تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 6



بچه ها ببخشید من دیشب پستو بعد دوازده گذاشته بودم بعد حواسم نبود تاریخو اشتباه تنظیم کرده بودم

سلام بچه هاااا
خوب و خوشید؟ من یکم مریضم. نمیدونمم چمه

خب قسمت شیش رو آوردم براتون ولی یه سوال داشتم. چون هنوز خیلی از داستانو نذاشتم دوست دارید که شخصیتا رو عوض کنمو دابل اسیش کنم؟ یعنی تو وب با شخصیتای دابل اسی مذارم تو اینستا با شخصیتای اکسویی. لطفا اونایی که میخونن نظرشونو بگن. من چون این داستانو اول با شخصیتای دابل اسی تو ذهنم پردازش کردم پس برام عوض کردن شخصیتا سخت نیست.

خب قسمتو شیشو بخونید ببینیم چی میشه.
راستی این قسمت مهمون ویژه داشتیم به سفارش میترا. تو پوستر میبینیدشون.





بکی : موافقم
چن : منم پایه ام
سهون : من موندم چرا وقتی آخر هفته مشتری بیشتره تو تعطیل میکنی؟
بکی :دوباره مثبت بازی در آوردی ؟
چن : یا میای یا به زور میبرمت ..
چانی : خودش با پای خودش میاد ... شما نمیخواد به فکر اینجا باشی فرزندم. ما جوونیم باید خو ش بگذرونیم. طول هفته کار آخر هفته تفریح ...
چن : موافقم
بکی : ایوللل یوداااا ...
چانی : دوهزاربار بهت گفتم به من نگو یودا ...
بکی : منم دو میلیون بار دوست دارم بگم یودا ...
چانی : شما بیا ابنجا کارت دارم ...
بکی : اوو اوووو ... نمیام ...
چانیول از جاش بلند شد. با بلند شدن چانیول بکهیونم از روی صندلیش بلند شد و اومد پشت من.
بکی : سهون ... تو رو خدا نجاتم بده ... عشقممممم .....
چانی : اونم نمیتونه کاری بکنه ... با زبون خوش بیا اینجا .....
بکی : سهون جون زن و بچه های نداشته ات .....
سهون : متاسفم ....
بکی : ایششششششش ....
چانی : نمیای؟
چانی به سمت ما اومد.
بکی : الفرارررررر .....
به اون دوتا که دنبال هم میدویدن میخندیدم و به این فکر میکردم که چقد از اون زندگی تکراری فاصله گرفتم.
چن : حالا نمیای؟
سهون : معلومه که میام
چن : عالیه .... شما دوتا بس کنید دیگه ...
جونگده بلند شد تا اون دوتا که از سرو کول هم آویزون شده بودن جدا کنه. بهشون نگاه کردم.
چانیولو از زمان دبیرستان میشناختم. هیچ تغییری نکرده بود. هنوزم همه جا پرانرژی و خوشحال بود ولی فراموش نمیکرد که به بقیه هم اهمیت بده.
با بکهیون تازه آشنا شده بودم ولی اصلا فکر نمیکردم که اینقد زود صمیمی بشیم. این خصوصیت بکهیون بود که زود با بقیه جوش میخورد و خنده رو به لبشون می آورد.
جونگده هم دو روی فوق العاده داشت . یه روی شاد و شیطون که وقتی با بکهیون نقشه میکشیدن چانیول از دستشون کلافه میشد. یه روی مهربونم داشت که بیشتر از خودش به بقیه توجه میکرد.
خوشحال بودم که اونا رو تو زندگیم داشتم.
بعد از مسخره بازیای چانیول و بکهیون از هم خداحافظی گردیم. قرار شد فردا چانی با ماشین بیاد دنبالمون و فقط یه ماشین ببریم.
صبح زود بیدار شدم. دوش گرفتم یه کوله کوچیک برداشتنو وسایلمو ریختم توش. دم در منتظر چانی شدم. من آخرین نفری بودم که اومدن دنبالم. چانیول رانندگی میکرد و بکهیون کنار دستش نشسته بودو کرم میریخت. من و جونگده هم عقب نشسته بودیم یا اون دوتا رو اذیت میکردیم یا به کاراشون میخندیدیم. برای اولین بار طول سفر با ماشین نخوابیدم. از حاا میدونستم خوش میگذره.
وقتی رسیدیم رفتیم تو رختکن و لباس عوض کردیم. رفتیم کنار کانتر دکه کنار ساحل نشستیم. هرکدوم یه آبمیوه سفارش دادیم. مشغول خوردن بودیم و ساحلو دید میزدیم. بکهیون پیش من نشسته بود.
بکی : چه پری دریایی جیگری اینجان ...
سهون : اوهوم ...
بکهیون یکی زد تو سرم.
بکی : خاک بر سرت ... من بغل دستت نشستم اون وقت داری این دخترای چندشو دید میزنی ..، مگه من چی برات کم گذاشتم. این بود جواب عشق و محبتم ... عوضیییی .... نامردددد ...
بکی منو بسته بود به کتک و اون دوتا هم فقط میخندیدن.
سهون : یااا بکیییی ...بسه .... شما دوتا منو نجات بدین از دست این دیوونه ...
بکی : حالا من شدم دیوونه ... ولت نمیکنم .. حالا که اینجوریه باید باهام ازدواج کنیییی ...
سهون : یا ساکت شو ... آبروم رفت ...
اومدم از دستش فرار کنم دنبالم راه افتاد. دنبالم میکرد تا خوردم به یه نفر. هردو برگشتیم بهش نگاه کردیم ولی هر دو خشک شدیم.
یه دختر خوشگل و جذاب بود. یه شورتک لی سفید پوشیده بود. یه کت پسته ای هم پوشسده بود ولی دکمه هاش باز بود و هیکل فوق العاده اشو به نمایش گذاشته بود. به قول دوستان خدا سر فرصت این دخترو خلق کرده بود.
من و بکهیون همینطور روی دختره زوم کرده بودیم. دختره لبخندی زد.
-: بهتره بیشتر حواستونو جمع کنید ...
دوباره لبخند زد و من بالاخره خودمو جمع جور کردم.
سهون : ببخشید من اصلا حواسم نبود.
یه دونه با پشت زدم به بکهیون. اونم به خودش اومد.
بکی : آره ما رو ببخشید. همه اش تقصیر این دوستمه.
برگشتم طرفش.
سهون : تقصیر منه یا تو که دنبالم افتادی؟
بکی : حتما یه کاری کردی که دنبالت افتادم.
دختره خندید. شما دوتا چقد بامزه اید.
برگشتم سمت دختره.
سهون : خب برای اینکه عذرخواهی کنم یه آب میوه مهمونتون میکنم.
دختره : چون برای عذرخواهیه و منم تشنه ام شده قبول میکنم
سهون : باعث افتخاره.
با دختره رفتیم طرف کانتری که قبلا نشسته بودیم. چانیول و جونگده بهمون میخندیدن. بکهیونم اومد اون طرف دختره نشست.
بکهیون : چی دوست دارین؟
دختره : اومممم .....
به بکهیون چشم غره رفتم.
سهون : بکهیون میشه یه دقیقه سکوت کنی .....
دختره دوباره خندیدم.
دختره : شما دوتا مثل تام و جری میمونین....(برگشت سمت بکهیون ) اسم شما بکهیونه؟
بکی : بله. اسم شما چیه؟
دختره : من هیوسونگم ...
داشتم حرص میخوردم. ولی به بکهیون نمی باختم.
سهون : منم سهونم.
هیوسونگ برگشت سمتم.
هیوسونگ : اسمت بهت میاد سهون. به نظرم پسر خوش هیکل و قد بلندی مثل تو باید یه همچین اسمی داشته باشه.
تو دلم از مامان و بابام تشکر کردم که این اسمو برام انتخاب کردم ولی خوشحالیم زیاد دووم نیاوردم. چانیول بلند شد اومد بغلم و دستشو انداخت گردنم. دستشو طرف هیوسونگ دراز کرد.
چانی : منم چانیولم.
دیدم جونگده هم رفتاون طرف پیش بکهیون.
چن : منم جونگده ام
 هیوسونگ برگشت سمتشو باهاش دست داد.
هیوسونگ : شماها باهم دوستید؟
جونگده : اوهوم چهارتایی اومدیم تعطیلات ...
هیوسونگ : چه عالییی ... خوش به حال دخترای اینجا چهارتا پسر خوشگل اومدن ساحل ...
چانی : مرسییی ..
تو دلم به هرکس و هر چیزی بد و بیراه می گفتم حالا به جز بکهیون، چانیول و جونگده هم بودن. ولی من باید مخ دختره رو میزدم.
چانی و بکهیون فرصت نمیدادن. هیوسونگم با چهارتای ما راحت بود.
سهون : هیو سونگ ....
-: هیو سونگ ...
همگی برگشتیم سمت صدا. یه پسر خوشتیپ با مایو جلومون بود.
هیوسونگ : یون سوک اومدی؟
هیوسون  بلند شد رفت پیشش و بوسیدش بعد دستش گرفت آورد پیش ما.
هیوسونگ : پسرا یون سوک دوست پسرم مام اومدیم اخر هفته خوش بگذرونیم
یون سوک : سلام پسرااا ... چه پسرای خوش هیکلی ...
چانی و چن : ممنون
هیو سونگ : تو ام با من موافقی ... داشتم میگفتم خوش به حال دخترای اینجا ...
یون سوک : اوهوم. خب بیا بریم یه جا پیدا کنیم آفتاب بگیریم....
هیوسونگ : باشه بریم. خدافظ پسرا .. بهتون حوش بگذره.
چانی : خدافظ
چن : خوشحال شدیم دیدمتون
یون سوک برگشتو یه چشمک بهمون زد و گفت حتما مخ دخترا رو بزنید .....
چانیول و جونگده برگشتن سمت ما و به قیافه های پکرمون میخندیدن.
چانی : میخواستین مخشو بزنین؟
چن : چه رقابتیم باهم میکردنا .....
سهون : ایششششش
بکی : تقصیر شما دوتا ست ...
من و بکهیون بلند شدیم و رفتیم سمت دریا.چانیول فریاد زد : بما چه که دختره دوست پسر داشت.....
چن : صبر کنید مام بیایم
اون دوتا ما رو هل دادن تو آب و یه آب بازی حسابی راه افتاد. دنبال هم میکردیم و بهم آب می پاشیدیم. درست مثل پسر بچه ها.
امروز واقعا بهم خوش گذشت. وقتی رسیدم خونه واقعا خسته بودم. کوله امو انداختم گوشه اتاقو رفتم یه دوش گرفتم. یه حوله دور کمرم بستمو یه حوله کوچیک برداشتم تا موهامو خشک کنم. موبایلمو از تو کوله برداشتم و رفتم رو تخت دراز کشیده بود. وقتی صفحه گوشیم روشن شد شاخ در آوردم. شاید پنجاه تا پیام و سی تا میس کال رو گوشیم افتاده بود. ولی چرا من نفهمیدم.

به بالای گوشیم نگاه کردم و دیدم که سایلنته ولی من هیچ وقت گوشیمو سایلنت نمیکنم. یه نگاه به پیامکا انداختم آخرین پیامک از طرف بکهیون بود ولی بقیه اش از طرف های هون. اول پیام بکی رو خوندم.
" عشقم. ببخشید یادم رفت موقعی که پیاده میشدی بهت بگم. گوشیتو سایلنت کردم که تمام حواست به من باشه. دفعه اخرتم باشه با من میای بیرون گوشیتو سایلنت نمیکنی. خوب بخوابی و خواب منو ببینی."
بکهیون دیوونه بود. اما برام پیامای جالب بود. تک تکشون باز کردم
" سهون تو رو خدا جواب بده. دارم از نگرانی میمیرم.
تو کجایی؟
خیلی نگرانم. زود بهم پیام بده.
ببین حتی بر خلاف محدودیتام بازم بهت زنگ زدم پس چرا جواب نمیدی؟
واقعا دارم از نگرانی میمیرم
چرا از صبح جواب نمیدی
.
.
."
خیلی ناراحت شدم. همه اش تقصیر بکهیون بود. سریع شماره اشو گرفتم. بعد از اولین بوق صدای بوق ممتد تو گوشم شنیدم. دو باره و دوباره تماس گرفتم ولی هر بار های هون تناسمو رد میکرد.
یعنی اینقد عصبانی بود که نمیخواست صدامو بشنوه. بهش پیام دادم
" سلام های هون. واقعا متاسفم. گوشی بردار بذار برات توضیح بدم."
وقتی مطمئن شدم پیام ارسال شده دوباره بهش زنگ زدم ولی بازم گوشی رو برنداشت. بالاخره بهم پیام داد.
" سهونا ... من نمیتونم با کسی در ارتباط باشم. تو اولین نفری هستی که اینجوری باهاش ارتباط برقرار کردم. من یه مشکل شخصی دارم به خاطر همین با هیچ کس ارتباط برقرار نمیکنم. اگه میبینی بهت زنگ زدم چون واقعا نگرانت شدم. خیلی زیاد."
 نزدیک بود دوتا شاخ رو کله ام سبز شه. منظورش چی بود که تاحالا با کسی در ارتباط نبود. آخه یه پسر چه مشکلی میتونست داشته باشه.
" مگه تو چه مشکلی داری که داری که تا حالا با کسی حرف نزدی؟ مگه میشه آدم با کسی ارتباط نداشته باشه؟ دوست که دیگه حتما داری؟"
های هون : نمیتونم چیزی بگم سهون خواهشا تو هم چیزی نپرس. فقط نگرلنت بودم همین. اصلا همه چیزو فراموش کن. بگیر بخواب.
هیچ حدسی راجع به مشکلش نداشتم ولی اصرار بیشتری نکردم. وقتی نمیخواست بگه حتما دوست نداشت من بدونم.ولی حس بدی داشتم. اگه من تنها دوستش محسوب میشد یا حداقل تنها آدمی بودم که تا این حد باهاش برقرار کرده، حتما خیلی نگران شده. دلم نیومد همینجوری ازش خداحافظی کنم. بهش پیام دادم.
سهون : های هون واقعا متاسفم. نمیخواستم ناراحت کنم. حتی نمیخواستم نگرانت کنم. امروز با چانیول و بکهیون و جونگده رفتیم کنار ساحل. اما این بکهیون دیوونه موبایلمو سایلنت کرده بود. من اصلا متوجه پیام یا زنگات نشده بودم. واقعا متاسفم.
هایهون : حالا خوش گذشت؟
سهون : دیگه از دستم ناراحت نیستی؟
هایهون : از اولم ناراحت نبودم فقط خیلی نگران شدم. چون همیشه جوابمو میدادی
سهون : بازم متاسفم. امروز جات خالی بود. خیلی خوش گذشت. تو چی کار کردی؟
هایهون : من کار خاصی نکردم. تمام کاری که من میکنم نقاشی کردنه.
سهون : آخر هفته رو برای تعطیلات نمیری گردش؟
هایهون : یادم نمیاد آخرین باری که رفتم گردش کی بود. زندگی من تو یه چهار دیواری و نقاشی کشیدن خلاصه میشه.
یه چیز عجیب دیگه راجع به هایهون فهمیده بود. اون پسره درون گرا و گوشه گیری بود. خیلی زیاد. شاید مثل خود من. درسته من مثل اون تو چهاردیواری اسیر نشده بودم ولی خیلی وقت بود فراموش کرده بودم شیطنت و شلوغ کاری یعنی چی. منم آدم درونگرایی بودم. اما جالب بود که مانگا علاقه داشتم شایدم به خاطر همین بود درون گراییم بود.
به هر حال هرچی که بود من دارم ازش لذت میبرم. کم کم دارم از زندگی روزمره ام فاصله میگیرم. شاید برای پدر و مادرم یا حتی همکارام عجیب باشه که یه وکیل به اینجور چیزا علاقه داره ولی به نظر من ... من وکیلی نیستم که رفته دنبال مانگا نوشتن. من کسی ام که از اول مانگا رو دوست داشتم و رفتم سراغ وکالت. اما چرا فراموشش کردم......
برادرم .....
نمیخواستم دوباره اتفاقات گذشته رو مرور کنم. اینم بخشی از زنگی بود که من ازش فرار میکردم.
برای هایهون پیام دادم.
سهون : خیلی بدم نیست. داری چیزیو دنبال میکنی که بهش علاقه داری...
هایهون : تو مانگا کشیدنو دوست نداری؟
سهون : چرا خیلی هم دوست داشتم اما کنار گذاشته بودمش
هایهون : چرا؟
سهون : یه چیزیه که دوست ندارم راجع بهش حرف بزنم
هایهون : درک میکنم. خب وکیل اوه بهتره بری بخوابی. فردا بازم حرف میزنیم.
سهون : ممنون که درک میکنیم. فردا من اول یام میدم. قول میدم. شب بخیر
هایهون : باشه. من صبر میکنم تا تو اول بیام بدی. شب بخیر
جدیدا از این بیامک بازی با هایهون لذت میبردم. بالاخره یه نفر بیدا شده بود که بتونم بهش بیام بدم.
روزها میگ‌ذشت و نفهمید چطور یکماه گذشت. صبحها به وکالت میرسیدم و بعد از کار مانگا کشیدن. واقعا از زندگی لذت میبردم. بیشتر اوقات کافه چانیول بودم. آخر هفته ها با بچه ها میرفتیم گردش. انگار تازه به زندگی عادی برگشتم.
با هایهونم همیشه در تماس بودم. یه جورایی دلم میخواست همیشه \یشم میبود. یه جورای برام مثل چانیول شده بود.
قسمت اول و دوم مانگا رو گذاشته بودیم و استقبال خوبی شده بود. با اینکه اتفاق خاصی نیافته بود ولی نظرات خیلی مثبت بود و فکر میکنم اینا همه اش به خاطر هایهون بود. یه جورایی هایهون تو دنیا مانگا معروف بود و همین باعث میشد گاهی بهش حسادت کنم.
امروز قرار بود هایهون درباره اتفاقای داستان برام بگه. و داستان تازه شروع میشد. نمیدونم چرا ولی خیلی واسه اش هیجان داشتم.
از سر کار رفتم خونه و دوش گرفتم. هرچی منتر شدم خبری نشد. به خاطر همین رفتم کافه چانیول هیونگ. اونجا واقعا خوش میگذشت. روز به روزم طرفدارای کافه بیشتر میشد. اون سه تا استاد روابط اجتماعی بودن و همین باعث میشد آدمای زیادی اونجا برن. اونم از هر سنی.
دفتر طراحیمو باز کرده بودم و از آدمایی که اونجا بودن طرح میزدم. بکهیون لیوان آبمیوه امو جلوم گذاشت. سرشو تا روی دفترم پایین آورد. منم با لبخند حرکاتشو دنبال میکردم. سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد. سری از روی تاسف تکون داد. رفت روبروم نشست گفت : تو خجالت نمیکشی به جای کشیدن عشقت داری دیگرانو میکشی...
یکم از آبمیوه امو خوردم.
سهوت : چشم از الان فقط شما رو میکشم.
بکی : آفرین پسر خوب
مشغول کشیدن حالت چهره اش که یه لبخند بزرگ رو لباش بود شدم. سرم پایین بودو داشتم به کارم میرسیدم که صدای آخشو شنیدم. سرمو بلند کردم و دیدم چانیول بالای سر بکهیون وایستاده و بکی هم داره سرشو میماله
بکی : یاااا ... زورت به من رسیده لنگ دراز ...
چانی : به جا کار کردن اومدی نشستی اینجا شدی مدل طراحی این ...
بکی : اههه ..... نمیذارن آدم دو دقیقه با عشقش تنها باشه...
بکهیون با حالت قهر از جاش بلند شد و سینی رو زد زیر بقلشو رفت سمت آشپزخونه. واقعا اعجوبه بود.
چانیول انگشت تهدیدشو گرفت سمت من.
چانی : هییی تو ... وکیل بعد از این .... مخل کار و کاسبی نشو ...
بدون اینکه منتظر جواب من بشه رفت. لبخندی زدم و به نقاشی بکهیون خیره شدم. چهره اش برای مدل طراحی شدن خوب بود.
تو همین فکرا بودم که برام پیام اوند. همونطور که انتظار داشتم هایهون بود.
هایهون : سلام سهون. خوبی؟ چه خبرا؟ کجایی؟
سهون : سلام هایهون. عالیم. تو چطوری. تو کافه چانیولم. داشتم از چهره آدمای اینجا طرح میزدم.
هایهون : چه خوب. این کافه چانیول هیونگت باید خیلی باحال باشه. حالا که انرژی مثبتت زیاده میخوای پسر نقش اصلی داستانو وارد داستان کنیم؟
خیلی راجع به شخصیت پسر داستان کنجکاو بودم چون هایهون یه جورایی شخصیتشو برام مجهول گذاشته بود و گفته بود هروقت موقعش بشه بهم میگه. اما جالبتر از اینا اسمش بود. "هون". نمیدونم چرا ولی از اسمش خوشم می اومد. با اشتیاقی که حتی تو پیامم پیدا بود برای هایهون جوابشو فرستادم.
هایهون : مثه اینکه خیلی اشتیاق داری. بذار برات بگم پسر داستان چجوری وارد داستان میشه .......







طبقه بندی: Flowerboy Classmate،
برچسب ها: exo، sehun، baekhyun، chanyeol، chen، manga،

تاریخ : جمعه 20 آذر 1394 | 07:00 ق.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی