تبلیغات
The Candles - Homicide Classroom || 2


سلاااااااااام
من اومدم با قسمت دوم کلاس آدمکشی :))
این داستان یک شنبه ها و سه شنبه ها گذاشته میشه با اجازه اتون
برای خواننده های جدید که محبت میکنن و مخونن باید بگم داستان دو فصل داره .
فصل اول رو حدودا یک سال و اندی پیش توی یه وب دیگه انتشار د اده بودم ک پاک شده .
دوباره از اول شروع کردم
ایشالا به زودی به فصل دو هم میرسیم اگه عمری بود .
http://s3.picofile.com/file/8223877542/hom2.jpg

HOmiCIdeCLasSRoOm

살인교실

2


هیون بشقابش رو سر میز گذاشت و به جونگمین خیره شد ک طبق معمول ساکت غذاشو میخورد ! با اشاره ی سونگ هیون به خودش اومد و بهش نگاه کرد . سونگ هیون خواست چیزی بگه که یکدفعه سرمای دست جونگمین رو روی لب هاش حس کرد !
جونگمین با دو تا انگشتاش لب های سونگ هیون رو طوری گرفته بود و به هم فشار میداد که عملا سونگ نمیتونست بازشون کنه !
صدای خنده ی جونسو که بلند شد لب های سونگ هیون رو ول کرد و نیم نگاه سرد و بی تفاوتی به جونسو انداخت . جونسو انگشت شستش رو به سمت جونگمین بالا گرفت :" حرف نداری داداش !"
صدای پوزخند سونگ هیون و هیون جونگ هم زمان بلند شد . ولی جونگ مین حتی سرش رو هم بالا نگرفت تا نگاهشون کنه !
هیون گفت :" شیلر میخواست ببینتمون ! گفت بعد از ناهار بریم دفترش !"
سونگ هیون آهی کشید :" اصلا دلم نمیخواد اون جوجه مدرسه ای ها رو ببینم !"
البته حق هم داشت ! شیفت ِ روزانه ی دبیرستان مورداک پر از دختر بچه و پسر بچه های نوجوونی بود که دست و پاگیر بودن و تحمل کردنشون از عهده ی رز سیاه خارج بود !
اون دختر های چسبناکی که با دیدن این گروه ِ خوش چهره و مغرور خودشون رو واسشون تیکه تیکه میکردن ! گرچه حتی یک نفر هم نمیدونست این گروه چهار نفره دقیقا وسط مدرسه ی مورداک چیکاره ان !
جونگمین انگشت اشاره اش رو دوبار پشت سر هم و یک بار با وقفه روی میز کوبید . توجه همه به اطرافشون جلب شد . الفبای مورس بود ! حرف "ف " ! حرف اول ِ کلمه ی "فضول "!
جونگ مین هیچ وقت اشتباه نمیکرد ! حس هاش انقدر قوی بودن ک بودن مزاحم تو دور و اطرافشون رو تشخیص بدن !
هیون جونگ کارد ِ توی بشقابش رو برداشت . رو به سه تا برادراش نیشخندی زد و کارد رو به سمتی پرتاب کرد !
صدای برخورد و فرورفتن کارد توی دیوار تو صدای جیغ ِ یه دختر محو شد . دختر از پشت ستون بیرون اومد و عقب عقب رفت . انقدری ترسیده بود که پا به فرار بذاره و پشت سرشم نگاه نکنه !
جونسو آخرین تکه ی غذاشو توی دهانش گذاشت و از جا بلند شد :" حسابی خراب کردی هیون جونگ! "
هیون ابرویی بالا انداخت و بی توجه به اون از جونگمین پرسید :" تو چی میگی ؟"
جونگ سری به نشونه ی تاسف تکون داد و غذاش رو نیم خورده رها کرد و از جاش بلند شد . به دنبالش سونگ هیون هم بلند شد و هر سه از سالن کوچک و اختصاصی نهار خوری بیرون رفتن تا ببینن شیلر باهاشون چیکار داره .
هیون نگاهش رو به چاقوی فرو رفته توی دیوار انداخت و چشم هاشو روی هم گذاشت . نمیدونست چرا این کارو کرد ! اگه هنوز هم همون آدم ِ چند سال ِ گذشته بود شاید هرگز اون کارو نمیکرد ... شاید ...
سرش رو تکون داد تا افکارش از ذهنش بپرن . دلش نمیخواست تلاشی که تو همه ی این سالها برای عوض شدن کرده از دست بره . از جا بلند شد و اونم از سالن بیرون رفت ...
***
توی اتاق شیلر غلغله بود ! انگار اون روز روز کارنامه ها بود ! چون تمام ِ بچه های مدرسه توی اتاق جمع شده بودن و رفت و آمد وحشتناک بود !
سونگ هیون همون طور که با پاهاش روی زمین ضرب گرفته بود پوفی کشید و با صدای آرومی ، کلافه گفت :" دلم میخواد همشون رو زنده زنده آتیش بزنم !"
جونسو نیشخندی زد و نگاهی به ناخون های مشکی رنگش انداخت :" آرامشتو حفظ کن بچه بمبی ! کلاس های روزانه همیشه مایه ی دردسرن ! تو این دردسر رو بیشتر نکن !"
سونگ هیون اخمی کرد :" بدم میاد ! بهم نگو بچه بمبی ! یه بار دیگه این کلمه رو از زبونت بشنوم اولین کسی که منفجر میکنم تویی!"
)کسایی ک یادشون نمیاد بچه بمبی یه کاراکتر بود تو کارتون ِ کاراگاه گجت !)
جونسو ابرویی بالا انداخت و بی توجه به اون دوباره به ناخون هاش زل زد .
هیون داشت زیر لب به جونگمین درباره ی یه اسلحه ی جدید توضیح میداد و جونگمین با خونسردی ِ مخصوص ِ خودش به حرف های هیون گوش میداد . البته دقیقا معلوم نبود گوش میده یا نه چون به دیوار ِروبروش خیره بود !
اصولا هیچ وقت بیشتر از چند ثانیه به آدما خیره نمیشد . این بی تفاوتی ِ ذاتیش گاهی آدمای اطرافشو تا مرز دیوونگی پیش میبرد ! ولی رز سیاه دیگه به کاراش عادت کرده بودن . اونا تصور دیگه ای از پارک جونگمین نداشتن !
بالاخره بعد از دو ساعت اتاق خالی ِ خالی شد و به جز رز سیاه و شیلر کسی توی اتاق نموند . شیلر به صندلیش تکیه زد و پوفی کشید . جونسو نیشخندی زد و گفت :" اینا اگه بدونن مدیرشون یکی از مخوف ترین قاتل های تاریخ ِ آدم کشی تو دنیاس چیکار میکنن ؟!"
شیلر حرف جونسو رو بی جواب گذاشت و نگاهش رو به هیون دوخت :" این گروه ِ توئه کیم هیون جونگ ! اون چیزی که ازتون میخوام برای شماها سخت نیست ! میدونید که من قبل از دادن ماموریت بهتون اول ازتون قول میگیرم ! حالا قول میدید ک این ماموریت رو تمام و کمال انجام بدین ؟"
سونگ هیون اخم آلود گفت :" ما هم ک اینجا بوقیم !"
شیلر صداش رو بالا برد :" تخطی از دستورات ِ من برای شما مساویه با مرگ ! مثل اینکه بعد از اینهمه سال هنوز اینو یاد نگرفتین !"
با بلند شدن جونگمین نگاه شیلر روی اون کشیده شد . همه دلیل این کار جونگ رو میدونستن بنابراین همه اشون بی سر و صدا بلند شدن و به ردیف ایستادن . این کارشون نشونه ی قبول ِ تموم اتفاقای پیش رو بود !
شیلر لبخند رضایت آمیزی زد و نفس راحتی کشید . با دستش به اونا اشاره کرد که بشینن و وقتی صندلی های روبروش پرشد گفت :" مثل همیشه کارتون رو درست و تمام و کمال انجام میدید ! محل قرار بهتون اس ام اس میشه و وسایل مورد نیاز به محض ورودتون به اتاقهاتون آماده اس!"
نگاهشو به جونسو داد که هنوز با ناخون های لاک زده اش ور میرفت و رو به اون گفت :" امروز یه ماموریت ویژه برات دارم کیم جونسو ! باید از یکی اعتراف بگیری ! هیچ کس مثل تو تو این کار وارد نیست !"
نیشخند جنون آمیزی ک رو لب های جونسو نشست مسلما بدن آدم های عادی رو به لرزه مینداخت ولی برای افرادی که توی این اتاق بودن کارهای این پسر اصلا عجیب نبود ! در واقع دیوونگی های جونسو یه چشمه ی کوچیک از کارهایی بود که تو گروه رز سیاه رواج داشت .
کسی اونها رو نمیشناخت . کسی نمیدونست ک این چهار تا پسر زیبا و خوش اندام تا چه حد میتونن خطرناک باشن . هیچ کس نمیدونست ک اونا 10-9 سال از عمرشونو گذاشتن برای یادگرفتن ِ دیوونگی های ِ بی حد و اندازه ! برای جنون ِ بی پایان و وحشتناکی که گذشته ی سیاهشون ، براشون به ارمغان آورده !
گرچه کسی مثل جونگمین چیزی از گذشته اش رو به یاد نمیاورد . ولی خوب حس انتقامی که بی وقفه تو وجودش میلولید و پیش میرفت رو درک میکرد . صحنه های جسته گریخته ای که یادش مونده بود انقدری کارساز بود که باعث بشه توی تمام این 9 سال تو دبیرستان مورداک دووم بیاره و بشه یه دیوانه ی جانی به اسم پارک جونگمین !
یا حتی جونسو با اون روحیه ی شوخ و خندونش ، کی فکرشو میکرد چنین آدم دیوونه ای باشه ؟ کسی که حالا قرار بود یه چشمه از توانایی های دهشتناکش رونشون بده !
سونگ هیون  که در حالت عادی خیلی آروم و طبیعی به نظر میرسید ولی تمام 9 سالی رو که توی مورداک گذرونده بود اون رو به هیولایی تبدیل کرده بود ک فقط هم گروهیاش ازش خبر داشتن !
و هیون جونگ ِ دائم الخمری که همیشه ی خدا خواب بود و کمتر وقتی بود که بتونی سر حال ببینیش! با این که در ظاهر بی آزار به نظر میرسید اما همشون میدونستن ک باید به موقع ازش فاصله بگیرن ! اون آدم بی اندازه خطرناکی بود . اونقدری که حتی گروه رز سیاه هم در مقابل اون محتاط تر عمل میکردن ! البته همه به جز جونگمین !
وقتی جونسو دنبال شیلر راه افتاد و از اتاق بیرون رفت همشون روی صندلی پرت شدن . جونگمین کتابچه ی کوچیکش رو از جیبش در آورد و ورق زد . هیون ک این صحنه رو دید پوفی کشید و از جا بلند شد ک به اتاقش بره ولی جونگ آستینش رو کشید و اونو سر جاش برگردوند !
سونگ هیون خندید :" فک کنم منظورش اینه بتمرگ سرجات ! آدمای شیلر دارن تو اتاقامون عملیات انجام میدن !"
هیون پوفی کشید و سری تکون داد . سرش رو تکیه داد به پشتی صندلی و چشماشو بست تا یکم کپه ی مرگشو بذاره ! البته به قول خودش !
سونگ هیون از بیکاری نمیدونست چیکار کنه ! نگاهشو به جونگمین دوخت . آروم گفت :" حاضری مبارزه کنیم ؟"
جونگ سرشو بلند کرد و اول به سونگ خیره شد . اخمی کرد و بعد نگاهشو به پنجره دوخت . سونگ هیون مسیر نگاهشو دنبال کرد و چشمش به حیاط مدرسه افتاد . شلوغ بود . واقعا شلوغ !
آهی کشید و موهاشو از کلافگی بهم ریخت . روی صندلی دراز کشید و سرش رو روی پای هیون گذاشت و چشم هاشو بست . سعی کرد یکم بخوابه شاید این بی حوصلگیش برطرف بشه !
***
جونسو از درگاه اتاقک به زنی خیره شد ک به صندلی بسته شده بود . صدای شیلر رو شنید :" خودشه ! اونی ک باید ..."
جونسو دستشو بالا آورد و با اشاره ی اون شیلر دهانشو بست . ترجیح داد از اتاق بیرون بره . در رو بست . با بسته شدن در جونسو موشکافانه به زن نگاه کرد . چهره اش توی تاریکی اتاق خوب دیده نمیشد ولی جونسو میتونست صورت کبودشو از اینجا تشخیص بده . جوون میزد . شاید سی ساله بود . چهره ای شرقی و سبزه داشت . ولی کره ای نبود . وقتی برای تشخیص ملیت اون زن نداشت برای همین با قدم های محکم به سمتش رفت . دنباله ی موهاشو گرفت و سرشو عقب کشید .
زن جیغی زد و نگاهش تو چشم های آروم و سرد جونسو خیره موند . جونسو نیشخندی زد :" خوشکلی ! حیف نیست این صورت خوشکل از ریخت بیفته ؟ "
موهای زن رو ول کرد و روبروش زانو زد . دستشو به سمت صورت زن برد و آروم نوازشش کرد :" چرا حرف نمیزنی ؟ میتونیم با هم یه شب رویایی رو بگذرونیم بعدش ! هوووم ؟ خوبه نه ؟ اگه حرف ..."
با حس خیسی روی گونه اش ، دستش رو از روی صورت زن برداشت . در حالی ک به لب های جمع شده ی اون خیره بود دستش رو روی صورتش کشید و آب دهان زن رو از صورتش پاک کرد . آروم تر از قبل بود . این زن رو متعجب کرده بود . البته نمیدونست ک این آرامش قبل از طوفانه و با کاری که کرده ، باعث شده جونسو با آرامش بیشتری به کارش برسه !
جونسو بلند شد . با قدمهای آرومش به پشت سر زن رفت و دستش رو دور گردنش حلقه کرد و اونو از پشت در آغوشش گرفت . سرشو کنار سر اون گذاشت و به دیوار روبروش زل زد . بی توجه به لرزش های بدن زن گفت :" کار خوبی نکردی ! من میخواستم همه چیز قشنگ و با آرامش پیش بره ! ولی تو باعث شدی تصمیمو عوض کنم !"
حرفش که تموم شد فشار دست هاشو بیشتر کرد . صورت زن ک تا حالا تو شوک بود ، ثانیه به ثانیه قرمز تر میشد . جونسو با همون آرامش در گوشش گفت :" بگو ... اون کیه؟"
صدای زن در نیومد . جونسو حلقه ی دستاشو شل تر کرد . نمیخواست الان این زن رو بکشه ! باید بیشتر و بیشتر زجرش میداد ! تا هم اون کلمه ای ک میخواست رو از زبونش بشنوه و هم این زن تاوان اون کاری که کرده و آب دهنی که رو صورتش انداخته رو پس بده !
بدون این که از جاش تکون بخوره تو همون حالت ، لب هاشو به سمت گوش دختر برد و بوسه ای عمیق به لاله ی گوش ِ اون زد ! صدای آه ِ دختر رو که شنید لبخند جنون آمیزی روی لب هاش نشست و خیلی ناگهانی ، گاز مجکمی از گوش ِ اون گرفت . صدای جیغ دختر بلند شد . جونسو تکه ی بزرگی از گوش اون رو با دندوناش کند و تف کرد .
نیم نگاهی به دختر ک از درد گریه میکرد انداخت و دستمالی از جیبش بیرون آورد و دهان خونی اش رو پاک کرد :" ترسو تر از اونی هستی ک فکرشو میکردم ! چرا اون اسمی که میخوام رو نمیگی ؟"
نگاه درد آلود دختر رنگ خشم گرفت . نفس عمیقی کشید تا شاید دردش کم تر بشه ولی انگار موفق نبود . چون از زور درد لب هاش رو میگزید .
جونسو باز هم قدمی به سمتش برداشت :" فقط یه کلمه ! "
به دور ِ زن شروع به چرخیدن کرد . چرخش مجنون واری بود . عجیب و شاید ترسناک ! چیزی شبیه ِ یه نوع رقص خاص ! ک توی ذهن دختر فقط یه کلمه رو منعکس میکرد ! رقص مرگ !
شبیه چرخش بی وقفه ی کرکس ها بالای سر جنازه ی یه حیوون توی ِ بیابون ...
جونسو قهقهه ای زد و دست دختر رو ک به پشت صندلی بسته شده بود گرفت . انگشت شستش رو نوازش گونه روی پوست دست اون کشید :" اون کیه ؟ کیه ؟ کیه ؟"
آواز مسخره اش بیشتر ترس به دل دختر مینداخت . ولی اصلا نمیخواست اون کلمه ی لعنتی رو بگه . باید تا میتونست دهانش رو بسته نگه میداشت .
اما این ممکن نبود ! صدای تقی که شنید و درد وحشتناک انگشت هاش باعث شد دوباره جیغی بکشه ... بدنش از درد و هیجان میلرزید و عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود . صدای هق هقش اعصاب جونسو رو داشت خط خطی میکرد !
جونسو پوفی کشید و چونه ی دختر رو بالا گرفت . سرش رو به چپ و راست چرخوند و در همون حالت گفت :" واقعا نمیخوای حرفی بزنی ؟"
لب های بزرگ و قلوه ای ِ زن رو برانداز کرد . کبودی بزرگش گوشه ی لبش نشسته بود ولی مهم نبود . سرش رو پایین آورد و بدون اینکه به زن اجازه ی تکون خوردن بده چونه اشو محکم تر فشار داد و زبونشو روی لب های اون کشید .
مزه ی شور اشک های زن رو با زبونش مزه مزه کرد و بوسه ی ریزی به لب هاش زد .
آروم ازش جدا شد و چونه اشو ول کرد :" لب های هـ.وس انگیزی داری ! حیف که باید ازت حرف بکشم ! واگرنه ..."
با صدای جیغ زن حرفشو قطع کرد :" خفه شو کثافت ...."
نیشخندی زد :" کم کم داشتم فکر میکردم لالی ! صدات قشنگه ! مثل لبات آدم رو هوایی میکنه ! از دخترایی ک این تن صدا رو دارن خوشم میاد !"
بی توجه به اخم غلیظ و دردناک ِ دختر نگاهشو از اون گرفت و به سمت میزی ک کمی اونطرف تر قرار داشت رفت . اما میونه ی راه متوقف شد و انگار که منصرف شده باشه راه نرفته رو برگشت . نگاه دختر هنوز روی همون میز خیره بود ک پر از وسایل فلزی بود و البته ، یه منقل ِ در حال ِ سوختن !
جونسو روبروی دختر ایستاد . دستش رو تو جیبش فرو برد و همون ابزار تراش ِ دوست داشتنیش رو بیرون آورد و تو دستاش چرخوند . آروم قدمی به سمت دختر برداشت :" این آخرین باریه ک میپرسم ! اون کیه ؟"
دختر با وجود دردی که داشت ، پوزخندی روی لب هاش نشوند . جونسو عصبی بود ولی ذره ای توی صورتش تغیری ایجاد نشده بود . با همون آرامش همیشگیش به سمت ِ دختر رفت و یقه ی لباسش رو گرفت . با یه حرکت یقه اشو از هم درید و نگاهش رو به بدن زن داد ک گرچه کبود ، ولی خوش فرم بود .
ابزار تراشش رو درست وسط سیـ.نه ی دختر ، کمی پایین تر از گردنش گذاشت و فشار کمی داد . چهره ی زن در هم رفت ولی چیز نگفت . جونسو ابرویی بالا انداخت و بی هیچ حرف ابزار رو بیشتر فرو برد و در همون حال اون رو پایین کشید .
خط بریدگی عمیقی از روی گردن زن پایین می اومد . صدای جیغش تو اتاق میپیچید و چاقوی کوچیک جونسو حالا پارچه ی وسط سوتـ.ین زن رو میدرید و تا نزدیک نـ.افش پایین میرفت .
چاقو که از حرکت وایساد جون سو نچ نچی کرد :" بدن زیبایی داشتی ! واقعا حیف شد !"
صدای نفس های بریده بریده ی زن به گوشش رسید و بعد زمزمه ی آرومشو :"
 چرا دست .. از سرم برنمیداری ...؟"
نگاهش خشک شده بود روی خط خونین روی بدن زن و متفکر به حرفش فکر میکرد ! واقعا چرا دست از سرش برنمیداشت ؟ سرش رو با ضرب تکان داد و از جا جهید . گلوی زن رو تو دستش گرفت و فشرد :" داری خستم میکنی ! زود باش بگو !"
حس کرد زن میخواد حرف بزنه . واسه همین کمی دستاشو شل تر کرد . باز هم صدای زمزمه اشو همراه با خس خس سیـ.نه اش شنید :" بالاخره ... عصبانی... شدی !"
نفس عمیقی کشید تا عصبانیتشو کنترل کنه . خواست دوباره فشار دستاشو بیشتر کنه ک بازم صدای زن رو شنید :" منو ... بکش !"
نیشخندی عصبی زد :" اون کلمه رو بگو ... بعدش خلاصت میکنم ..."
زن نفس عمیقی کشید . دوباره گفت :" حیفی ... حیفی پسر ... این حق ِ تو نیست ... "
چشهره ی جونسو لحظه به لحظه تیره تر میشد . ولی حس عجیبی وادارش میکرد ک بیشتر و بیشتر به حرف های زن گوش کنه . انگار چیزی توی وجودش میلولید . این حرف ها چیزی رو توی وجودش کتک میزد ! شاید احساسش !
سرشو تکون داد تا فکرای مزخرفو بیرون کنه از ذهنش . زن گفت :" فانتوم !"
آهی کشید :" حالا تمومش کن ..."
نمیدونست فانتوم چه ربطی به این ماجرا داره . ولی مطمئن بود ک همون چیزیه ک شیلر میخواست . پس لبخند کمرنگی زد :" خداحافظ خانم ِجوان !"
دستش رو پشت گردن زن برد و توی حرکت سرش رو چرخوند . صدای تقه ای که از گردن زن شنید مطمئنش کرد که کارش تمومه . خسته بود . گوشه ی انباریِ کوچیک و عایق صدای ِ مدرسه نشست و دستش رو میون موهای پریشونش کشید . به چشم های زن خیره شد . چقدر این بار مهربون تر از موقع های دیگه بود ! راستی چرا زجرش نداد ؟ بیشتر از این ؟ شاید چون زن بود ! یا شاید ...
نمیدونست ....




طبقه بندی: Homicide classroom،

تاریخ : سه شنبه 3 آذر 1394 | 02:49 ق.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی