تبلیغات
The Candles - Homicide Classroom || 5


سلام دوستان . من اومدم با قسمت 5  داستان کلاس آدم کشی .

ببخشید یکشنبه نبودم . امتحان داشتم .

شنبه هم زودیاکو نذاشتم بسی شرمنده ام . فردا میذارمش حتما .


http://s3.picofile.com/file/8227025234/homicide_classroom_season_1.jpg

HOmiCIde CLasSRoOm

살인 교실


5



هیون پوفی کشید و دستگیره ی در ِ بار رو هل داد . نگاهش روی همون مرد چاق دیروزی خیره موند و رو به قیافه ی متحجب و ترسیده ی اون پوزخندی زد . دو قدم نزدیک تر شد و گفت :" رئیست کوش چاقاله ؟"
برای اطمینان چاقوش رو بیرون آورد و چند دور توی دستش چرخوند و چشمکی به مرد چاق زد .
مرد به سرعت از جاش بلند شد و به سمت اتاقی دوید . هیون هم که این بار بر خلاف روز قبل تنها اومده بود دنبالش رفت . نمیدونست صبح ، پسرا کجا غیبشون زده ! حتی جونگ مین هم توی اتاق نبود .
در ِ اتاق کار ِ رئیس بار ک باز شد . هیون نیم نگاهی به صورت اون انداخت و آروم به سمتش رفت :" اومدم سفارشامو ببرم !"
مرد ِ چاق خودشو زود از اتاق بیرون انداخت و در رو بست . رئیس از جاش بلند شد و چند قدم به سمت هیون اومد :" پول چی ؟ پولا آمادس ؟"
نیشخندی روی لب هاش نشست و ساک مشکی رنگ ِ توی دستش رو روی میز کوبید . درش رو باز کرد و اونو وارو گرفت و دسته دسته های دلار ِ داخلش رو بیرون ریخت . نیشخند کثیفی که روی لب های مردک نشست و برق چشم هاش ، پوزخندی به لب های هیون آورد و خودش رو روی صندلی ِ درب و داغون ِ گوشه ی اتاق پرت کرد :" سفارش های من !"
رئیس از جا بلند شد و کشون کشون ، صندوق گوشه ی اتاقش رو به سمت ِ هیون کشید . هیون در صندوق رو باز کرد و نگاهش رو به عروسک های دوست داشتنیش داد . دستشو روی m-16 مورد علاقه اش کشید و همزمان نفس عمیقی رو به ریه هاش فرستاد . نگاه حریصش روی تک تک اسلحه ها میچرخید و با یه حساب سر انگشتی ، متوجه شد ک همه چی درسته .
دسته ی طناب مانند صندوق رو گرفت و خواست دنبال خودش بکشه ، که در به شدت باز شد و سونگ هیون ، نفس زنان وارد اتاق شد . نگاه هیون رنگ خشم گرفت . برای این که رئیس بار از حرفاشون چیزی نفهمه به کره ای پرسید :" تا حالا کدوم گوری بودی ؟!"
سونگ دستاشو به نشانه ی تسلیم برد بالا و خندید :" عصبانی نشو ! تو که به فکر آب و غذا نیستی ! این شد که هر کدوممون رفتیم دنبال یه چیزی ! جونگ مین و جونسو تو ماشینن ! و منتظر تو !"
دسته ی دیگه ی صندوق رو گرفت و همزمان هر دو بلندش کردن . وزن زیادی داشت .
هیون نگاهشو به رئیس بار داد که هم چنان داشت پول ها رو میشمرد . پوزخندی زد و خواست چیزی بگه ک صدای سونگ هیون متوقفش کرد :" با مهمونخونه تسویه کردیم . الان باید راه بیفتیم ! شیلر تا چند دقیقه ی دیگه آدرس جدید رو اس ام اس میکنه !"
اخمی کرد :" من خوابم میاد !"
بی توجه به نگاه عصبی سونگ هیون ، با لگدی که به میز رئیس زد و اونو از جا پروند ، حرصشو خالی کرد . صندوق رو جلوتر از سونگ هیون کشید و از اتاق بیرون رفت . سونگ نیشخندی زد و کلاه کپش رو برای مسخره بازی از سرش برداشت . چشمکی به رئیس زد و دوباره کلاهش رو سرش گذاشت !
لحظه ای بعد همه توی ماشین بودن و جونگ مین پشت فرمون نشسته بود . هیون کلاهشو روی صورتش کشید و چشم هاشو بست . همون موقع چهار صدای زنگ همزمان با هم اومد و همشون ، به جز هیون ک به سرعت خوابش برده بود، گوشی هاشون رو چک کردن .
مقصد بعدی بهشون اعلام شده بود .
***
هیون تقریبا داد زد :" این خیلی بی معنیه ! آخه ما واسه ی چی باید به اون جهنم برگردیم ؟!"
جونگمین ماشین رو نگه داشت و با پیاده شدنش سونگ هیون از فاصله ی بین دو صندلی ،از عقب ، روی صندلی ِ راننده پرید . جونگمین خودش رو رو صندلی کنار هیون انداخت و چشم هاشو بست . انگار هیچ کدومشون نمیخواستن جواب ِ هیون رو که با عصبانیت تو جاش وول میخورد رو بدن !
هیون پوفی کشید . حیف که  حوصله ی اعمال خشونت نداشت . واگر نه به هر 3 تاشون نشون میداد جواب ندادن بهش چ عواقبی داره !
سرش رو به پشتی صندلی ِ جونسو تکیه داد و صدای خفه اش رو آزاد کرد :" یکیتون یه شیشه زهر ماری به من بده !"
بازم هیچ کدومشون عکس العملی نشون ندادن . رسیده بودن به مانو دل دیزرتو و حالا داشتن تو دل بیابون پیش میرفتن . سونگ هیون از توی آینه نگاهی به چهره ی دمغ هیون انداخت و آروم گفت :" بهتره هوشیار باشی هیونگ ! مسلما چیز خوبی وسط این جهنم انتظارمون رو نمیکشه ! "
جونسو دستش رو روی شونه ی سونگ کوبید و به سمت عقب برگشت . نگاهش رو از جونگمین ک به نظر خواب میومد گرفت و به هیون داد :" میخوای جات رو با من عوض کنی ؟"
هیون تقریبا نالید :" نه ! فقط این ماشین لعنتی رو نگه دار !"
سونگ هیون بلافاصله پاش رو روی ترمز فشرد و هیون از ماشین بیرون پرید . تقریبا با صورت رو زمین افتاد و همونطور که مشت گره کرده اشو به قفسه ی سینه اش میکوبید سعی کرد نفس های عمیق بکشه .
صدای قدم هایی رو از کنارش شنید و بعد خنکی ِ مطبوع آبی رو روی موهاش حس کرد . نفس هاش منظم تر شد . صدای نگران ِ جونسو رو شنید :" گرما زده شدی ... چیزی نیست ... خوب میشه ... آروم باش ..."
آروم دکمه های لباس ِ هیون رو ک حالا از خیسی ِ روش هیچ چیز نمونده بود رو باز کرد و از تنش بیرون کشید . بطری آب رو روی بالاتنه ی برهنه اش خالی کرد و دستش رو گرفت تا بلندش کنه :" بیا تو ماشین . شاید جونگمین درمانی برات داشته باشه ..."
همونطور که با تکیه به جونسو به سمت ماشین میرفت ، پیراهنشو از دست های اون چنگ زد و گفت :" من از اون سوزن های لعنتی خوشم نمیاد ! حرفشم نزن !"
خودشو تو ماشین پرت کرد و در رو کوبید . جونسو آهی کشید و سوار ماشین شد . خودشم کمی سرگیجه داشت . سرش رو به سمت سونگ هیون ک منتظر پشت فرمون نشسته بود چرخوند و به اون که دستش رو توی موهاش میکشید نگاه کرد . قبل از این که چیزی بگه نگاهش به جونگ مین افتاد که بطری های کوچک آب معدنی ِ خنک رو به سمتشون گرفت . ..
هوا اونقدر گرم بود ک مطمئن بودن اگه خورشید غروب نکنه بزودی آب پز میشن !مشکل این جا بود که تازه ظهر شده بود و خورشید دقیقا وسط آسمون بود و از غروب هم حالا حالا ها هیچ خبری نبود .
***
با توقف دوباره ی ماشین ، نگاهشون رو به روبروشون دادن . چیزی شبیه یه پادگان کوچیک روبروشون بود . هیون از ماشین پیاده شد و چند قدمی جلو رفت . چهره اش از هر وقتی جدی تر بود . گوشیش رو در آورد و اس ام اسی فرستاد . همزمان دوباره برای همشون که حالا پیاده شده بودن مسیجی اومد و نگاهشون به گوشی هاشون سر خورد . صدای سونگ هیون بلند شد :" فانتوم دیگه چیه ؟"
صدای خفه ی جونسو ، پر از درد و کمی عصبی به گوششون رسید :" بهتره بپرسیین  «آلفا 13 » دیگه چه کوفتیه ! چون فانتوم همون اسمیه ک من اون روز از زیر زبون ِ یه نفر بیرون کشیدم !"
جونگ مین قدمی به جلو برداشت و نگاه دقیق تری به دیوار ِ سنگی و عجیب غریب روبروش که وسط بیابون بنا شده بود انداخت . صدای جدی ِ هیون به گوششون رسید :" مهم نیست که آلفا سیزده دقیقا چیه ! مهم اینه که ما باید اون رو از فانتوم بگیریم و برای شیلر ببریمش !"
جونسو پشت سر جونگمین ایستاد و مثل اون به دیوار زل زد :" توی یه همچین جایی ما فانتوم رو از کجا پیداش کنیم ؟!"
هیچ کدوم جوابی برای این سوال نداشتن . هیون آروم گفت :" تا تاریک شدن هوا صبر میکنیم ..."
***
تقلای بیشتری کرد تا بتونه اون بند های لعنتی رو باز کنه . ولی انقدر محکم بسته شده بود که تقریبا داشت نا امید میشد . نباید اجازه میداد دست کسی به اون وسیله برسه ... میشد باهاش خیلی ها رو نابود کرد ... و اون نمیخواست حتی به این اتفاق فکر کنه .
نگاهش به جسم درخشانی کمی دور تر ، روی زمین ِ شنی ِ چادر ِ بزرگ افتاد . لبخندی روی لب هاش نشست . اگه کمی پاهاشو دراز میکرد میتونست اون رو با انگشت هاش بگیره . مسلما یه تیکه شیشه بود و میشد باهاش این طناب ها رو باز کرد .
با پنجه ی پای چپش ،لنگه ی راست ی کفش کاترپیلارش رو از پاش به زور بیرون کشید . سعی کرد به همون ترتیب جوراب ِ سفید رنگشو ک حالا خاکی شده بود رو هم بیرون بکشه . به زور موفق شد . وقت کمی داشت . هر لحظه ممکن بود یه نفر وارد اون چادر بشه .
پاشو تا اونجا که میتونست دراز کرد تا به تکه شیشه برسونه . خودشو روی زمین پایین کشید . ناله ی خفیفی از درد دست هاش که از پشت به ستون وسط چادر بسته شده بود کرد و گوشه ی لب هاشو گزید تا صداش بالا نره .
فقط چند سانتی متر مونده به تا پاش به اون تکه ی شیشه برسه . ولی امکان نداشت . نمیتونست ....
سعی کرد حلقه ی دست هاشو باز تر کنه تا بتونه دستاشو از تیرک پایین تر بکشه . درد دست هاش داشت دیوونه اش میکرد اما زیر لب " به درک " ای گفت و خودش رو پایین تر کشید . دیگه چیزی نمونده بود . پاش که لبه ی تیز ِ شیشه رو حس کرد ، بی توجه به دردی که توی انگشت های پاش پیچید ، تکه ی شیشه رو بین ِ انگشت شست و دوم پای راستش گرفت و آروم و با احتیاط اونو که کمی به عمق ماسه های گرم ِ زیر پاش فرو رفته بود بیرون کشید .
حالا وقتش بود که برگرده سر جاش . نفس عمیقی کشید و با فشاری که به دست های بسته اش آورد ، بی توجه به دردشون ، سعی کرد خودشو با نیروی دست هاش بالا بکشه که موفق هم شد !
وقتی تونست کاملا به سر جاش برگرده ، پاشو بالا برد و تکه شیشه رو با لب هاش گرفت . اما با فهمیدن ان که نمیتونه به همین راحتی اون شیشه رو به دستاش برسونه ؛ آهی از بین لب های بسته اش کشید ...
وقتی برای نا امید شدن نداشت . سرش رو تا اونجایی که میتونست چرخوند و بعد سعی کرد شیشه رو کنار دست هاش پرت کنه که موفق نشد! تکه شیشه چند سانت بالا تر از دستاش افتاد که این باعث میشد برای برداشتنش به تلاش نفس گیر دیگه ای احتیاج داشته باشه !
لبش رو از روی حرص با شدت گاز گرفت و سرش رو محکم به تیرک کوبوند . چشماش رو از زور دردی که توی سرش پیچید محکم روی هم فشرد و سعی کرد با نفس های عمیق دردش رو کم تر کنه .
تا اونجایی که میتونست خودشو به تیرک چسبوند و دست هاشو به سمت شیشه دراز کرد .
به هر زحمتی که بود شیشه رو بین دستاش گرفت و وقتی تونست گرمای لذت بخشِ کلید آزادیشو تو دستاش حس کنه لبخندی روی لب هاش نشست .
نور امید به دلش تابیده بود ...
فورا شروع به بریدن دستاش کرد . به احتساب ِ نور خورشیدی که از پشت پارچهی ضخیم و متقال مانند ِ چادر به داخل میتابید میتونست حدس بزنه نزدیک های عصره و اگه زود نمیجنبید به غروب میخورد و اون موقع بود که ماموری برای آوردن ِ غذاش می اومد .
سوزش های دستش هر لحظه شدید تر میشد و حتی میتونست لغزش قطره های خون روی دست هاش رو حس کنه . کم کم قطعه ی شیشه توی خون و عرق دستاش خیس میخورد و نزدیک بود از دستش رها بشه که تکه ی آخر ِ طناب بریده شد .
باورش نمیشد . دستاشو جلوش گرفت و به ظاهر خون آلود و آش و لاششون نگاه کرد . آه عمیقی کشید و فورا به سمت کفش و جورابش هجوم برد و اونها رو به پاش کشید . دست های خونین و خیس عرقش رو با کناره های شلوارک ارتشی رنگش پاک کرد و آروم آروم به سمت دهانه ی چادر رفت .
نگاهشو از لای شکاف به بیرون انداخت و وقتی از خلوت بودن ِ اطرافش مطمئن شد ، آروم از چادر بیرون رفت . باید چادر یخچال دار رو پیدا میکرد . کار سختی نبود . حدس میزد همون چادر برزنتی باشه که کمی دور تر بین خیل ِ چادر ها برپا شده بود . چون از کناره هاش سیم هایی داخل رفته بودن و از توش صدای موتور های پر سر و صدای برق میاومد ک شاید خوراکشون بنزین بود !  
آروم قدمی به سمت ِ چادر ِ برزنتی برداشت . ولی صدای پارس سگی که از کمی دور تر می اومد ، اونو منصرف کرد . الان وقتش نبود . باید دنبال وقت مناسب دیگه ای برای فرار از اون خراب شده میگشت !
به سرعت به سمت چادر برگشت و دوباره خودشو به تیرک چسبوند و دست هاشو تو هم قفل کرد . باید تا تاریک شدن هوا صبر میکرد . اون موقع بود که میتونست بدون این که دیده بشه به سمت چادر سرد خونه بره و بعد خودشو راحت به دیوار ِ دور تا دور ِ چادر ها برسونه و از اونجا فرار کنه .
لبخندی روی لب هاش نشست . تنها قسمت سخت بیرون رفتن از این پادگان ِ لعنتی بود . بعدش دیگه کاری نداشت ...







طبقه بندی: Homicide classroom،

تاریخ : سه شنبه 17 آذر 1394 | 06:51 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی