تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 2




سلام سلام
چطور مطورید؟
میگم من نمیدونم دلیل اینکه بازدید زیاده ولی نكر کمه چیه؟
خدایی به نظرتون انصافه بیاییم ببینیم بازدیدا پونصدتاست ولی یه دونه نظرم نیست.
میخواستم رمزی کنم همه داستانا رو ولی خب برا اونایی که میان میخونن و نظر میذارن ارزش قایلم. ولی یه کاری نکنین بزنه به سرم. تازه اگه استقبال بیشتر باشه آدم واسه بیشتر داستان گذاشتن انرژی میگیره
دیگه زیادی حرف زدم. برید قسمت دومو بخونید.




وارد دفتر که شدم، منشی بهم گفت امروز صبح جلسه داریم. کیفمو توی اتاقم گذاشتمو به اتاق جلسات رفتم. با بقیه احوالپرسی کردمو سرجام نشستم. بعد از چند دقیقه پدرم جلسه رو شروع کرد. مثل همیشه دفترچه و خودنویسمو برداشتم تا نکته های مهمو بنویسم.
پدرم شروع به صحبت کرد اما تمام حواسم به کاغذ سفید روبروم بود. بدون ذره ای توجه به حرفای پدرم فقط به اون کاغذ سفید خیره شده بودم. روی اون کاغذ سفید مدام چهره های مختلف جلو نظرم مجسم میشد. بالاخره خودنویسو روی کاغذ حرکت دادم.
با صدای پدرم که ختم جلسه رو اعلام کرد به خودم اومدم. به صفحه کاغذ مقابلم خیره شدم. باورم نمیشد به جای یادداشت نکته های جلسه چهره یه پسر رو کشیده بودم.
سرمو بالا آوردم و با نگاه پدرم که منو نشونه رفته بود مواجه شدم. پس پدرمم فهمیده بود من اصلا حواسم نبود. همراه پدرم با دوتا دیگه از وکیلا از اتاق جلسه خارج شدیم. جلوی اتاق پدرم بقیه از ما جدا شدن و من همراه پدرم وارد اتاقش شدم چون میدونستم باید برای بی توجهیم یه توضیح آماده کنم.
پدرم پشت میزش نشست و به من اشاره کرد که مقابلش بشینم. روی مبل نشستم.
-: مشکلی پیش اومده؟
سهون : نه پدر چیزی نیست....
-: ولی انگار چیزی ذهنتو مشغول کرده؟ من پدرتم میفهمم یه چیزی اذیتت میکنه ..
سهون : چیز مهمی نیست ...
-: نکنه درباره ازدواجت نگرانی؟ من و مادرت میخوایم با یه دختر خوب ازدواج کنی
عالی شد. پدر چیزی از نقاشی نفهمید پس بهتره وضعیتو به نفع خودم تغییر بدم.
سهون : اینو میدونم ولی مساله نیست. فکر نمیکنین شما و مادر خیلی عجله میکنید؟
-: پسرم من و مادرت سنی ازمون گذشته و به جز تو کس دیگه ای برامون نمونده. مام میخواییم نوه هامونو ببینیم
سهون : نوه ... پدر شما دارین خیلی تند جلو میرین ... من نمیتونم .....
بهتر بود از فرصت استفاده میکردم و فرار میکردم. از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.
-: یادت نره آخر هفته بیای خونه
از اتاق خارج شدم و خودمو به اتاق خودم رسوندم.

 پشت میز نشستم و نفس راحتی کشیدم. نگاهی به دفترچه رو میز انداختم. برش داشتم و بازش کردم.
من واقعا چه مرگم شده. این نقاشی چی میگه. خودمم نمیفهمم چرا به جای گوش کردن به حرفای پدر این نقاشیو کشیدم. چرا الان سعی کردم پدرو بپیچیونم ..... اوه سهون .... به خودت بیا .......
تا شب خودمو با پرونده ها مشغول کردم تا دیگه به چیزی فکر نکنم. طبق معمول هم موفق بودم. بازم خسته رسیده بودم خونه. اینقد که فقط لباسامو در آوردم و فقط خودمو به تخت رسوندم.
تا آخر هفته سرم خیلی شلوغ بود و سعی میکردم به چیز دیگه ای فکر نکنم. صبح روز شنبه از خواب بیدار شدم. کنار پنجره ایستاده بودم و بیرونو نگاه میکردم. اصلا دلم نمیخواست برم خونه پدری و یه مشت حرف تکراریو بشنوم. صدای موبایلم که تو آشپزخونه بود شنیدم.
چانیول بود. فکر کنم نجات پیدا کردم.
-: معلوم هست کجایی؟
سهون : خونه ام
چانی : بله کاملا معلومه. می اومدی کافه صبحونه میخوردی
سهون : یادم رفته بود
چانی : معلومه چوب خشک. اصلا به فکر پیشرفت دوستت نیستی...
سهون : چی میگی تو ؟
چانی : بابا دخترا اینجا سراغتو میگیرن. باز به هوای تو چهارتا مشتری داریم
سهون : به خاطر من میان یا تو؟
چانی : اون که معلومه من از تو محبوبترم ول خب مثل اینکه دخترا از تو یخم خوششون میاد ..
سهون : زنگ زدی اول صبحی چرت و پرت بگی
چانی : ببینم تو کی میخوای به من بگی هیونگ؟
سهون دوباره شروع کردی. هروقت تونستی به من برسی.
چانی : اووووه حالا دوسال جهشی و خرخونیات تو دانشگاهو به رخم میکشی. بدبخت شدی شکل دستگیره انباری. کسی دیگه سراغتم نمیگره. آخرشم پیر پسر میشی. رو قبرتم مینوسن پیر ناکام. حالا هی مدرک دانشگاهت رو به رخ بکش ....
سهون : فعلا که مامان و بابام در تلاشن من ناکام نشم
چانی : عهه به سلامتی. زن داداش چطوره؟ خوشگله؟
سهون : هیونگ حالت خوب نیست؟
چانی : چرا من حالم خوبه. کاراتو بکن میام دنبالت باید باهات حرف بزنم.
سهون : باشه
چانی : نیم ساعت دیگه اونجام. نیام اونجا زیر پام علف سبز شه.
سهون : باشهههه
چانی : من که میدونم آخرش مثل این دخترا دوساعت طولش میدی
سهون : قطع میکنم
چانیول هیونگم دست بردار نبود. دو سال از من بزرگتر بود ولی خب من تو مدرسه باهاش هم کلاس بودم. اون یه سال دیر اومده بودو منم به خاطر اینکه زودتر از درس راحت شم یه سالو قبل آشنایی با چانیول هیونگ و یه سالو هم بعد از مرگ داداشم جهشی خوندم. تو دانشگاهم زیاد درس میخوندم به خاطر همین خیلی زود مدرک گرفتم و مشغول به کار شدم. با اینکه بیست و یک سالم بود ولی یه وکیل عالی شده بودم.
دیگه به این چیزا فکر نکردم و رفتم آماده شدم. ده دقیقه از نیم ساعت چانیول گذشته بود و من هنوز جلوی در خونه منتظرش بودم. بالاخره سروکله اش پیدا شد.
-: بپر بالا
سوار شدم : چه عجب
چانی : همه اش ده دقیقه دیر کردم پسر
سهون : خب حالا کجا قراره بریم؟
چانی : چون پسر خوبی دوری میشی بهت حق انتخاب میدم. دریا یا کوه؟
سهون : چییی؟ من تا ظهر میخوام برگردم
چانی : نخیر شما دو روز در اختیار بنده ای.
سهون : هیونگ من اصلا حوصله ندارم
چانی : رو حرف بزرگترت حرف نزن. حالا زود انتخاب کن ببینم
سهون : هایشششش .... خب من حوصله دریا و آب و خیس شدن و ....
چانی : خب خب فهمیدم. پس میریم کوه. گوانگ وون خوبه؟
سهون : بریم یه جا که رودخونه هم باشه
چانی : نه مثل اینکه داری آدم میشی. میریم یانگ گو یکی از بچه ها خیلی تعریفشو کرده
سهون : خوبه. هر وقت رسیدیم منو بیدار کن ....
چانی : یا یا یاااا ... کی گفت میتونی بخوابی؟ پاشو از زن داداش آینده برام بگو ...
سهون : هروقت رسیدیم میگم ..
چانی : پسره ی دستیگره ....
حالا که چانیول داشت منو به زور میبرد تعطیلات بهتر بود حسابی به خودم استراحت بدم. موبایلم تا رسیدن به اونجا خاموش کردم. چون مطمئن بودم مامان یا بابا زنگ میزدن.

از حالت ویبره ای که بهم دست بود از خواب پریدم.
چانی : چه عجب بیدار شدی ..
سهون : این چه وضع بیدار کردنه ..
چانی : بیا پایین غر نزن ...
سهون : رسیدیم ؟
چانی : نه ...
سهون : پس چرا بیدارم کردی؟
چانی : چون دلم خواست. خسته شدم . نمیتونم که یکسره رانندگی کنم. وقت ناهارم هست میرم یه چی بخورم. بهت لطف کردم بیدارت کردم. میخوای بیا پایین یه چی بخور.
خب باید اعتراف کنم منم خیلی گرسنه ام بود. بدون توجه به چانیول از ماشین پیاده شدم و به سمت رستوران استراحتگاهی که چانیول نگه داشته بود راه افتادم.
چانی : هییی مستر اوه صبر کن منم بیام.
دستشو انداخت دور گردنم : نه به اونکه از جات یه سانتم تکون نمیخوری نه به اینکه سرتو انداختی پایین داری میری. واقعا باید یه فکری برات بکنم.
سهون : هیونگ یه چیز خوشمزه برام بخر.
دستشو از دور گردنم پس زدم و رفتم نشستم.
چانی : هییییی .. من رانندگی بکنم غذا هم بخرم
هیچی نگفتم. چون میدونست در نهایت اونی که پول غذا رو میده چانیوله.
یه دختر بچه ناز میز روبروم نشسته بود. نگاهی رو میز انداختم. یه دستمال کاغذی برداشتمو و خودنویسمو از توی جیب سوئیشرتم درآوردم. شروع کردم به کشیدن اون دختر.
سرمو که بلند کردم چانیول بغل دستم نشسته بود و به من زل زده بود.
چانی : خیلی وقت بود از این کارا نکرده بودی
سهون : اوهوم ...
بازم نقاشی ..، برای اینکه چانیول به چیزی شک نکنه. دستمالو برداشتم. خواستم مچاله اش کن که چانیول گفت : بدش .. بدش به من اون اثر هنریو ببینم ....
سهون : میخوای چی کار؟ خیلی خوب نیست ...
چانی : سهون گفتم بده ..
وقتی با قاطعیت یه چیزیو میگفت باید انجامش میدادی. دستمالو به سمتش گرفتم.
چانی : خوشگل شده ولی قبلا بهتر میکشیدی
سهون : اوهوم
چانی : خب ...
سهون : منتظری چیزی بگم؟
چانی : تا غذا میاد تعریف کن
سهون : چیو ؟
چانی : تا کتک نخوردی حرف بزن پسرجان ..
سهون : چیز مهم نیست. چیز جدیدی نیست. میخوان یه دختر برام پیدا کنن تا نوه هاشونو زودتر ببینن.
چانی : به به.... به بچه هم فکر کردین. از دفعه پیش پیشرفت کردی...
سهون : هیونگ خسته نمیشی اینقد چرت و پرت میگی؟
چانی : لیاقت نداری ..... خب نگفتی؟
سهون : چی؟
چانی : دستگیره جون اینا که گفتی به قول خودت چرت و پرت بود بگو قضیه چیه؟
سهون : قضیه چی؟
چانی : یعنی آدم خسته میشه با تو حرف بزنه. دستیگره در انباری .... تا حالا ندیده بودم نقاشی کنی. بعد از مرگ داداشت حتی یه خطم نکشیدی. نقاشی دنیات بود. به خاطر خونواده ات کنارش گذاشتی خب به کنار ولی چی شده دوباره رفتی سراغش؟
سهون : ای بابا ... یه نقاشی کشیدیما .... اصلا غذا اومد ...
چانی : باشه گوشام دراز شد
سهون : مادرزادی دراز بود
چانیول دیگه چیزی نگفت. خودش میدونست اگه نخوام چیزی بگم نمیگم. به وقتش همه چیو براش تعریف میکردم.
بعد ناهار دوباره راه افتادیم. اینبار من رانندگی کردم و چانیول خوابید. نزدیک غروب بود که جلوی یه متل دنج قشنگ نگه داشتم.
سهون : هیونگ بلند شو رسیدیم
یکم لای چشماشو باز کرد : واقعااا؟
سهون : اوهوم.... برای منم ساک آوردی دیگه؟
چانی : دو روز زدیم بیرون. اندازه دوروز چیز آوردم از عقب بردار بیا. من برم اتاق بگیرم.
سهون : باشه.
اتاقی که چانیول هیونگ گرفته بود. من عاشق منظره بیرون شده بودم. باید فکر کنم ایده چانیول عالی بود. روی مبل کنار پنجره نشسته به بیرون نگاه میکردم. چانیول بالاخره دوس گرفتنش تموم شد.
چانی : بیا بریم شام. بعدشم بریم بازار محلی که نزدیک اینجا بود. یه چیزی هم میریم بالا.
سهون : موافقم.






طبقه بندی: Flowerboy Classmate،
برچسب ها: exo، sehun، chanyeol، manga،

تاریخ : جمعه 22 آبان 1394 | 07:00 ق.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی