تبلیغات
The Candles - ZoDiaC || 6


سلام دوستای من
من اومدم با قسمت ششم زودیاک
ببخشید دیر شد . از صبح درگیر ماکت ساختن و کارای دانشگاه بودم .
بعد ک اومدم داستان بذارم دیدم هنوز یه صفحه از این قسمتو نوشتم :|
این شد که نشستم نوشتمش
دااااااغه داغههههه و پر از سوپرایزززززز
http://s3.picofile.com/file/8220211292/Terrible_Wallpaper_36.jpg
در که باز شد جی ایون سر بلند کرد . هیونگ رو که دید لبخند مضطربی زد که هیونگ رو تو تعجب فرو برد . صدای جی ایون کمی لرزش داشت :" بشین !"
با احتیاط روی یکی از صندلی ها نشست . جی ایون از جاش بلند شد و پرونده  ای رو روبروی هیونگ گذاشت :" بهش تجاوز شده بود . مردکه ی لعنتی ..."
دستاش به وضوح میلرزیدن . هیونگ تا بحال همچین حالی رو از جی ایون ندیده بود . با این که بیشتر از دو سال بود که میشناختش .
دستشو روی دست لرزون جی ایون گذاشت و فشردش :" آروم باش . این اتفاقا جزو لاینفک دایره ی ویژه ی قتله ... "
جی ایون بینیشو بالا کشید . برای لحظه ای چشم هاشو بست ، فشار کوچیکی به نشونه ی قدر دانی به دست هیونگ اورد و بعد دستشو کنار کشید :" یه چیزی پیدا کردیم !"
هیونگ ابرویی بالا انداخت :" سرنخی از قاتل ؟"
جی ایون برگه ای رو نشونش داد :" اینجا رو ببین ؟ تونستیم دی ان ای قاتل رو روی بدن مقتول به ست بیاریم . اون کثافت بعد از تموم کردن کارش یادش رفته تمیزش کنه ... آشغال !"
هیونگ گلوشو با سرفه ای صاف کرد :" خوب باید تطبیقش بدیم ..."
جی ایون از جاش بلند شد و پشت پنجره رفت :" مشکل همینه ! تو سیستم اطلاعاتی پلیس ثبت نشده !"
***
با صدای در چشم هاش رو باز کرد . نور خورشیدی ک از پشت پنجره میتابید چشم هاشو میزد . صدای یونگ سنگ رو که شنید سرشو به طرفش چرخوند :" لنگ ظهره ! بلند شو !"
لبخندی به اخم های در هم رفته ی یونگ سنگ زد و پتو رو روی سرش کشید :" بس کن هیونگ ! بذار ده دقیقه بخوابم !"
چند تا مشت به در کوبید :" تا حالا پنج بار از کمپانی زنگ زدن ! پاشو تنبل خان !داری میری رو اعصابم ! اصلا تو واسه چی اون تلفنتو خاموش کردی ؟"
پتو رو کنار زد و روی تخت نشست . دستی توی صورتش کشید و آروم گفت :" دلم برای اون موقع هامون تنگ شده ... وقتی مامان و بابا هم بودن . "
یونگ سنگ به در تکیه داد و به جایی نا معلوم توی اتاق کریس خیره شد :" ای کاش خواننده شدن رو انتخاب نمیکردم و تو سکوت و آرامش یه زندگی ساده برای خودم میساختم !"
لبخند تلخی روی لبهای کریس نشست :" بسه دیگه ! برو استراحت کن . منم باید برم ."
یونگ سنگ سری تکون داد و به اتاقش برگشت .
کریس از روی تخت بلند شد . دستاشو با کلافگی توی صورتش کشید و سعی کرد اشک هایی ک تا پشت پلکاش اومدن و کنار بزنه . دوست نداشت به روز های بدون یونگ سنگ فکر کنه . حقیقت این بود . کریس با تموم وجودش یونگ سنگ رو دوست داشت !
***
-    بذار اتفاقات رو باز سازی کنیم !
هیونگ جون و جی ایون توی صحنه ی قتل ایستاده بودن و به جایی که مقتول قبلا افتادده بود – و حالا خط سفیدی دور تا دورش بجا مونده بود – خیره بودن .
جی ایون گفت :" باشه . خودت شروع کن !"
هیونگ نفس عمیقی کشید . چشماشو بست و گفت :" در سالمه ! بنابر این قاتل خیلی عادی وارد خونه شده !"
جی ایون موهاشو پشت گوشش لغزوند :" اما این محله دوربین مدار بسته ای نداشته که از ماشین قاتل یا خودش ،فیلم بگیره !"
هیونگ سری تکون داد :" فرض رو بر این میگیریم که مقتول با قاتل آشنایی داشته . فنجون های روی میز، از اونجایی که بذاق روی یکی از فنجون ها با دی ان ای ک روی جسد پیدا کردیم مطابقت داره . نشون میدن یه گپ دوستانه بینشون وجود داشته ! "
جی ایون پوزخندی زد :" تقریبا دوستانه !"
هیونگ ابرویی بالا انداخت و اطراف خانه مشغول قدم زدن شد :" فاصله ی آشپزخانه تا دم در ورودی زیاده . آینه ی بین دیوار شکسته و خون مقتول روشه . که نشون میده همه ی اتفاقا بین راه برگشت از آشپزخونه تا دم در ورودی اتفاق افتاده !"
-    کیم هیونگ جون ! اگه مقتول قاتل رو میشناخته چه چیزی باعث شده بینشون همچین دعوایی پیش بیاد ؟
هیونگ اخم کرد و به فکر فرو رفت :" دو حالت وجود داره . یا انگیزه ی قاتل از بدو ورودش قتل مقتول بوده و یا قتل ناخواسته اتفاق افتاده که با وجود جای ناخون های مقتول روی دیوار و این که یه تجاوز هم صورت گرفته ، بیشتر یه قتل عمد به نظر میاد ."
جی ایون روی پنجه ی پاهاش نشست و به تابلو های کوچیک پلیس که محل جرم رو ب ترتیب مدارک تفکیک میکردن نگاه کرد :" یه چیزی ... این وسط مبهمه ... با وجود تجربه ای که پیدا کردم تو این دو سای که تو دایره ی ویژه ی قتل ام میگم ... حس نمیکنی این یه صحنه ی قتل ِ خامه ؟ منظورم اینه که ... انگار اولین باره که قاتل مرتکب قتل شده . کسی که حرفه ای باشه این همه مدرک به جا نمیذاره !"
هیونگ بشکنی زد :" این دقیقا همون چیزیه که میخوام بگم ! ولی با وجود مدارکی که گذاشته گرفتنش آسون نیست . سونگ جی ایون ، تو دنبال رابطه ی مشکوک بین افراد خانواده و دوستاش بگرد . منم از همسایه ها پرس و جو میکنم !"
چی ایون سرشو تکون داد و خواست بلند شه اما پاش خواب رفته بود . نزدیک بود روی زمین پرت بشه که هیونگ پشت کمرشو گرفت و به چهره ی در هم جی ایون خندید :" نفس عمیق بکش و انگشتای پاتو آروم خم کن !"
ساق پای ایون ی رو بین دستاش گرفت و آروم ماساژ داد .
ایونجی توی چشم های هیونگ خیره شد و ابرو بالا انداخت :" آجوشی ؟ تو منحرف نیستی ؟"
هیونگ ناخود آگاه ایونجی رو رها کرد که باعث شد محکم زمین بخوره . همینطور که از خونه بیرون میرفت آروم گفت :" تو ماشین منتظرتم !"
دستشو روی گونه هاش که حالا داغ شده بودن گذاشت و چشم هاشو بست . باید ازش عذرخواهی میکرد . این موضوع با کل کل های همیشگیشون فرق داشت و میدونست قصد هیونگ فقط کمک کردنه .
آروم از روی زمین بند شد و لباس هاش رو تکوند . موهاش و مرتب کرد و همونطور که از در بیرون میرفت تصمیم گرفت از دل هیونگ هر طور شده در بیاره .
...
هیونگ جون ماشین رو توی جایگاه سوختگیری توی پمپ بنزین پارک کرد تا باک رو پر کنه . جی ایون چشماشو رو هم گذاشت و پوفی کشید . از ماشین پیاده شد و بدون این که نگاهی به هیونگ متعجب بندازه به سمت سوپر مارکت رفت و دو تا قهوه ی گرم و دو بسته کیک برداشت .
هیونگ صورت حساب رو پرداخت و ماشین رو روبروی سوپر مارکت پارک کرد . پیاده شد و داخل مغازه رفت . قبل از این که جی ایون پول قهوه و کیک رو حساب کنه کارت کشید و خودش حساب کرد . جی ایون شاکی گفت :" داری چیکار میکنی ؟"
خندید :" تا وقتی مردا هستن خانوما نباید دست تو جیبشون کنن !"
سری برای فروشنده ک میخندید تکون داد و با جی ایون از مغازه بیرون اومدن .
جی ایون پکر به نظر میرسید . هیونگ خرید هاش رو به دستش داد و سوار ماشین شد . به اون که هنوز بی حرکت بیرون ماشین ایستاده بود خیره شد . آروم پرسید :" نمیخوای سوار شی ؟"
جی ایون مصمم شد همین امروز و همینجا  حرفشو بزنه . سوار شد و کمربندشو بست . یکی از قهوه ها و کیک رو به سمت هیونگ گرفت :" اینا رو میخواستم برای معذرت خواهی برات بگیرم . نباید حسابشون میکردی !"
نگاهش به کیف روی پاش بود . نمیدونست چرا هیونگ اون چیز ها رو ازش نمیگیره . سرشو با کلافگی چرخوند و با نگاه عجیب هیونگ روبرو شد . هیونگ با گیر انداختن نگاه جی ایون تو نگاهش ، لبخندی زد و قوطی قهوه رو باز کرد و توی دستای جی ایون گذاشت :" تو که فکر نمیکنی من به خاطر چیزی به اون کوچولویی ناراحت میشم ؟"
یکی دیگه از قوطی ها رو باری خودش باز کرد و آروم به قوطی ِ جی ایون که متعجب هنوز بهش خیره مونده بود کوبید و یه نفس سر کشید . . گردن خسته اشو با دست آزادش فشرد و با آرامش عجیبی گفت :" من از کار کردن کنار تو لذت میبرم ... جی ایونا ...."
***
انگشتاش با سرعت روی کیبورد میرقصیدن . حتی صدای سوت کتری که خبر از جوش اومدن آب درونش میداد هم نمیتونست اونو از دنیای خودش بیرون بکشه ...
« خانه خالی بود ... دو فنجان قهوه ی دست نخورده روی میز عسلی گذاشته شده بود و باد پرده های پنجره ی قدی ِ باز مانده را میرقصاند ... موهای بلند ِ درهم برهمی تکه تکه روی زمین افتاده بود و جای پاهایی پر از خون ، به سمت پنجره رفته بود ... قیچی کوچکی روی زمین به چشم میخورد و پایین ِ تراس ، عده ای دور جسد زنی با موهای نامرتب کوتاه و غرق در خون ، جمع شده بودند...»
صدای وحشتناکی که از آشپزخونه اومد از جا پروندش . دستشو رو قلبش گذاشت و سعی کرد با آخرین سرعت به سمت آشپزخونه بره . ولی ضعیف تر از اونی بود که بتونه بدوه .
بوی نامطبوعی خونه رو گرفته بود و دود سیاهی توی آشپزخونه پخش شده بود . به سمت اجاق رفت و خاموشش کرد . کتری بد بخت از بس داد زده بود و کسی به فریادش نرسیده بود ، از بی آبی منفجر شده بود !
موهاشو با دستاش گرفت و کشید و با آخرین قدرتش ، داد زد . اونقدر که گلوش درد گرفت و گوش هاش تیر کشید .
نفس عمیقی کشید و با تنفس عجم عظیمی از دود ، سرفه های خشک و درد آوری کرد . به سمت پنجره ی آشپزخونه رفت و بازش کرد .
زیر لب زمزمه کرد :" عجب زندگی سگی ای ..."
صدای تلفن از توی نشیمن اونو به خودش اورده بود . میدونست تنها کسی که به تلفن خونه زنگ میزنه کریسه که مثل شوهر های مستبد رفت و آمدشو چک کنه ! و البته که جز کریس هم کس دیگه ای رو نداشت !
تلفن رو برداشت . چند تا سرفه کرد تا صداش صاف شده و دکمه ی وصل تماس رو زد . صدای پر انرژی کریس توی گوشش پیچید :
-    هیونگ ! امشب زود نخواب . آماده شو میخوایم با هم بریم سینما ! اون فیلم بالا نوزده ساله اکران شده بالاخره !
لبخند تلخی روی لبهاش نقش بست و آروم گفت :" فکر نمیکنی از سن من و تو گذشته باشه بشر ؟"
لعنت ! صداش گرفته بود . صدای خشمگین کریس پشت تلفن تنش رو لرزوند .
-    باز با خودت چیکار کردی هئو یونگ سنگ ؟
خوشی مطبوعی زیر دلش پیچید . این نگرانی های کریس رو دوست داشت . با همون لحن آروم گفت :" منتظرتم ... تو بهترین برادر دنیایی کریس !"
گوشی رو بدون این که منتظر حرفی از کریس بمونه قطع کرد و به سمت آشپزخونه رفت تا گندی که بالا اومده بود رو تمیز کنه .
***
کریس تلفنشو توی دستاش فشرد . اشک لجبازی از چشمش پایین افتاد و روی شلوار کتون خردلیش لک انداخت . بینیشو بالا کشید و پوزخندی زد . زیر لب زمزمه کرد :" برادر ....؟!"




طبقه بندی: ZoDiaC،

تاریخ : شنبه 21 آذر 1394 | 11:29 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی