تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 3



سلام بچه هااااا
خوبین؟ من خوب نیستم. بی حالم.
یکی بیاد منو نجات بده. اصلا حرفم نمیاد برید داستان بخونید.
.
.
راستی یه چیزی دیدم خیلی با اکسو آشنا نیستین اگه دوست دارین یه پست معرفی براتون بذارم. اگه میخواین دستتون بالا.




طبق برنامه ای که چانیول ریخته بود بعد از شام رفتیم بازار محلی. یکم سوجو خوردیم و بعدش تو بازار قدم زدیم. چانیول هر چیزی که میدی یه چرت و پرتی میگفت.
چانی : اووه .. اینجا رو .... کدوم دفترا رو میخوای ؟
جلوی یه دکه لوازم تحریری ایستاده بود.
سهون : مگه من بچه ام. بیا بریم.
چانی : از اونجایی که  داری سر عقل میای میخوام از اینا برات کادو بگیرم
سهون : حرف زدن با تو فایده نداره
ازش جدا شدم و به راهم ادامه دادم. جلوی یه دکه ای که کروات میفروخت ایستادم و نگاهی به کرواتاش انداختم. بین دوتا کروات مونده بودم کدومشو بخرم که صداشو تو گوشم شنید : یکیش واسه من؟
زدمش کنار. به شدت از این کار بدم می اومد : برای بار هزارم تو گوشم حرف نزن
چانی : حالا خوبه من دوست دخترت نیستم. یه کروات جای هدیه ای که برات گرفتم برام بخر.
پلاستیک توی دستشو جلوی چشمام تکون میداد. دفتر سیمی نقاشه و آبرنگ دوازده رنگ. انتظار بیشتری از چانیول نمیرفت.
سهون : در ازای اینا میخوای برات کروات بخرم؟
چانی : نخیر چون من ازت بزرگترم باید برام هدیه بخری
سری تکون دادم و به طرف فروشنده برگشتم : لطفا این دوتا رو حساب کنید.
دیروقت بود که به اتاقمون برگشتیم.
چانی : جناب وکیل اوه که عادت دارن صبح زود بیدار شن. خدا وکیلی منو زود بیدار نکن. میخوام روز تعطیلی بخوابم.
سهون : باشه بگیر بخواب
چانی : آفرین پسر خوب. شبت بخیر
خیلی خسته بودم. مطمئن بودم برعکس حرفی که چانیول حسابی میخوابم.
چشمامو که باز کردم هفت و نیم بود. باورم نمیشد. هنه اش نیم ساعت بیشتر خوابیده بودم. انگار حق با چانیول بود. نه . من باید بیشتر میخوابیدم. هنوز خیلی خواب از تنم بیرون نرفته بودم پس میتونستم دوباره بخوابم. چشمامو بستم.
به نظرم دیگه ساعت نه شده و میتونم چانیولو بیدار کنم و بریم صبحانه بخوریم. چشمام که به ساعت افتاد خود به خود تو جام نشستم.
هفت و چهل و پنج دقیقه
یعنی فقط یه ربع خوابیده بودم. واقعا باور نکردنی بود. قید خوابیدنو زدم و رفتم دوش گرفتم. این کارم بیشتر از یه ربع طول نمیکشید.
اگه تو اتاق می موندم تا بیدار شدن چانیول کلافه میشدم. چانیولو هم که نمیشد بیدار کرد. یه سر به یخچال زدم. چنتا آبمیوه توش بود. یدونه برداشتم. یدونه هم کیک از روی میز برداشتم. یه پلاستیک روی میز بود، آبمیوه و کیکو گذاشتم توشو از اتاق زدم بیرون. به سمت جاده ای که از کوه میرفت بالا راه افتادم. یکم که راه رفتم گرسنه ام شد. رو یه صخره نشستم. وقتی به پلاستیک نگاه کردم تازه متوجه شدم کادوی چانیولو با خودم آوردم. پوفی کشیدم و آبمیوه رو از تو پلاستیک درآوردم.
هوا و منظره عالی بود. نمیدونم چرا یه چیزی توی ذهنم وسوسه ام میکرد. یه جایی بین قلب و ذهنم دعوا بود. بالاخره اون اون دفتر لعنتیو بیرن کشیدم. یه مداد و پاکن با طرح باب اسفنجی هم توش بود. به این کارای چانیول لبخندی زدمو دفتر و باز کردم.
نمیدونم به خاطر هوا بود یا منظره ولی شدید دلم میخواست یه چیزی بکشم. مدادو برداشتمو شروع کردم. اول منظره ای که روبروم بودو نقاشی کردم.
انگار دنبالم افتاده بودن که اونطوری تند تند مدادو حرکت میدادمو خطوطو بهم وصل میکردم.
کار منظره که تموم شد زدم صفحه بعد. یاد چانیول افتادم. سعی کرد یه انیمه که به چانی بیاد بکشم. تقریبا کارم تموم شد که یکی دستشو گذاشت رو شونه ام.

یهو هول شدم نزدیک بود رو زمین بی افتم. دستمو رو قلبم گذاشتم و تند تند نفس میکشیدم. یهو خیلی ترسیدم. صدای خنده از پشت سرم می اومد برگشتم تا یه چیز به باعث و بانی این سکته ناقص بگم اما دیدم بلهههه ... چانیول که داشت از خنده منفجر میشد دستشو به صخره ای که من روش نشسته بودم، گرفته بود.
رفتم سمتشو با دفتر کوبیدم تو سرش : نمیگی یهو با ضرب میخوردم زمین سرم میخورد به یه جا ..
چانی در حالی که سعی میکرد خودشو جمع و جور کنه جواب داد : نترس تو هفتصدتا جون داری .... حالا تو کدوم دنیا بودی که اینجوری شوکه شدی ؟ انگار خرس جنگل دستشو گذاشته رو شونه اش .....
دوباره زده بود زیر خنده. کنارش رو صخره نشستم. انیمه ای که از خودش کشیدمو نشونش دادم : اینو میکشیدم. آشنا نیست؟
چانی پلاستیکه توی دستشو تو بغلش گذاشتو دفترو از من گرفت. مشغول بررسیش شد که یهو سرشو بالا آورد گفت : نگو که این منم؟
سهون : نه مخت یکم کار میکنه..
چانی : این چیه آخه؟ گوشش ...
سهون : اتفاقا گوشاش کپی گوشای حودته.....
چانی : دیگه از اینا برات نمیخرم ..
خندیدم و دفتر و دستکو تو پلاستیک برگردوندم : نه اتفاقا هدیه خوبی بود
چانی : اگه میدونستم دوست داری زودتر برات میخریدم
سهون : نمیدونم چرا وقتی دیدم تو پلاستیکن دلم خواست نقاشی کن. فکر کنم به خاطر اینجاست ....
چانی : به خاطر هرچی هست خوبه چون یکن از اون قانون مانونا دور میشی ....
دلم میخواست بحثو عوض کنم. به پلاستیک تو بغل چانیول نگاه کردم : اینا چین؟
چانی : مطمئن بودم صبحونه نخوردی . دوتا ساندویچ گرفتم آوردم گفتم بخوریم بعدم بریم بالا ....
پلاستیکو از تو بغلش برداشتمو و یکی از ساندویچا رو در آوردم : تو فوق العاده ای ....
چانی : میدونم
سهون : البته ده سال یه بار این شکلی میشی
-----------------------------------------
باید بگم اون دو روز واقعا توب بود. حتی شی که اومدم خونه خسته نبودم. انگار برعکس کلی انرژی داشتم. چیزایی که چانیول برام خریده بودو از تو پلاستیک بیرون کشیدم. رفتم یه لیوان آب آوردم.
مشغول کشیدن شدم. البته اونجا بازم یه چیزایی کشیده بودم ولی نمیدونم این شوق و ذوق واسه کشیدن از کجا اومد سراغم. انگار بعد از مدتها مثل تشنه ای که به آب رسیده داشتم خودمو از نقاشی سیراب میکردم. قلمو رو تو لیوان آب گذاشتمو به نقاشی نگاهی کردم بدک نبود.یکم دستامو کشیدم. نگاهی به ساعت انداختم. دیر وقت بود. باید میخوابیدم. من همیشه تا الان خواب هفت تا پادشاهو حرمسراشو دیده بودم. رفتم صورتمو شستم و اومدم برم تو تخت که نگاهم به لبتاب خورد. بدجور ذهنم مشغول شد. اون وب ... اون مانگا ..... گل پسر همکلاسی ..... هنوزم اسمش یادم بود حتی تمام جزئیات داستان.
سریع لبتابو روشن کردم. تو ایمیلام دنبالش گشتم ولی نبود. حتما تو هیستوری آدرس اون وب بود.
بالاخره پیداش کردم. دستگاه اسکنو روشن کردم. چیزایی که امروز کشیدم رو اسکن کردم. دفتر قدیمی مو آوردم و چنتا هماز اون اسکن کردم. همه فایلا رو برای اون نویسنده فرستادم. درست بعد از زدن دکمه ارسال خیره به صفحه مانیتور نگاه کردم.
چی کار کردی اوه سهون .... من چی کار کردم؟ ...... چرا برای اون نویسنده طرح فرستادم. زده به سرم ؟ .... واقعا که خل شدم رفت. فکر کنمانیول یه چیزی بهم داده که این شکلی شدم.
نمیخواستم بهش فکر کنم. انگار زده بود به سرم. لبتابو جوری بستم که انگار تقصیر اونه. سیم برق اسکنرو طوری کشیدم که انگار باعث و بانی این اتفاقه. اون دوتا رو هم به زور تو سطل آشغال زیر میز جا دادم. سمت تخت رفتم و با پام ضربه ای به تخت زدم.
آخخخخخخخ .... دیوونه هم شدم
پامو آوردم بالا تا ملشش بدم. خود به خود رو تخت افتادم.
واقعا من چم شده. .... حتما تقصیر چانیوله... حتما چیزی به خوردم داده .... نکنه خواب بودم یه چیزی بهم تزریق کرده ..... واقعا زده به سرم.... آخه چرا اون کارو کردم ..... اوووووفف .... بهش فکر نکن ... بهش فکر نکن سهون ... باید بخوابم ... فردا کلی کار دارم ...
هرطوری بود خودمو خوابوندم به این امید که اون نویسنده اینقد کارای خوب دیده و سخت پسنده که کار من به طور کل خوشایندش نیست.
از خواب بیدار شدم و طبق روال هرروزم رفتم دفتر وکالت. پرونده واسه بررسی زیاد بود. موبایلمو کامل خاموش کردم تا مزاحم نداشته باشم. سرم تو پرونده ها بود. اصلا یادم نمیاد منشی چندبار قهوه برام آورد یا ناهار چی بودو کی خوردم. فقط برای اولین بار تو اون روز وقتی منشی گفت میخواد قبل رفتن برام شام سفارش بده، نگاهی به ساعت انداختم. ساعت ده شب بود. از منشی خواستم بره. بهتر بود خودمم استراحت میکردم و فردا ادامه میدادم. وسایلمو جمع کردم و زدم بیرون. سرراه یه ساندویچ خوردمو اومدم خونه. بازم اینقد کار کرده بودم که مثل یه جنازه خسته رسیده بودم خونه. به هر زحمتی بود لباس عوض کردم. فقط مسواک زدم و حوصله دوش گرفتن نداشتم. خودمو به تخت رسوندمو زیر پتو خزیدم. یادم اومد هنوز گوشیم خاموشه. روشنش کردم. به محض روشن کردنش صدای پیام اومد. فکر میکردم مادرم باشه ولی چانیول بود
" بازم سرتو کردی تو اون قانونا که موبایلت خاموشه"
هووووف ... چانیولم دل خجسته ای داره. خب هر کسی یه جوری زندگی میکنه دیگه. ایمیلای زیادی داشتم ولی حس چک کردنشونو نداشتم ولی خب حداقل یه نگاه به فرستنده ها عنوانا انداختن بد نبود. همه اشون عنوانشون مربوط به شکایت میشد به جز یکی.

باور نمیشد. فرستاده نویسنده های هون بود. حتما از کارم خوشش نیومده و کلی سرزنشن کرده که چرا این چرت و پرتا رو براش فرستادم. میخواستم پاکش کنم ولی خب حداقل باید میدیدم چی گفته.
"  سلام آقای اوه. راستش باید بگم کارای شما منو شوکه کرد ....."
میدونستم. الان میگه افتضاح بود.
" اصلا فکر نمیکردم همچین کارایی برام فرستاده بشه .... "
دیگه نمیخواد پیاز داغشو زیاد کنی. فقط بگو بده و تمام
" کارای شما فوق العاده بودن. درسته که یه جاهایی ایراد داشت و معلوم بود این کارو واسه تفریح انجام میدین. اما معلومه استعداد حرفه ای شدنو دارین. کارای شما احساس و حالت اشخاص و محیطو خوب نشون داده بود و این چیزی بود که من میخواستم. اگه موافق باشین میخوام تو این کار با شما همکاری کنم و شما انتخاب شدید. من شماره امو براتون میذارم ولی من به دلیل یه سری مشکلات فقط جواب پیاما رو میدم. لطفا زودتر خبرم کنید. "
نیدونم چند دقیقه خیره به متن ایمیل بودم ولی واقعا شوکه شده بودم. سریع لبتابو خاموش کردم و پریدم تو تخت.
تا صبح کلافه بودمو درست حسابی نخوابیدم. حتی قهوه ای که منشی تو دفتر وکلا بهم دادم حالمو بهتر نکرد. تموم خستگی تو تنم مونده بود. حتی نمیتونستم روی یکی از پرونده ها تمرکز کنم. تصمیم گرفتم زودتر برم خونه.
بعد از ظهر بود که از اتاقم زدم بیرون. جلوی آسانسور پدرمو دیدم.
-: میری خونه؟
سهون : بله پدر. یکم خسته ام. دیشب درست نخوابیدم. نمیتونم کار کنم.
-: دنبالم بیا بریم خونه بعد برو استراحت کن.
دلم برای مادرم تنگ شده بود پس مخالفتی نکردم و دنبال پدر راه افتادم. مادرم از دیدنم خیلی خوشحال شد. درسته که گاهی از تصمیماشون ناراحت میشم ولی خب اونا پدر و مادرم بودن. توی نشیمن نشسته بودیم. مادر برام چای گیاهی آورده بود. باید اعتراف کنم عالی بود. کم کم حالم داشت خوب میشد.
-: پسرم بهتری؟
سهون : بله
-: اگه یه نفرو تو خونه داشته باشی اون میتونه این کارا رو برات بکنه
سهون : مادرجون ...
-: پسرم حق با مادرته. ما اگه میگیم ازدواج کنی به فکرتیم و نمیخوایم تنها باشی
سهون : نمیدونم پدر. من از زندگی متاهلی چیزی بلد نیستم.
-: یاد میگیری پسرم. مگه من با مادرت ازدواج کردم چیزی بلد بودم
-: پدرت راست میگه. نظرت راجع به داسوم چیه؟
سهون : داسوم؟
-: آره دختر آقای کیم دوست پدرت...
سهون : اوننن.....
یاد دوران بچگیم افتادم. همیشه از این دختر بدم می اوند انگار آسمون ترک برداشته بود و این از جرزش رد شده بوده و اونده بود زمین.
-: خوشت نمیاد ازش؟
سهون : خب من بزرگتریاشو ندیدم. نمیدونم چجور آدمیه
-: پسرم مام که نمیگیم همین فردا ازدواج کن. معلومه که باید همدیگه رو بشناسید. برای فردا یه قرار هماهنگ کنم؟
دلم نمیخواست دل پدر و مادرمو بشکنم. به هر حال باید به این قرارام عادت میکردم.
سهون : باشه. فردا بعدازظهر خوبه. اگه میشه فقط کافه چانیول هیونگ باشه. اونجا راحتترم.
-: باشه پسرم. ساعتشو بهت میگم.
سهون من دیگه میرم. خسته ام . یه سر هم به چانیول میزنم و واسه فردا هماهنگ میکنم
-: باشه پسرم
از خونه بیرون زدم. باید با چانیول حرف میزدم. به خاطر پدر و مادرم قبول کردم اون دخترو ببینم ولی واقعا آمادگیشو نداشتم. تازه چیزی که ذهنمو درگیر کرده بود چیز دیگه ای بود که فقط چانیول میتونست کمکم کنه.
جلوی کافه که رسیدم خیلی تعجب کردم. امکان نداشت تو  این ساعت کافه بسته باشه. به چانیول زنگ زدم.
سهون : سلام هیونگ
چانی : به به جناب وکیل اوه. چی شده به من زنگ زدی؟
سهون : هیونگ امروز کافه رو تعطیل کردی؟
چانی : مگه اینجایی؟
سهون : من جلوی در کافه ام.
چانی : خب پسرجان در بزن تا برات باز کنن.
سهون : من از کجا بدونم تو اون تویی وقتی پرده ها رو کشیدی.
همینطور که با چانیول حرف میزدم به شیشه ای که روی در بود چنتا تقه زدم. یه پسر خندون پشت در ظاهر شد و سعی داشت با اداهاش بهم بفهمونه که مغازه بسته است. منم هی بهش میگفتم که درو باز کنه. داشت تهدید میکرد برم که چانیول پشت سرش ظاهر شد و زد پس کله اش.چانیول دروباز کرد.






طبقه بندی: Flowerboy Classmate،

تاریخ : جمعه 29 آبان 1394 | 07:00 ق.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی