تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 4



سلامممم سلامممم
چطور مطورید؟
من امروز خیلی شاد و شنگولم.
فکر کنم به خاطر تولد چانیییهه. راستی شب به مناسبت تولد چانی یه پست میذارم تولد همه اونایی که تا حالا تبریک نگفتمو تبریک بگم. یه معرفی از اکسو هم باشه.







-: یااااا .... چرا میزنی؟
چانی : خب وقتی میبینه از جلو در نمیره حتما یه کاری داره. چرا درو باز نمیکنی
-: به قیافه اش میخورد مشتری باشه خب...
سهون : من مشتری هستم ولی یه مشتری خاص مگه نه هیونگ
-: اوووه اوووه ... چانی نگفته بودی که ...
چانی : بکهیون .. اون ذهن خرابتو جمع کن. سهون دوست دوران بچگیمه
بکی : عمرا تو کتم نمیره. جونگدههه ... جونگده .....
چن : بله چی شده؟ اوووه ..... این آقا؟؟؟!!
بکی : بهش میاد دوست دوران بچگیه چانی باشه؟
چن : نه ... ولی خیلی خوشتیپه .....
بکی : همین دیگه. مطمئنم یه چیزی بینشون هست ...
از حرفایی که میزدن خنده ام گرفته بود.
چانی : شما دوتا دیوونه برید پی کارتون ببینم ....
چن : باشه باشه ما مزاحمتون نمیشیم
بکی : راحت باشید ما اصلا شما رو دید نمیزنیم
چانی : میرید یا بزنمتون
واقعا آدمای جالبی بودن. اون دوتا رفتن و من و چانیول هم پشت کانتر نشستیم.
چانی : خب چی شده؟
سهون : یکم قضیه اش طولانیه...
چانی : خب بگو چی میخوری؟ مثل همیشه؟
سهون : اوهوم
چانی رفت و با دوتا چایی حبابی برگشت. یکم ازش خوردم.
چانی : خب تعریف کن
سهون : فردا یه قرار ازدواج دارم. اونم اینجا
چانی : وااااااو ... بالاخره داری میری قاطی مرغا .....
سهون : هیونگ میشه تو کل عمرت چند دقیقه جدی باشی ؟
چانی : باشه باشه ... بگو میشنوم....
سهون : من قبول کردم برم سرقرار ولی واقعا آمادگیشو ندارم ..
چانی : چرا؟
سهون : نمیدونم. من هیچی راجع به ازدواج و با یکی زیر یه سقف زندگی کردن اونم جنس مخالف نمیدونم. من کلا هیچی راجع به دخترا نمیدونم ....
چانی : خاک برسرت .....
اونی که اسمش بکهیون بود سرشو از پشت کانتر بیرون آورد : چانی این دوستت خیلی پاستوریزه است ...
چانی : تو اونجا چی کار میکنی؟
اون یکی هم که اسمش جونگده بود از پشت دستگاه اومد بیرون : بیا بکی اینم قهوه ات.
چانی : شما دوتا اینجا بودین؟
چن و بکی : اوهوم ....
سهون : این دوتا دیگه کین ؟
بکی : فرزندم به نظرم شما از ما کوچیکتری یکم مودب باش. درسته خوش قیافه ای ولی ....
چانی : خوش قیافه ... این پوکر فیسو چه به خوش قیافه بودن .... من نمیدونم دخترا چجوری عاشق این میشن ....
چن : عهه این همون جناب وکیله که تعریفشو کردی ؟
بکی : پسر دخترا برات میمیرن و تو اینقد پاستوریزه ای؟
چانی : اینقد سرش تو کتاب و قانونه شده از این پسر لوسای تیتیش مامانی ...
سهون : ای بابا ..... شماها که یکسره حرف میزنین .... بگین ببینم قضیه شما دوتا چیه؟
چانی : هیچی این دوتا علاف بیکار دنبال کار میگشتن منم از رو دلسوزی بهشون اینجا کار دادم .....
بکی : بیشتر دخترا به خاطر ما میان اینجا .... باید افتخار کنی ما تو مغازه ات کار میکنیم .....
سهون : میشه مثل آدم بگید شما دوتا اینجا چی کار میکنید؟
چانی : خب قبل اینکه جوش بیاری خودم برات توضیح میدم فرزندم. بکهیون و جونگده یه سالی بود مشتری اینجا بودن. بکی کارش تو ارتباطات و روابط اجتماعی خیلی خوبه مخصوصا اگه طرف دختر باشه. جونگده هم کارش تو کاپوچینو و طراحی روی کاپوچینو حرف نداره. منم ازشون خواستم که بیان اینجا کمکم کنم. اینام که از دور دنیا گشتن و بیکار بودن خسته شده بودن قبول کردن. از اونجایی هم که رشته جفتشون گرافیک بود تصمیم گرفتیم چنتا طرح رو دیوارا بگشیم. به خاطر همین امروز کافه رو بستیم.
سهون : خیلی خوبه. از آشناییتون خوشحالم بچه ها ...
چن : مام همینطور
بکی : ولی من هنوز سر یه چیزی گیرم شما دوتا چجوری باهم دوست شدین؟
سهون : همکلاس بودیم
بکی : مگه میشه؟
چن : بهت نمیاد همسن چانی باشی
چانی : اولا که بنده یه سال دیر رفتم مدرسه و دوما اینکه این آقا زیادی سرش تو کتاب بود دوسال جهشی خوند
چن : ایوللل ... عجب مخی هستی تو ...
بکی : من که عمرا دلم بخواد مثل این پاستوریزه بشم ....
سهون : اینقد حرف زدید از بحث خارج شدیم. من فردا با این قرار کوفتی چه کنم؟

چانی : هیچی با دختره میری سر قرار
بکی : میخوای من جای تو برم. شاید مخشو زدم
چن : بچه ها بیایید جدی باشیم. خب تو بیا اینجا با دختره حرف بزن اگه خوشت اومد که هیچی اگه نه کافیه اشاره کنی بقیه اش با ما.
سهون : خدارو شکر یه نفر درست و حسابی زد ....
چانی : خب حالا مشکلت حل شد پاشو یه کم از بدنت کار بکشو به اون هیکل یه تکون بده
سهون : اما اگه فردا خواستم بهتون ندا بدم چجوری باید انجامش بدیم؟
بکی : این که دیگه کاری نداره یه چشمک بزن به خودم
چانی : نه نهه نهههه ..... مثل افلیجا چشمک میزنه این دستگیره ....
بکی : دستگیره؟؟!!
چانی : بعدا برات میگم....
چن : نوع سفارش خوبه؟ مثلا اگه خوشت اومد بگو کاپوچینو بدت اومد بگو امریکنو ؟
چانی : نه نه. شاید تا موقع سفارش دادن چیزی دستش نیاد. از این کند ذهن و پاستوریزه چه توقعی  داری ...
بکی : خب اگه خوشت اومد چنو صدا کن و یه چرتی تو گوشش بگو و اگه خوشت نیومد کافی خودمو صدا کنی
سهون : این بهتره ...
چانی : خب پس پاشو ....
سهون : یه پیشبند بهم بده. ...
کتمو رو رو کانتر انداختم. آستینمو بالا دادم و پیشبندو پوشیدم.
جلوی یکی از دیوارایی که اطرافشو خالی کرده بودن ایستادم. از روی زمین یه قلمو برداشتم.
بکی : آیییی آییییی ... چی کار میکنی پسرجون؟
چانی : بکهیون ولش کن. اگه خراب کنه خودش باید رنگ بزنه....
بکی : واقعا میخوای این کارو بکنه؟
چانی : اوهوم ...
دیگه به چیزی توجه نکردم. یکم به دیوار هیره شدم تا یه چیزی به ذهنم بیاد. کم کم یه تصویر تو ذهنم نقش بست. نزدیک رفتم و مشغول شدم. تقریبا وسطای کار یکم خسته شدم و رو یکی از صندلیای وسط کافه نشستم. شب شده بود. بکهیون و چن هم اونجا بودن.
بکی : نه انگار یه چیزایی بلدی ...
سهون : یکم ....
چانی با چهارتا قهوه اومد.
چانی : بخورید خستگیتون در بره. بعدم بگید شام چی میخورید سفارش بدم بیارن.
بکهیون شروع کرد به ردیف کردن غذاها. برام جالب بود اون چطور میتونه اینقد خوشحال باشه و از زندگی لدت ببره. درست مثل چانیول. جونگده هم کم و بیش مثل اون دوتا بود.
ناخودآگاه تو فکر فرو رفته بودم. با دست چانیول که رو شونه ام نشست، سرمو بلند کردم.
چانی : ذهنت هنوز درگیر فرداست؟
کنارم نشست.
سهون : نه به یه چیز دیگه فکر میکردم. هیونگگگ ...
چانی : هومم
سهون : اگه یه فرصت داشتی که علایقت رو دنبال کنی چی کار میکردی؟

چانی : من همیشه دنبال چیزی که دوست دارم رفتم. بکهیونو نگاه کنم اونم همینطوره. جونگده هم همین طور. به خاطر همین همیشه خوشحاله همیشه پر انرژیه. راستش انرژی مثبت بکهیون خیلی زیاده تا حالا مثل اونو ندیدم.
سهون : اوهوم
چانی : تو هم قبلا همین طور بودی. اگه فرصتشو پیدا کردی حتی کم حتما اون طوری که خوشحالی زندگی کن...
غذاها رو آورده بودن به خاطر همین چانیول رفت، به اون دوتا نگاه کردم که داشتن سر به سر هم میذاشتن. چانیول راست میگفت منم تو مدرسه همینجور بودم. پر سر و صدا و شیطون. فقط سه ثانیه سکوتم طول میکشید. عاشق رنگ و نقاشی بودم.
بعد از شام بقیه نقاشی رو کامل کردم. یه نقاشی نبود یه داستان کوتاه تو پنج تا تصویر بود که عشق تو نگاه اول یه دختر و پسرو که تو کافه همدیگه رو دیدن، نشون میداد.
چانیول خیلی خوشش اومده بود. جونگده و بکهیونم یکسره تعریف میکردن. اصرار داشتن وکالتو ول کنم و هنرو دنبال کنم.
دیر وقت بود که ازشون خداحافظی کردم و برگشتم خونه. اولین بار بود که تو این خونه با یه حس متفاوت قدم میزدم. حس خوبی که از کشیدن نقاشی روی دیوار و حرف زدن با اون سه تا پیدا کرده بودم رو تو زندگی تکراری قبلی تجربه نکرده بودم.
 پشت میز کارم نشستم. به برنامه هرروزه ام فکر کردم. اگه یکم سرمو خلوت میکردم و زودتر به خونه می اومد. اتفاق خاصی نمی افتاد. البته این خیلی طبعی تر بود چون یه آدم نرمال برای علایقش وقت میذاره. حال که نگاه میکردم میدیدم من اعتیاد به کار داشتم.
تصمیمو گرفته بودم. مطمئن بودم پدرمم مخالفتی نمیکنه و با کارمم مشکلی پیدا نمیکردم. عصرا زودتر برمیگشتم خونه و به نقاشی کردن میرسیدم.
لبتابو روشن کردم. توی نت دنبال کلاس آموزش مانگا گشتم. بعد از یه ربع یه موسسه پیدا کردم که همه شرایطش برای من عالی بود. آدرسو یادداشت کردم تا فردا برای ثبت نام برم. صفحه ایمیلمو باز کردم و جواب نویسنده های هونو دادم.
" سلام نویسنده های هون. واقعا از نظرتون ممنونم. راستش فکرشو نمیکردم از کار من خوشتون بیاد. من با کمایل میل حاضرم باهاتون همکاری کنم. شماره امو براتون میذارم. بازم تشکر میکنم. "
نگاهی به ساعت انداختم بازم دیر شده بود ولی اینبار خسته نبودم. کارامو کردم رفتم تو تخت که بخوابم. تازه چشمامو بسته بودم که صدای زنگ پیام اومد.
چانیول هیونگ باز چی شده؟
گوشی رو برداشتمو به پیام نگاه کردم. فرستنده که نا شناس بود.
"  سلام. من های هونم. ببخشید که دیر وقت پیام دادم ولی از اونجایی که ایمیلت به دستم رسید حدس زدم بیدار باشی. میخواستم بگم که اولا منو نویسنده های هون صدا نزن، یه جورایی معذب میشم. همون های هون خوبه. دوم اینکه اگه راحتی منم سهون صدات کنم. و هر وقت تونستی بهم پیام بده تا بهت توضیح بدم."
از صمیمیتش خوشم اومد. شاید چون خسته شده بودم بس که وکیل اوه یا آقای اوه صدام کرده بودم. به هر حال هرچی بود از طرف این شخص به من انرژی مثبت میرسید .... های هون ....
سریع جواب پیامشو دادم : سلام های هون. اشکال نداره. راستش خیلی خوشحالم که ازم خواستی به اسم کوچیک همدیگرو صدا کنیم. من اینجوری خیلی راحتم. خب یه چیزی رو همین الان بهت میگم من کلاسای تخصصی نقاشی رو نرفتم و یه مدت طولانی هم کلا سمت نقاشی نرفتم. میخوام از فردا کلاس برم و بیشتر براش وقت بذارم پس بهم یکم زمان بده. الان دیروقته ولی فردا بازم بهت پیام میدم تا درباره داستان حرف بزنیم.
گوشی رو روی میز گذاشته بودم ولی منتظر جواب بودم. انتظارم چند دقیقه بیشتر طول نکشید.
های هون : سهون تو همینجوری هم کارت خوبه ولی اگه باعث میشه انگیزه ات بیشتر بشه پس برو کلاس. من فردا منتظر پیامت هستم.
سهون : ممنونم. شب بخیر های هون
های هون : شب بخیر
یه مکالمه ساده بود ولی برای من لذت بخش بود. اینکه یه نفر قبل از خواب بهم بگه شب بخیر حتی اگه یه پیامک باشه بازم منو از اون زندگی تکرار جدا میکرد.
نمیدونم رابطه بین من و های هون الان چیه و چطوری توصیفش کنم ولی دوست دارم دوستای خوبی بشیم.






طبقه بندی: Flowerboy Classmate،

تاریخ : جمعه 6 آذر 1394 | 07:00 ق.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی