تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 5



سلام به بروبچ وب
خوب و خوشید؟
امروز یکم دیرتر گذاشتم داسیو ببخشید دیگه دیشب نشد ارسال به آینده کنم.
راستی چرا نظرات آب رفته.
هییییییی روزگار. سری بعد داسی بذارم رمزیش میکنم خیال خودمو راحت میکنم. والا.

خب دیگه هیچی نمیگم. اول صبحی دارم غر غر میکنم.
پوسترو دریابید.
تو ادامه هم داستانو دریابید.






تا ظهر سرم با کارم گرم بود اما به محض اینکه منشی به خواسته پدرم قرار عصرو بهم یادآوری کرد. استرس گرفتم. با اینکه میدونستم اون سه تا تو کافی شاپ کمکم میکنن ولی خب برای اولین بار میرفتم سر اینجور قراره و فکر کنم یکم استرس طبیعی بود.
نیم ساعت قبل قرار رفتم کافه. شلوغ بود. بکهیون حسابی با همه گرم گرفته بود. جونگده هم مشغول گرفتن سفارش بود. نمیدونم چانیول دقیقا حواسش به کارای بکهیون بود یا به مشتری ولی وقتی منو دید اومد سمتم.
چانی : سلام سهونا. خوبی؟
سهون : سلام. خوبم. اینجا چه شلوغ شده.
چانی : اوهوم. به خاطر این دوتا مارمولکه. بیا میزتو نشونت بدم.
با چانیول سر میز رفتم. بکهیون مارو دید و اومد سمتمون.
بکی : به ... سلام جناب هنرمند .... چطوری؟ ... استرس که نداری؟
سهون : سلام. یکم استرس دارم.
بکی : بسپرش به خودم. میخوای با من تمرین کنی.
چانی : پاشو پاشو برو سفارشا رو بگیر ...( چانیول بکهیونو بلند کرد و دنبال خودش کشید )... تو .... دستگیره ... بهتره یه حرکتی بزنی و از دستگیره انباری بودن خودتو ارتقا بدی ..... مثلا دستگیره در دستشویی خوبه ... بیشتر باز و بسته میشه .....
چرت و پرتای چانیول و بکهیوت باعث شد استرسم از بین بره. جونگده رو هم دیدم که حین سفارش گرفتن بهم چشمک زد. خوب بود که اونا دور و برم بودن.
تا داسوم بیاد تصمیم گرفتم به های هون پیام بدم.
سهون : سلام های هون. خوبی؟ اگه بیکاری بیا درباره داستان حرف بزنیم.
چند دقیقه بود که مناظر بودم ولی پیامی نیومد. سرم تو گوشی بود و منتظر نشسته بودم.
-: تو باید سهون باشی؟
سرمو بلند کردم و شخص و مقابلمو از نظر گذروندم. دوختر خوشگل هیکلی بود. چهره اشم بد نبود. از جام بلند شدم.
سهون : داسوم ... لطفا بشین ...
درست روبروی من نشست. یکم از نگاه کردن بهش معذب بودم ولی خب به هرحال باید این کارو میکردم تا بهتر میشناختمش. چانیول سر نیزمون اومد.
چانیول : خوش اومدید.
سهون : چانیول بهترین دوست من و صاحب این کافه ....
داسوم : که اینطور. برای من یه کاپوچینو بیارید.
منو چانیول یه نگاه بهم انداختیم.
چانی : سهون تو چی؟
سهون : منم کاپوچینو میخورم.
چانی : باشه ...
چانیول ازمون فاصله گرفت.
داسوم : خوبه علایقمون مثل همه...
سهون : اوهوم ..
داسوم : از بچگی خیلی فرق کردی ..
سهون : تو هم همینطور
داسوم : این چانیول تنها دوستته؟
سهون : میشه گفت آره ..
داسوم : تو دفتر وکالت مطمئنا کسایی هستن که باهاشون صمیمی هستی؟
سهون : خب آره یه چنتایی ...
چانیول قهوه هامونو آورد.
سهون : ممنون هیونگ ...
چانیول بهم چشمکی زد و رفت.
داسوم : چرا با چانیول دوست شدی؟
سهون : اوممم ...دقیق یادم نیست ولی یادمه همیصه اذیتش میکردم ...
داسوم : به نظر من آدما باید وقتی با یکی ارتباط برقرار کنن که نفعی بارشون داشته باشه ....
همین یهوجمله کافی بود تا به کل نظرم درباره اش منفی باشه.
داسوم : خب از اینا بگذریم. من و تو قرار ازدواج کنیم. به هرحال دوستیای و اینجور ارتباطات بد از ازدواج کم میشه. من رابطه های کاری رو بیشتر دوست دارم ..... اوممم ... سهون ... بهتر تلاشتو بیشتر کنی و زود یه قاضی بشی ... به هرحال قاضی هم درآمدش بیشتره هم اعتبارش .... من دوست ندارم تا آخر عمر زن یه وکیل باشم .....یه چیز دیگه خواهشا ازم نخواه که زود بچه دار بشیم من دوست ندارم هیکلمو به خاطر یه موجود کوچولو که همیشه گریه میکنه بهم بریزم ... پس با مامان و ....
این دختر مطمئنن یه مشکلی داشت. برای خودش همه چیزو برنامه ریزی کرده بود و داشت یه سره حرف میزد. بهترین موقع بود که از پسرا کمک بخوام. فقط باید بکهیونو صدا میکردم. یکم سرفه کردم که مثلا چیزی پریده تو گلوم. داشوم ساکت شد و من بکهیون رو صدا کردم. بکهیون سرمیزمون اومد. همینطور که سرفه میکردم. دستشو گرفتم و کشیدمش پایین. در گوشش گفتم : تو رو خدا منو از دست این نجات بده.
بکهیون چشمکی زد و گفت : باشه الان برات آب میارم.
بکهیون رفت و داسوم با خونسردی گفت : حالت خوبه؟
سهون : اوهوم
مطمئن بودم اگه تو دریا غرق میشدم این دختر به خودش زحمت نجات دادن منو هم نمیکشید.

بکهیون با لیوان آب برگشت. کنار من نشست.
بکهیون : چرا حواست نیست سهون
لیوان آبو دستم داد.
یه دستمال کاغذی برداشت و یکم صورتمو تمیز کرد. آروم زیر لب گفت : هرچی شد سوتی نده.
بهش چشمک زدم. دستشو دراز کرد تا یه دستمال دیگه برداره.
بکی : لباستم کثیف شده
موقع برداشتن دستما دستش خورد به کیف داسوم و افتاد زمین. البته از نظر من از عمد این کارو کرد. قبل از اینکه داسوم کاری بکنه اون یکی دست بکهیون رو پاهام اومد. تا ته قضیه رو فهمیدم. بهش لبخندی زدم. داسومم که حسابی عصبانی شده بود، خم شد تا از زیر میز کیفشو بیاره.
بکهیون همینطور که مثلا داشت لباسمو تمیز میکرد سرشو نزدیک گوشم آورد : نمیخواد بیاد بالا؟
خنده ام گرفته بود. داسوم اومد بالا ولی معلوم بود همه چیو دیده. بکهیون سریع سرشو عقب کشید و دستمالو روی میز گذاشت. به داسوم نگاهی انداخت.
بکی : همه چی خوب پیش میره؟
داسوم : بلهه
کاملا معلوم بود که عصبانبه. منو زیر نظر گرفته بود. از اونجایی که دستی بکی هنوز رو پام بود برای اینکه تیر آخرو بزنم دستمو بردم پایین و رو دستش گذاشتم. حرکتی که از چشم داسوم پنهون نموند.
به خاطر همین ایندفعه خودش از قصد موبایلشو انداخت زمین. مطمئنم وقتی من و بکهیون دستای همو گرفتیم دیگه همه چیز تمومه.
همینطور شد. وقتی اومد بالا در حد انفجار عصبانی بود.
داسوم : من باید برم. راستش یادم اومد باید جایی برم.
از جام بلند شدم : میرسونمت ...
از جاش بلند شد : نه ممنون تو پیش دوستات بمون
و نگاهشو به بکهیون داد. کاملا دود از کله اش بلند میشد. چیز دیگه ای نگفت و از میز دور شد. به محض خارج شدنش از در من و بکهیون بهم نگاه کردیم و خندیدیم. جونگده اومد سر میزو روبرومون نشست : چیکارش کردی پسر؟ داشت منفجر میشد ...
بکی : با دوست پسرم درست حرف بزن ...
بکهیون دستامونو آورد بالا. چانیولم کنار جونگده نشست : شما دوتا دیوونه اید ...
بکهیون : میدونستم ما دوتا بهم خیلی میام
سهون : اوهوم
بکهیون : عزیزم دیگه سرقرار نرو. باشه؟
سهون : باشه
هر چهارتاییمون زدیم زیر خنده. تا حالا نشده بود به یه همچین چیزی بخندم یا پیش دوستام اینجوری بخندم.
از بچه ها خداحافظی کردم و زدم بیرون. به اون موسسه آموزش نقاشی مانگا سر زدم. خیلی راحت توی یه کلاس خوصوصی ده جلسه ای ثبت نام کردم. خیالم راحت شده بود. انگاروهمین تغییر کوچیک خیلی چیزای رو تو زندگیم عوض کرده بود.
رسیدم خونه و رفتم دوش گرفتم. وقتی برگشتم دوتا پیام اومده بود.
اولیش ناشناس بود ولی وقتی بازش کردم فهمیدم از طرف کیه.

" سلام عشقم. دلم برات تنگ شده بود. خواستم بهت پیام بدم دیدم شماره اتو ندارم. به خاطر همین از چانی گرفتم. چرا یادت رفت شماره اتو بهم بدی؟ خیلی نامردی .... خب حالا میبخشمت ولی دیگه تکرار نشه. شب بخیر. خواب منو ببینی. دوست مسرت بکهیون"
بکهیون تو شوخی و مسخره بازی فوق العاده بود. سریع شماره اشو سیو کردم و جواب پیامشو دادم.
" من نیستم شیطونی نکن. به دخترام رو نده. شب بخیر."
پیام دوم از طرف های هون بود : سلام سهون. خوبی؟ ببخشید که زودتر جوابتو ندادم. یکم مریض بودم. خب بذار از داستان برات بگم. داستا درباره یه دختر دبیرستانی که عاشق یکی از پسرای کلاسشونه. ولی اون پسر اصلا اونو نمیبینه. دخترم تو سکوت به عشق یه طرفش ادامه میده. تا اینکه اونا سالها بعد همدیگه رو میبینن. دختر هنوز عاشق پسره ولی اون پسر شیطون و خوشگل خیلی عوض شده. اون پسر به خاطر شکستاش از دخترا زده شده. راستش راجع به آخرش مطمئن نیستم. بهتره شروع کنیمو پیش بریم تا ببینیم چی پیش میاد. نظرت چیه؟
سهون : الان حالت بهتره؟ به نظر من داستان قشنگیه. منم از دوران مدرسه خاطرات قشنگی دارم.
های هون : استراحت کردم خوبم. خب پس بیا در مورد شخصیتا حرف بزنیم. تو میتونی رو شخصیت پسره کار کنی؟
سهون : آره. اسم پسره چیه! چجور شخصیتی داره؟
های هون : اسم پسره هونه. اسم دختره هایری. پسره خیلی شیطونه. خیلی با انرژیه. با همه شوخی میکنه ولی خیلی احساساتی. خیلی هم خوشگله. به ظاهرش احساسی بودن نمیاد ولی همیشه زودتر از بقیه گریه میکنه.
سهون : "هون " ... یکم عجیبه ... شخصیتشم عجیب غریبه.... دختره چه شکلیه؟
های هون : خیلی ساکته. از همه چی میترسه. دوستی نداره. هیچ کس بهش محل نمیده. اونم با کسی کاری نداره. یه جورایی تو کلاس بود و نبودش مهم نیست.
سهون : دختره از پسره هم عجیبتره. حالا این دختره چجوری عاشق پسره شده؟
های هون : جفتشون به نقاشی علاقه دارن. در ضمن دختره عاشق لبخندیه که پسره همیشه رو لب داره و کنجکاوه که بدون چرا اون پسر همیشه خوشحاله. اصلا چیزی هم پیتونه اونو ناراحت کنه؟
سهون : این دوتا واقعا عجیبن !! ولی من خوشم اومده دوست دارم روش کار کنم.
های هون : خب پس یه کاری کن چنتا طرح از هون بزن
سهون : باشه. من از فردا کلاسام شروع میشه. ده جلسه است. بعد از کلاس روش کار میکنم.
های هون : خیلی خوبه. میتونم یه راهنماییت کنم؟
سهون : البته ..
های هون : خودتو بذار جای شخصیت داستان. چهره اتو تو آینه نگاه کن بهت کمک میکنه تا بتونی شخصیتو بکشی.
سهون : وااای عالیه. ممنون از راهنماییت.
های هون : قابلی نداشت. اگه کاری نداری من برم. باید یه چیزی بپزم بخورم
سهون : نه برو. مواظب خودت باش و یه چیز مقوی بخور.
های هون : حتما. فعلا سهون.
سهون : تا بعد.
امروز واقعا حس خوبی داشتم. واقعا اینکه یه چیز متفاوتی نسبت به دیروز حس کنی فوق العاده بود. منم باید یه چیزی واسه خوردن آماده میکردم ولی امروز  با حس فوق العاده خوبی این کارو میکردم.
**************
انقدر زمان سریع میگذشت که متوج گذر زمان نمیشدم. تا چشم بهم زدم ده روز گذشت و کلاسای نقاشی تموم شد. طرح هایی که بعد کلاس میزدم رو برای های هون میفرستادم و اونم نظرشو میگفت. گاهی وقتا هم سرکار بهش پیام میدادم و حالشو میپرسیدم. با اینکه نه صداشو شنیده بودم نه قیافه اشو دیده بودم ولی یه جورایی دوستم به حساب می اومد.
موضوع وبتون رو به اون سه تا هم گفتم. کارامو به بکهیون و جونگده نشون میدادم و اونام تشویقم میکردن. چانیول میگفت خیلی سرزنده تر شدم و دارم به اون چیزی باید باشم میرسم. بعضی روزا میرفتم کافه و به مردم نگاه میکردم و از روی حالت صورتشون طرح میزدم. بکهیونم با شوخیاش حسابی حالمو عوض میکرد.
پدر و مادرم دیگه از داسوم حرفی نزدن حتی از قرارای ازدواج شاید اونام فکر میکردن برای من زوده.
آخر هفته بود و تو کافه چانیول بودم. همه رفته بودن و کافه بسته شده بود. من و چانیول و بکهیون دور میز نشسته بودیم. جونگده با چهارتا قهوه به جمعمون اضافه شد. یکم از قهوه اش چیشدم.
سهون : واقعا قهوه ات عالیه
چن : نوش جون ....
چانی : میگم بچه ها بیایین فردا بریم ساحل ...







طبقه بندی: Flowerboy Classmate،

تاریخ : جمعه 13 آذر 1394 | 09:37 ق.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی