تبلیغات
The Candles - Dark Knight ||| season 2 ||| red ||| 6


سلاااااااااااااااام دوست جونیا ببخشید نبودم درگیر بودم .
قسمت امروز یکم کمتره به خاطر این ک باید همینجا تمومش میکردم :)))
بفرمایید ادامه ک دااااااااغه داغغغغغهههه
http://s4.picofile.com/file/8185883584/dark_knight_season_2.jpg

Dark Knight

Season 2

Red

6

گرگ میون دستاش کم کم به شکل قبلیش برگشت و کای که بی هوش بود چشم هاش رو باز کرد . صداش به زور شنیده میشد :" پیدا کردم ... "

***

هیومین مشعل در حال سوختن توی دستش رو روی جسد انداخت و به سوختنش خیره شد . ججونگ و کیو هیون - در حالی که جسم بیهوش کای رو روی دستاش بلند کرده بود – ایستاده بودن و به آتش خیره بودن . هیومین چشم هاشو بست :" باید درمانش کنیم ..."

طولی نکشید که اونجا رو ترک کردن و چند لحظه بعد توی آپارتمان هیومین بودن .

هیون جونگ با دیدن بدن خونین کای روی دستای کیوهیون از روی مبل بلند شد و با عجله به سمتشون اومد .

کای رو از دست کیو گرفت و روی کاناپه خوابوند .

ججونگ آروم پرسید :" میتونی براش کاری بکنی ..؟"

بی اینکه تغییری تو حالت چهره اش بده یا از دقتش روی علائم کای کم کنه گفت :" گرگ ها هم جزو موجودانت زنده محسوب میشن . یه دکتر از پسش بر میاد !"

خنجر عجیبی رو از دست مشت شده ی کای بیرون کشید :" این دیگه چیه ؟"

ججونگ نفس عمیقی کشید :" بهتره مواظب باشی !"

کیوهیون خنجر رو گرفت و با دقت براندازش کرد . به کای که هیون جونگ مشغول درمانش بود نیم نگاهی کرد و گفت :" یه نوع فلز باستانیه ! "

هیومین که مدتی بود سکوت کرده بود و تو فکر فرو رفته بود روی یک مبل نشست و نفس عمیقی کشید :" پس راه حل از بین بردنشون رو پیدا کردیم . ولی سوال اینجاست که این خنجر از کجا اومده ؟"

***

چشم هاشو که باز کرد پنج جفت چشم خیره نگاهش میکردن . نیمچه لبخندی زد و کمی توی تختش جا به جا شد :" خوش حالم که تو رو هم از اون اتاق کشیدم بیرون کیم هیونگ جون !"

هیونگ اخم هاش رو تو هم کشید و بی سر و صدا جمع رو ترک کرد . کای بی صدا خندید :" حالم خوبه ! "

هیون جونگ زخم های صورتشو بررسی کرد :" فکر میکنم برای مدتی نمیتونی به قالب گرگیت فرو بری . بدنت تحمل اون همه فشار رو نداره ! "

کای سری تکون داد . به کیوهیون و ججونگ که کنار هم ایستاده بودن و تو سکوت براندازش میکردن خیره شد :" میخواین راجع به اون خنجر بپرسین ؟ "

ججونگ نیمچه لبخندی زد و کیوهیون با جدیت گفت :" در واقع این تویی که یه توضیح درست و حسابی به ما بدهکاری !"

کای لب هاش رو جمع کرد و دستش رو روی پیشونی عرق کرده اش کشید :" من متاسفم . وقتی شما از خونه رفتین من اصلا نخوابیدم . در واقع رفتم دنبال افراد قبیله ام ..."

***

هیونگ جون از پنجره ی اتاق پایین رو نگاه میکرد . مردمی که بی توجه به اطرافشون سرخوش و آزادانه توی خیابون برای خودشون گشت میزدن ناخواسته کینه و حسرت عظیمی رو کم کم به قلب هیونگ جون وارد میکردن .

برق چشم های آشنای اون رو که از میون تاریکی باغچه ی روبروی پنجره دید چشم هاش رو بست و همه ی صداها متوقف شد .

از اتاق بیرون رفت . همه دور کای جمع شده بودن و تو حالت های عجیبی خشکشون زده بود . پوزخندی به اونها زد و از خونه بیرون رفت . سول ری بیرون منتظرش بود .

بهش که رسید سر جاش برای لحظه ای متوقف شد . بو.سه ی نرمی روی لب هاش نشست و سول ری به روش لبخندی زد :" دلم برات تنگ شده بود ..."

توی سکوت نگاهش کرد . توی دلش غوغا بود ... چقدر طول کشیده بود تا این حرف رو از زبون سول ری بشنوه ؟

سول ری دست هاش رو گرفت و تو عمق چشماش زل زد :" راضیش کن آزادت کنه ... باهام بیا ... ما با هم از این جا میریم و اونوقت دیگه هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه ما رو از هم جدا کنه ..."

کلمه به کلمه ی حرف های سول ری با صدای جذاب و زنگ دارش تو ذهنش میچرخیدن و سول ری بی اونکه نگاهش رو از چشم های هیونگ برداره ازش دور و دور تر میشد .

روش رو برگردوندت و تو خونه برگشت . از پشت پنجره ی اتاقش به اون که تو نقطه ای دور ایستاده بود و نگاهش میکرد خیره شد و لحظه ای بعد دوباره سر و صداهای معمول توی خونه پیچید .

صدای کای رو شنید :" اون خنجر از یه فلز خیلی کمیابه . نسل به نسل بین روسای گرگ ها دست به دست شده و حالا رئیس جدید اون رو به من بخشیده تا گله رو نجات بدم . حتی فکرشم نمیتونین بکنین که چه کارهایی میشه با اون خنجر کرد ..."

***

کیوهیون دستی بین موهای نامرتبش کشید :" پس در حال حاضر تنها وسیله ی ما برای دفاع از خودمون در برابر آنونیمو هاست !"

ججونگ به هیومین که روی مبل به طرز غریبی تو خودش مچاله شده بود خیره شد :" دفاع ؟ ما با دفاع کاری از پیش نمیبریم کیوهیون ... چیزی که ما نیاز داریم یه ارتشه ... "

کای دست سرد ججونگ رو فشرد :" من سعی میکنم گرگ ها رو متحد کنم . اونها حتما کمک بیشتری غیر از این خنجر به ما میکنن . من مطمئنم . "

هیون جونگ نفس عمیقی کشید :" متاسفانه حداقل تا دو سه روز آینده نمیتونی فکر تبدیل شدن رو هم بکنی ... "

کای پوفی کشید :" به این میگن یه بدشانسی بزرگ !"

ججونگ از جمع اونها جدا شد و به سمت هیومین اومد . کنارش روی زمین نشست و دستش رو گرفت :" به چی فکر میکنی ؟"

هیومین اخم کرد :" نمیتونم پیداش کنم ... هر چی میگردم نمیتونم پیداش کنم ... اون نیروی لعنتی رو ..."

***

صدای باد تنها چیزی بود که توی دشت شنیده میشد . قدم هاش آروم بود و موهای بلندش با باد تکون میخورد . چشم های سرخش میدرخشید و پشت سرش سه مرد با قدم هایی بی صدا به دنبالش میومدن . چهره ی هر سه سرد و سنگی بود .

ایستاد و به مرد قد بلند روبروش خیره شد که ردای سیاهش تا روی زمین کشیده شده بود . مرد برگشت و نگاه سرخ رو تو چشمای اون دوخت . درد تو بدنش پیچید و دو زانو روی زمین افتاد . فریادی از درد کشید و با زجر گفت :" ارباب... خواهش میکنم ... بهم... یه فرصت دیگه ... بدین ... براتون ... میارمش ..."

دو تا از مردا زیر بازوهاشو گرفتن و بلندش کردن . با اشاره ی ارباب سیاه پوش از اونجا بردنش و مرد دیگه جلو اومد :" به من بسپریدش ارباب ... "

صدای بم و رعب آورش توی دشت طنین انداخت :" نمیخوام فرصت دیدن زجر کشیدن اونو از دست بدم ... "

 

 




طبقه بندی: Dark Knight،

تاریخ : پنجشنبه 28 آبان 1394 | 06:32 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی