تبلیغات
The Candles - ZoDiaC || 3


سلام بر دوست جونیا
اومدم با قسمت سوم .
یه لیوان آبقند بذارین کنار دستتون حتما :))
متکا رو هم بغل کنید !
http://s3.picofile.com/file/8220211292/Terrible_Wallpaper_36.jpg

ZoDiaC

3


با ورودش به اتاق رئیس کمپانی برای لحظه ای سرش از داد وحشتناکی که سرش زده شد گیج رفت . در رو پشت سرش بست و بهش تکیه داد .

رئیس با قدم های بلند به سمتش اومد و مشتی مجله و روزنامه ی لعنتی رو به سینه اش کوبوند :" تو ... آیدول خوش نام و پول ساز کمپانی من ... درست روز بعد از انتشار آلبومت ... با چنین رسوایی بزرگ و وحشتناکی جواب منو میدی ؟ حالا میخوای چه غلطی بکنی ؟ ها ؟ هئو یونگ سنگ ؟ چطوری میخوای این رو جبران کنی ؟"

نگاهش رو صفحه ی باز مجله ی زیر پاش خیره موند . یکی از همون عکس های لعنتی ... همون رنگ طلایی آبشار موهای اون هر.زه ... آبی هایی که زیر اون نوار سیاهرنگ پنهان شده بودن ...

دنیا دور سرش میچرخید و صدای خش دار رئیسش روی سرش آوار میشد :" تمام فعالیت هات دونه دونه دارن کنسل میشن . روزی که میبایست اجراهات رو شروع میکردی ... گند زدی ... روزی که ... "

نفسش گرفت و ساکت شد . یونگ سنگ از در جدا شد . هنوز هم گیج بود . حقیقت مثل پتکی تو سرش فرود اومده بود و منگ تر از اونی بود که مغزش کار کنه .

در رو باز کرد و خواست بیرون بره که با صدای رئیسش متوقف شد :" داری کدوم گوری میری ؟"

صدای خفه اشو به زور پیدا کرد و روبات وار برنامه ای که چند سال انجامش داده بود و تکرار کرد :" میرم تمرین ..."

دست رئیس روی شونه اش نشست و با خشونت از در جداش کرد :" کی بی اس اجراتو از موزیک بنک خط زده ! فکر میکنی همچین شبکه ی سختگیری اجازه میده یه آیدول تو روزی که خبر رسواییش پخش شده تو محبوب ترین برنامه اش کامبک استیج داشته باشه ؟"

چشم هاش رو بست :" ام بی سی ... اس بی اس ... ام نت ! باید براشون آماده بشم !"

پوزخند دردناک روی لب های رئیسش یه چراغ بزرگ تو ذهنش روشن کرد :

"کارت تمومه ... هئو یونگ سنگ !"

***

یکی از همکاراش مجله ای رو روی میزش انداخت :" هی سونبه ! اینو دیدی ؟ کی فکرش و میکرد اون مردی که همه ی دخترا میپرستیدنش همچین خیطی ِ بزرگی به بار بیاره ؟"

هیونگ جون نیم نگاهی به عکس روی صفحه کرد و ابروهاش رو تو هم کشید . حرفی نداشت بزنه . دنیا کثیف تر از چیزی بود که همه فکر میکردن !

جی ایون مجله رو بست :" شما مردا گاهی خاله زنک تر از ما زنا میشین !"

یه سری پرونده رو روی مجله گذاشت :" بازرس کیم ، من با تیمم صحبت کردم . بزودی جلسه ی مشترکی برای عملیات پیش رومون میذاریم !"

هیونگ خیلی جدی سر تکون داد :" بسیار خب . "

و به کارش مشغول شد .

جی ایون با حرص روش رو از هیونگ گرفت و ازش دور شد . هر دوشون میدونستن عمرا نمیتونن با هم کنار بیان !

***

با صدای زنگ تلفن ، لای چشماش رو باز کرد . سقف گچ کار ی خونه ی خودش رو سرش آوار شد . زنگ تلفنش رو مغزش بود . نیم خیز شد و بی حوصله نگاهی به تلفنش انداخت . شماره ی کریس روشن و خاموش میشد .

گذاشتش روی اسپیکر . صدای کریس بین کلی سر و صدا پخش شد :" خوبی هیونگ ؟"

خوب بود ؟ نمیدونست . چند ساعت بود که اومده بود خونه و روی سرامیک های راهرو چمباتمه زده بود و تو خودش جمع شده بود تا آخرش با همون کت و شلوار بیرونی کنار در دستشویی خوابش برده بود ؟

بدن کرختش رو به زحمت تکونی داد :" خوبم !"

سوالی میپرسید ! با وجود اوضاع افتضاحی که براش درست شده بود میتونست خوب باشه اصلا ؟

کریس نفس عمیقی کشید :" دیر وقت کارم تموم میشه . ولی بعدش یه راست میام پیشت !"

زبونش چرخید که بگه نیا ! میخوام تنها باشم ! ولی نگفت . سکوت مسخره ی خونه بیشتر از قبل یادش آورد که الان یکی رو لازم داره تا بهش تکیه کنه !

آروم گفت :" ممنون !"

هر دو طرف خط سکوت شد . البته به جز سر و صداهایی که هنوز هم میومد . کریس آروم گفت :" خداحافظ "

و تماس قطع شد .

دستش رو دور پاهاش حلقه کرد و سرش رو روی زانوهاش گذاشت . اگه میتونست تو زمان به عقب برگرده ... فقط اگه میتونست ...

به زحمت از جاش بلند شد و موبایلش رو چنگ زد . همونطور که به سمت حمام میرفت گره کراواتش رو کشید و موبایل رو روی مبل انداخت .

زیر دوش آب با پیراهن و شلوار نشسته بود . ذهنش خالی تر از هر وقت دیگه ای بود . نگاهش درگیر قطره های رقصان آبی بود که از دوش پایین میریخت . بالاتنه ی پیراهن سفیدش سیاه شده بود . رنگ موهاش پایین اومده بود و توی آینه ی قدی روبروش میتونست صورت سیاه و گردنش که قطرات آب و رنگ روش پایین میومد رو ببینه .

دستش رو مشت کرد . باز کرد و دوباره مشت کرد و فشار داد . کاش اعصاب گرفته ی دستش ول میشدن . کاش چیزی تو گلوش گیر نکرده بود . کاش چشماش رو میبست و برمیگشت به شب قبل و اون موقعی که یه نفر گفت :" امشب شب توئه ... ازش لذت ببر ..." اون جام پر از زهرماری لعنتی رو میشکوند و از اون بار نفرین شده میزد بیرون ...

نفس عمیقی کشید . بغضش شکست . اشک هاش جاری شدن . اشک هایی که صورت سیاهشو میشستن و اثرشون میموند . اشک هایی که روی گونه اش با قطره های آب مخلوط میشدن و گم میشدن تو سیل خیسی ِ دورش ...

نمیدونست چقدر زیر دوش مونده . آب گرم ، حالا سرد سرد شده بود .

بی تعادل از جاش بلند شد و دوش رو بست . لباس هاش رو کند و روبدوشامبر حوله ایش رو از رختکن برداشت و پوشیدش .

باید ذهن آشفته اش رو آروم میکر د . باید راهی پیدا میکرد تا این رسوایی لعنتی رو جمع و جور کنه . ولی مگه میشد ؟ مگه میتونست ؟ هیچ راهی نبود ... نابود شده بود ... عملا نابود شده بود و جز تماشای نابودی ِ زندگیش هیچ کار دیگه ای ازش برنمیومد ...

گرسنگی به معده اش فشار آورد . توی آشپزخونه دنبال چیزی گشت تا بخوره و جز نودل چیزی به ذهنش نرسید . بی حوصله توی یه قابلمه ی کوچیک آب گذاشت تا جوش بیاد و دنبال یه بسته نودل تو کابینت ها گشت و با پیدا کردنش به ستون آشپزخونه تکیه داد و بی هیچ حرکتی به آب در حال جوش اومدن خیره شد .

بی اختیار کلمات یه ترانه ی خیلی قدیمی روی لب هاش اومدن ...

“If I could save time in a bottle

اگه میتونستم زمان رو توی یه بطری نگه دارم...

The first thing that I'd like to do

اولین کاری که دوست داشتم انجام بدم...

Is to save every day

اینه که تمام روزهارو نگه دارم

Till Eternity passes away …

تا ابدیت به آخر برسه “

آب با اون شعله ی زیاد گاز خیلی زود جوش اومده بود . بسته رو داخلش خالی کرد و بی هیچ حرکتی باز بهش خیره شد .

یعنی میشد که همه چیز درست بشه ؟

بعید میدونست ...

***

کریس رمز در خونه رو زد . داخل که شد بینیش رو از بوی تند الکل چین داد . با چشم هاش دنبال یونگ سنگ گشت و به محض دیدنش که م.ست روی کاناپه افتاده بود پوفی کشید و به سمتش دوید . دست سردش رو بین دستاش گرفت و کنارش زانو زد . هیچ وقت نمیخواست و نمیتونست این حال زار رو از یونگ سنگ ببینه ... هیچ وقت ...

اخم هاش رو تو هم کشید تا اشکاش سرازیر نشن . خوب میدونست چه بلایی به سر برادرش اومده ... خبرشو تازه شنیده بود ... اون رئیس عوضیشون به خاطر لغو قراردادش با شرکت های تبلیغاتی و بقیه ی ضرر هایی که به خاطر این رسوایی بهشون زده شده بود ، دنبال گرفتن غرامت بود .

یونگ سنگ آدم پولداری بود ولی حجم این غرامت به حدی بود که زندگیشو به خاک سیاه مینشوند . از طرفی بازار آلبوم تازه منتشر شده اش ب شدت کساد بود و چهره اش هم به حدی خراب بود که حتی رو بقیه ی آرتیست های کمپانی هم تاثیر گذاشته بود .

بینیشو بالا کشید و دست سرد یونگ سنگ رو فشرد . آروم زمزمه کرد :" هیونگ ..."

چشم های یونگ سنگ به سختی باز شدن . نگاهش ک به کریس افتاد پوزخند تلخی زد و بی حال و در حالی ک صداش به زور شنیده میشد گفت :" اومدی ؟"

نمیخواست راجع به اتفاقات کمپانی چیزی بهش بگه . به اندازه ی کافی داغون بود . پرسید :" شام خوردی ؟"

جوابی ک شنید مبهم بود . از جاش بلند شد :" برات یه چیز گرم درست میکنم ."

به آشپزخونه پناه برد تا یونگ سنگ که حالا کمی هوشیار شده بود اشک هایی که میخواست بریزه رو نبینه ! صداشو از بیرون شنید :" بله ! رسم روزگار چنین است !"

صدا نزدیک تر شد :" بیخیال طی کن کریس ... درست میشه !"

کی به کی دلداری میداد ! برای اولین بار از این که یونگ سنگ انقدر خوب میشناختش راضی نبود .

کریس به شدت سرد بود . ولی این فقط ظاهرش بود و باطنا قلب مهربون و پر احساسی داشت . مخصوصا وقتی مسئله ای برای بهترین دوست و برادرش یونگ سنگ پیش میاومد نمیتونست ظاهر خونسردش رو حفظ کنه و میشکست .

صداش رو صاف کرد :" جفنگ نگو ! تا خودتو با اون حال نکوبیدی تو در و دیوار بشین سرجات تا برات سوپ بپزم !"

***

با ورودش به اتاق ضبط ، کیوجونگ هد ست رو روی پایه اش گذاشت و از جاش بلند شد :" داشتم میرفتم !"

کریس آستین لباسش رو گرفت و تو چشماش خیره شد . چشم های کیوجونگ به بی حالتی ِ چشم های خودش بودن . سرد !

پرسید :" نمیخوای ببینیش ؟"

کیوجونگ دستی به موهاش کشید :" سرم خیلی شلوغه کریس ! کمپانی به خاطر ضرری که خورده به من برای کامبک زود هنگام فشار میاره ! "

کریس دستش رو ول کرد و به سمت میکروفون رفت . همونطور که هدست رو روی گوش هاش میذاشت گفت :" هر جور راحتی !"

کیوجونگ نگاهی طولانی به اون که بی تفاوت نت هاشو تمرین میکرد انداخت . نفس عمیقی کشید و در اتاق رو بست .

باید ی سری به یونگ سنگ میزد؟ شونه ای بالا انداخت . بعدا درباره اش فکر میکرد . الان کار های مهم تری داشت !

مدتی بعد از رفتنش کریس از شیشه ی اتاق ضبط به قدم های در حال دور شدنش خیره شد و اخم هاشو تو هم کشید . با شروع شدن آهنگ اون هم تمرکزش رو به دست آورد و خوندن رو شروع کرد .

***

چند روزی بود که حال خوبی نداشت حس میکرد تب داره . خودشو توی آینه نگاه کرد . گلوش قدری متورم شده بود و درد میرد . همینو کم داشت . یه سرما خوردگی ناجور وسط این اوضاع درهم برهمش .

دستی به گلوش کشید و خودش رو روی مبل پرت کرد . این دو هفته ی گذشته حتی جرئت روشن کردن تلوزیون رو هم نداشت . خواست کتابی ک تو چند روز گذشته سرگرمش کرده بود رو دوباره به دست بگیره ولی حالش بد تر از اونی بود که بتونه یه گوشه آروم بگیره .

از جاش بلند شد و دنبال مسکن گشت و وقتی از پیدا کردنش نا امید شد ، به تنها کسی که میتونست کمکش کنه زنگ زد .

صدای خسته ی کریس از تماس گرفتن پشیمونش کرد ولی چاره ای نبود :" الو هیونگ ؟"

صدای گرفته اش رو به زحمت پیدا کرد:" اوه ! کریس برام مسکن میگیری ؟ لطفا ! حس میکنم کمی تب دارم !"

صدای کریس نگران شد :" میخوای ببرمت دکتر ؟ آماده شو تا بیام !"

آخرین چیزی که میخواست بیرون رفتن از خونه بود ! کار ی که تو دوهفته ی گذشته ازش فرار کرده بود . نفس عمیقی کشید :" مسکن کافیه !"

کریس هم دیگه پافشاری نکرد . با قطع شدن تماس خودش رو روی کاناپه انداخت و تو خودش جمع شد . گلو دردش شدید تر شده بود .

پوست دستش خارش گرفته بود . چند باری دستش رو بی توجه خاروند و کم کم چشماش بسته شد .

خواب نا آرومی داشت . با صدای کریس از خواب پرید .

نگاهش عجیب بود . شبیه همون روزی که خبر رسواییش رو شنیده بود . این فکر باعث شد از جاش بپره و با هراس به کریس نگاه کنه . برای لحظه ای درد عضلاتش اخمی به ابروش اورد . صداش به شدت گرفته بود :" چی شده ؟"

کریس تقریبا داد زد :" سه روز نتونستم خونه بیام ! اصلا خودتو تو آینه دیدی ؟ وحشتناک شدی هیونگ ! نباید یه دکتر میرفتی ؟"

از جاش بلند شد :" زود آماده شو ! همین الان . واگر نه یجور دیگه حالیت میکنم ."

میدونست از پسش برنمیاد . کریس مرغش یه پا بیشتر نداشت ! از جاش به زور بلند شد و از روی جالباسی پالتویی معمولی تنش کرد . حالش بدتر از اون بود که اصلا نگران لباس هاش باشه .

کریس زیر بازوشو گرفت و کمکش کرد از خونه بیرون برن .

توی مطب دکتر جو بدی بینشون شکل گرفته بود . دکتر معاینه های عجیبی انجام میداد . صورتشو معاینه کرد . بعد هم نگاهی به دست هاش انداخت که قرمز شده بود و کمی باد کرده بود .

خیلی جدی پرسید :" چند وقته این ضایعات پوستی رو دارید ؟ روی دست و صورتتون ؟ "

یونگ سنگ دستی روی صورتش کشید . به نظر خودش چند تا جوش کوچیک روی گونه اش میومدن ولی دکتر اونا رو مهم تر میدید ! آروم گفت :" دو سه روزه !"

-         و ورم گلوتون ؟

یونگ سنگ دستی به گلوش کشید :" همین حدودا !"

دکتر دستش رو طی اقدام عجیبی پشت گوش های یونگ سنگ کشید و با حس چیزی پشت گوش چپش ، فشارش داد . چهره ی یونگ سنگ در هم رفت .

دکتر سکوت کرده بود . دستش رو مشت کرده بود و به جایی روی میزش خیره شده بود . آروم گفت :" براتون یه آزمایش مینویسم ! همین الان لطفا براش اقدام کنین  !"

کریس پرسید :" جدیه دکتر ؟"

دکتر لبخندی زورکی زد و به یونگ سنگ که حتی از قبل هم بی حال تر به نظر میرسید خیره شد :" بعد از آزمایش با هم صحبت میکنیم !"

و تو ی نسخه چیزی براشون نوشت .

همه چیز کند پیش میرفت . دو روز یونگ سنگ فقط با مسکن زنده بود ! تنها اتفاقی که افتاد آزمایش خونی بود که دوروز پیش داده بود و حالا هر دوشون منتظر جواب بودن . دکتر به طرز مشکوکی سکوت کرده بود .

زمانی که منشی با خونه تماس گرفت و با کریس که موقتا اونجا ساکن شده بود صحبت کرد ، یونگ سنگ دلشوره ی عجیبی داشت .

کریس تلفن رو قطع کرد و با تردید به یونگ سنگ گفت :" بهتره آماده بشی ... جواب آزمایش ها به دست دکتر رسیده !"

آب دهنش رو قورت داد و از جاش بلند شد . آماده شدنش باز هم طولی نکشید . بیست دقیقه بعد هر دو توی مطب پزشک بودن که حالا واقعا عصبی به نظر میرسید .

به محض نشستنشون روی صندلی مقابل دکتر ، صدای جدیش رو شنیدن :" آقای هئو ! آخرین را.بطه ی جن.سی شما چه زمانی بوده ؟!"

همون سوالی که ازش متنفر بود . همون اتفاقی که زندگیش رو به باد داده بود .

کریس کاملا ساکت شده بود و این بار قیافه ی اون هم داشت پر از هراس میشد .

یونگ سنگ با گنگی پرسید :" این چه ربطی به موضوع داره دکتر ؟"

دکتر پوفی کشید و به صدلیش تکیه داد :" جواب آزمایش شما حقیقت بدی رو به دنبال خودش داره آقا هئو !"

یونگ دست هاش رو مشت کرد و نفسش رو تو سینه حبس کرد .

صدای دکتر تو ذهنش اکو شد :" شما HIV مثبت تشخیص داده شدید !"

 

 




طبقه بندی: ZoDiaC،

تاریخ : شنبه 30 آبان 1394 | 12:18 ق.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی