تبلیغات
The Candles - ZoDiaC || 4


سلااااااااام دوست جونیاااااا
بفرمایید قسمت چهارممممم
ببینید یونگ سنگ با بیماریش چکار میکنه :(
http://s3.picofile.com/file/8220211292/Terrible_Wallpaper_36.jpg

ZoDiaC

4


دو سال بعد
-    دو هزار بار گفتم این وسایل شخصی لعنتیت رو از وسایل من ده متر دور کن ! میفهمی کریس ؟ نه جدا حرف منو تو اصلا میفهمی ؟
کریس با قیافه ای خواب آلود سمت توالت اومد و نگاهی به یونگ سنگ که لیوان مسواک هاشون رو تو دستش میفشرد انداخت :" حالا که چیزی نشده !چرا داد میزنی ؟ "
یونگ با عصبانیت مسواک کریس رو تو سطل آشغال انداخت و مسواک خودشو پر از خمیردندون کرد و با حرص تو دهنش کشید . با همون دهن پر گفت :" وقتی امروز فرستادمت آزمایش میفهمیم چیزی شده یا نه ! فقط دلم میخواد جواب آزمایشت این دفعه مثبت بیاد تا قبل از این که خودت بمیری ، زنده زنده آتیشت بزنم !"
کریس نیشخندی به قیافه ی عصبی یونگ سنگ زد :" حرص نخور ! برات خوب نیست !"
خواست وارد توالت بشه که با داد یونگ سنگ از جا پرید :" نیا تو لعنتی !"
این بار کریس هم عصبی شد :" ببین یونگ سنگ هیونگ ! من اگه مبتلا بشم لا اقل ده سال میتونم زندگی کنم ولی با این اخلاق گند تو آخرش همین روزا خودکشی میکنم !"
یونگ سنگ کف های دهنشو تف کرد و بلافاصله سینک روشویی رو تمیز کرد :" تو از کجا میدونی من قراره ده سال زندگی کنم ؟ "
کریس اخم هاشو تو هم کشید و نزدیکش شد :" چی داری میگی ؟"
دلش گواهی بدی میداد . این روزها متوجه شده بود که حال یونگ سنگ از قبل هم خراب تره . میترسید حدسش درست باشه و اتفاقی که نباید افتاده باشه .
یونگ سنگ به در توالت تکیه داد و نگاهش کرد :" ایدز گرفتم !"
انقدر بی تفاوت این جمله رو گفت که کریس مدتی تو بهت موند . آروم گفت :" داری شوخی میکنی مگه نه ؟"
قیافه ی درهم یونگ سنگ چیز دیگه ای میگفت . هیچ شوخی ای در کار نبود .
از وقتی که یونگ سنگ به اچ آی وی آلوده شده بود دو سال میگذشت . دکتر بهشون هشدار داده بود ولی کریس امید داشت که تا حد اقل ده سال آینده یونگ سنگ میتونه تو آرامش زندگی کنه ! فکر میکرد این بیماری لعنتی و ترسناک ایدز دیر تر به سراغش میاد ... ولی اشتباه میکرد ... سرعت رشد و تکثیر این ویروس های لعنتی تو بدن برادرش ...
لبخندی زورکی زد :" چیزی نیست ... دارو میخوری ... مهم نیست !"
پوزخند تلخی رو لب های یونگ سنگ نشست :" درست میگی ... از اون شب لعنتی ِ پر از آبی و طلایی دیگه هیچی برام مهم نیست ! "
همین ! تنه ی بی منظوری به کریس زد و به سمت اتاق کارش رفت . اشک تو چشم های کریس جمع شده بود . با صدای بسته شدن در اتاق یونگ سنگ ، مشتش رو روی دهنش فشرد تا صدای گریه هاش رو یونگ سنگ نشنوه ! زانوهاش سست شده بود . خودش رو توی توالت پرت کرد و در رو پشت سرش بست .
چیزی که این روزها تو ذهنش فریاد میکشید این بود که میخواست کنار یونگ سنگ درد بکشه . دوست نداشت بدون اون زندگی کنه ... یونگ سنگ تنها کسی بود که داشت ...
دستشو با خشونت رو گونه هاش کشید و اشک های داغشو پاک کرد . نباید میشکست . نباید نا امیدی اشو به یونگ سنگ هم منتقل میکرد .
هر چند همین نا امیدی وحشتناک یونگ سنگ بود که به اینجا کشونده بودش و انقدر زود تر از موعد بیماریش شروع شده بود ... میتونست سالها با اون ویروس لعنتی بدون مشکل زندگی کنه ...
ولی یونگ سنگ انقدر خود خوری کرده بود و انقدر نا امید بود و از نظر روحی درب و داغون ، که همه چیز براش خیلی سریع گذشت ...
آبی به دست و صورتش زد . باید با دکتر یونگ سنگ صحبت مکرد . خودشم باید آزمایش میداد . از اثرات زندگی با یونگ سنگ آزمایشاتی بود که هر چند ماه یک بار برای اطمینان از مبتلا نشدنش باید انجام میداد .
***
کمر درد شدیدش باعث شد روی صندلیش نیم خیز بشه و نفس عمیقی بکشه . نگاهش روی کلماتی که تایپ کرده بود خیره موند :
"دستانش دور گلوی زن حلقه شدند ... مرگ رقص کنان اطرافشان میچرخید ... چشم های زن از حدقه بیرون زد و لب هاش حتی از پشت رژ سرخ هم کبود به نظر میرسید ... مرگ ، زن را در آغوش گرفته بود ..."
اتاق کار یونگ سنگ جای عجیبی بود . تو دو سال گذشته علاقه ی غریبی به جرم و جنایت پیدا کرده بود . روی دیوار ها عکس هایی از مجرم ها و صحنه های جرم دیده میشد . میز پر از جزوه های جرم شناسی بود و کتابخونه ی پشت سرش سر تا سر پر از کتاب های جنایی ...
این روز ها زیاد مینوشت ... داستان هایی پر از درد و نا امیدی ... پر از جرم و جنایت . انگار تموم درد هاشو توی کلمات منتقل میکرد .
آدم ساکتی بود . ساکت تر از دو سال قبل . خیلی ساکت تر ... اون قدری که حتی کریس که مستقیما درمان هاش رو دنبال میکرد متوجه دردی که میکشید یا حتی شروع بیماری ترسناکش نشده بود .
چند تقه به در خورد و صداشو شنید :" هیونگ دارم میرم بیرون . چیزی نمیخوای ؟ "
چند لحظه فکر کرد . چیزی بود که بخواد ؟ دیگه هیچ چیز براش لذت سابق رو نداشت . هیچ چیزی نبود که دلش بخواد یا از داشتنش احساس خوبی بهش بده !
"نه" ی آرومی که گفت برای کریس کافی بود . خوب میدونست یونگ سنگ خیلی وقته هیچ اشتیاقی واسه تعامل با دیگران – حتی خود کریس – از خودش نشون نمیده . مثل همیشه خودش باید اون رو از این حال و هوا در میاورد . تصمیم گرفت چیزی براش بخره تا برای مدتی ذهنش رو منحرف کنه !
با بسته شدن در ورودی و پیچیدن صدای آهنگ قفل در توی خونه ، یونگ سنگ از اتاقش بیرون اومد . نفسش تنگ بود . خیلی تنگ .
پنجره ی سالن رو باز کرد و از هوای بارونی ِ بیرون تنفس کرد . هوای مرطوب کمکی به تنفسش نکرد .
چنگی به سینه اش زد و به دیوار کنار پنجره تکیه داد و خودشو روی زمین سر داد . نفس های عمیق اش بغض بد دو ساله اش رو شکوند . اول چند قطره اشک بود اما بعد صدای هق هق های مردونه اش تو کل خونه پیچید و بعد طوری گریه کرد که اگه مادرش زنده بود و میدیدش بهش غر میزد و میگفت :" خجالت بکش ! تو دیگه بچه نیستی !"

***
با ورودش به خونه ، تازیک بودن بیش از حد اطرافش دلش رو لرزوند . صدا زد :" یونگ سنگ هیونگ ؟"
هیچ جوابی نبود . به قلبش چنگ زد . دستشو به دیوار گرفت تا نیفته . چند قدم به زحمت جلو رفت تا به کلید برق برسه . ترس مثل خوره قلب و روحشو میخورد .
با زدن کلید برق و روشن شدن خونه ، چشماش رو برای لحظه ای بست . با باز شدنشون یونگ سنگ رو کنار پنجره ی بزرگ سالن ، تو خودش جمع شده دید . دسته ی پاکت مقوایی ِ توی دستاش رو فشرد و سعی کرد به خودش مسلط بشه .
آروم به سمتش رفت . کنارش نشست و بسته ی تقریبا بزرگ رو روبروش گذاشت .
یونگ سنگ سرش رو که رو زانوش گذاشته بود بلند کرد . نیم نگاهی به جعبه که عکس بزرگ میکی موس روش بود انداخت و بعد ابروهاش رو تو هم کشید و به کریس با حالتی سوالی خیره شد .
کریس زورکی خندید و بسته رو باز کرد . کیکی اشتها برانگیز با تکه های بزرگ توت فرنگی و شکلات روی خامه ی سفید ، باعث شد یونگ سنگ نیمچه لبخندی بزنه و دستشو رو شونه ی کریس بذاره :" تا من یه قهوه درست میکنم تو برو لباساتو عوض کن و بیا کیک بخوریم !"
به زحمت از جاش بلند شد . حتی وقتی کریس خواست کمکش کنه دستشو پس زد . نمیخواست ضعیف به نظر بیاد .
کریس مسیر قدم هاش رو تا آشپزخونه دنبال کرد . جعبه ی کیک رو برداشت و روی میز گذاشت. مدتی به یونگ سنگ که با خستگی و بی حالی مشغول آماده کردن بشقاب ها بود خیره شد و بعد به اتاقش رفت .
بشقاب ها رو که روی میز گذاشت صدای زنگ در توجهش رو جلب کرد . نفس عمیقی کشید و آروم به سمت در رفت . از چشمی در بیرون رو نگاه کرد . باورش نمیشد . کیوجونگ بعد از مدت ها تصمیم گرفته بود یه سری بهشون بزنه .
در رو باز کرد و با لبخند بازی به کیو خیره شد :" سلام  برادر !"
سمتش خم شد و خواست به نشونه ی دوستی در آغوشش بگیره . ولی کیوجونگ لبخندی زورکی زد و خودشو عقب کشید . کریس که همون لحظه پشت در رسیده بود اخم بزرگی کرد . دستشو دور شونه ی یونگ سنگ که حالا غمگین تر از قبل شده بود انداخت و با بی میلی کیوجونگ رو به داخل دعوت کرد .
کیو جونگ لبخند خشکی زد و داخل خونه اومد . بوی خوب وانیل و شکلات تا دم میز کشوندش . دستاشو بهم کوبید :" به موقع رسیدم ! آخ جون کیک !"
یونگ سنگ سر میز نشست :" کریس برای کیوجونگ بشقاب بیار ."
کریس همونطور که به سمت آشپزخونه میرفت گفت :" هیونگ تو رژیم نداری ؟"
کیوجونگ خندید و صندلی روبروی یونگ سنگ رو انتخاب کرد :" مهم نیست . مهم یه شب کنار دوستان بودنه !"
با نشستن کریس ، کیک قسمت شد . کیوجونگ شروع به خوردن کیکش کرد . یونگ سنگ با چنگالش بازی میکرد و کریس بلاتکلیف به اون دو تا خیره شده بود .
میدونست یونگ سنگ الان اعصاب درست و حسابی نداره . بودن کیوجونگ تو جمعشون خوب بود . ولی هیچ چیز مثل قدیم ها نبود . رفاقتشون شده بود مثل یه چینی بند زده !
یونگ سنگ چنگال رو توی بشقاب دست نخورده اش رها کرد و به اتاقش رفت . کریس رومیزی رو تو دستش فشرد و کیوجونگ همینطور که به مسیر رفتن یونگ خیره شده بود پرسید :" چی شد ؟"
کریس نفس عمیقی کشید :" ایدز جذام نیست ! بهت حق میدم  کنارش راحت نباشی و نگران سلامتیت باشی کیوجونگ هیونگ ! ولی عوض شدن طرز رفتارت رو نمیتونم تحمل کنم !"
***
یونگ سنگ پشت در اتاقش نشست و سرشو به در چسبوند . صدای بحث اون دو نفر رو خوب میشنید . چنگی به موهاش زد و سعی کرد جلوی اشک هاشو بگیره .
چیزی روی میز کوبیده شد و صدای پر از حرص کیوجونگ رو شنید :" مثل این که یادت رفته کسی که وضع رو برای هممون سخت کرد به خاطر یه شب خوشگذرونی کی بود ؟ هر گناهی یه مجازاتی داره ... و تو اینو خوب میدونی کریس ! "
صدای کریس پایین اومده بود :" تمومش کن ! همه  ی ما حداقل یه بار با دخترای توی بار ..."
گوش هاشو گرفت . نمیخواست بشنوه . بس بود . نگاهش روی چراغ چشمک زد لبتاپش خیره موند . از جاش بلند شد و روشنش کرد .
به سطر هایی ک نوشته بود نگاه کرد . ابروهاش رو تو هم کشید . صفحه ی ورد رو بست و وارد اینترنت شد و دنبال چیزی گشت . با پیدا کردنش ، شروع به نوشتن متنی برای ایمیل کرد :
" مدیریت محترم نشریه ی ماهانه ی «جامعه ی ما» ، با توجه به سابقه ی شما در چاپ داستان های کوتاه پاورقی ، از شما خواهشمندم داستان اینجانب را مطالعه فرموده و برای چاپ مورد بررسی قرار دهید ."
فایل یکی از قسمت های داستانی که درحال نوشتنش بود رو پیوست ایمیل کرد و خواست دکمه ی ارسال رو بزنه . ولی منصرف شد .
باید برای خودش ی اسم مستعار میساخت . به دیوار کنارش خیره شد . نقاشی مرد ناشناسی با یک عینک ! شخصیت مورد علاقه اش !
لبخندی روی لب هاش نشست و زیر متن ایمیلش نوشت "زودیاک" !
قبل از این که دکمه ی ارسال رو بزنه ، در باز شد و کریس وارد اتاق شد :" هی ! کیوجونگ هیونگ داره میره . "
یونگ سنگ نیم نگاهی به کیوجونگ که به درگاه در تکیه داده بود انداخت . کیو نگاهی به اون و دم و دستگاهش انداخت :" عجب زندگی ای واسه خودت ساختی ! "
یونگ سنگ به نوشته اش خیره شد و دکمه ی ارسال رو زد . از جا بلند شد و به سمت اون دو نفر رفت :" فکر نمیکنم زندگی خشن من بدرد روحیه ی هنرمندانه ی تو بخوره کیوجونگ !"
پوزخندی زد :" شب خواب بد میبینی !"
کریس خندید و دستاش رو پشت هر دوشون گذاشت :" بیاین برای کیوجونگ هیونگ آرزوی موفقیت کنیم ! فردا اولین روز فیلمبرداریشه !"
یونگ سنگ لبخندی زد :" موفق باشی برادر !"
نگاهش تو چشم های سبز کیوجونگ که به ندرت میشد بدون لنز مشکی ببینیش خیره موند و بعد خیلی آروم روشو از هر دوشون برگردوند و دست کریس رو پس زد و رو صندلیش و رو به لبتاپش ساکت نشست .
کریس گلوشو صاف کرد و در رو بست . یونگ صدای حرفاشون رو شنید :" یکم مراعاتشو بکن هیونگ ! داره درد میکشه !"
صدای کوبیده شدن در ، آخرین چیزی بود که شنید ...
چند لحظه بعد در به شدت باز شد و کریس با دستهایی پر از ظرف های کیک به سختی تو اتاق اومد . اگه یونگ سنگ از دستش چیزی نمیگرت پاش به لبه ی قالیچه گیر میکرد و با مغز زمین میخورد و صورتش تو کیک فرو میرفت ولی به موقع نجات پیدا کرد !
روی لبه ی تخت یونگ سنگ نشست ولی با غر غرش روبرو شد :" از اونجا پا شو . بهداشتی نیست !"
اخم هاشو تو هم کشید و حرفشو نشنیده گرفت . همونطور که کیک خودشو میخورد به یونگ اشاره کرد :" کوفتم شد باو ! بخورش کیکتو تموم شه دلم خنک شه خو !
سرش رو توی لب تاپش کرد و تکه ای از کیک رو توی دهنش گذاشت . با دهان پر گفت :" ممنون !"
لبخند کمرنگ روی لبهاش اینبار واقعی بود .





طبقه بندی: ZoDiaC،

تاریخ : شنبه 7 آذر 1394 | 07:26 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی