تبلیغات
The Candles - Homicide Classroom || 3.4


سلام دوستان . من واقعا معذرت میخوام یکشنبه و سه شنبه نرسیدم داستان بذارم
عوضش این هفته به خاطر این که هنوز کمی وقت میخوام برای شروع فصل سه شوالیه سیاه
دو قسمت از این داستان کلاس آدم کشی رو یه جا میذارم براتون ک برید حالشو ببرید !
گود لاک اوری بادی :))

http://s3.picofile.com/file/8223877542/hom2.jpg

HOmiCIdeCLasSRoOm

살인교실




3

جونگمین اولین کسی بود که وارد اتاق مشترکشون شد . نگاهش به دو کوله پشتی ِ آشنا با مارک ِ مدرسه ی مورداک افتاد که روی تخت هیون ، تخت طبقه ی پایین گذاشته شده بود .
آروم روی صندلی نشست و بدون این که نگاهشو از کوله ها برداره ، ساکت موند . صدای باز شدن در با صدای اس ام اس هایی ک برای اون و هیون جونگ اومد مخلوط شد .
هیون خودش رو روی تختش پرت کرد و نیم نگاهی به جونگمین انداخت ک سرش توی گوشیش بود . اون هم گوشیش رو از جیبش بیرون اورد و در حالی که پاهاشو روی کوله ها میذاشت و آروم تکونشون میداد ، اس ام اسی ک براش اومده بود رو باز کرد .
همزمان هر دو نگاهشون رو بهم دوختن و جونگمین اخمی کرد . نگاهش خشک شده بود رو لبخند جنون آمیز هیون جونگ و در همون حال موبایلش رو توی جیبش برگردوند و از جاش بلند شد .
هیون سرخوشانه کوله ی جونگمین رو با پاش ، از رو تخت پایین پرت کرد ک اون توی هوا گرفتش و بعد بدون این که به هیون اجازه ی بلند شدن بده ، یقه ی اون رو کشید و از روی تخت پایین انداختش و کشون کشون به سمت در اتاق بردش . هیون فقط تونست تو آخرین لحظه به کوله اش چنگ بزنه و محکم نگهش داره !
همزمان با بیرون اومدن جونگمین و هیون ک با وضع افتضاحش روی زمین کشیده میشد ، سونگ هیون هم از اتاق کناری بیرون اومد . نگاهی بی تفاوت به هیون ک روی زمین لم داده بود انداخت و پرسید :" جونسو پیش شما نبود ؟ موبایلشو جواب نمیده !"
جونگمین سرش رو برگردوند و به انتهای راهرو زل زد . هیون هم از جا بلند شد و خاک لباسش رو تکوند . کم کم صدای قدم های نا متعادلی رو شنیدن و سایه ای ک از راهروی کناری روی دیوار افتاده بود . و بعد هیکل جونسو رو دیدن ک تلو تلو خورون داشت بهشون نزدیک میشد .
هیون خندید :" هیچ وقت ظرفیت نداشت !"
جونگمین با اخم به جونسو خیره بود . سونگ هیون آروم گفت :" هیچ وقت نمیخورد ! چرا ...."
حرفشو با دیدن جونسو که به دیوار تکیه داده بود و داشت بالا میاورد قطع کرد و به سمتش دوید .
جونگمین بی هیچ حسی همونطور به جونسو و سونگ هیون ک حالا کمکش میکرد خیره بود و هیون روش رو از اونها برگردونده بود و داشت سعی میکرد جلوی اوق زدنشو بگیره !
نگاه سونگ هیون به جونگمین افتاد که به سمت جونسو رفت و دستشو روی گردن داغ و عرق کرده ی اون گذاشت . لحظه ای بعد پاهای جونسو سست شد و روی زمین افتاد و همشون تونستن سوزن کوچیکی رو ببینن ک تو گردن جونسو فرو رفته بود .
تازه اونموقع بود که جونسو تونست نفس عمیقی بکشه و نگاه درد آلودشو به برادر کوچکترش، جونگمین، بدوزه  ک با قیافه ای سرد و سنگی بالای سرش ایستاده بود و بی حرف به دیوار خیره بود .
سعی کرد خودش رو از کثافت کاری ِ روی زمین دور کنه . صدای عصبی ِ سونگ هیون رو شنید :" تو که حساسیت داری چرا اونهمه خوردی احمق !؟"
نگاه بی رمقش رو به سونگ هیون دوخت و به زور بینی اش رو بالا کشید . انگار اثر سوزن بود چون حس میکرد هیچ حسی نداره !
آروم و با جون کندن گفت :" نمی ... دونم !"
همون هم کافی بود تا اخم های هیون جونگ در هم بره و جلوش روی پنجه ی پا بشینه . در حالی ک سعی میکرد به کثافت ها نگاه نکنه گفت :" سست شدی کیم جونسو ! میدونی تاوان ِ سست شدن تو کار ِ ما چیه ؟"
جونسو میتونست برق چاقویی ک از زیر آستین ِ هیون بیرون میخزید رو ببینه ! به زور آب دهانش رو قورت داد . گلوی خشکش اذیتش میکرد . آروم گفت :" سست ... نشدم . هرگز... نمیشم ! مطمئن ...باش !"
صدای خفه و عصبی ِ هیون مو به تنش سیخ کرد :" بهتره ک همین طور باشه !"
هیون از جا بلند شد . کوله اش رو برداشت و زود تر از همه ی اونها تو پیچ راهرو غیبش زد .
جونگمین آروم سوزن رو از گردن جونسو بیرون آورد و قبل از این ک اونا بفهمن ، سوزن تو دستاش غیب شده بود !
جونسو آهی کشید . سونگ هیون زیر بغلش رو گرفت و آروم بلندش کرد :" بهتره بری ساکتو برداری . وقت نداریم !"
سری تکون داد و با تکیه به دیوار به سمت اتاقش رفت . سونگ هیون روش رو به سمت جونگمین چرخوند و پرسید :" اس ام اس به تو هم رسیده ؟"
جونگ سری به نشونه ی تایید تکون داد . سونگ هیون اخمی کرد :" نمیتونم درکش کنم ! آخه چرا اونجا ؟"
انتظار جواب از جونگمین نداشت . در واقع بیشتر مخاطبش خودش بود . اما صدای بی حال جونسو اون رو از فکر بیرون آورد :" شیلر هیچ وقت توضیح نمیده . احتیاجی هم به درک کردن ما نداره !"
نگاه هر دوشون به جونگمین خیره موند ک با قدم هایی آهسته به سمت انتهای راهرو میرفت . جونسو هنوز کمی مست بود برای همین سونگ هیون زیر بغلشو گرفت و اون ها هم راه افتادن .
بالاخره یکی پیدا میشد اون کثافت های روی زمین رو پاک کنه ! خیلی مهم نبود !
***
توی بی ام دبلیو مشکی رنگشون نشسته بودن و توی جاده های خاکی به سمت مقصدی میرفتن ک هیچ کدومشون حاضر نبود اسمشو به زبون بیاره ! جونگمین پشت رل نشسته بود و هیون عقب و روی صندلی ها خواب بود . جونسو هم عقب نشسته بود و به پشتی صندلی تکیه داده بود و نگاهشو به تپه های خاکی که با سرعت از جلوش میگذشتن داده بود .
سونگ هیون نگاهی به جونگ انداخت که یک دستش رو به پیشونیش تکیه داده بود و با یک دستش فرمون رو گرفته بود . بی تفاوت به روبروش زل زده بود و داشت رانندگی میکرد . آروم گفت :" میخوای من برونم ؟"
جونگمین جوابی نداد . سونگ فهمید ک هنوز خسته نیست و میتونه رانندگی کنه برای همین ساکت موند . نگاهشو از توی آینه به جونسو دوخت که بی حال زل زده بود به پنجره . صداش زد . جونسو نیم نگاهی به آینه ی جلو انداخت و نگاهش سوالی شد . سونگ گفت :" حالت خوبه ؟"
جونسو نیمچه لبخندی زد . حس برادری تنها حسی بود ک بین اونها بود . تنها حسی که براشون مونده بود .... سعی کرد کمی بخنده . ولی موفق نبود و فقط دهنش کج شد ! آهی کشید :" هنوز زنده ام !"
صدای خواب آلود هیون تو ماشین پیچید :" خوبه ! کم کم داشتم فکر میکردم مردی که صدایی ازت در نمیاد ! بر عکس همیشه !"
جونسو پوفی کشید و بدون این که به هیون نگاه کنه گفت :" تو بهتره به ادامه ی خوابت برسی! "
بدون این ک منتظر جوابی بمونه دوباره به منظره ی بیرون زل زد و ذهنش به اتفاقات دیروز کشیده شد . وقتی از اون اتاق شکنجه بیرون اومد ، نفهمید چطور یه شیشه و.دکا گیر اورد و چطور نصفش رو یه نفس سر کشید . نمیدونست چشه . ولی حالش اون موقع به حدی خراب بود ک خودش هم باورش نمیشد همون کیم جونسویی باشه که با روش هایی صد ها برابر وحشتناک تر از این کسی رو شکنجه کنه ! تازه اون ک کاری نکرده بود ! خیلی زودتر از اونچه ک باید اون زن رو راحت کرده بود !
نمیدونست چرا خریت کرد و مش.روب خورد در حالی که میدونست حساسیت الکلیش ممکنه اونو به کشتن بده ! کلمه ای ک از زیر زبون ِ زن بیرون کشیده بود رو به شیلر اس ام اس کرده بود و بلند شده بود و به سمت خوابگاهشون برگشته بود . بعد هم که اون افتضاح بار اومده بود و .... تهدید هیون جونگ ....
واقعا سست شده بود ؟ چرا ؟ مگه این کارش چه فرقی با کار های قبلیش داشت ؟ سعی کرد فکرش رو جمع و جور کنه . تنها چیزی که به نظرش اومد چشم های قهوه ای رنگ زن بود ! همون زن ِ سبزه !
تو چشم هاش چیز عجیبی بود . چیزی که جونسو رو وادار میکرد زودتر خلاصش کنه تا دیگه نگاهش تو اون چشم ها خیره نمونه ... تو چشم های زن ترس نبود ... درد بود ... با یه حس ِ دیوانه کننده ... دلسوزی ... شاید دلسوزی بود ...
کلمه های اون زن تو ذهنش وول میخورد .... " تو حیفی .... حیفی پسر ...."
آره ! ته ِ نگاهش رنگ ِ مسخره ی دلسوزی نشسته بود . همش همین بود ! دلسوزی ... یه حس مسخره ... حسی که انقدر برای جونسو دردناک بود ک اونو به این اوضاع بکشونه ...
حس میکرد هیچ نیرویی تو بدنش نیست . یادآوری ِ رنگ نگاه ِ اون زن ... حس رو از انگشتاش بیرون میکشید ...
آه عمیقی کشید . با ایستادن ماشین به خودش اومد و نگاه ِ بی حسشو دوخت به جلوش .
سونگ هیون از ماشین پیاده شد و جای جونگمین نشست . چیزی تا مرز نمونده بود . زمینی سفر کردن جزوی از کارهای همیشگیشون بود پس بهش عادت داشتن !
***
چشم هاشو بسته بود . ولی تصویر پشت پلکش خاطرات نصفه و نیمه اش بودن ک همشون توی یه عکس خلاصه میشدن . همون عکس عجیب و قدیمی ... دختری که کنارش بود رو نمیشناخت . هر چی بهش فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید . نمیدونست اون دختر دقیقا کیه . ولی یه چیز رو خوب میدونست . اینکه میخواد قبل از مردنش یه بار دیگه اون رو ببینه ... فقط یه بار !
با صدای هیون جونگ به خودش اومد و نگاه بی تفاوتش رو برای ثانیه ای به پشت سرش انداخت و دوباره به روبروش خیره شد . هیون گفت :" جونگمین یه کاری بکن . جونسو واقعا حالش خرابه !"
جونگمین با صدای ترمز شدید ماشین به سونگ هیون خیره شد که با نگرانی پیاده شد . ماشین رو دور زد و در سمت جونسو رو باز کرد .
جونسو با باز شدن در خودش رو بیرون انداخت و دوباره شروع کرد به استفراغ کردن . جونگمین با آرامش بیرون اومد و شونه های جونسو ک حالا بی حال شده بود رو گرفت و اون رو روی زمین کشوند و دور تر از کثیف کاری ها خوابوند رو سطح داغ جاده .
چند سوزن به چند جای مختلف از بدنش زد . کش و قوسی به خودش داد و کنار اون روی زمین نشست و به کاپوت ماشین تکیه داد .
هیون از ماشین پیاده شد و در حالی که دستاشو به بالا میکشید تا کمی از خستگی ِ راه (؟!) کم کنه ، رو به سونگ هیون گفت :" من میشینم پشت فرمون !"
سونگ هیون در حالی ک با نگرانی به جونسو خیره بود نچ نچی کرد :" عمرا بذارم یه آدم م.ست بشینه پشت فرمون !"
هیون غرید :" تو این کارو میکنی !"
سونگ از لحن عصبی هیون به خودش لرزید و بی اختیار گفت :" باشه ! هرچی تو بگی !"
با صدای پوزخند جونگمین نگاهش رو پایین انداخت و به اون خیره شد :" نخند ! خودت هم میدونی چقدر ترسناکه !"
جونگمین کتش رو در آورد و توی سکوت ِ جاده ، روی صورت جونسو انداخت تا آفتاب نسوزونتش . آروم از جا بلند شد تا کمی قدم بزنه . عضلاتش خشک شده بودن .
حین قدم زدن دستشو توی جیبش فرو برد و جی پی اس اش رو بیرون اورد . دست آزادش رو سایه بودن چشم هاش کرد و زل زد به جی پی اس . یک روز و نیم بود که توی راه بودن و با یه محاسبه ی سر انگشتی ، فهمید ک احتمالا روز بعد رو هم باید تو جاده سپری کنن ! هر چند جایی ک میخواستن برن هم چندان خوش و خرم نبود !
سرش رو برگردوند و به برادراش ک بیست متری باهاش فاصله داشتن نیم نگاهی انداخت . هیون خم شده بود و دستاشو روی زانوهاش گذاشته بود و نگاهش پایین بود . انگار این کارو برای فرار از آفتاب شدید کرده بود . سونگ هیون کنار جونسو نشسته بود و شونه های اون رو ماساژ میداد و جونسو هم هنوز کف زمین ی داغ پهن شده بود و تقریبا فلج شده بود . کت چونگ مین هنوز روی صورتش بود .
سرش رو برگردوند و به دور شدنش ادامه داد . از دیروز تا حالا حال جونسو همین بود . نمیفهمید اون چشه . هیچ ذهنیتی از مشکلش نداشت و توانایی ی پرسیدنش رو هم نداشت .
از فکری که تو سرش چرخید ایستاد و متعجب به دور تر ها خیره شد . توانایی پرسیدن نداشت ؟!
بعد از مدت ها چهره اش از حالت سرد و بی تفاوت بیرون اومده بود و یه جور بهت و تعجب تو چشم هاش نشسته بود . چرا تواناییشو نداشت ؟ مگه لب باز کردن و حرف زدن کار شاقی بود ؟
دستش رو کلافه روی لب هاش کشید . سعی کرد یه کلمه رو ادا کنه . ولی همین که لب باز کرد صدای فریاد سونگ هیون اونو به خودش آورد :" جونگ مینا ! بیا باید بریم !"
برگشت و نگاهش رو به اون ها داد . کت مشکی رنگش تو دستای سونگ بود و جونسو همونطور فلج رو زمین افتاده بود !
پوزخندی زد و قدم هاشو تند کرد و تقریبا به سمت جونسو دوید ! کاری که همشون رو ، حتی جونسوی فلج رو هم متعجب کرد !
اصولا کم پیش میومد جونگمین بدوه ! یعنی کلا عجله کنه ! اونم واسه این کار ِ غیر ضروری!
جونگمین بی توجه به اون دو تای دیگه سوزن های توی بدن جونسو رو در آورد . عضلات جونسو شل شد و تقریبا تونست بازوی جونگمین رو بگیره و خودشو بالا بکشه .
جونگ آروم به چشم هاش خیره شد . لبخند بی حالی ک رو لب های جونسو نشست خیالش رو رواحت کرد و فورا نگاهشو از اون گرفت . سوزن ها رو به جای مخفیشون برگردوند و بعد کتشو از دست سونگ هیون کشید و به سمت صندلی عقب رفت . در و باز کرد و نشست . منتظر اونها موند تا سوار بشن و حرکت کنن .
جونسو به زحمت خودشو پیش جونگمین انداخت و غر زد :" حالم از مسافرت بهم میخوره !"
هیون پشت فرمون نشست و ریز خندید :" انتظار داشتی شیلر هواپیما شخصی برات بفرسته ؟"
به جای جونسو سونگ هیون با اخم گفت :" نه ! ولی انتظار ِ یه وسیله ی بهتر داشتیم ! مثلا یه ون ! "
هیون سری تکون داد و گفت :" بهش فکر نکنین . باید رو ماموریتمون تمرکز کنیم . "
همشون تو شکوت به جاده خیره شدن و هیون استارت زد و ماشینو راه انداخت . خیلی راه داشتن تا مقصدشون ...



4
بعد از یک هفته ی تمام رانندگی دیگه همشون داشتن خسته میشدن . صدای همشون در اومده بود . البته جونگمین مثل همیشه ساکت و بی سر و صدا بود ولی خوب از قیافه اش معلوم بود ک اونم خیلی اعصابش داغونه !
به جاده ای رسیده بودن که همه اشون میدونستن به مقصدشون راه داره . جاده ی بیابونی و وحشتناک آتاکاما !
جونسو با ایستادن ماشین ،از پشت رل پیاده شد و به کاپوت تکیه داد :" خدای من ! باورم نمیشه رسیده باشیم !"
سونگ هیون سرش رو از پنجره ی عقب بیرون آورد :" یعنی ما الان نزدیک شیلی هستیم ؟!"
هیون ک طبق معمول در حال چرت زدن بود لباس سونگ رو گرفت و اون رو داخل کشید :" جمع کنید خودتونو . مردیم تو گرما ! "
با صدای پوزخندی سرش رو به سمت جونگمین چرخوند ک روی صندلی جلو لم داده بود :" چیه ؟! "
جونگمین چهار انگشتشو به شکلی نمادین روی گردنش کشید و صدای "خخخخخ" عجیبی از گلوش خارج کرد .
جونسو ک سرش رو از پنجره داخل آورده بود خندید :" منظورتو گرفتم ! "
رو به هیون ، حق به جانب گفت :" تو هنوز بیابون آتاکاما رو نمیشناسی هیونگ ؟! مگه نه ؟"
هیون چینی به بینیش انداخت :" برو بابا !"
جونگمین نیشخندی زد و خودش رو روی صندلی راننده کشوند و کمربندشو بست . جونسو هم ماشین رو دور زد و روی صندلی شاگرد نشست . در رو ک بست روش رو به سونگ هیون چرخوند :" یادته ؟ اونروز درباره اش حرف میزدیم ؟"
سونگ پوفی کشید و با کلافگی موهاشو بهم ریخت :" حرف نمیزدیم ! حرف میزدی ! من کی به حرفای تو گوش کردم آخه ؟ "
جونگمین استارت زد و ماشین دوباره به راه افتاد . جونسو با اخم گفت :" آتاکاما وحشتناک ترین بیابون ِ جهانه ! از رشته کوه های آند میرسه به اقیانوس آرام ! کفش شن زار و نمک زاره ! فشار اتمسفر روی کوهای آند خیلی زیاده و این باعث خشکی ِ هوا میشه ! هوای داغ سطحش ..."
شیشه ی پنجره رو پایین داد . هوای وحشتناک داغی که تو ماشین پیچید باعث شد پس گردنی محکمی از هیون بخوره !
هیون چند تا سرفه کرد و بعد از این که جونسو با ترس پنجره رو بست داد زد :" یه بار دیگه همچین غلطی بکنی ..."
سونگ هیون حرفش رو قطع کرد :" نمیتونیم کولر رو روشن کنیم هیونگ ! ماشین نمیکشه ! هر از چند گاهی باید پنجره رو باز کنیم تا هوای داخل عوض بشه !"
هیون بی توجه پس گردنی ِ دیگه ای به جونسو زد :" بقیه ی اطلاعاتتو بریز بیرون ببینم !"
جونسو از توی آینه چشم غره ای به هیون رفت :" یه بار دیگه منو بزن فقط ببین چیکار میکنم ! رشته کوهای آند مانع میشن که آب و هوای استوایی ِ جنگل های آمازون به اینجا برسه ! خاک اینجا شبیه مریخه ! نه آدما و نه حیوون ها توانایی ِ زندگی تو این بیابون رو ندارن ...."
صداشو کمی پایین تر آورد :" در عجبم که ما اینجا چیکار میتونیم داشته باشیم !"
***
چند ساعت بعد با توقف دوباره ی ماشین دهن همشون از تعجب باز مونده بود . بی اختیار همه پیاده شدن و به مجسمه ی بزرگ ِ دستی که از زیر خاک بیرون اومده بود خیره شدن ! عجیب بود .
جونسو لبخندی زد و دست هاش رو باز کرد :" مانو دل دیزرتو !  دستی در صحرا ...همیشه دلم میخواست از نزدیک ببینمش !"
روش رو به سمت جونگمین برگردوند :" الان باید 75 کیلومتری آنتوفاگاستا باشیم مگه نه ؟"
جونگمین نگاهی به جی پی اسش انداخت و سرش رو تکون داد . هیون متفکر گفت :" فکر نمیکردم انقدر از جغرافیا خوشت بیاد ! فکر میکردم بیشتر اختراع راه های مختلف شکنجه رو دوست داشته باشی ! بعد از نـُه سال حس میکنم هنوز نشناختمت کیم جونسو !"
جونسو نیشخندی زد :" شکنجه تو اولویت دومه ! من همیشه عاشق جغرافیا بودم ! نگاهش کن ! این مجسمه ی 11 متری با اسکلت فلزی و جنس سیمان ! ماریو ایرازابال ساختتش ! سال 1992 ! نمادی از تنهایی و کمک خواهی و تاسفه !"
سونگ هیون دستش رو پشت جونسو کوبید :" چقدرم ک تو کمک خواهی و تاسف حالیته !"
چهره ی جونسو در هم رفت . آروم به سمت ماشین رفت و همونطور که سوار میشد گفت :" جونگمین ، بهتره بریم . آنتوفاگاستا نزدیکه ! چیزی نمونده برسیم بهش!"
کمی آروم تر گفت :" تنهایی رو ... خوب درک میکنم !"
***
جونسو کلاه کپ اش رو پایین تر کشید :" اگه با قایق اومده بودیم زود تر رسیده بودیم !"
جونگ مین با تعجب نگاش کرد . ولی جونسو بی حوصله تر از اون بود ک بهش توجه کنه . هر چهار نفرشون توی پیاده رو های شهر آنتوفاگاستا قدم میزدن و منتظر بودن تا دستور جدید با اس ام اس برسه!
هیون با خستگی به دیواری تکیه داد :" دارم خفه میشم ! اینجا هوای سنگینی داره !"
سونگ هیون به جونسو نیم نگاهی انداخت :" انگار اینجا هم جزو همون بیابونه محسوب میشه نه ؟"
جونسو با بی حوصلگی سرشو تکون داد و دستش رو به صورت عرق کردش کشید . هوای این شهر بندری واقعا خفه کننده بود !
صدای 4 زنگ اس ام اس متفاوت ، همشون رو از جا پروند . همزمان به گوشی هاشون نگاهی انداختن و بدون اینکه متوجه باشن . همشون با هم نفس راحتی کشیدن ! بالاخره سرگردونی ها تموم شده بود !
***
مهمون خونه ای که گرفته بودن کوچیک بود و یه اتاق خالی بیشتر نداشت . برای همین همشون توی یه اتاق ِ یه تخته ی کوچیک چپیدن و روی تختِ بزرگ ولو شدن .
هیون نفس عمیقی کشید :" اول باید یه سری اسلحه جور کنیم !"
جونگمین انگشت اشاره اشو بالا گرفت ! سونگ هیون گفت :" باید یه راهنما پیدا کنیم !"
هیون شاخه ای از موهای جونسو رو کشید و بی توجه به آخ ِ اون گفت :" همین جونسو از یه راهنما قابل اطمینان تره !"
جونگمین دوباره انگشتش رو بالا گرفت ولی بازم حواس کسی بهش نبود . دیگه داشت عصبانی میشد . پوفی کشید و تو یه حرکت یقه ی هیون رو گرفت و اونو از روی تخت بالا کشید !
یه دستشو از یقه ی اون آزاد کرد و به سمت دهنش برد و با انگشت اشاره اش به حلقش اشاره کرد! هیون سعی کرد با سر درگمی از حرفاش سر در بیاره ! که کم کم موفق شد و خندید :" آره راست میگی ! باید غذا و آب هم همراهمون ببریم !"
جونگمین نفس راحتی کشید و یقه ی هیون رو ول کرد . نگاهش به جونسو افتاد که با دهن باز خوابش برده بود . لبخند بی جونی روی لباش نشست و ملحفه ای رو روی جونسو کشید و از رو تخت بلند شد .
هیون جونگ و سونگ هیون به مهربون شدن های یهویی ِ جونگمین عادت داشتن . توی این دنیا برای این چهار نفر هیچ چیزی مهم تر از همدیگه نبود . اونا حاضر بودن جونشون رو برای هم بدن و در عین حال ک حاضر بودن در برابر خیانت ِ یکی از اعضا ، اون رو به بد ترین شکل ِ ممکن مجازات کنن !
صدای نفس های آروم ِ جونسو خواب رو به چشمای همشون آورد . بعد از مدت هایی طولانی بالاخره تونسته بودن رو زمین ِ صاف دراز بکشن ! نگاه هیون به جونگمین افتاد که بی صدا ، روی زمین دراز کشیده بود و در خودش مچاله شده بود . مثل همیشه بود .
سونگ هیون خیره نگاهش کرد :" دلم برای دیدن ِ خوابیدن ِ جونگ مین تنگ شده بود ! نمیدونم چرا حس میکنم شخصیتش موقع خواب 180 درجه عوض میشه !"
هیون سری تکون داد :" فوری هم خوابش میبره ! تو یه زمانی روان شناسی میخوندی نه ؟ "
سونگ هیون "هوم" ای گفت و آروم روی تخت دراز کشید :" تو خودش جمع شده . مثل بچه ای که تو بطن مادرش جمع شده . اون دنبال ِ آرامشه هیون جونگ . آرامشی از جنس ِ آرامش ِ توی شکم مادرش !"
پوفی کشید و دست هاشو زیر سرش گذاشت :" خیلی وقته از خودمون دور شدیم ! خیلی وقته ..."
هیون جوابی نداد . سونگ هیون سرش رو چرخوند و نگاهش رو به چشم های بسته ی اون داد . آهی کشید و خودشم چشم هاشو بست . باید انرژیشو جمع میکرد . ماموریتشون تازه شروع شده بود !
***
جونگمین سرِ مرد رو گرفت و محکم روی میز کوبید . هیون سرشو کنار ِ گوش مرد برد و با لحن سردی پرسید :" رئیست کجاست ؟"
مرد نفس عمیقی کشید و به دست جونگمین چنگ انداخت تا بتونه خودشو رها کنه ولی جونگمین خیلی محکم گرفته بودش! با التماس گفت :" بذارین برم . من نمیدونم از کی حرف میزنین !"
اینبار جونگمین یقه ی مرد رو گرفت و اونو بلند کرد . چشم های مرد که تو چشم های مصمم ، سیاه و مرموز ِ جونگمین قفل شد ، با تته پته گفت :" چی از جونم میخواین ؟"
تو یه حرکت چاقوی هیون کنار شاهرگش بود :" بهمون بگو رئیست کجاست !"
مرد دستشو روی دست جونگمین فشار داد تا تعادلشو به دست بیاره . ولی فایده ای نداشت . سعی کرد نگاهشو از چشم های جونگ مین بگیره ولی با تکون دستای جونگمین دوباره سرش به جای قبل چرخید !
 هیون رومیزی رو با مخلفاتش از روی میز کشید و پرید رو میز . روی صورت مرد خم شد و نوک چاقوشو آروم رو گونه ی مرد کشید . مرد دادی کشید و اون هیکل ِ بزرگ و گوشتالوشو بالا و پایین انداخت تا شاید از دست ِ این دو تا هیولایی که نمیدونست از کجا پیداشون شده خلاص بشه . وقتی دید نمیتونه ،انگشتشو به سمتی گرفت .
خیلی ناگهانی جونگمین ولش کرد و با نشیمن گاهش محکم زمین خورد . این بار فریادش بلند تر بود !
هیون قهقهه ای زد و آستین جونگمین رو کشید و بی توجه به آدم های وحشت زده ی توی بار، که از قضا همشونم خلافکار بودن ، به سمت جایی رفتن که مردک ِ خپل بهش اشاره کرده بود !
هیون ترجیح میداد ورود های وحشتناک رو به جونگمین بسپره و خودش فقط از زبونش استفاده کنه ! کلا تنبلیش ذاتی بود و کاریش نمیشد کرد ! الانم منتظر موند تا جونگمین یه لگد به در اتاقی ک جلوش وایساده بودن بزنه ، تا بره تو و ...
لگد زدن و از جا در اومدن در و افتادنش همانا و جیغ زنها و روءیت شدن صحنه ای بسیار مـَشت همان !
نگاه سرد جونگمین به مرد برهنه ای بود که بین دو تا زن ِ خراب ، روی تخت ِ کثیف و چندش آوری تو خودش جمع شده بود .
مرد ملافه رو روی خودش بالا کشید ولی زن ها هنوز برهنه بودن و هر کدوم سعی داشتن ملافه رو از دست مرد بقاپن تا روی خودشون بکشن !
هیون با نیش باز داشت زن ها رو بر انداز میکرد و در حالی که آدامسی رو میجوید ، با خیال راحت چاقوشو بین دست هاش میچرخوند . ولی در عوض نگاه جونگمین لحظه به لحظه عصبی تر میشد .
از اونجایی ک طبق معمول ِ همیشه حرفی نمیزد ، دستش رو پشت هیون برد و پشت هیون رو بین انگشت هاش فشرد .
هیون ابروهاشو از درد تو هم کشید و نگاهش رو از زن ها گرفت . مهم نبود . بعدا کار جونگ رو تلافی میکرد ! الان موضوع مهم تری در بین بود !
چند قدمی داخل اتاق رفت و روی تخت خزید . روی زانوهاش جلو رفت و در حالی که با هر دو دستش ، زن ها رو از روی تخت پایین مینداخت ، بی توجه به صدای جیغ هاشون چاقو را عمودی نزدیک گلوی مرد نگه داشت :" شیلر میگفت یکی هست که میتونه برامون اسلحه جور کنه !"
سرش رو برگردوند و نیم نگاهی به صورت جونگمین انداخت . ابروهای بالا رفته اش نشون میداد ک از کار هیون راضیه ! پس چاقو رو بیشتر به گردنش نزدیک کرد و دست دیگشو تو جیبش فرو برد . کاغذی از جیبش بیرون آورد و با ضرب توی دهن مرد ک به شدت ترسیده بود فرو کرد و بعد خیلی آروم از جاش بلند شد !
در حالی که به سمت جونگمین بر میگشت بدون این که به مرد نگاهش کنه گفت :" طبق اون لیست هر چی میخوایم برامون آماده میکنی ! فردا صبح علی الطلوع میام همه ی اون لیست رو از حلقومت میکشم بیرون !"
شونه به شونه ی جونگمین از اتاق ِ بی در بیرون اومدن و در بین ِ سکوت ِ سنگین ِ اطرافشون ، هیون دو شیشه مار.تینی که روی کانتر گذاشته شده بود و برداشت :" اینم باشه صورت حساب ِ کتک هایی که خوردی گامبالو !"
نگاهش رو به همان مرد چاق داد که حالا پشت میز قایم شده بود . نگاهی به جونگمین انداخت :" ببینم اصلا کتک خورده ؟"
جونگمین سری به نشونه ی "نه " تکون داد و هیون هر دو شیشه رو داد به یه دستش . با انگشت اشاره پیشونیش رو خاروند و بشکنی تو هوا زد :" آره ! بذار پای اون خراشی که بهت افتخار دادم و گذاشتم رو صورتت !"
چوپنبه ی سر یکی از بطری ها رو با دندون کند و بیرون تف کرد . نصف بطری رو یک نفس سرش کشید . سرشو چند بار تکون داد تا تلخی ِ بیش از اندازش از بین بره و بعد جلو تر از جونگمین که با کلافگی نگاهش میکرد از بار بیرون رفت !
همزمان داد زد :" معرکه تموم شد ! به کارتون برسید !"
........................
جونسو سرش رو از روی تخت پایین انداخت و به دستای سونگ هیون زل زد ک در حالی که رو زمین نشسته بود و به تخت تکیه داده بود ، با سرعت در حال انجام کاری بود .
دست هاشو زیر چونه اش گذاشت :" سونگ هیونااااااااا .... داری چیکار میکنی ؟"
سونگ هیون با پشت دستش عرق پیشونیش رو پاک کرد :" با اون لحن لوست حواسمو پرت نکن ! یهو دیدی جفتمون با هم رفتیم رو هوا !"
جونسو خنده ی تلخی کرد :" من ک خوشحال میشم اگه این اتفاق بیفته ! تو رو نمیدونم !"
نگاهش رو از ماده ی منفجره ای که کم کم داشت بین دستاش شکل میگرفت ، گرفت و بهت زده ، به چشم های پر از غم ِ جونسو نگاه کرد :" داری شوخی میکنی ! مگه نه ؟ یکی از همون شوخی های بی مزه ات !"
جونسو روی تخت غلطی زد و نگاهش رو به سقف داد . آهی کشید :" از بچگی دوست داشتم جغرافی دان بشم ...."
نگاهشو به در داد که باز شد و هیون و جونگمین داخل اومدن . ترجیح داد حرفشو ادامه نده . سونگ هیون هم سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد .
هیون شیشه ی خالی ِمش.روبش رو گوشه ای پرت کرد و بی توجه به صدای شکستنش ، خودشو روی تخت انداخت .
جونسو که نمیخواست وسط ِ مستی ی هیون ، مزاحمش بشه ، از روی تخت پایین پرید و نگاهشو به جونگمین دوخت که تو سکوت به دست های سونگ هیون زل زده بود . از آرامشی که تو چهره اش بود میتونست حدس بزنه که کارشون رو انجام دادن و بقیه ی روز رو بی کارن !
سونگ هیون بسته ی گرد کوچیکی که درست کرده بود رو با احتیاط توی جعبه ای گذاشت و درش رو بست . سرش رو بلند کرد و نگاهش رو به جونگمین داد که به دیوار تکیه داده بود و به زمین خیره شده بود . آروم گفت :" قبل از این که بیای ما یه بحث رو شروع کردیم !"
جونگمین بی سر و صدا روی زمین نشست و منتظر موند . جونسو حرفشو ادامه داد :" تو ، از قبل ها ، آرزویی رو به یاد داری؟ "
جونگمین سرش رو بلند کرد و برای چند ثانیه ی کوتاه به چشم های جونسو و بعد به چهره ی منتظر سونگ خیره موند . سرش رو به سمت جعبه ی کمک های اولیه ای که بالای کمد گذاشته شده بود چرخوند و به اون اشاره کرد .
سونگ و جونسو مسیر نگاهش رو دنبال کردن و بعد دوباره به جونگ خیره موندن . نگاهشون به نوار ِ مشکی رنگی که از زیر آستینش بیرون خزیده بود و پر از سوزن های طبی بود ؛ افتاد و سونگ هیون پرسید :" تو پزشک شدی ! همونطور که میخواستی ؟!"
جونگ مین لبخند تلخی زد و همونجا روی زمین دراز کشید . دستش رو بالا آورد و سوزن ها رو توی آستینش برگردوند . جونسو آروم گفت :" چی میگی سونگ هیون ؟ پزشکی بدون ِ مدرک ؟ جونگمین در حد یه متخصص مغز و اعصاب حالیشه اما هیچ مدرکی نداره ! اونوقت تو میگی به اونی که میخواسته رسیده ؟!"
نگاه هر دو به جونگمین افتاد که آروم سرشو به نشونه ی تایید حرفای جونسو تکون داد و بعد به پهلو غلطید و دستشو زیر سرش گذاشت . در حالی که به زمین خیره بود با انگشتش روی پارکت نوشت :
« آرزو هاتون رو فراموش نکنید ....»







طبقه بندی: Homicide classroom،

تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394 | 02:42 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی