تبلیغات
The Candles - Dark Knight ||RED|| 7|| End of season 2


سلام دوستای من .
شاید باورتون نشه ولی فصل دو به همین سادگی تو یه چشم به هم زدن(ارواح عمم) تموم شد !:|
دیگهههههه اگه بده و خوشتون نمیاد به بزرگی خودتون ببخشید .
لطف کنید و با فصل سه از این به بعد همراهیم کنین :))

http://s4.picofile.com/file/8185883584/dark_knight_season_2.jpg

Dark Knight

Season 2

Red

7

 بار ها و بار ها توی ذهنش جمله هایی که میخواست بگه رو تمرین کرده بود . کلافه بود . خودشم میدونست که بلد نیست حرف بزنه . از طرفی ترس مبهمی تو دلش بود .
با وجود این که خودشم جزوی از این موجودات شده بود ولی هرگز بهشون اعتماد نداشت و ازشون میترسید .
دلش میخواست سول ری کنارش بود و کمکش میکرد . ولی اون آ؛دمی نبود که خودشو نشون بده .
میتونست عمق دشمنیشو با هیون جونگ بفهمه . ولی درکش نمیکرد . با وجود کینه ای که از هیون تو دل خودش بود حق رو به سول ری میدادئ . هیونی که زندگی خودشو نابود کرده بود بعید نبود همچین بلایی رو سر سول ری هم اورده باشه !
چند تقه به در اتاق خورد و کای داخل اومد .
نیم نگاهی به اون که میلنگید انداخت . زخم بدی روی گونه اش افتاده بود . کای لبخند محوی زد :" ما مثل شما سریع درمان نمیشیم ! ولی باز سرعت درمانمون از آدم ها بیشتره !"
هیونگ به کای پشت کرد :" من چیزی نپرسیدم !"
کای نفس عمیقی کشید و چند قدم نزدیک تر اومد . آرئم پرسید:" چرا انقدر از بقیه دوری ؟ چرا تو جمعشون نیستی؟ شما همتون از یه خانواده این .. نمیتونم درکت کنم ."
هوای اتاق به طرز غیر قاب توجیهی سرد شد . هیونگ تقریبا داد کشید :" کدوم خانواده ؟ کیم هیون جونگ کسیه که زندگی منو تباه کرده ..."
کای دستاشو به نشونه ی تسلیم باتلا برد :" باشه . اشتباه کردم . لطفا دمای اتاقو به حالت عادی برگردون . با وجود خون آشاما این خونه به اندازه ی کافی برای من سرد هست !"
بی هیچ حرف اضافه ای چرخید تا از اتاق بیرون بره . لحظه ی آخر برق خنجر دور گردنش توجه هیونگ رو جلب کرد . خنجر کوچیکی که فلز اون رنگ عجیب و غیر قابل وصفی داشت و دسته اش چوب تیره رنگی همراه با چند تا کهربای کوچیک به عنوان تزیینات بود .
با بسته شدن در ، سرشو میون دستاش گرفت . باید با هیون صحبت میکرد . هر طور شده .
توی یه تصمیم آنی از اتاق بیرون رفت . هیون مثل بقیه ی روز های گذشته روی کاناپه نشسته بود و به جایی نا معلوم خیره بود . درکش نمیکرد . از اون شاهزاده ی پر دبدبه و کبکبه ای که روز های اول دیده بود الان هیچ نشونه ای توی هیون وجود نداشت .
با صدایی که از ته چاه در میومد گفت :" باید باهات حرف بزنم !"
تنها بودن . میدونست کای هم چند لحظه ی پیش خونه رو برای قدم زدن و کمی ورزش ترک کرده .
هیون با بی حواسی سرشو به سمت هیونگ جون چرخوند :" چیزی گفتی ؟"
پوزخندی رو لب های هیونگ جون نشست .  کلمه ها بی اختیار به زبونش اومدن :" آزادم کن ..."
هیون گیج از جاش بلند شد :" چی داری میگی ؟"
هیونگ قدمی بهش نزدیک تر شد :" خوب میفهمی چی میگم ... ولی خودتو زدی به اون راه ! "
هیون جونگ دستی بین موهای نیمه بلندش کشید و با کلافگی پرسید :" چرا انقدر با کنایه حرف میزنی ؟ ما نمیتونیم یه گفتگوی درست حسابی با هم داشته باشیم ؟"
هیونگ تقریبا داد کشید :" گفتگوی درست و حسابی ؟ فکر کردی من مسخره ی تو ام ؟ کسی که این بلا رو سرکم اورد و به هیولا تبدیلم کرد تو بودی ... حالا ... چی داری میگی ؟ گفتگوی درست ... من احمقم که وقتمو با حرف زدن با تو تلف میکنم!"
هیون جونگ باید هیونگ رو آروم میکرد . میتونست سرمای غیر عادی ای که تو خونه میپیچید رو حس کنه .
جلو اومد و خواست دستشو روی شونه ی هیونگ بذاره اما هیونگ قدمی عقب رفت :" آزادم کن !"
هیون اخم کرد . متوجه نمیشد چی باعث شده هیونگ اینطوری بشه . سعی کرد با آرامش قضیه رو فیصله بده :" من نمیتونم ... تو هنوز آماده نیستی ... "
طولی نکشید که یقه ی هیون توی دستای هیونگ جون بود . پاهاش از زمین فاصله گرفته بود و چشماش تو چشمای سرخ هیونگ خیره مونده بود . درکش نمیکرد ... اصلا درکش نمیکرد ...
شمرده شمرده و بی توجه به موقعیتش ، سعی کرد حرفشو به هیونگ جون بفهمونه :" دارم ...بهت... میگم... هنوز... آماده ی... این آزادی... نیستی ..."
خیلی ناگهانی هیون رو رها کرد و اون با پشت زمین خورد و از درد به خودش پیچید . هیونگ زیادی قوی بود و بدن هیون اصلا تو شرایط خوبی نبود .
خیلی زود هیونگ به اتاقش برگشته بود و جو خونه کم کم به حالت عادی برمیگشت . ولی هیون خیلی راحت میتونست حس کنه که این فقط یه آرامش قبل از طوفانه !
***
حس میکرد در و دیوارا ی اتاق دارن خفه اش میکنن . دلش میخواست رها بشه و برای خودش آزاد زندگی کنه ... بودن با افراد این خونه مخصوصا هیون جونگ عذابش میداد . عذابی که کم کم داشت غیر قابل تحمل میشد .
صداهایی رو شنید . انگار بقیه برگشته بودن .
گوش هاش رو گرفت . دوست نداشت صداهاشون رو بشنوه..
***
ججونگ خودش رو روی مبل پرت کرد و با بی حواسی از هیون که روی زمین نشسته بود و دستاشو دور زانوهاش حلقه کرده بود پرسید :" چیزی شده ؟"
هیومین دستشو روی شونه ی ججونگ گذاشت :" به نظر قضیه جدی میاد !"
خیلی طول نکشید که کیوهیون و کای ، با هم وارد خونه شدن . با هم دیگه روبروی در خونه برخورد کرده بودن و تا بالا اومده بودن .
هیون آهی کشید :" نگه داشتنش داره کم کم مشکل میشه . خیلی مشکل ..."
ججونگ از جا بلند شد . حس عجیبی به دلش چنگ زد و دستاشو به هم فشرد :" فکر میکنی هنوز زوده ؟"
هیون جونگ موهاشو بین دستاش گرفت و کشید:" زود تر از اون که فکرشو بکنی ... "
کای روی مبل نشست و آهی کشید :" دوران سختیه ..."
خنجرشو از دور گردنش بیرون آورد و روی میز گذاشت . بی اختیار همه قدمی عقب رفتن و کای نیشخندی زد :" بهتره خوب مواظب باشین ! اگه بهتون بخوره ..."
کیوهیون اخمی کرد :" فرصت نشد بپرسم . چه بلایی دقیقا سر اون آنونیمو اومد ؟ به شکل انسانیش برگشت !"
کای آروم گفت :" نه در واقع ... فقط به قالب انسانیش برگشت . ولی ماهیتش هنوزم خون آشم بود . نمیدونم این خنجر دقیقا چیه ولی میتونه کاری با یه خون آشام بکنه که حتی تصورشم غیر ممکنه !"
صداشو پایین آورد و جوری که بقیه بتونن لبخونی کنن گفت :" نباید دست یه برده بیفته !"
***
دستاشو مشت کرد و نفس عمیقی کشید . یقه ی زن رو گرفت و بلندش کرد . چشمهاش سرخشون تو هم گره خورد . با این تفاوت که چشم های اون پر از خشم و کینه بود و چشم های زن پر از ترس ...
صدای مردی پشت سرش باعث شد زن رو رها کنه و اون با شدت روی زمین بیفته :" ارباب ... به نظر میاد داریم نزدیک میشیم ... "
روش رو به سمت زن چرخوند و با صدای بم و رعب آورش آروم گفت :" اگه این بار موفق نشی ... زنده زنده میسوزونمت ..."
زن خودشو روی زمین عقب کشید . سعی کرد با تمام قدرتش از این مرد مخوف دور بشه و با تمام سرعتش دوید .
موهای نیمه بلند ارباب سیاه پوش توی باد تکون میخوردن . لب های سرخش رو روی هم فشرد و نیم نگاهی به مرد پشت سرش انداخت :" بهش اعتماد ندارم !"
مرد تعظیم کوتاهی کرد :" بله ارباب ..."
***
دستشو بین موهای هیومین برد و سرشو نوازش کرد . چونه اشو روی سرش گذاشت و آروم پرسید :" بدون من چیکار میکنی ؟"
خیلی ناگهانی هیومین ازش فاصله گرفت و با عصبانیت تو چشماش زل زد :" اینطوری حرف نزن ! به سن و سالت نمیاد . در ضمن تو قرار نیست منو تنها بذاری !"
لبخندی زد و هیومین رو به آغوشش برگردوند . محکم فشردش . اونقدری که احساس کنه قلب هاشون یکی شدن و دلتنگی همیشگیش برای این دختر و دوست داشتن هاش به انتها رسیده .
هیومین دستشو روی گونه اش گذاشت :" ججونگ شی ... چرا آشفته ای ؟ اتفاقی افتا..."
لب هاش رو روی لب های هیومین گذاشت و عمیق ب.وسیدش . دوست نداشت این لحظه های با هم بودنشون رو با فکر کردن به چیز های آزار دهنده خراب کنه ...
***
باز هم از پنجره به بیرون خیره شده بود . منتظر چشم های براقی بود تا دلتنگیش رو رفع کنن . شنیدن حرفاش قلب بی قرارشو تو سینه آروم میکرد . دلش بو.سه ای از لب های اون رو میخواست . دلش آغوش اون رو میخواست ...
انتظارش زیاد طول نکشید . دیدن ان چشم ها همزمان شد با تو سکوت فرو رفتن اطراف و متوقف شدن زمان ..
عجیب بود . خیلی عجیب ... ولی همه چیز بی اندازه واقعی بود ... همه ی این چیز هاییی که روزی تصورشون رو هم نمیکرد بی اندازه واقعی میزد ...
خواست بره پایین . ولی توی یه لحظه پنجره باز شد و سول ری داخل اومد . یک آن آغوشش پر شد و سر سول ری روی قلبش نشست .
نفسش رو از عطر جذاب سول ری پر کرد و دستی بین موهاش کشید . آروم زمزمه کرد :" دلم برات تنگ شده بود ..."
سول ری بو.سیدش . نرم و آروم . لب زد :" منم همینطور ..."
جدی شد :" وقتمون کمه هیونگ جون عزیزم ... باید از این جا بریم ... هر لحظه ممکنه کیم هیون جونگ بلایی سرت بیاره ... "
هیونگ سرش رو بین دستاش گرفت و روی صندلی نشست :" نمتونم ... اگه ازش دور بشم هر دومون میمیریم ... اون حاضر نیست منو آزاد کنه ..."
سول ری دستای هیونگ رو گرفت . چشم هاش رو بست و آروم گفت :" یه نیروی باستانی رو حس میکنم ..."
هیونگ با گیجی نگاهش کرد .  لبخند عجیبی روی لب های سول ری نشست :" جواب تو توی همین خونه است ... بوی جادوی باستانی میاد ... مخلوط وحشتناکی با بوی گرگ داره !"
هیونگ از جا پرید :" یه خنجره !"
چهره ی سول ری باز شد و هیونگ جون رو در آغوش کشید :" فقط یه زخم بهش هدیه بده ... اونوقت آزادیت تو دستاته ..."
هیونگ خواست حرفی بزنه اما سول ری غیبش زده بود .
همه چیز به حالت طبیعی برگشت . سر و صداها بالا گرفت و هیونگ جون حس کرد نیروی عجیبی توی رگ هاشه ... بی اون که به عواقبش فکر کنه از اتاق بیرون رفت .
کیو هیون و کای به شدت روی یه موضوعی بحث میکردن . نگاه هیون جونگ روی قدم های هیونگ بود ولی نگاه هیونگ روی برق اون فلز عجیب دور گردن کای .
نمیدونست از کجا شروع کنه . محو خنجر بود و اصلا متوجه هیون نبود . تا زمانی که هیون جونگ جلوی دیدش رو گرفت .
توی ذهنش صدای سول ری زنگ زد ...« فقط یه زخم بهش هدیه بده ..."
افکارشو کنار زد و تو چشم های هیون خیره شد . هیون برای لحظه ای چشماشو بست . آروم گفت :" اتفاقی افتاده ؟"
حالا توجه کای و کیوهیون هم به اون دو تا جلب شده بود . با جلوتر اومدن کای حواس هیونگ باز به اون خنجر جمع شد .
چشم هاشو بست :" آزادم کن !"
هیون جونگ عصبانی داد زد :" چرا این بحث رو تموم نمیکنی ؟ نمیتونم ! بفهم ! الان تو اگه از این خونه ی لعنتی بیرون بری اون بیرون یه حمام خون راه میندازی کیم هیونگ جون ... "
پوزخندی روی لب هاش نشست :" بهونه ی خوبیه !"
از سر و صداشون ججونگ و هیومین هم به نشیمن کشیده شدن . کیوهیون سعی کرد بینشون پا درمیونی کنه :" بچه ها این نگاهاتون به هم اصلا جاالب نیست . تمومش کنین !"
با حمله ور شدن یکدفعه ای هیونگ به کای که هنوز بیمار بود قدرت تکون خوردن از همشون گرفته شد . نگاه همشون به خنجر توی دستای هیونگ بود که حالا به سمت هیون نشونه رفته بود .
ججونگ قدم جلو گذاشت :" تمومش کن کیم هیونگ جون ... کاری که داری میکنی اصلا عواقب خوبی نداره ..."
هینونگ داد کشید :" خفه شو ... تو هم کم تو اوضاع الان من مقصر نیستی ! اصلا همه چی زیر سر توئه !"
هیومین با استرس عجیبی کای رو کناری کشید . اون قدرت مقابله با تازه متولد شده ای مثل هیونگ رو نداشت .
هیون سعی کرد آرامش رو به هیونگ جون برگردونه :" خواهش میکنم بذارش کنار پسر ... تو نمیدونی داری چیکار میکنی ..."
هیونگ سعی کرد جلوی اشک های جمع شده ی توی چشمشو بگیره تا پایین نریزن . صدای سول ری دوباره توی گوشش پیچید : :" فقط یه زخم بهش هدیه بده ... اونوقت آزادیت تو دستاته ..."
فریادی کشید . خنجر رو بالا برد و به سرعت به سمت هیون پایین اوردش ...
لحظه ی اخر اتفاقی افتاد که از درکش خارج بود . همه چیز توی یه لحظه اتفاق افتاد . کسی که خنجر توی قلبش فرو رفته بود ججونگ بود و هیون جونگ که به کناری پرت شده بود با ناباوری به چهره ی پر از درد ججونگ خیره بود .
هیومین جیغ میکشید . بدن لرزون ججونگ رو تو آغوشش میفشرد و گریه میکرد و هیونگ جون ناباور به صحنه ی روبروش خیره بود .
خنجر توی دستش خونی بود .
صدای فریاد سول ری اونو به خودش اورد :" منتظر چی هستی ؟ خودتو آزاد کن ..."
هیون جونگ با ناباوری نگاهشو از ججونگ گرفت و به دختر مقابلش دوخت . اسمش مثل آه روی زبونش جاری شد :" ری ..."
درد و سوزش وحشتناکی روی صورتش حس کرد و اخرین چیز هایی که دید بدن بی جون ججونگ و شیون های هیومین بود و ناپدید شدن «ری » و هیونگ جون ...

http://orig02.deviantart.net/cec9/f/2014/031/1/c/kim_jaejoong___luvholic_album_cover_by_omgkpop-d74iy7b.png
.
http://images.kpopstarz.com/data/images/full/111306/kim-jaejoong-1st-solo-album-cover.jpg


تسلیت میگم واقعا این مصیبت وارده رو :(



طبقه بندی: Dark Knight،

تاریخ : چهارشنبه 4 آذر 1394 | 10:24 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی