش براش دردسر درست میکرد . اگه اون میفهمید دمار از روزگارش در میاورد . چیزی که نمیخواست ؛ این بود که اون رو عصبی ببینه .
با لرزیدن گوشی توی جیبش آهی کشید . سرشو به زنجیر تاب تکیه داد و گوشی رو از جیبش بیرون آورد . با دیدن اسم "کریس" روی اسکرین چشم هاش رو محکم روی هم فشرد و بالاهره به زور اون خلط آزار دهنده رو قورت داد . تماس رو وصل کرد . صدای گرم  و آرومش رو شنید :" بهت گفته بودم که از خونه بیرون نری هیونگ ... مگه نه ؟"
لبخندی زد . این دوست عزیزش همیشه به فکرش بود ... اون تنها کسی بود که تنهاش نذاشته بود . تنها کسی که با وجود خطری که داشت همیشه همراهش بود .
-    متاسفم ... فقط دلم گرفته بود .
-    میام دنبالت یونگ سنگ هیونگ ! فقط بگو کجایی ؟ هوم ؟ توی سرما خوب نیست بیرون بشینی . صدات هم که گرفته ...
دستی به گلوی متورمش کشید :" نیا کریس ! میدونی که ... نیا ! نمیخوام یه عمر عذاب وجدان داشته باشم !"
-    مشکل میدونی چیه هئو یونگ سنگ ؟ تو دیوونه ای ! فکر میکنی مهمه ؟ نه ! بهتره تمومش کنی !
-    برمیگردم . امیدوارم تو اتاقم نرفته باشی .
چند لحظه سکوت شد و صدای پر از حرص و خنده اشو شنید :" تو هم با اون اتاق اسرارت ! وقتی به درش شش تا قفل زدی انتظار داری بتونم برم توشو ببینم ؟ تازه از کمپانی برگشتم ..."
باز هم سکوت و بعد حرفشو با تردید ادامه داد :" کیوجونگ هیونگ سراغتو میگرفت ..."
تاب خورد . تاب خورد . پاهاشو روی سنگ ریزه ها کوبید و تاب با شدت ایستاد . صدای غژ غژ زنجیر روحشو خراشوند ...
-    دروغ نگو ... فقط درباره ام حرف میزد ! حرف میزدید ...
پوف حرص آلودش رو شنید و بعد صداش که رفته رفته به فریاد تبدیل میشد به خودش لرزوندش :" آره ... من و اون چه بحث مشترکی میتونیم داشته باشیم جز تو ؟ همه چیز به تو ختم میشه ... یونگ سنگ مریضه ... یونگ سنگ دیوونه اس ... نمیتونی یونگ سنگ رو درک کنی ... یونگ سنگ داره از همه چیز فرار میکنه .... باید مواظب یونگ سنگ باشی ... میدونی یونگ سنگ هیونگ ؟ این تمام چیزیه که ما درباره اش صحبت میکنیم ! حالا فقط میخوام بدونم تو چرا کاپشن نپوشیدی !"
چشم های گرد شده اش رو به لباس های زمستونه اش دوخت . کاپشن رو فراموش کرده بود . سرش رو بلند کرد و نگاهش تو چشم های سرخ و ابروهای همیشه گره خورده  ی کریس خیره موند . خندید :" تو که ..."
-    حرف نزن ! اول اون لعنتی رو قطع کن و بعد فورا برو توی ماشین !"
از جاش بلند شد . لحظه ای سرش گیج رفت ولی کریس فورا زیر بازوش رو گرفت :" لعنت بهت یونگ سنگ هیونگ ... لعنت بهت ... یه راست میریم بیمارستان ... نمیخوام ..."
-    بس کن ... حالم خوبه ... اینا عادیه ... خیلی وقته که عادی شده ...
بینیشو بالا کشید . اعتراض کرد :" ولی ..."
-    این اشتباه من بود ... یه اشتباه مزخرف ... خودمم باید تاوان این اشتباه رو بدم ... فقط برسونم خونه و بعد دیگه تا فردا صبح هیچ سراغی ازم نگیر ... میشه ؟
-    هر جور تو بخوای ...
میتونست به وضوح ناراحتی رو تو چهره اش ببینه . ولی دیگه برای جبران دیر بود .
با کمک کریس توی ماشین نشست . کمربندش رو بست و به اون خیره شد که آروم و شمرده شمرده ماشین رو دور زد و سوار شد .
با نشستنش ، دستش رو روی آستینش گذاشت :" حتی نمیتونی تصور کنی چقدر از این که سر بارتم ناراحتم کریس ! نمیتونی ..."
کریس دست یونگ سنگ رو بی توجه به تلاش اون برای دور موندن فشرد :" مهم نیست . هیچ وقت مهم نبوده برام ... تو ... تموم خانواده ی منی ... پدرم ... برادرم ... بهترین دوستم ... "
نگاهش کرد :" نمیتونم نادیده ات بگیرم ... تو میتونی از پسش بربیای ... زندگی هنوز تموم نشده ! هنوز وقت هست ..."
ماشین رو روشن کرد . همزمان بخاری رو راه انداخت :" رنگت پریده . میریم بیمارستان !"
-    نمیخوام فن ها چیز جدیدی بفهمن !
کریس حق رو به یونگ سنگ میداد . حق داشت که نخواد خبری از بد تر شدن بیماریش به جایی درز کنه ...ولی این حقو نداشت که با زندگیش بازی کنه .
-    تو حاضر نیستی داروهای کنترل کننده رو مصرف کنی ... این رو مخ منه !
میدونست هیچ جوره از دست کریس خلاص نمیشه . سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و سعی کرد از گرما لذت ببره :" بگو دکتر بیاد خونه . "
همین ! میدونست حرف دیگه ای از یونگ سنگ نمیشنوه . برای همین پاش ور روی گاز فشرد و به سمت خونه روند .
توی اتاق خوابش دراز کشیده بود . کریس لیوان آبی براش آورد و قرص هاش رو دونه دونه از بسته بیرون کشید :" میدونی چیه ؟ دلم میخواد برگردی سر کارت !"
یونگ سنگ حوصله ی همون بحث قدیمی رو به هیچ وجه نداشت . به اندازه ی کافی وجهه اش خراب بود . با این وجود دیگه ... عمرا نمیتونست پا رو استیج بذاره !
جوابشو از قبل میدونست . اصراری نکرد . قرص ها رو کف دستش گذاشت و همونطور که مجبورش میکرد بخوره گفت :" دکتر تا چند دقیقه دیگه میرسه . "
یونگ سنگ به زور و با وجود گلوی متورمش ، قرص ها رو قورت داد . دستی روی پیشونیش گذاشت :" تنهام بذار !"
-    امشب حق نداری پاتو بذاری تو اتاق کارت !
دستش رو برداشت و نیم نگاه رنجیده ای بهش انداخت . ولی مرغ کریس یه پا داشت :" همین که گفتم !"
برای این که دست از سرش برداره سری تکون داد و روش رو ازش گرفت . به اندازه ی کافی درگیری روحی داشت . نمیخواست بیشتر از این کشش بیاره ...
***
فریاد کشید :" خیلی سخته امضا کردن یه ورقه ی درخواست انتقالی ؟"
بلافاصله از کارش پشیمون شد . چهره ی رئیس کل اداره جلوش سرخ و سرخ تر میشد . هیونگ پایین کتش رو فشرد :" متاسفم !"
صدای نفس عمیق مرد رو شنید :" مهم نیست . این بارو میگذرم ! ولی بدون به خاطر این کارت اگه یه درصد امکانش بود که امضاش کنم دیگه همچین کاری نمیکنم ! سه روز از خدمت تعلیقی بعدشم زیر نظر "سربازرس سونگ" به کارت ادامه میدی !"
با دست بهش اشاره کرد بره بیرون :" وسایلتو به سربازرس تحویل بده !"
چشم هاشو بست و فشردشون . نفس عمیقی کشید و با احترام نظامی نصفه و نیمه ای از اتاق بیرون دوید . یه روز حال اون جی ایون ِ عوضی رو میگرفت ... یه روز هر طور شده ... اون عفریته رو از زمین بازی ِ خودش بیرون مینداخت ... هر طور شده ...
به اطرافش نگاهی انداخت . تو واحد خودشون بود . نگاه منشی دفتر که بهش خورد از جا پرید :" رئیس ... اوه  نه ! بازرس کیم ! سربازرس سونگ گفتن برین دفترشون !"
خب پس خبر شکست خوردنش زود تر از خودش به دفتر اون زن رسیده بود !با چشماش برای  منشی خط و نشون کشید و بدون در زدن وارد اتاق شد . جی ایون داشت با تلفن صحبت میکرد . بین صحبت هاش و بی توجه به نگاه عصبیش تونست اینا رو بشنوه ...
-    باشه عزیزم ... معلومه که خوشم میاد ... آره عاشقشم ... میبوسمت ...
پوزخندی به چهره ی عصبیش زد و با قطع شدن تلفن ، روی صندلی چرمی کنارش نشست :" نمیدونستم تو هم از این حرفا بلدی ! "
برخلاف انتظارش جی ایون لبخند بازی زد و مژه های خوش فرمش رو بهم زد :" تو چی میدونی کیم هیونگ جون ؟ "
از جاش بلند شد و به سمت هیونگ اومد :" اسلحه ، نشان پلیس ،بیسیم !"
دستی توی موهاش کشید و صداش رو صاف کرد :" باهاشون جمله بسازم ؟"
میخواست این زن خونسرد رو عصبی کنه تا یکم جیگرش خنک شه . ولی انگار نه انگار ! صدای آرومش شوکه اش کرد !
-    نه پسر جون ! بذارشون رو میز و گورت و گم کن !
پوفی کشید و وسایلش رو از جیبش بیرون آورد و جلوی جی ایون رو میز انداخت :" سه روز دیگه که برگردم ... دیگه یه آب خوش از گلوت پایین نمیره ... !
-    مطمئنی میتونی برگردی ؟
به چشم هاش نگاه کرد . یه حس عجیبی توشون بود که باعث میشد دلش گواهی بدی بده ...
-    اون مرد رو ... من و تیمم دستگیر کردیم ... الان تو زندانه ... تو باختی ... بد هم باختی ... بهتره فکر افسر پلیس موندن رو هم از سرت بیرون کنی !
حس میکرد غرورش زیر پاهای این زن داره له میشه . از جاش بلند شد و یقه ی لباس جی ایون رو تو دستاش فشرد :" تو ... باعث میشی روز به روز بیشتر برای کشتنت ترغیب بشم ... "
یقه اشو از دستای هیونگ بیرون کشید و با قدم های موزون پشت میزش رفت و نشست . خونسردی چشماش غیر قابل باور بود :" هر کار دلت میخواد بکن .. فقط همین الان از اتاق من برو بیرون !"
لگد پر از حرصی به صندلی کوبوند که یه متر جابه جاش کرد . با عصبانیت از اتاق بیرون اومد و در رو کوبید . حالش از خودش بهم میخورد . از این ضعفی که نا خواسته جلوی این زن از خودش نشون داده بود . سرشو بین دستاش گرفت و به در تکیه داد .
چند تا نفس عمیق کشید . بدون هیچ نگاهی به منشی متعجب راهشو کشید و از اداره بیرون زد ...

یه بنده خدایی میگفت مثال اونایی که داستان و میخونن نظر نمیدن مثال اون آدماییه که میرن مجلس ختم با کفگیر حلوا برمیدارن فاتحه نمیخونن !



طبقه بندی: ZoDiaC،

تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 | 12:06 ق.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی